دیوان اشعار - غزلیات

خاقانی

غزل شمارهٔ ۲۱۰

خاقانی
بس سفالین لب و خاکین رخ و سنگین جانم بس سفالین لب و خاکین رخ و سنگین جانم
بس سفالین لب و خاکین رخ و سنگین جانم بس سفالین لب و خاکین رخ و سنگین جانم
بس سفالین لب و خاکین رخ و سنگین جانم بس سفالین لب و خاکین رخ و سنگین جانم
بس سفالین لب و خاکین رخ و سنگین جانم آتشین آب و گلین رطل کند درمانم
آتشین آب و گلین رطل کند درمانم
آتشین آب و گلین رطل کند درمانم
آتشین آب و گلین رطل کند درمانم
آتشین آب و گلین رطل کند درمانم
آتشین آب و گلین رطل کند درمانم
آتشین آب و گلین رطل کند درمانم
دست بوسم که گلین رطل دهد یار مرا دست بوسم که گلین رطل دهد یار مرا
دست بوسم که گلین رطل دهد یار مرا دست بوسم که گلین رطل دهد یار مرا
دست بوسم که گلین رطل دهد یار مرا دست بوسم که گلین رطل دهد یار مرا
دست بوسم که گلین رطل دهد یار مرا گر دهد جام زرم دست بر او افشانم
گر دهد جام زرم دست بر او افشانم
گر دهد جام زرم دست بر او افشانم
گر دهد جام زرم دست بر او افشانم
گر دهد جام زرم دست بر او افشانم
گر دهد جام زرم دست بر او افشانم
گر دهد جام زرم دست بر او افشانم
منم از گل به گلین رطل خورم گلگون می منم از گل به گلین رطل خورم گلگون می
منم از گل به گلین رطل خورم گلگون می منم از گل به گلین رطل خورم گلگون می
منم از گل به گلین رطل خورم گلگون می منم از گل به گلین رطل خورم گلگون می
منم از گل به گلین رطل خورم گلگون می کو برم جام زر ایمه که نه نرگسدانم
کو برم جام زر ایمه که نه نرگسدانم
کو برم جام زر ایمه که نه نرگسدانم
کو برم جام زر ایمه که نه نرگسدانم
کو برم جام زر ایمه که نه نرگسدانم
کو برم جام زر ایمه که نه نرگسدانم
کو برم جام زر ایمه که نه نرگسدانم
رطل دریا صفت آرید که جام زردشت رطل دریا صفت آرید که جام زردشت
رطل دریا صفت آرید که جام زردشت رطل دریا صفت آرید که جام زردشت
رطل دریا صفت آرید که جام زردشت رطل دریا صفت آرید که جام زردشت
رطل دریا صفت آرید که جام زردشت گوش ماهی است بر او آتش دل ننشانم
گوش ماهی است بر او آتش دل ننشانم
گوش ماهی است بر او آتش دل ننشانم
گوش ماهی است بر او آتش دل ننشانم
گوش ماهی است بر او آتش دل ننشانم
گوش ماهی است بر او آتش دل ننشانم
گوش ماهی است بر او آتش دل ننشانم
دوستانم همه انصاف دهند از پی من دوستانم همه انصاف دهند از پی من
دوستانم همه انصاف دهند از پی من دوستانم همه انصاف دهند از پی من
دوستانم همه انصاف دهند از پی من دوستانم همه انصاف دهند از پی من
دوستانم همه انصاف دهند از پی من که چه انصاف ده و جورکش دورانم
که چه انصاف ده و جورکش دورانم
که چه انصاف ده و جورکش دورانم
که چه انصاف ده و جورکش دورانم
که چه انصاف ده و جورکش دورانم
که چه انصاف ده و جورکش دورانم
که چه انصاف ده و جورکش دورانم
گوش ماهی است نه خورد من و نه هم جام است گوش ماهی است نه خورد من و نه هم جام است
گوش ماهی است نه خورد من و نه هم جام است گوش ماهی است نه خورد من و نه هم جام است
گوش ماهی است نه خورد من و نه هم جام است گوش ماهی است نه خورد من و نه هم جام است
گوش ماهی است نه خورد من و نه هم جام است به گلین رطل دل از بند خرد برهانم
به گلین رطل دل از بند خرد برهانم
به گلین رطل دل از بند خرد برهانم
به گلین رطل دل از بند خرد برهانم
به گلین رطل دل از بند خرد برهانم
به گلین رطل دل از بند خرد برهانم
به گلین رطل دل از بند خرد برهانم
من که دریاکش و سرمست چو دریا باشم من که دریاکش و سرمست چو دریا باشم
من که دریاکش و سرمست چو دریا باشم من که دریاکش و سرمست چو دریا باشم
من که دریاکش و سرمست چو دریا باشم من که دریاکش و سرمست چو دریا باشم
من که دریاکش و سرمست چو دریا باشم گوش ماهی چه کنم؟ جام صدف چه ستانم
گوش ماهی چه کنم؟ جام صدف چه ستانم
گوش ماهی چه کنم؟ جام صدف چه ستانم
گوش ماهی چه کنم؟ جام صدف چه ستانم
گوش ماهی چه کنم؟ جام صدف چه ستانم
گوش ماهی چه کنم؟ جام صدف چه ستانم
گوش ماهی چه کنم؟ جام صدف چه ستانم
بوی خاکی که من از رطل گلین می شنوم بوی خاکی که من از رطل گلین می شنوم
بوی خاکی که من از رطل گلین می شنوم بوی خاکی که من از رطل گلین می شنوم
بوی خاکی که من از رطل گلین می شنوم بوی خاکی که من از رطل گلین می شنوم
بوی خاکی که من از رطل گلین می شنوم بردمد از بن هر موی گل و ریحانم
بردمد از بن هر موی گل و ریحانم
بردمد از بن هر موی گل و ریحانم
بردمد از بن هر موی گل و ریحانم
بردمد از بن هر موی گل و ریحانم
بردمد از بن هر موی گل و ریحانم
بردمد از بن هر موی گل و ریحانم
همه ماهی تن و آورده به کف جام صدف همه ماهی تن و آورده به کف جام صدف
همه ماهی تن و آورده به کف جام صدف همه ماهی تن و آورده به کف جام صدف
همه ماهی تن و آورده به کف جام صدف همه ماهی تن و آورده به کف جام صدف
همه ماهی تن و آورده به کف جام صدف من نهنگم نه حریف صدف ایشانم
من نهنگم نه حریف صدف ایشانم
من نهنگم نه حریف صدف ایشانم
من نهنگم نه حریف صدف ایشانم
من نهنگم نه حریف صدف ایشانم
من نهنگم نه حریف صدف ایشانم
من نهنگم نه حریف صدف ایشانم
ساقی است آهوی سیمین و از آن زرین گاو ساقی است آهوی سیمین و از آن زرین گاو
ساقی است آهوی سیمین و از آن زرین گاو ساقی است آهوی سیمین و از آن زرین گاو
ساقی است آهوی سیمین و از آن زرین گاو ساقی است آهوی سیمین و از آن زرین گاو
ساقی است آهوی سیمین و از آن زرین گاو خون خرگوش کند آب خور مارانم
خون خرگوش کند آب خور مارانم
خون خرگوش کند آب خور مارانم
خون خرگوش کند آب خور مارانم
خون خرگوش کند آب خور مارانم
خون خرگوش کند آب خور مارانم
خون خرگوش کند آب خور مارانم
گاو زر ده به کف سامری و در کف من گاو زر ده به کف سامری و در کف من
گاو زر ده به کف سامری و در کف من گاو زر ده به کف سامری و در کف من
گاو زر ده به کف سامری و در کف من گاو زر ده به کف سامری و در کف من
گاو زر ده به کف سامری و در کف من آب خضری که در او آتش موسی رانم
آب خضری که در او آتش موسی رانم
آب خضری که در او آتش موسی رانم
آب خضری که در او آتش موسی رانم
آب خضری که در او آتش موسی رانم
آب خضری که در او آتش موسی رانم
آب خضری که در او آتش موسی رانم
جز بدین رطل گلین هیچ عمارت نکنم جز بدین رطل گلین هیچ عمارت نکنم
جز بدین رطل گلین هیچ عمارت نکنم جز بدین رطل گلین هیچ عمارت نکنم
جز بدین رطل گلین هیچ عمارت نکنم جز بدین رطل گلین هیچ عمارت نکنم
جز بدین رطل گلین هیچ عمارت نکنم چار دیوار گلین را که در او مهمانم
چار دیوار گلین را که در او مهمانم
چار دیوار گلین را که در او مهمانم
چار دیوار گلین را که در او مهمانم
چار دیوار گلین را که در او مهمانم
چار دیوار گلین را که در او مهمانم
چار دیوار گلین را که در او مهمانم
آهنین جامم و پر آه و انین دارم جان آهنین جامم و پر آه و انین دارم جان
آهنین جامم و پر آه و انین دارم جان آهنین جامم و پر آه و انین دارم جان
آهنین جامم و پر آه و انین دارم جان آهنین جامم و پر آه و انین دارم جان
آهنین جامم و پر آه و انین دارم جان نزیم بی دمکی آب که هم حیوانم
نزیم بی دمکی آب که هم حیوانم
نزیم بی دمکی آب که هم حیوانم
نزیم بی دمکی آب که هم حیوانم
نزیم بی دمکی آب که هم حیوانم
نزیم بی دمکی آب که هم حیوانم
نزیم بی دمکی آب که هم حیوانم
جوهری مغ شده و درج سفالین خم می جوهری مغ شده و درج سفالین خم می
جوهری مغ شده و درج سفالین خم می جوهری مغ شده و درج سفالین خم می
جوهری مغ شده و درج سفالین خم می جوهری مغ شده و درج سفالین خم می
جوهری مغ شده و درج سفالین خم می وز نگین گهر و رطل گلین میزانم
وز نگین گهر و رطل گلین میزانم
وز نگین گهر و رطل گلین میزانم
وز نگین گهر و رطل گلین میزانم
وز نگین گهر و رطل گلین میزانم
وز نگین گهر و رطل گلین میزانم
وز نگین گهر و رطل گلین میزانم
سیصد وشصت رگم زنده شود چون بدهد سیصد وشصت رگم زنده شود چون بدهد
سیصد وشصت رگم زنده شود چون بدهد سیصد وشصت رگم زنده شود چون بدهد
سیصد وشصت رگم زنده شود چون بدهد سیصد وشصت رگم زنده شود چون بدهد
سیصد وشصت رگم زنده شود چون بدهد سیصد و شصت درم سنگ گهر وزانم
سیصد و شصت درم سنگ گهر وزانم
سیصد و شصت درم سنگ گهر وزانم
سیصد و شصت درم سنگ گهر وزانم
سیصد و شصت درم سنگ گهر وزانم
سیصد و شصت درم سنگ گهر وزانم
سیصد و شصت درم سنگ گهر وزانم
هر که گوهر به دهان داشت جگر تشنه نماند هر که گوهر به دهان داشت جگر تشنه نماند
هر که گوهر به دهان داشت جگر تشنه نماند هر که گوهر به دهان داشت جگر تشنه نماند
هر که گوهر به دهان داشت جگر تشنه نماند هر که گوهر به دهان داشت جگر تشنه نماند
هر که گوهر به دهان داشت جگر تشنه نماند من که گوهر بخورم تشنه جگر چون مانم
من که گوهر بخورم تشنه جگر چون مانم
من که گوهر بخورم تشنه جگر چون مانم
من که گوهر بخورم تشنه جگر چون مانم
من که گوهر بخورم تشنه جگر چون مانم
من که گوهر بخورم تشنه جگر چون مانم
من که گوهر بخورم تشنه جگر چون مانم
ای عجب دل سبک و درد گرانتر شودم ای عجب دل سبک و درد گرانتر شودم
ای عجب دل سبک و درد گرانتر شودم ای عجب دل سبک و درد گرانتر شودم
ای عجب دل سبک و درد گرانتر شودم ای عجب دل سبک و درد گرانتر شودم
ای عجب دل سبک و درد گرانتر شودم هرچه من رطل گران سنگ سبکتر رانم
هرچه من رطل گران سنگ سبکتر رانم
هرچه من رطل گران سنگ سبکتر رانم
هرچه من رطل گران سنگ سبکتر رانم
هرچه من رطل گران سنگ سبکتر رانم
هرچه من رطل گران سنگ سبکتر رانم
هرچه من رطل گران سنگ سبکتر رانم
دوش با رطل گلین و می رنگین گفتم دوش با رطل گلین و می رنگین گفتم
دوش با رطل گلین و می رنگین گفتم دوش با رطل گلین و می رنگین گفتم
دوش با رطل گلین و می رنگین گفتم دوش با رطل گلین و می رنگین گفتم
دوش با رطل گلین و می رنگین گفتم کز شما گشت غم آباد دل ویرانم
کز شما گشت غم آباد دل ویرانم
کز شما گشت غم آباد دل ویرانم
کز شما گشت غم آباد دل ویرانم
کز شما گشت غم آباد دل ویرانم
کز شما گشت غم آباد دل ویرانم
کز شما گشت غم آباد دل ویرانم
ای می و رطل ندانم ز کدام آب و گلید ای می و رطل ندانم ز کدام آب و گلید
ای می و رطل ندانم ز کدام آب و گلید ای می و رطل ندانم ز کدام آب و گلید
ای می و رطل ندانم ز کدام آب و گلید ای می و رطل ندانم ز کدام آب و گلید
ای می و رطل ندانم ز کدام آب و گلید کاتش درد نشاندن به شما نتوانم
کاتش درد نشاندن به شما نتوانم
کاتش درد نشاندن به شما نتوانم
کاتش درد نشاندن به شما نتوانم
کاتش درد نشاندن به شما نتوانم
کاتش درد نشاندن به شما نتوانم
کاتش درد نشاندن به شما نتوانم
رطل بگریست که من ز آب و گل پرویزم رطل بگریست که من ز آب و گل پرویزم
رطل بگریست که من ز آب و گل پرویزم رطل بگریست که من ز آب و گل پرویزم
رطل بگریست که من ز آب و گل پرویزم رطل بگریست که من ز آب و گل پرویزم
رطل بگریست که من ز آب و گل پرویزم می بنالید که من خون دل خاقانم
می بنالید که من خون دل خاقانم
می بنالید که من خون دل خاقانم
می بنالید که من خون دل خاقانم
می بنالید که من خون دل خاقانم
می بنالید که من خون دل خاقانم
می بنالید که من خون دل خاقانم
چون به می خون جهان در گل افسرده خورم چون به می خون جهان در گل افسرده خورم
چون به می خون جهان در گل افسرده خورم چون به می خون جهان در گل افسرده خورم
چون به می خون جهان در گل افسرده خورم چون به می خون جهان در گل افسرده خورم
چون به می خون جهان در گل افسرده خورم چه عجب گر نتوان یافت به دل شادانم
چه عجب گر نتوان یافت به دل شادانم
چه عجب گر نتوان یافت به دل شادانم
چه عجب گر نتوان یافت به دل شادانم
چه عجب گر نتوان یافت به دل شادانم
چه عجب گر نتوان یافت به دل شادانم
چه عجب گر نتوان یافت به دل شادانم
من که خاقانیم از خون دل تاجوران من که خاقانیم از خون دل تاجوران
من که خاقانیم از خون دل تاجوران من که خاقانیم از خون دل تاجوران
من که خاقانیم از خون دل تاجوران من که خاقانیم از خون دل تاجوران
من که خاقانیم از خون دل تاجوران می کنم قوت و ندانم چه عجب نادانم
می کنم قوت و ندانم چه عجب نادانم
می کنم قوت و ندانم چه عجب نادانم
می کنم قوت و ندانم چه عجب نادانم
می کنم قوت و ندانم چه عجب نادانم
می کنم قوت و ندانم چه عجب نادانم
می کنم قوت و ندانم چه عجب نادانم

