غزلیات

ملک‌الشعرای بهار

شمارهٔ ۱۸

ملک‌الشعرای بهار
شب است و آنچه دلم کرده آرزو اینجاست ز عمر نشمرم آن ساعتی که او اینجاست
ز چشم شوخ رقیب ای صنم چه پوشی روی ؟ بپوش قلب خود از وی که آبرو اینجاست
حذر چه می کنی از چشم غیر و صحبت خلق ز قلب خویش حذر کن که گفت وگو اینجاست
نگاهدار دل از آرزوی نامحرم که فر و جاه و جمال زن نگو اینجاست
خیال غیر مکن هیچ ، کان حجاب لطیف که چون درد، نبود قابل رفو، اینجاست
شنیده ام به زنی گفت مرد بد عملی که نیست شوهر و مطلوب کامجو اینجاست
قدم گذار به مشگوی من - که خواهدگفت به شوهر تو که آن سرو مشکمو اینجاست ؟ !
چو این کلام ، زن از مرد نابکار شنید به قلب خوبش بزد دست وگفت : او اینجاست
خدا و عشق و عفافند رهبر زن خوب بهشت شادی و فردوس آرزو اینجاست
« بهار» پردهٔ مویین حجاب عفت نیست « هزار نکتهٔ باریکتر ز مو اینجاست »