دیوان اشعار - قطعات

خاقانی

شمارهٔ ۲۳۸

خاقانی
غصهٔ دل گفت خاقانی که از ابناء جنس کس نماند و من به ناجنسان چنین وامانده ام
رهروان چون آفتاب آزاد و خندان رفته اند من چرا چون ذره سرگردان و دروا مانده ام
همرهان بر جدول دجله چو مسطر رانده اند من چو نقطه در خط بغداد یکتا مانده ام
دوستانم قطب و شمس و نجم و بوالبدر و شهاب رفته و من چون سها در گوشه تنها مانده ام
همرهند این پنج تن چون کاف و ها یا عین و صاد یک تنه چون قاف والقرآن من اینجا مانده ام