منظومه‌ها - کارنامهٔ زندان

ملک‌الشعرای بهار

عاقبت کار وجدان‌فروش و رها شدن رفیق از بند

ملک‌الشعرای بهار
چون ز حبس جوان سه سال گذشت مدت حبس او ، به آخر گشت
تاخت بیرون ز حبس بیچاره بی سرانجام و عور و آواره
خانه بر باد و زن طلاق و فقیر بی نصیب از نقیر و از قطمیر
یکی از دوستان رسیدش پیش مرد ازوجست حال همسرخوا
گفت دادی طلاق و شوی گرفت چندگاهی ز خلق روی گرفت
رفت شویش شبی به مهمانی شب سیه بود وسرد و بارانی
بستر خود به زیر طاقی برد طاق بر وی فتاد و بیدین مرد
مرد مرد و ضعیفه​ی مسکین گشت در «شهر نو» کرایه نشین
شد از این داستان دلش به دو نیم تاخت نزدیک دوستان قدیم
دید آن جمله مردمی شده اند صاحب خانه و زن و فرزند
همه فارغ ز رادع و زاجر آن یکی کاسب آن یکی تاجر
چون رفیق قدیم را دیدند چون گل نوشکفته خندیدند
رحم کردند بر ندامت او شکرکردند بر سلامت او
جان و کالا و مسکنش دادند به از اول یکی زنش دادند
ساختندش شریک در مکسب کاسبی گشت صاحب منصب
پشت پا زد به خدمت دولت کند دندان ز نعمت دولت