دیوان اشعار - قطعات

خاقانی

شمارهٔ ۲۷۳

خاقانی
وقت آن است کز این دار فنا درگذریم کاروان رفته و ما بر سر راه سفریم
زاد ره هیچ ندانیم چه تدبیر کنیم سفری دور و دراز است ولی بی خبریم
پدر و مادر و فرزند و عزیزان رفتند وه چه ما غافل و مستیم و چه کوته نظریم
دم بدم می گذرند از نظر ما یاران اینقدر دیده نداریم که بر خود نگریم
خانه و خانقه و منزل ما زیر زمین ما به تدبیر سرا ساختن و بام و دریم
گر همه مملکت و مال جهان جمع کنیم لیک جز پیرهن گور ز دنیا نبریم
خانهٔ اصلی ما گوشهٔ گورستان است خرم آن روز که این رخت بر آن خانه بریم
پادشاها تو کریمی و رحیمی و غفور دست ما گیر که درماندهٔ بی بال و پریم
یارب از لطف و کرم عاقبت خاقانی خیر گردان تو که ما در طلب خواب و خوریم