قصاید

ملک‌الشعرای بهار

شمارهٔ ۵۴ - نوش جانت

ملک‌الشعرای بهار
ای محمدخان به دژبانی فتادی ، نوش جانت ابروی تازه را از دست دادی نوش جانت
در حضور پهلوی اردنگ خوردی ، مزد شستت هی کتک خوردی و هی بالا نهادی ، نوش جانت
در سر راه خلایق از جهالت چاه کندی عاقبت خود اندر آن چاه اوفتادی ، نوش جانت
در دلت بنشست هر نیری که از شست خیانت جانب دل های مظلومان گشادی، نوش جانت
همچو عقرب بودی آبستن به زهرکین و لیکن خصم جانت گشت هر طفلی که زادی ، نوش جانت
سال ها در پشت میز ظلم بنشستی و آخر در بر میز مجازات ایستادی ، نوش جانت
مدتی چشم و چراغ مملکت بودی و اینک چون چراغ کور پیش تندبادی ، نوش جانت
آنچه در شش سال کشتی جمله خوردی باد نوشت آنچه در یک عمر بردی جمله دادی ، نوش جانت
چون کنون پس می دهی یکسر مکافات عمل راا آنچه بردی وآنچه خوردی وآنچه کردی نوش جانت
با جهاد اکبر مظلوم در عین رفاقت بی وفایی کردی و زین کرده شادی نوش جانت
قافیه گودال شو، زین بی وفایی ها به دوران تا ابد سیلی خور آه جهادی نوش جانت