قطعات

ملک‌الشعرای بهار

شمارهٔ ۴ - در مرثیه و مادهٔ تاریخ فوت پدر

ملک‌الشعرای بهار
دربغ و درد که از کید فتنهٔ گردون بشد صبوری ازما چوشد صبوری ما
دریغ از آن دل آگاه و خاطر دانا که بردرند ز غم جامه صبوری ما
صبوری آن ملک شاعران طوس برفت به خانقاه غم آمد دل سروری ما
تنم بسوخت ز اندوه هجر و دوری او چگونه ساخت ندانم به هجر و دوری ما
چو نور باصره امد ز چشم ما پنهان فغان و ناله که شد دور دور کوری ما
بهار با دل غمگین خود چنین می گفت که مصرعی است به تاریخ او ضروری ما
سری ز جان برآورد و این چنین به سرود بشد صبوری از ما چو شد صبوری ما