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

بس سفالین لب و خاکین رخ و سنگین جانم بس سفالین لب و خاکین رخ و سنگین جانم

وجود من از خاک است و دلی سنگین و گران‌بار دارم، اما باده‌ای که همچون آتش است و در ظرفی سفالین و ساده ریخته شده، تنها دارویِ درد و درمانِ جان من است.

نکته ادبی: «سفالین» و «گلین» صفت نسبی هستند که بر جنس و ماهیتِ ساده و خاکیِ هستیِ انسان تأکید دارند.

بس سفالین لب و خاکین رخ و سنگین جانم بس سفالین لب و خاکین رخ و سنگین جانم

من که وجودی گِلین و چهره‌ای خاک‌سار دارم و روحم از سنگینیِ بارهای دنیوی آکنده است، با این حال در همین سادگی غرق هستم.

نکته ادبی: ترکیبات وصفی 'سفالین لب' و 'خاکین رخ' کنایه از ساده‌زیستی و فروتنی است.

بس سفالین لب و خاکین رخ و سنگین جانم بس سفالین لب و خاکین رخ و سنگین جانم

من که وجودی گِلین و چهره‌ای خاک‌سار دارم و روحم از سنگینیِ بارهای دنیوی آکنده است، با این حال در همین سادگی غرق هستم.

نکته ادبی: تکرار صفت‌ها تأکیدی است بر پذیرشِ این فروتنی به عنوان حالتی پایدار.

بس سفالین لب و خاکین رخ و سنگین جانم بس سفالین لب و خاکین رخ و سنگین جانم

من که وجودی گِلین و چهره‌ای خاک‌سار دارم و روحم از سنگینیِ بارهای دنیوی آکنده است، با این حال در همین سادگی غرق هستم.

نکته ادبی: سنگین‌جان بودن استعاره از دلمردگی یا کُندی در سلوک است که با شرابِ عشق درمان می‌شود.

بس سفالین لب و خاکین رخ و سنگین جانم آتشین آب و گلین رطل کند درمانم

آبِ آتشین (شرابِ معرفت) و پیمانه گِلین، تنها درمانِ دردهای وجودی من هستند.

نکته ادبی: تضادِ 'آتشین' و 'آب' اشاره به ماهیتِ پارادوکسیکالِ شراب است که هم می‌سوزاند و هم می‌نوازد.

آتشین آب و گلین رطل کند درمانم

آبِ آتشین (شرابِ معرفت) و پیمانه گِلین، تنها درمانِ دردهای وجودی من هستند.

نکته ادبی: رطل به معنای پیمانه بزرگ شراب است که در اینجا ظرفیتِ قلبِ عارف را تداعی می‌کند.

آتشین آب و گلین رطل کند درمانم

آبِ آتشین (شرابِ معرفت) و پیمانه گِلین، تنها درمانِ دردهای وجودی من هستند.

نکته ادبی: تکرارِ این مفهوم بر ضرورتِ استفاده از ابزارِ ساده (گِلین) برای درکِ امرِ مقدس تأکید دارد.

آتشین آب و گلین رطل کند درمانم

آبِ آتشین (شرابِ معرفت) و پیمانه گِلین، تنها درمانِ دردهای وجودی من هستند.

نکته ادبی: به کارگیری 'درمان' نشان می‌دهد که وضعیتِ اولیه شاعر (سنگین‌جانی) نوعی بیماریِ معنوی است.

آتشین آب و گلین رطل کند درمانم

آبِ آتشین (شرابِ معرفت) و پیمانه گِلین، تنها درمانِ دردهای وجودی من هستند.

نکته ادبی: گلین رطل نمادِ انسانیتِ بی‌پیرایه و بی‌آلایش است.

آتشین آب و گلین رطل کند درمانم

آبِ آتشین (شرابِ معرفت) و پیمانه گِلین، تنها درمانِ دردهای وجودی من هستند.

نکته ادبی: منظور از گلین، خاکساری و تواضع در برابرِ عظمتِ حق است.

آتشین آب و گلین رطل کند درمانم

آبِ آتشین (شرابِ معرفت) و پیمانه گِلین، تنها درمانِ دردهای وجودی من هستند.

