قصاید

ملک‌الشعرای بهار

شمارهٔ ۲۱۳ - ماجرای واگون

ملک‌الشعرای بهار
هوشم ز سر پریده از ماجرای واگون از دنگ دنگ واگون ، از های های واگون
از جالسان واگون راحت تر است صدبار آن کس که جان سپارد در زیر پای واگون
زاسرار قبر و محشر، آگه شود به یکبار آن کس که از جهالت ، شد مبتلای واگون
آدم به روی آدم ، حیوان به روی حیوان اینست یک اشارت ، از تنگنای واگون
سوهان مرگ گویی در استخوان تراشی است چون روی ر بل غلطد عراده های واگون
باشد به رنگ و نکهت چون دستگاه سلاخ آن تخته ها که نصب است اندر فضای واگون
با گاری شکسته ، کاز کوهپایه غلطد یکسان بود به واقع سیر و صدای واگون
اصحاب را به مقصد، نزدیکتر رساند گر چاروای لنگی باشد به جای واگون
با راکبان واگون همره رسد به خانه افتد اگر چلاقی ، اندر قفای واگون
در پایتخت ایران ، این بلعجب که نبود ز آثار علم و عمران ، چیزی سوای واگون
آنهم به این فضاحت ، آنهم به این کثافت از ابتدای واگون ، تا انتهای واگون