قصاید

ملک‌الشعرای بهار

شمارهٔ ۱۸۲ - فوج آهن

ملک‌الشعرای بهار
چون بدرید صبح پیراهن جلوه گر گشت فوجی از آهن
سپهی کز نهیب نیزهٔ او بردرد چرخ پیر پیراهن
لشگری کانعطاف خنجر وی بگسلاند ز کهکشان جوشن
چون برآید غریو، روز نبرد فوج آهن به جنبش آرد تن
آهنین قلعه ای بود جنبان نه بر او در پدید و نی روزن
تیر بارد چنان که بر پرد آهن ذوب گشته از معدن
بمب کوبد، چنان که درغلطد سنگ خارا ز قله در دامن
میغی از تیغ برکشد که از آن مرگ بارد به تارک دشمن