نکته ادبی: ساختار جملات بر پایه تجربه شخصی شاعر است.

دست بوسم که گلین رطل دهد یار مرا دست بوسم که گلین رطل دهد یار مرا

دستِ آن یارِ مهربانی را می‌بوسم که شرابِ عشق را در پیمانه‌ای گِلین به من می‌بخشد.

نکته ادبی: دست بوسیدن کنایه از نهایتِ قدردانی و تواضع در برابر معشوق است.

دست بوسم که گلین رطل دهد یار مرا دست بوسم که گلین رطل دهد یار مرا

دستِ آن یارِ مهربانی را می‌بوسم که شرابِ عشق را در پیمانه‌ای گِلین به من می‌بخشد.

نکته ادبی: گلین رطل به عنوان یک ارزشِ معنوی مطرح شده است.

دست بوسم که گلین رطل دهد یار مرا دست بوسم که گلین رطل دهد یار مرا

دستِ آن یارِ مهربانی را می‌بوسم که شرابِ عشق را در پیمانه‌ای گِلین به من می‌بخشد.

نکته ادبی: انتخابِ ظرفِ سفالی توسط معشوق، نشان از درکِ متقابلِ حالِ عاشق دارد.

دست بوسم که گلین رطل دهد یار مرا گر دهد جام زرم دست بر او افشانم

اگر جامِ زرین به من بدهند، آن را از خود می‌رانم و رد می‌کنم.

نکته ادبی: جام زر استعاره از تجمل و ریا است که شاعر آن را نمی‌پذیرد.

گر دهد جام زرم دست بر او افشانم

اگر جامِ زرین به من بدهند، آن را از خود می‌رانم و رد می‌کنم.

نکته ادبی: دست افشاندن در اینجا به معنای رد کردن و ناچیز شمردن است.

گر دهد جام زرم دست بر او افشانم

اگر جامِ زرین به من بدهند، آن را از خود می‌رانم و رد می‌کنم.

نکته ادبی: زر در ادبیات عرفانی گاه نمادِ خودبینی و تعلقاتِ دنیوی است.

گر دهد جام زرم دست بر او افشانم

اگر جامِ زرین به من بدهند، آن را از خود می‌رانم و رد می‌کنم.

نکته ادبی: شاعر تضادِ رفتاری خود در برابر طلا و گل را نشان می‌دهد.

گر دهد جام زرم دست بر او افشانم

اگر جامِ زرین به من بدهند، آن را از خود می‌رانم و رد می‌کنم.

نکته ادبی: تضادِ جامِ زر با پیمانه گِلین، کلیدی‌ترین تقابلِ متن است.

گر دهد جام زرم دست بر او افشانم

اگر جامِ زرین به من بدهند، آن را از خود می‌رانم و رد می‌کنم.

نکته ادبی: رد کردنِ جامِ زر، نشان از استغنای طبعِ عاشق است.

گر دهد جام زرم دست بر او افشانم

اگر جامِ زرین به من بدهند، آن را از خود می‌رانم و رد می‌کنم.

نکته ادبی: نفیِ زر به معنای نفیِ ابزارهایی است که روح را از حقیقت دور می‌کنند.

منم از گل به گلین رطل خورم گلگون می منم از گل به گلین رطل خورم گلگون می

من خود از جنسِ خاکم، پس شرابِ سرخِ زندگی را از پیمانه گِلین می‌نوشم.

نکته ادبی: منم از گل: اشاره به خلقتِ انسان از خاک.

منم از گل به گلین رطل خورم گلگون می منم از گل به گلین رطل خورم گلگون می

من خود از جنسِ خاکم، پس شرابِ سرخِ زندگی را از پیمانه گِلین می‌نوشم.

نکته ادبی: گلگون می: استعاره از شادی و حیاتِ پرشور.

منم از گل به گلین رطل خورم گلگون می منم از گل به گلین رطل خورم گلگون می

من خود از جنسِ خاکم، پس شرابِ سرخِ زندگی را از پیمانه گِلین می‌نوشم.

نکته ادبی: همگونی ظرف (گل) و مظروف (انسان) اصلِ این سلوک است.

منم از گل به گلین رطل خورم گلگون می کو برم جام زر ایمه که نه نرگسدانم

چرا باید جامِ زرین داشته باشم؟ این جامِ زر برای من ظرفِ گلِ نرگس هم نیست (کاربردی ندارد).

نکته ادبی: نرگسدان به عنوان ظرفی تزیینی، برای جامِ زر یک تحقیرِ طنزآمیز است.

کو برم جام زر ایمه که نه نرگسدانم

چرا باید جامِ زرین داشته باشم؟ این جامِ زر برای من ظرفِ گلِ نرگس هم نیست.

نکته ادبی: نرگسدان اشاره به سردی و بی‌اثریِ طلا در جایگاهِ شراب‌خواریِ عرفانی دارد.

کو برم جام زر ایمه که نه نرگسدانم

چرا باید جامِ زرین داشته باشم؟ این جامِ زر برای من ظرفِ گلِ نرگس هم نیست.

نکته ادبی: پرسشِ انکاری برای تأکید بر بی‌ارزش بودن طلا.

کو برم جام زر ایمه که نه نرگسدانم

چرا باید جامِ زرین داشته باشم؟ این جامِ زر برای من ظرفِ گلِ نرگس هم نیست.

نکته ادبی: نرگس همچنین نمادِ چشمِ معشوق است، اما اینجا کاربردِ ابزاریِ ظرف مد نظر است.

کو برم جام زر ایمه که نه نرگسدانم

چرا باید جامِ زرین داشته باشم؟ این جامِ زر برای من ظرفِ گلِ نرگس هم نیست.

نکته ادبی: نفیِ زر به نفعِ بی‌آلایشی.

کو برم جام زر ایمه که نه نرگسدانم

چرا باید جامِ زرین داشته باشم؟ این جامِ زر برای من ظرفِ گلِ نرگس هم نیست.

نکته ادبی: اشاره به اینکه طلا فقط ظاهر را زینت می‌دهد اما باطن را نمی‌سازد.

کو برم جام زر ایمه که نه نرگسدانم

چرا باید جامِ زرین داشته باشم؟ این جامِ زر برای من ظرفِ گلِ نرگس هم نیست.

نکته ادبی: تأکید بر عدمِ نیاز به تزیینات.

رطل دریا صفت آرید که جام زردشت رطل دریا صفت آرید که جام زردشت

پیمانه‌ای به وسعتِ دریا بیاورید، نه آن جامِ زردشت (که ممکن است کوچک یا پرزرق‌وبرق باشد).

نکته ادبی: جام زردشت در اینجا احتمالاً اشاره به پیمانه‌ای خاص در فرهنگِ اساطیری یا شعری آن زمان است.

رطل دریا صفت آرید که جام زردشت رطل دریا صفت آرید که جام زردشت

پیمانه‌ای به وسعتِ دریا بیاورید، نه آن جامِ زردشت.

نکته ادبی: دریا صفت بودن نشانه طلبِ کثرتِ معنوی است.

رطل دریا صفت آرید که جام زردشت رطل دریا صفت آرید که جام زردشت

پیمانه‌ای به وسعتِ دریا بیاورید، نه آن جامِ زردشت.

نکته ادبی: زردشت نمادِ دانشِ کهن است که شاعر ممکن است آن را در مقابلِ تجربهِ مستقیمِ خودش قرار دهد.

رطل دریا صفت آرید که جام زردشت گوش ماهی است بر او آتش دل ننشانم

جامِ زرین مانندِ صدفِ گوش‌ماهی است، سرد است و نمی‌تواند آتشِ دلِ مرا فرونشاند.

نکته ادبی: گوش‌ماهی استعاره از سردی و بی‌حاصلیِ مادیات است.

گوش ماهی است بر او آتش دل ننشانم

جامِ زرین مانندِ صدفِ گوش‌ماهی است، سرد است و نمی‌تواند آتشِ دلِ مرا فرونشاند.

نکته ادبی: آتشِ دل نمادِ شوقِ وافر است که ظرفِ ناچیزِ زر نمی‌تواند آن را تحمل کند.

گوش ماهی است بر او آتش دل ننشانم

جامِ زرین مانندِ صدفِ گوش‌ماهی است، سرد است و نمی‌تواند آتشِ دلِ مرا فرونشاند.

نکته ادبی: تشبیه جام به گوش‌ماهی (صدف) نشان‌دهنده ظاهر‌گراییِ تهی است.

گوش ماهی است بر او آتش دل ننشانم

جامِ زرین مانندِ صدفِ گوش‌ماهی است، سرد است و نمی‌تواند آتشِ دلِ مرا فرونشاند.

نکته ادبی: ننشانم یعنی خاموش نکنم.

گوش ماهی است بر او آتش دل ننشانم

جامِ زرین مانندِ صدفِ گوش‌ماهی است، سرد است و نمی‌تواند آتشِ دلِ مرا فرونشاند.

نکته ادبی: تأکید بر تفاوتِ جوهریِ طلا و سفال.

گوش ماهی است بر او آتش دل ننشانم

جامِ زرین مانندِ صدفِ گوش‌ماهی است، سرد است و نمی‌تواند آتشِ دلِ مرا فرونشاند.

نکته ادبی: نفیِ اثربخشیِ تجملات.

گوش ماهی است بر او آتش دل ننشانم

جامِ زرین مانندِ صدفِ گوش‌ماهی است، سرد است و نمی‌تواند آتشِ دلِ مرا فرونشاند.

نکته ادبی: جامِ زر در برابرِ آتشِ دل، ابزاری ناکارآمد است.

دوستانم همه انصاف دهند از پی من دوستانم همه انصاف دهند از پی من

دوستانم باید درباره من شهادت دهند و انصاف را در حقِ من رعایت کنند.

نکته ادبی: انصاف دادن کنایه از گواهی دادن به حقیقتِ حالِ شاعر است.

دوستانم همه انصاف دهند از پی من دوستانم همه انصاف دهند از پی من

دوستانم باید درباره من شهادت دهند و انصاف را در حقِ من رعایت کنند.

