غزلیات

ملک‌الشعرای بهار

شمارهٔ ۶۰

ملک‌الشعرای بهار
میان ابرو و چشم توگیر و داری بود من این میانه شدم کشته این چه کاری بود
تو بی وفا واجل در قفا و من بیمار بمردم از غم و جز این چه انتظاری بود
مرا ز حلقه ی عشاق خود نمیراندی اگر به نزد توام قدر و اعتباری بود
در آفتاب جمال تو زلف شبگردت دلم ربود و عجب دزد آشکاری بود
به هر کجا که ببستیم باختیم ز جهل قمار جهل نمودیم و خوش قماری بود
تمدن آتشی افروخت در جهان که بسوخت زعهد مهر و وفا هرچه یادگاری بود
بنای این مدنیت به باد می دادم اگر به دست من از چرخ اختیاری بود
میئی خوریم به باغی نهان ز چشم رقیب اگر تو بودی و من بودم و بهاری بود