غزلیات

ملک‌الشعرای بهار

شمارهٔ ۴۱

ملک‌الشعرای بهار
رخ تو دخلی به مه ندارد که مه دو زلف سیه ندارد
به هیچ وجهت قمر نخوانم که هیچ وجه شبه ندارد
بیا و بنشین به کنج چشمم که کس در این گوشه ره ندارد
نکو ستاند دل از حریفان ولی چه حاصل نگه ندارد
حریف کم ظرف ز روی معنی بود سبویی که ته ندارد
حدیث حال تبه چه داند کسی که حال تبه ندارد
بیا به ملک دل ار توانی که ملک دل ، پادشه ندارد
عداوتی نیست قضاوتی نیست عسس نخواهد، سپه ندارد
یکی بگوید به آن ستمگر بهار مسکین گنه ندارد