نکته ادبی: مخاطب قرار دادنِ دوستان، فضایی دوستانه و صمیمی ایجاد کرده است.

دوستانم همه انصاف دهند از پی من دوستانم همه انصاف دهند از پی من

دوستانم باید درباره من شهادت دهند و انصاف را در حقِ من رعایت کنند.

نکته ادبی: تأکید بر راستی‌آزماییِ رفتارِ شاعر.

دوستانم همه انصاف دهند از پی من که چه انصاف ده و جورکش دورانم

تا ببینند که من چقدر عدالت‌خواه هستم و چقدر جور و ستمِ زمانه را تحمل کرده‌ام.

نکته ادبی: جورکش دوران بودن کنایه از رنج‌های عاشقانه و اجتماعی است.

که چه انصاف ده و جورکش دورانم

تا ببینند که من چقدر عدالت‌خواه هستم و چقدر جور و ستمِ زمانه را تحمل کرده‌ام.

نکته ادبی: انصاف‌ده بودن نشانِ پایبندی به اصول اخلاقی است.

که چه انصاف ده و جورکش دورانم

تا ببینند که من چقدر عدالت‌خواه هستم و چقدر جور و ستمِ زمانه را تحمل کرده‌ام.

نکته ادبی: تقابلِ فردِ عادل و دورانِ ظالم.

که چه انصاف ده و جورکش دورانم

تا ببینند که من چقدر عدالت‌خواه هستم و چقدر جور و ستمِ زمانه را تحمل کرده‌ام.

نکته ادبی: این بند، توجیهِ سلوکِ عارفانه شاعر است.

که چه انصاف ده و جورکش دورانم

تا ببینند که من چقدر عدالت‌خواه هستم و چقدر جور و ستمِ زمانه را تحمل کرده‌ام.

نکته ادبی: جورکش بودن از صفاتِ والای عاشقان است.

که چه انصاف ده و جورکش دورانم

تا ببینند که من چقدر عدالت‌خواه هستم و چقدر جور و ستمِ زمانه را تحمل کرده‌ام.

نکته ادبی: موازنه میان ادعا (انصاف) و عمل (جورکشی).

که چه انصاف ده و جورکش دورانم

تا ببینند که من چقدر عدالت‌خواه هستم و چقدر جور و ستمِ زمانه را تحمل کرده‌ام.

نکته ادبی: پایانی بر دفاع از خویشتن در برابر قضاوت‌های نادرست.

گوش ماهی است نه خورد من و نه هم جام است گوش ماهی است نه خورد من و نه هم جام است

این شیء تنها یک صدف دریایی بی‌ارزش است؛ نه خوراک من است و نه ظرفی مناسب برای نوشیدن من.

نکته ادبی: گوش‌ماهی در اینجا نمادِ امور ظاهری و بی‌بهاست.

گوش ماهی است نه خورد من و نه هم جام است گوش ماهی است نه خورد من و نه هم جام است

این شیء تنها یک صدف دریایی بی‌ارزش است؛ نه خوراک من است و نه ظرفی مناسب برای نوشیدن من.

نکته ادبی: استفاده از حرف نفی «نه» برای تاکید بر بی‌ارزش بودن آن در نزد عارف.

گوش ماهی است نه خورد من و نه هم جام است گوش ماهی است نه خورد من و نه هم جام است

این شیء تنها یک صدف دریایی بی‌ارزش است؛ نه خوراک من است و نه ظرفی مناسب برای نوشیدن من.

نکته ادبی: جام در اینجا نمادِ ظرفِ ادراکِ لذت‌های روحی است.

گوش ماهی است نه خورد من و نه هم جام است به گلین رطل دل از بند خرد برهانم

این شیء صدف است و درخورِ من نیست. با جامِ سفالینِ ساده، دلم را از زنجیرهای عقلِ محدود رها می‌کنم.

نکته ادبی: ترکیب «رطل گلین» نمادِ بی‌تکلفی و ساده‌زیستی عارفانه است.

به گلین رطل دل از بند خرد برهانم

با جامِ سفالینِ ساده، دلم را از زنجیرهای عقلِ محدود رها می‌کنم.

نکته ادبی: «بند خرد» اشاره به قید و بندهای منطقِ استدلالی دارد که مانعِ شهود است.

به گلین رطل دل از بند خرد برهانم

با جامِ سفالینِ ساده، دلم را از زنجیرهای عقلِ محدود رها می‌کنم.

نکته ادبی: فعلِ رهانیدن در اینجا به معنای آزاد کردنِ روح از زندانِ ذهن است.

به گلین رطل دل از بند خرد برهانم

با جامِ سفالینِ ساده، دلم را از زنجیرهای عقلِ محدود رها می‌کنم.

نکته ادبی: گلین رطل کنایه از میِ الهی در ظرفِ ساده‌یِ وجود است.

به گلین رطل دل از بند خرد برهانم

با جامِ سفالینِ ساده، دلم را از زنجیرهای عقلِ محدود رها می‌کنم.

نکته ادبی: رطل در قدیم پیمانه‌ای بزرگ برای نوشیدن بوده است.

به گلین رطل دل از بند خرد برهانم

با جامِ سفالینِ ساده، دلم را از زنجیرهای عقلِ محدود رها می‌کنم.

نکته ادبی: برهانم (مضارع التزامی) بیانگر خواست و اراده‌یِ قلبی شاعر است.

به گلین رطل دل از بند خرد برهانم

با جامِ سفالینِ ساده، دلم را از زنجیرهای عقلِ محدود رها می‌کنم.

نکته ادبی: دل در عرفان، جایگاهِ تجلیاتِ حق است.

من که دریاکش و سرمست چو دریا باشم من که دریاکش و سرمست چو دریا باشم

من که همچون دریا جوشان و سرکش و در حقیقتِ خودِ دریا هستم.

نکته ادبی: دریاکش کسی است که قدرتِ تحمل و نوشیدنِ حقایقِ بزرگ را دارد.

من که دریاکش و سرمست چو دریا باشم من که دریاکش و سرمست چو دریا باشم

من که همچون دریا جوشان و سرکش و در حقیقتِ خودِ دریا هستم.

نکته ادبی: سرمست چو دریا بودن نشان از بی‌کرانگیِ حالِ شاعر دارد.

من که دریاکش و سرمست چو دریا باشم من که دریاکش و سرمست چو دریا باشم

من که همچون دریا جوشان و سرکش و در حقیقتِ خودِ دریا هستم.

نکته ادبی: تشبیه «سرمست چو دریا» اغراقی هنری برای نشان دادنِ عظمتِ روحانی است.

من که دریاکش و سرمست چو دریا باشم گوش ماهی چه کنم؟ جام صدف چه ستانم

من که دریاگونه هستم، دیگر به صدف و گوش‌ماهی چه نیازی دارم؟

نکته ادبی: پرسشِ انکاری برای تاکید بر بی‌نیازی از امور کوچک.

گوش ماهی چه کنم؟ جام صدف چه ستانم

من که دریاگونه هستم، دیگر به صدف و گوش‌ماهی چه نیازی دارم؟

نکته ادبی: جام صدف در اینجا نمادِ محدودیت‌های ظاهری است.

گوش ماهی چه کنم؟ جام صدف چه ستانم

من که دریاگونه هستم، دیگر به صدف و گوش‌ماهی چه نیازی دارم؟

نکته ادبی: ستاندن (گرفتن) در اینجا به معنای طلب کردن است.

گوش ماهی چه کنم؟ جام صدف چه ستانم

من که دریاگونه هستم، دیگر به صدف و گوش‌ماهی چه نیازی دارم؟

نکته ادبی: تضادِ مفهومیِ میان دریا و صدف در این بیت به اوج می‌رسد.

گوش ماهی چه کنم؟ جام صدف چه ستانم

من که دریاگونه هستم، دیگر به صدف و گوش‌ماهی چه نیازی دارم؟

نکته ادبی: استفهامِ انکاری نشان‌دهنده استغنای طبع شاعر است.

گوش ماهی چه کنم؟ جام صدف چه ستانم

من که دریاگونه هستم، دیگر به صدف و گوش‌ماهی چه نیازی دارم؟

نکته ادبی: شاعر خود را بالاتر از ابزارهای محدودکننده می‌بیند.

گوش ماهی چه کنم؟ جام صدف چه ستانم

من که دریاگونه هستم، دیگر به صدف و گوش‌ماهی چه نیازی دارم؟

نکته ادبی: جام در اینجا نمادِ ظرفیتِ روح است.

بوی خاکی که من از رطل گلین می شنوم بوی خاکی که من از رطل گلین می شنوم

از این کوزه سفالینِ ساده، رایحه‌ای از حقیقتِ وجود (خاک) استشمام می‌کنم.

نکته ادبی: بوی خاک کنایه از بازگشت به اصل و فروتنی است.

بوی خاکی که من از رطل گلین می شنوم بوی خاکی که من از رطل گلین می شنوم

از این کوزه سفالینِ ساده، رایحه‌ای از حقیقتِ وجود استشمام می‌کنم.

نکته ادبی: رطل گلین نمادِ سادگیِ عارفانه در برابرِ تشریفاتِ ظاهری است.

بوی خاکی که من از رطل گلین می شنوم بوی خاکی که من از رطل گلین می شنوم

از این کوزه سفالینِ ساده، رایحه‌ای از حقیقتِ وجود استشمام می‌کنم.

نکته ادبی: رابطه حسی میانِ بوییدن و ادراکِ حقیقت.

بوی خاکی که من از رطل گلین می شنوم بردمد از بن هر موی گل و ریحانم

از این کوزه سفالین، عطر حقیقت چنان برمی‌خیزد که از بنِ هر موی من، گل و ریحان می‌روید.

نکته ادبی: استعاره‌ای برای وجد و شادمانیِ حاصل از شرابِ عرفانی.

بردمد از بن هر موی گل و ریحانم

از این کوزه سفالین، عطر حقیقت چنان برمی‌خیزد که از بنِ هر موی من، گل و ریحان می‌روید.

نکته ادبی: رویش گل از بن مو، نمادِ حیاتِ دوباره و سرزندگیِ معنوی است.

