غزلیات

ملک‌الشعرای بهار

شمارهٔ ۳۴

ملک‌الشعرای بهار
شمعیم و دلی مشعله افروز و دگر هیچ شب تا به سحر گریهٔ جانسوز و دگر هیچ
افسانه بود معنی دیدار که دادند در پرده یکی وعدهٔ مرموز و دگر هیچ
حاجی که خدا را به حرم جست چه باشد از پارهٔ سنگی شرف اندوز و دگر هیچ
خواهی که شوی باخبر ازکشف و کرامات مردانگی و عشق بیاموز و دگر هیچ
روزی که دلی را به نگاهی بنوازند از عمر حسابست همان روز و دگر هیچ
زین قوم چه خواهی که بهین پیشه ورانش گهواره تراشند و کفن دوز و دگر هیچ
زین مدرسه هرگز مطلب علم که اینجاست لوحی سیه و چند بدآموز و دگر هیچ
خواهد بدل عمر، بهار از همه گیتی دیدار رخ یار دل افروز و دگر هیچ