غزلیات

ملک‌الشعرای بهار

شمارهٔ ۸۱

ملک‌الشعرای بهار
ز نادرستی اهل زمان شکسته شدیم ز بس که داد زدیم آی دزد خسته شدیم
ز عشق دست کشیدیم و بهر کشتن خویش به پایمردی اغیار دسته دسته شدیم
خراب گشت وطنخواهی از من و تو بلی میان میوهٔ شیرین زمخت هسته شدیم
سری به دست شمال و سری به دست جنوب بسان رشته در این کشمکش گسسته شدیم
چو رشته ای که به جهد از میان گسسته شود جدا شدیم زخوبش و به غیر بسته شدیم
ز بی حیایی اغیار و بی وفایی یار به جان دوست که یکباره دل شکسته شدیم
من و بهار به نیروی عشق ازین غرقاب بساط خویش کشیدیم و فر خجسته شدیم