بردمد از بن هر موی گل و ریحانم

از این کوزه سفالین، عطر حقیقت چنان برمی‌خیزد که از بنِ هر موی من، گل و ریحان می‌روید.

نکته ادبی: گل و ریحان نمادِ خوش‌بویی و شادابیِ حالاتِ عرفانی است.

بردمد از بن هر موی گل و ریحانم

از این کوزه سفالین، عطر حقیقت چنان برمی‌خیزد که از بنِ هر موی من، گل و ریحان می‌روید.

نکته ادبی: مبالغه برای نشان دادنِ شدتِ تاثیرِ تجربه معنوی.

بردمد از بن هر موی گل و ریحانم

از این کوزه سفالین، عطر حقیقت چنان برمی‌خیزد که از بنِ هر موی من، گل و ریحان می‌روید.

نکته ادبی: بن مو کنایه از عمقِ وجود است.

بردمد از بن هر موی گل و ریحانم

از این کوزه سفالین، عطر حقیقت چنان برمی‌خیزد که از بنِ هر موی من، گل و ریحان می‌روید.

نکته ادبی: تصویرسازیِ حسیِ بسیار قوی در این بیت دیده می‌شود.

بردمد از بن هر موی گل و ریحانم

از این کوزه سفالین، عطر حقیقت چنان برمی‌خیزد که از بنِ هر موی من، گل و ریحان می‌روید.

نکته ادبی: تداعیِ باغ و بهشت در وجودِ عارف.

همه ماهی تن و آورده به کف جام صدف همه ماهی تن و آورده به کف جام صدف

همه مردم مانند ماهیانی در تن (محدود) هستند که به صدف‌های کوچک دل‌خوش کرده‌اند.

نکته ادبی: ماهیِ تن نمادِ کسانی است که اسیرِ کالبد و نیازهای جسمانی هستند.

همه ماهی تن و آورده به کف جام صدف همه ماهی تن و آورده به کف جام صدف

همه مردم مانند ماهیانی در تن هستند که به صدف‌های کوچک دل‌خوش کرده‌اند.

نکته ادبی: کفِ دست نمادِ مالکیتِ ناچیزِ دنیوی است.

همه ماهی تن و آورده به کف جام صدف همه ماهی تن و آورده به کف جام صدف

همه مردم مانند ماهیانی در تن هستند که به صدف‌های کوچک دل‌خوش کرده‌اند.

نکته ادبی: جام صدف کنایه از ابزارهای بی‌ارزشِ دنیایی است.

همه ماهی تن و آورده به کف جام صدف من نهنگم نه حریف صدف ایشانم

اما من نهنگِ دریایِ معرفتم و هم‌ترازِ صدف‌بازانِ حقیر نیستم.

نکته ادبی: نهنگ نمادِ بزرگ‌منشی و بی‌نیازیِ عارف در اقیانوسِ هستی است.

من نهنگم نه حریف صدف ایشانم

اما من نهنگِ دریایِ معرفتم و هم‌ترازِ صدف‌بازانِ حقیر نیستم.

نکته ادبی: حریف در اینجا به معنای هم‌کفو و هم‌شان است.

من نهنگم نه حریف صدف ایشانم

اما من نهنگِ دریایِ معرفتم و هم‌ترازِ صدف‌بازانِ حقیر نیستم.

نکته ادبی: تضادِ نهنگ و صدف؛ تضادِ ابعادِ وجودی.

من نهنگم نه حریف صدف ایشانم

اما من نهنگِ دریایِ معرفتم و هم‌ترازِ صدف‌بازانِ حقیر نیستم.

نکته ادبی: عارف خود را از جنسِ حقیقتِ بی‌کران می‌داند.

من نهنگم نه حریف صدف ایشانم

اما من نهنگِ دریایِ معرفتم و هم‌ترازِ صدف‌بازانِ حقیر نیستم.

نکته ادبی: نهنگ در اینجا استعاره از بلندپروازیِ روحانی است.

من نهنگم نه حریف صدف ایشانم

اما من نهنگِ دریایِ معرفتم و هم‌ترازِ صدف‌بازانِ حقیر نیستم.

نکته ادبی: صدف کنایه از حقارتِ نگاهِ دیگران.

من نهنگم نه حریف صدف ایشانم

اما من نهنگِ دریایِ معرفتم و هم‌ترازِ صدف‌بازانِ حقیر نیستم.

نکته ادبی: تاکید بر انفراد و تنهاییِ عارف در مسیرِ حق.

ساقی است آهوی سیمین و از آن زرین گاو ساقی است آهوی سیمین و از آن زرین گاو

ساقیِ مجلس، آهویی سیمین‌تن است و گاوی زرین‌فام نیز [در محفل] حضور دارد.

نکته ادبی: آهوی سیمین و گاو زرین، اشاراتی اساطیری یا نجومی به صور فلکی دارند.

ساقی است آهوی سیمین و از آن زرین گاو ساقی است آهوی سیمین و از آن زرین گاو

ساقیِ مجلس، آهویی سیمین‌تن است و گاوی زرین‌فام نیز [در محفل] حضور دارد.

نکته ادبی: رنگ‌های نقره‌ای (سیمین) و طلایی (زرین) نمادِ تقدس و درخشندگی هستند.

ساقی است آهوی سیمین و از آن زرین گاو ساقی است آهوی سیمین و از آن زرین گاو

ساقیِ مجلس، آهویی سیمین‌تن است و گاوی زرین‌فام نیز [در محفل] حضور دارد.

نکته ادبی: ساقی تجلیِ محبوبِ ازلی در محفلِ عارفان است.

ساقی است آهوی سیمین و از آن زرین گاو خون خرگوش کند آب خور مارانم

خونِ خرگوش [به عنوان نمادِ ترسوها]، مایه‌یِ نوشیدنِ مارانِ [نفسِ] من است.

نکته ادبی: تصویرسازیِ عجیب و سورئال برای بیانِ تسلطِ عارف بر غرایز.

خون خرگوش کند آب خور مارانم

خونِ خرگوش، مایه‌یِ نوشیدنِ مارانِ من است.

نکته ادبی: مار در اینجا استعاره از نفسِ اماره یا انرژی‌های خفته است.

خون خرگوش کند آب خور مارانم

خونِ خرگوش، مایه‌یِ نوشیدنِ مارانِ من است.

نکته ادبی: خرگوش نمادِ ترس و حیوانیتِ ضعیف است.

خون خرگوش کند آب خور مارانم

خونِ خرگوش، مایه‌یِ نوشیدنِ مارانِ من است.

نکته ادبی: این تصویرسازی نشان از قدرتِ عارف در مهارِ غرایز دارد.

خون خرگوش کند آب خور مارانم

خونِ خرگوش، مایه‌یِ نوشیدنِ مارانِ من است.

نکته ادبی: آب‌خور به معنیِ محلِ نوشیدن است.

خون خرگوش کند آب خور مارانم

خونِ خرگوش، مایه‌یِ نوشیدنِ مارانِ من است.

نکته ادبی: تعبیرات این بیت دارای پیچیدگیِ سبک خراسانی است.

خون خرگوش کند آب خور مارانم

خونِ خرگوش، مایه‌یِ نوشیدنِ مارانِ من است.

نکته ادبی: مارانِ من، استعاره‌ای برای قوای درونیِ تشنه‌یِ حقیقت است.

گاو زر ده به کف سامری و در کف من گاو زر ده به کف سامری و در کف من

بت زرین سامری نزد مردم فریبنده است، اما آنچه من در دست دارم حقیقتی است که با آن بت ساختگی قابل مقایسه نیست.

نکته ادبی: اشاره به داستان سامری در قرآن که گوساله‌ای زرین برای بنی‌اسرائیل ساخت.

گاو زر ده به کف سامری و در کف من گاو زر ده به کف سامری و در کف من

بت زرین سامری نزد مردم فریبنده است، اما آنچه من در دست دارم حقیقتی است که با آن بت ساختگی قابل مقایسه نیست.

نکته ادبی: استفاده از تضاد میان زر (نماد دنیا) و گوهرهای معنوی.

گاو زر ده به کف سامری و در کف من گاو زر ده به کف سامری و در کف من

بت زرین سامری نزد مردم فریبنده است، اما آنچه من در دست دارم حقیقتی است که با آن بت ساختگی قابل مقایسه نیست.

نکته ادبی: سامری نماد گمراهی و زر نماد دلبستگی به دنیاست.

گاو زر ده به کف سامری و در کف من آب خضری که در او آتش موسی رانم

من در جستجوی آب حیات خضر هستم، در حالی که آتشِ عشقِ موسی نیز در آن شعله‌ور است؛ یعنی هم جاودانگی و هم سوز و گداز را در خود دارم.

نکته ادبی: آب خضر و آتش موسی آرایه تضاد زیبایی را برای نشان دادن جمع اضداد ساخته است.

آب خضری که در او آتش موسی رانم

من در جستجوی آب حیات خضر هستم، در حالی که آتشِ عشقِ موسی نیز در آن شعله‌ور است؛ یعنی هم جاودانگی و هم سوز و گداز را در خود دارم.

نکته ادبی: آب خضر نماد حیات ابدی و آتش موسی نماد تجلی الهی است.

آب خضری که در او آتش موسی رانم

من در جستجوی آب حیات خضر هستم، در حالی که آتشِ عشقِ موسی نیز در آن شعله‌ور است؛ یعنی هم جاودانگی و هم سوز و گداز را در خود دارم.

نکته ادبی: استعاره از کمال عرفانی که هم آرامش و هم شوریدگی را در بر دارد.

آب خضری که در او آتش موسی رانم

من در جستجوی آب حیات خضر هستم، در حالی که آتشِ عشقِ موسی نیز در آن شعله‌ور است؛ یعنی هم جاودانگی و هم سوز و گداز را در خود دارم.

نکته ادبی: تلفیق دو واقعه تاریخی-اساطیری برای عمق بخشیدن به معنای تجربیات روحی.

