منظومه‌ها - دل مادر

ملک‌الشعرای بهار

عروسی

ملک‌الشعرای بهار
خواستگار آمد و با رنج دراز خوانده شد خطبه و شد عقد فراز
خیمه کشت ازگل روبش گلشن ناقه کشتند و شد آتش روشن
زان عروسی و از آن دامادی مادرش کرد فراوان شادی
لیک از آغاز، عروس بدخوی سر گران داشت بدان مادرشوی
زال خندان به تماشای عروس آن جفاپیشه رخ از قهر عبوس
زال اگر رفتی و شیر آوردی دختر از قهر بر آن تف کردی
زال اگر آب کشیدی ز غدیر دختر آن آب فشاندی به کوبر
زال نان پختی و خوان بنهادی دختر آن نان به ستوران دادی
پسر آوردی اگر صید ز راه متعفن شدی اندر خرگاه
زان که گر زال زدی دست بر او دختر آن لقمه نبردی به گلو