گزیده اشعار - قصاید

ملک‌الشعرای بهار

قصیدهٔ ۲۴

ملک‌الشعرای بهار
بیا تا جهان را به هم برزنیم بدین خار و خس آتش اندر زنیم
بجز شک نیفزود از این درس و بحث همان به که آتش به دفتر زنیم
ره هفت دوزخ به پی بسپریم صف هشت جنت به هم برزنیم
زمان و مکان را قلم درکشیم قدم بر سر چرخ و اختر زنیم
از این ظلمت بی کران بگذریم در انوار بی انتها پر زنیم
مگر وارهیم از غم نیک و بد وز این خشک و تر خیمه برتر زنیم
چو بادام از این پوستهای زمخت برآییم و خود را به شکر زنیم
درآییم از این در به نیروی عشق چرا روز و شب حلقه بر در زنیم؟
از این طرز بیهوده یکسو شویم به آیین نو نقش دیگر زنیم
قدم بر بساط مجدد نهیم قلم بر رسوم مقرر زنیم
ز زندان تقلید بیرون جهیم به شریان عادات نشتر زنیم
از این بی بها علم و بی مایه خلق برآییم و با دوست ساغر زنیم