آب خضری که در او آتش موسی رانم

من در جستجوی آب حیات خضر هستم، در حالی که آتشِ عشقِ موسی نیز در آن شعله‌ور است؛ یعنی هم جاودانگی و هم سوز و گداز را در خود دارم.

نکته ادبی: اشاره به آتش طور سینا که موسی (ع) آن را دید.

آب خضری که در او آتش موسی رانم

من در جستجوی آب حیات خضر هستم، در حالی که آتشِ عشقِ موسی نیز در آن شعله‌ور است؛ یعنی هم جاودانگی و هم سوز و گداز را در خود دارم.

نکته ادبی: واژه آب و آتش در کنار هم تضاد شاعرانه ایجاد کرده است.

آب خضری که در او آتش موسی رانم

من در جستجوی آب حیات خضر هستم، در حالی که آتشِ عشقِ موسی نیز در آن شعله‌ور است؛ یعنی هم جاودانگی و هم سوز و گداز را در خود دارم.

نکته ادبی: موسی در ادبیات عرفانی نماد عاشق سوخته است.

جز بدین رطل گلین هیچ عمارت نکنم جز بدین رطل گلین هیچ عمارت نکنم

تنها با استفاده از این ظرف سفالین (جام باده)، بنای معنوی خود را می‌سازم و به دنبال عمارت‌های مادی نیستم.

نکته ادبی: رطل گلین استعاره از بدن انسان یا ابزار ساده و بی‌ارزش دنیوی است.

جز بدین رطل گلین هیچ عمارت نکنم جز بدین رطل گلین هیچ عمارت نکنم

تنها با استفاده از این ظرف سفالین (جام باده)، بنای معنوی خود را می‌سازم و به دنبال عمارت‌های مادی نیستم.

نکته ادبی: عمارت کردن در اینجا کنایه از ساختن شخصیت روحی است.

جز بدین رطل گلین هیچ عمارت نکنم جز بدین رطل گلین هیچ عمارت نکنم

تنها با استفاده از این ظرف سفالین (جام باده)، بنای معنوی خود را می‌سازم و به دنبال عمارت‌های مادی نیستم.

نکته ادبی: تضاد میان رطل گلین (پست) و عمارت (بلند مرتبه).

جز بدین رطل گلین هیچ عمارت نکنم چار دیوار گلین را که در او مهمانم

به این تنِ چهاردیواری خاکی که در آن مهمان هستم، با استفاده از جام سفالین عشق می‌پردازم و به آن معنا می‌دهم.

نکته ادبی: چار دیوار گلین استعاره روشن از بدن خاکی انسان است.

چار دیوار گلین را که در او مهمانم

به این تنِ چهاردیواری خاکی که در آن مهمان هستم، با استفاده از جام سفالین عشق می‌پردازم و به آن معنا می‌دهم.

نکته ادبی: مهمان بودن در کالبد کنایه از فانی بودن زندگی دنیاست.

چار دیوار گلین را که در او مهمانم

به این تنِ چهاردیواری خاکی که در آن مهمان هستم، با استفاده از جام سفالین عشق می‌پردازم و به آن معنا می‌دهم.

نکته ادبی: توصیف بدن به عنوان یک بنای ناپایدار.

چار دیوار گلین را که در او مهمانم

به این تنِ چهاردیواری خاکی که در آن مهمان هستم، با استفاده از جام سفالین عشق می‌پردازم و به آن معنا می‌دهم.

نکته ادبی: استعاره از غربت روح در زندان تن.

چار دیوار گلین را که در او مهمانم

به این تنِ چهاردیواری خاکی که در آن مهمان هستم، با استفاده از جام سفالین عشق می‌پردازم و به آن معنا می‌دهم.

نکته ادبی: ترکیب چهار دیوار نماد محدودیت‌های فیزیکی است.

چار دیوار گلین را که در او مهمانم

به این تنِ چهاردیواری خاکی که در آن مهمان هستم، با استفاده از جام سفالین عشق می‌پردازم و به آن معنا می‌دهم.

نکته ادبی: اشاره به ناپایداری حیات جسمانی.

چار دیوار گلین را که در او مهمانم

به این تنِ چهاردیواری خاکی که در آن مهمان هستم، با استفاده از جام سفالین عشق می‌پردازم و به آن معنا می‌دهم.

نکته ادبی: ساختار جملات بازگشت به مفهوم فانی بودن است.

آهنین جامم و پر آه و انین دارم جان آهنین جامم و پر آه و انین دارم جان

جام تنم همچون آهن سرد و سخت است، اما در درونم پر از ناله و آه و اندوه است.

نکته ادبی: آه و انین جناس و تکرار برای تأکید بر شدت اندوه است.

آهنین جامم و پر آه و انین دارم جان آهنین جامم و پر آه و انین دارم جان

جام تنم همچون آهن سرد و سخت است، اما در درونم پر از ناله و آه و اندوه است.

نکته ادبی: آهنین جام استعاره از تحمل و بردباری در برابر سختی‌هاست.

آهنین جامم و پر آه و انین دارم جان آهنین جامم و پر آه و انین دارم جان

جام تنم همچون آهن سرد و سخت است، اما در درونم پر از ناله و آه و اندوه است.

نکته ادبی: تضاد میان ظاهر سخت (آهنی) و باطن پر ناله.

آهنین جامم و پر آه و انین دارم جان نزیم بی دمکی آب که هم حیوانم

بی‌وجود جرعه‌ای از آب حیات نمی‌توانم زیست، چرا که من از جنس حیات و پویایی هستم.

نکته ادبی: حیوان در اینجا به معنای موجود زنده است و ایهام به آب حیات دارد.

نزیم بی دمکی آب که هم حیوانم

بی‌وجود جرعه‌ای از آب حیات نمی‌توانم زیست، چرا که من از جنس حیات و پویایی هستم.

نکته ادبی: دمکی به معنای یک لحظه یا یک جرعه کوچک.

نزیم بی دمکی آب که هم حیوانم

بی‌وجود جرعه‌ای از آب حیات نمی‌توانم زیست، چرا که من از جنس حیات و پویایی هستم.

نکته ادبی: ایهام کلمه حیوان (موجود زنده / دارنده حیات).

نزیم بی دمکی آب که هم حیوانم

بی‌وجود جرعه‌ای از آب حیات نمی‌توانم زیست، چرا که من از جنس حیات و پویایی هستم.

نکته ادبی: نفی زیستن بدون آب (معنویت).

نزیم بی دمکی آب که هم حیوانم

بی‌وجود جرعه‌ای از آب حیات نمی‌توانم زیست، چرا که من از جنس حیات و پویایی هستم.

نکته ادبی: تکیه بر نیاز دائم روح به حقیقت.

نزیم بی دمکی آب که هم حیوانم

بی‌وجود جرعه‌ای از آب حیات نمی‌توانم زیست، چرا که من از جنس حیات و پویایی هستم.

نکته ادبی: سادگی در عین حال عمق استعاره.

نزیم بی دمکی آب که هم حیوانم

بی‌وجود جرعه‌ای از آب حیات نمی‌توانم زیست، چرا که من از جنس حیات و پویایی هستم.

نکته ادبی: ارتباط معنایی با بیت قبل.

جوهری مغ شده و درج سفالین خم می جوهری مغ شده و درج سفالین خم می

گوهر حقیقتِ الهی را در ظرف سفالین و ساده‌ی خم میِ مغانه پنهان کرده‌ام.

نکته ادبی: مغ در ادبیات عرفانی به پیر طریقت یا ساقی عالم غیب اشاره دارد.

جوهری مغ شده و درج سفالین خم می جوهری مغ شده و درج سفالین خم می

گوهر حقیقتِ الهی را در ظرف سفالین و ساده‌ی خم میِ مغانه پنهان کرده‌ام.

نکته ادبی: درج سفالین استعاره از بدن یا قالب دنیوی است.

جوهری مغ شده و درج سفالین خم می جوهری مغ شده و درج سفالین خم می

گوهر حقیقتِ الهی را در ظرف سفالین و ساده‌ی خم میِ مغانه پنهان کرده‌ام.

نکته ادبی: تضاد گوهر (ارزشمند) و سفال (کم‌ارزش).

جوهری مغ شده و درج سفالین خم می وز نگین گهر و رطل گلین میزانم

با معیار قرار دادنِ گوهرِ حقیقت و جام سفالین، ارزش و اعتبار هستی را می‌سنجم.

نکته ادبی: میزانم به معنای می‌سنجم یا تراز می‌کنم است.

وز نگین گهر و رطل گلین میزانم

با معیار قرار دادنِ گوهرِ حقیقت و جام سفالین، ارزش و اعتبار هستی را می‌سنجم.

نکته ادبی: اشاره به قضاوت و سنجش ارزش‌های دنیوی و اخروی.

وز نگین گهر و رطل گلین میزانم

با معیار قرار دادنِ گوهرِ حقیقت و جام سفالین، ارزش و اعتبار هستی را می‌سنجم.

نکته ادبی: نگین گهر استعاره از قلب یا معرفت است.

وز نگین گهر و رطل گلین میزانم

با معیار قرار دادنِ گوهرِ حقیقت و جام سفالین، ارزش و اعتبار هستی را می‌سنجم.

نکته ادبی: استفاده از وزن برای تراز کردن.

وز نگین گهر و رطل گلین میزانم

با معیار قرار دادنِ گوهرِ حقیقت و جام سفالین، ارزش و اعتبار هستی را می‌سنجم.

نکته ادبی: رطل گلین نماد زهد و سادگی است.

وز نگین گهر و رطل گلین میزانم

با معیار قرار دادنِ گوهرِ حقیقت و جام سفالین، ارزش و اعتبار هستی را می‌سنجم.

نکته ادبی: ترکیب نگین و رطل برای سنجش.

وز نگین گهر و رطل گلین میزانم

با معیار قرار دادنِ گوهرِ حقیقت و جام سفالین، ارزش و اعتبار هستی را می‌سنجم.

نکته ادبی: تداوم فضای عرفانی.

