قصاید

ملک‌الشعرای بهار

شمارهٔ ۱۳ - دل بزه کار

ملک‌الشعرای بهار
از من گرفت گیتی یارم را وز چنگ من ربود نگارم را
وبرانه ساخت یکسره کاخم را آشفته کرد یکسره کارم را
ز اشک روان و خاک به سرکردن در پیش دیده کند مزارم را
یک سو سرشک و یک سو داغ دل پر باغ لاله ساخت کنارم را
گر باغ لاله داد به من پس چون از من گرفت لاله عذارم را
در خاک کرد عشق و شبابم را بر باد داد صبر و قرارم را
چون حرف مفت و صحبت بی برهان بر ترهات داد مدارم را
بر گور مرده ریخت شرابم را در کام سگ فکند شکارم را
جام میم فکند ز کف و آنگاه اندر سرم شکست خمارم را
بس زار ناله کردم و پاسخ داد با زهرخند، نالهٔ زارم را
گفتم بهار عشق دمید، اما گیتی خزان نمود بهارم را
گیتی گنه نکرد و گنه دل کرد کاین گونه کرد سنگین بارم را
باری بر آن سرم که از این سینه بیرون کنم دل بزه کارم را