قصاید

ملک‌الشعرای بهار

شمارهٔ ۶۴ - ابر و باد

ملک‌الشعرای بهار
بود مر ابر را اندر کمین باد برد مر ابر را زین سرزمین باد
چو ابر آید نباریده به صحرا وز بادی ، که دیدست این چنین باد
نگرید ابر ازین پس زانکه هر روز گشاید ابر را چین از جبین باد
چو ابر اندر هوا بشتافت ، دانیم که باشد در قفای او یقین باد
فلک پیوسته در یک آستینش بود ابر و به دیگر آستین باد
نفورم من ز باده زآنکه باشد به لفظش تا به حرف سومین باد
غمی گشتیم از این باد و از این ابر دو صد لعنت بر این ابر و بر این باد