غزلیات

ملک‌الشعرای بهار

شمارهٔ ۳۰

ملک‌الشعرای بهار
در پایش اوفتادم و اصلا ثمر نداشت تا خون من نریخت ز من دست برنداشت
دل خون شد از نگاهش وبر خاک ره چکید بیچاره بین که طاقت یک نیشتر نداشت
چون سر نداشتیم عبث دست و پا زدیم آری ز پا فتاد هرآن کس که سر نداشت
در خون طپیدنم ز دل زار خویش بود ورنه خدنگ ناز تو چندان خطر نداشت
ازگریه سود نیست که من خود به چشم خویش دیدم که هیچ گریه و زاری اثر نداشت
یا مرگ یا وصال که فرهادکوه کن در عاشقی جز این دو خیالی دگر نداشت
گمنام زیست هرکه ز مرگ احترازکرد جاوید ماند آنکه ز مردن حذر نداشت
جانی که داشت کرد نثار رهت « بهار» جانا بر او ببخش کزین بیشتر نداشت