سیصد وشصت رگم زنده شود چون بدهد سیصد وشصت رگم زنده شود چون بدهد

به محض اینکه حقیقت به جانم می‌رسد، تمامی سیصد و شصت رگ بدنم به جنبش درآمده و زنده می‌شوند.

نکته ادبی: سیصد و شصت رگ اشاره به باور قدما در مورد اجزای بدن انسان دارد.

سیصد وشصت رگم زنده شود چون بدهد سیصد وشصت رگم زنده شود چون بدهد

به محض اینکه حقیقت به جانم می‌رسد، تمامی سیصد و شصت رگ بدنم به جنبش درآمده و زنده می‌شوند.

نکته ادبی: زنده شدن رگ‌ها کنایه از حیات معنوی است.

سیصد وشصت رگم زنده شود چون بدهد سیصد وشصت رگم زنده شود چون بدهد

به محض اینکه حقیقت به جانم می‌رسد، تمامی سیصد و شصت رگ بدنم به جنبش درآمده و زنده می‌شوند.

نکته ادبی: تأکید بر تأثیر کلی حقیقت بر تمام اعضا.

سیصد وشصت رگم زنده شود چون بدهد سیصد و شصت درم سنگ گهر وزانم

من با سنگِ محکِ معرفت، گوهرهای وجودی را به وزن سیصد و شصت درم می‌سنجم و ارزش‌گذاری می‌کنم.

نکته ادبی: درم واحد وزن است و در اینجا استعاره از سنجش معنوی.

سیصد و شصت درم سنگ گهر وزانم

من با سنگِ محکِ معرفت، گوهرهای وجودی را به وزن سیصد و شصت درم می‌سنجم و ارزش‌گذاری می‌کنم.

نکته ادبی: وزانم به معنای وزن‌کننده یا سنجنده است.

سیصد و شصت درم سنگ گهر وزانم

من با سنگِ محکِ معرفت، گوهرهای وجودی را به وزن سیصد و شصت درم می‌سنجم و ارزش‌گذاری می‌کنم.

نکته ادبی: سنگ گهر ترکیبی زیبا برای اشاره به معیار سنجش حقیقت.

سیصد و شصت درم سنگ گهر وزانم

من با سنگِ محکِ معرفت، گوهرهای وجودی را به وزن سیصد و شصت درم می‌سنجم و ارزش‌گذاری می‌کنم.

نکته ادبی: استفاده از اعداد برای بازنمایی کلیت وجود.

سیصد و شصت درم سنگ گهر وزانم

من با سنگِ محکِ معرفت، گوهرهای وجودی را به وزن سیصد و شصت درم می‌سنجم و ارزش‌گذاری می‌کنم.

نکته ادبی: تکامل منطقی بیت قبل.

سیصد و شصت درم سنگ گهر وزانم

من با سنگِ محکِ معرفت، گوهرهای وجودی را به وزن سیصد و شصت درم می‌سنجم و ارزش‌گذاری می‌کنم.

نکته ادبی: ادبیات کلاسیک در به کارگیری واحد شمارش.

سیصد و شصت درم سنگ گهر وزانم

من با سنگِ محکِ معرفت، گوهرهای وجودی را به وزن سیصد و شصت درم می‌سنجم و ارزش‌گذاری می‌کنم.

نکته ادبی: پایان‌بندی با تأکید بر دقت در معرفت.

هر که گوهر به دهان داشت جگر تشنه نماند هر که گوهر به دهان داشت جگر تشنه نماند

کسی که مرواریدی (گوهر) در دهان داشته باشد، تشنه نمی‌ماند. (اشاره به باوری کهن که مروارید تشنگی را رفع می‌کند).

نکته ادبی: گوهر در اینجا هم به معنای مروارید برای رفع تشنگی و هم کنایه از کلام و سخنِ ارزشمند است.

هر که گوهر به دهان داشت جگر تشنه نماند هر که گوهر به دهان داشت جگر تشنه نماند

کسی که مرواریدی در دهان داشته باشد، تشنه نمی‌ماند.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر باورِ عامیانه و ایجاد زمینه برای تناقضِ بعدی شاعر.

هر که گوهر به دهان داشت جگر تشنه نماند هر که گوهر به دهان داشت جگر تشنه نماند

کسی که مرواریدی در دهان داشته باشد، تشنه نمی‌ماند.

نکته ادبی: تکرارِ مصرع به عنوان مقدمه‌ای برای پرسشِ اصلی شاعر.

هر که گوهر به دهان داشت جگر تشنه نماند من که گوهر بخورم تشنه جگر چون مانم

من که خودِ گوهر را می‌خورم، چگونه ممکن است هنوز جگرم تشنه باشد؟ (چرا با وجودِ داشتنِ ابزار تسکین، همچنان رنج می‌برم؟)

نکته ادبی: استفهام انکاری برای نشان دادنِ عمقِ ناامیدی و بی‌تأثیر بودنِ درمان‌ها.

من که گوهر بخورم تشنه جگر چون مانم

من که خودِ گوهر را می‌خورم، چگونه ممکن است هنوز جگرم تشنه باشد؟

نکته ادبی: تداومِ پرسشِ بنیادینِ شاعر درباره تضادِ بین ظاهر و باطن.

من که گوهر بخورم تشنه جگر چون مانم

من که خودِ گوهر را می‌خورم، چگونه ممکن است هنوز جگرم تشنه باشد؟

نکته ادبی: تأکید بر حیرتِ شاعر از تداومِ درد.

من که گوهر بخورم تشنه جگر چون مانم

من که خودِ گوهر را می‌خورم، چگونه ممکن است هنوز جگرم تشنه باشد؟

نکته ادبی: تکرارِ مصرع برای عمق بخشیدن به حسِ اضطرابِ روحی.

من که گوهر بخورم تشنه جگر چون مانم

من که خودِ گوهر را می‌خورم، چگونه ممکن است هنوز جگرم تشنه باشد؟

نکته ادبی: تداومِ بیانِ تناقضِ درونی.

من که گوهر بخورم تشنه جگر چون مانم

من که خودِ گوهر را می‌خورم، چگونه ممکن است هنوز جگرم تشنه باشد؟

نکته ادبی: تکرار جهتِ حفظِ وزن و القای حالِ بی‌قراری.

من که گوهر بخورم تشنه جگر چون مانم

من که خودِ گوهر را می‌خورم، چگونه ممکن است هنوز جگرم تشنه باشد؟

نکته ادبی: پایانِ بندِ اول و انتقال به موضوعی جدید.

ای عجب دل سبک و درد گرانتر شودم ای عجب دل سبک و درد گرانتر شودم

عجیب است که دلم سبک‌بال شده، اما دردِ من گران‌تر (سنگین‌تر) می‌شود.

نکته ادبی: تناقض (پارادوکس) میان سبک شدنِ دل و سنگین شدنِ درد.

ای عجب دل سبک و درد گرانتر شودم ای عجب دل سبک و درد گرانتر شودم

عجیب است که دلم سبک‌بال شده، اما دردِ من گران‌تر می‌شود.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر حیرت.

ای عجب دل سبک و درد گرانتر شودم ای عجب دل سبک و درد گرانتر شودم

عجیب است که دلم سبک‌بال شده، اما دردِ من گران‌تر می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به سیرِ روحیِ شاعر.

ای عجب دل سبک و درد گرانتر شودم هرچه من رطل گران سنگ سبکتر رانم

هرچقدر تلاش می‌کنم که این جام‌های سنگینِ شراب را سبک‌تر بنوشم، فایده‌ای ندارد.

نکته ادبی: رطل به معنای جامِ بزرگ شراب است.

هرچه من رطل گران سنگ سبکتر رانم

هرچقدر تلاش می‌کنم که این جام‌های سنگینِ شراب را سبک‌تر بنوشم، فایده‌ای ندارد.

نکته ادبی: تداومِ تلاشِ بی‌حاصل برای رهایی از درد.

هرچه من رطل گران سنگ سبکتر رانم

هرچقدر تلاش می‌کنم که این جام‌های سنگینِ شراب را سبک‌تر بنوشم، فایده‌ای ندارد.

نکته ادبی: استعاره از تلاش برای فراموشی.

هرچه من رطل گران سنگ سبکتر رانم

هرچقدر تلاش می‌کنم که این جام‌های سنگینِ شراب را سبک‌تر بنوشم، فایده‌ای ندارد.

نکته ادبی: استفاده از واژگانِ نمادینِ عرفانی-عاشقانه.

هرچه من رطل گران سنگ سبکتر رانم

هرچقدر تلاش می‌کنم که این جام‌های سنگینِ شراب را سبک‌تر بنوشم، فایده‌ای ندارد.

نکته ادبی: نشان‌دهنده کلافگی شاعر.

هرچه من رطل گران سنگ سبکتر رانم

هرچقدر تلاش می‌کنم که این جام‌های سنگینِ شراب را سبک‌تر بنوشم، فایده‌ای ندارد.

نکته ادبی: تأکید بر تکرارِ عمل برای رسیدن به نتیجه‌ای ناممکن.

هرچه من رطل گران سنگ سبکتر رانم

هرچقدر تلاش می‌کنم که این جام‌های سنگینِ شراب را سبک‌تر بنوشم، فایده‌ای ندارد.

نکته ادبی: تکرارِ مصرع در ساختار غزل.

دوش با رطل گلین و می رنگین گفتم دوش با رطل گلین و می رنگین گفتم

دیشب با جامِ گلی و شرابِ رنگینِ درونش، گفت‌وگو کردم.

نکته ادبی: آغازِ تشخیص (جان‌بخشی به اشیا).

دوش با رطل گلین و می رنگین گفتم دوش با رطل گلین و می رنگین گفتم

دیشب با جامِ گلی و شرابِ رنگینِ درونش، گفت‌وگو کردم.

نکته ادبی: تمثیلِ شاعرانه از پناه بردن به خلوت.

دوش با رطل گلین و می رنگین گفتم دوش با رطل گلین و می رنگین گفتم

دیشب با جامِ گلی و شرابِ رنگینِ درونش، گفت‌وگو کردم.

نکته ادبی: نمادسازی از شراب و جام.

