غزلیات

ملک‌الشعرای بهار

شمارهٔ ۹۳

ملک‌الشعرای بهار
شبی گذشت به آسودگی و آزادی هزار شکر بدین نعمت خدادادی
چه عیش های مهنا که روی داد به ما بدین چمن که بدو باد روی آبادی
ز کهنه و نو گیتی نگشت شاد دلم من و ملازمت لعبتان نو شادی
حدیث نعمت پرویز و حسن شیرین رفت ولی چوکوه بجا ماند عشق فرهادی
بیار باده و آبی فشان بر آتش دل که بی خبر شوم از قید خاکی و بادی
به شهربند حقیقت رسی ز راه مجاز بلی نتیجهٔ شاگردیست ، استادی
همیشه خرم و شادیم از عنایت دوست دوصد سپاس بدین خرمی و این شادی