غزلیات

ملک‌الشعرای بهار

شمارهٔ ۸۴

ملک‌الشعرای بهار
ای دوست بیا لختی ترک می و ساغرکن از میکده بیرون شو جان بر لب کوثرکن
مست می وحدت شو پا بر سرکثرت زن فانی شو و باقی باش تقلید پیمبرکن
کفتار نبی بشنو، اسرار ولی دریاب چند این در و چند آن در، دریوزه ز حیدرکن
از هرچه جز او بگذر، در هرکه جز او منگر بر درگه او سر نه ، در حضرت او سرکن
بالمره مجاهد شو، پیوسته مشاهد باش گرکام نشد حاصل ، کن جهد و مکررکن
بر خنگ عمل بنشین در دست طلب بشتاب جان را به لقا بفروز مس را ز صفا زرکن