دوش با رطل گلین و می رنگین گفتم کز شما گشت غم آباد دل ویرانم

که از وجودِ شماست که دلِ ویران و خرابِ من، به مرکزِ غم تبدیل شده است.

نکته ادبی: نسبت دادنِ غم به ابزارِ تسکین (شراب).

کز شما گشت غم آباد دل ویرانم

که از وجودِ شماست که دلِ ویران و خرابِ من، به مرکزِ غم تبدیل شده است.

نکته ادبی: تأکید بر تأثیرِ معکوسِ شراب.

کز شما گشت غم آباد دل ویرانم

که از وجودِ شماست که دلِ ویران و خرابِ من، به مرکزِ غم تبدیل شده است.

نکته ادبی: تأکید بر ویرانیِ دل.

کز شما گشت غم آباد دل ویرانم

که از وجودِ شماست که دلِ ویران و خرابِ من، به مرکزِ غم تبدیل شده است.

نکته ادبی: بیانِ شکایتِ شاعر از اوضاع.

کز شما گشت غم آباد دل ویرانم

که از وجودِ شماست که دلِ ویران و خرابِ من، به مرکزِ غم تبدیل شده است.

نکته ادبی: استفاده از ترکیبِ غم‌آباد.

کز شما گشت غم آباد دل ویرانم

که از وجودِ شماست که دلِ ویران و خرابِ من، به مرکزِ غم تبدیل شده است.

نکته ادبی: تأکید بر استمرارِ غم.

کز شما گشت غم آباد دل ویرانم

که از وجودِ شماست که دلِ ویران و خرابِ من، به مرکزِ غم تبدیل شده است.

نکته ادبی: تکرار جهتِ حفظِ لحن.

ای می و رطل ندانم ز کدام آب و گلید ای می و رطل ندانم ز کدام آب و گلید

ای شراب و ای جام، نمی‌دانم از چه آب و گلی ساخته شده‌اید؟

نکته ادبی: اشاره به خلقتِ انسان از آب و گل که به اشیا نیز تعمیم داده شده.

ای می و رطل ندانم ز کدام آب و گلید ای می و رطل ندانم ز کدام آب و گلید

ای شراب و ای جام، نمی‌دانم از چه آب و گلی ساخته شده‌اید؟

نکته ادبی: پرسشِ حکیمانه درباره ماهیتِ هستی.

ای می و رطل ندانم ز کدام آب و گلید ای می و رطل ندانم ز کدام آب و گلید

ای شراب و ای جام، نمی‌دانم از چه آب و گلی ساخته شده‌اید؟

نکته ادبی: استفهامِ تحیرآمیز.

ای می و رطل ندانم ز کدام آب و گلید کاتش درد نشاندن به شما نتوانم

که حتی شما هم نمی‌توانید آتشِ دردِ مرا خاموش کنید.

نکته ادبی: آتشِ درد استعاره از سوز و گدازِ درونی.

کاتش درد نشاندن به شما نتوانم

که حتی شما هم نمی‌توانید آتشِ دردِ مرا خاموش کنید.

نکته ادبی: تأکید بر عجزِ ابزارِ مادی.

کاتش درد نشاندن به شما نتوانم

که حتی شما هم نمی‌توانید آتشِ دردِ مرا خاموش کنید.

نکته ادبی: بیانِ ناامیدی.

کاتش درد نشاندن به شما نتوانم

که حتی شما هم نمی‌توانید آتشِ دردِ مرا خاموش کنید.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید.

کاتش درد نشاندن به شما نتوانم

که حتی شما هم نمی‌توانید آتشِ دردِ مرا خاموش کنید.

نکته ادبی: استعاره‌سازی برای درد.

کاتش درد نشاندن به شما نتوانم

که حتی شما هم نمی‌توانید آتشِ دردِ مرا خاموش کنید.

نکته ادبی: ادامه گفتگو با اشیا.

کاتش درد نشاندن به شما نتوانم

که حتی شما هم نمی‌توانید آتشِ دردِ مرا خاموش کنید.

نکته ادبی: خاتمه‌ی بند.

رطل بگریست که من ز آب و گل پرویزم رطل بگریست که من ز آب و گل پرویزم

جامِ شراب گریست و گفت که من از آب و گلی ناچیز ساخته شده‌ام (و گناهی ندارم).

نکته ادبی: شخصیت‌بخشی به جام (تشخیص).

رطل بگریست که من ز آب و گل پرویزم رطل بگریست که من ز آب و گل پرویزم

جامِ شراب گریست و گفت که من از آب و گلی ناچیز ساخته شده‌ام.

نکته ادبی: آرایه تشخیص و پاسخِ خیالیِ جام.

رطل بگریست که من ز آب و گل پرویزم رطل بگریست که من ز آب و گل پرویزم

جامِ شراب گریست و گفت که من از آب و گلی ناچیز ساخته شده‌ام.

نکته ادبی: تکرارِ فعل برای ایجادِ لحن روایی.

رطل بگریست که من ز آب و گل پرویزم می بنالید که من خون دل خاقانم

شراب نیز نالید که من در واقع خونِ دلِ خاقانی هستم.

نکته ادبی: اشاره به تخلصِ شاعر (خاقانی) و تبدیلِ شراب به خونِ دل (استعاره).

می بنالید که من خون دل خاقانم

شراب نیز نالید که من در واقع خونِ دلِ خاقانی هستم.

نکته ادبی: خاقانی در اینجا به خود اشاره دارد.

می بنالید که من خون دل خاقانم

شراب نیز نالید که من در واقع خونِ دلِ خاقانی هستم.

نکته ادبی: تأکید بر پیوندِ شاعر با شراب.

می بنالید که من خون دل خاقانم

شراب نیز نالید که من در واقع خونِ دلِ خاقانی هستم.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر هویتِ شاعر.

می بنالید که من خون دل خاقانم

شراب نیز نالید که من در واقع خونِ دلِ خاقانی هستم.

نکته ادبی: تأکید بر پیوندِ درونی.

می بنالید که من خون دل خاقانم

شراب نیز نالید که من در واقع خونِ دلِ خاقانی هستم.

نکته ادبی: بیانِ رنجِ شاعر.

می بنالید که من خون دل خاقانم

شراب نیز نالید که من در واقع خونِ دلِ خاقانی هستم.

نکته ادبی: پایانِ ابیات.

چون به می خون جهان در گل افسرده خورم چون به می خون جهان در گل افسرده خورم

چون من پیوسته اندوه و خونِ دلِ جهان را مانند باده‌ای در کالبدِ خاکی و پژمرده‌ی خود می‌نوشم و هضم می‌کنم.

نکته ادبی: خون جهان کنایه از غم‌ها و تلخی‌های روزگار است و گل افسرده استعاره از بدن و وجود خاکی انسان است.

چون به می خون جهان در گل افسرده خورم چون به می خون جهان در گل افسرده خورم

چون من پیوسته اندوه و خونِ دلِ جهان را مانند باده‌ای در کالبدِ خاکی و پژمرده‌ی خود می‌نوشم و هضم می‌کنم.

نکته ادبی: می در اینجا استعاره‌ای از ابزار انتقال غم است.

چون به می خون جهان در گل افسرده خورم چون به می خون جهان در گل افسرده خورم

چون من پیوسته اندوه و خونِ دلِ جهان را مانند باده‌ای در کالبدِ خاکی و پژمرده‌ی خود می‌نوشم و هضم می‌کنم.

نکته ادبی: گل افسرده تلمیحی به آفرینش انسان از گل است که در اینجا وصف پژمردگی بر آن افزوده شده.

چون به می خون جهان در گل افسرده خورم چه عجب گر نتوان یافت به دل شادانم

از آنجا که درونم لبریز از اندوه است، جای شگفتی نیست که نتوان ذره‌ای شادمانی در دلِ من پیدا کرد.

نکته ادبی: استفهام انکاری در مصرع اول برای تأکید بر منطقی بودن فقدان شادی به کار رفته است.

چه عجب گر نتوان یافت به دل شادانم

بنابراین جای تعجب نیست که در دلِ من اثری از سرور و خرمی یافت نمی‌شود.

نکته ادبی: دل شادانم ترکیب وصفی برای اشاره به قلب خالی از اندوه است.

چه عجب گر نتوان یافت به دل شادانم

از آنجا که درونم لبریز از اندوه است، جای شگفتی نیست که نتوان ذره‌ای شادمانی در دلِ من پیدا کرد.

نکته ادبی: تکرارِ مضامین برای عمق بخشیدن به حسِ ناامیدی است.

چه عجب گر نتوان یافت به دل شادانم

بنابراین جای تعجب نیست که در دلِ من اثری از سرور و خرمی یافت نمی‌شود.

نکته ادبی: ساختار نحوی جمله بر پایه انکارِ وجودِ شادی استوار است.

چه عجب گر نتوان یافت به دل شادانم

از آنجا که درونم لبریز از اندوه است، جای شگفتی نیست که نتوان ذره‌ای شادمانی در دلِ من پیدا کرد.

نکته ادبی: نتوان یافت در اینجا به معنای غیرممکن بودن است.

چه عجب گر نتوان یافت به دل شادانم

بنابراین جای تعجب نیست که در دلِ من اثری از سرور و خرمی یافت نمی‌شود.

نکته ادبی: استفاده از لحن گلایه‌آمیز در پرسش.

چه عجب گر نتوان یافت به دل شادانم

از آنجا که درونم لبریز از اندوه است، جای شگفتی نیست که نتوان ذره‌ای شادمانی در دلِ من پیدا کرد.

نکته ادبی: مخاطبِ پرسش، ناظر بیرونی است که از حالِ درونی شاعر بی‌خبر است.

من که خاقانیم از خون دل تاجوران من که خاقانیم از خون دل تاجوران

من که با بهره‌مندی از رنج و خونِ دلِ بزرگان و صاحبانِ قدرت، به مرتبه‌ای از شکوه در شاعری رسیده‌ام.

نکته ادبی: خاقانی در اینجا هم می‌تواند تخلص شاعر باشد و هم به معنای پادشاه و فرمانروا؛ این ایهامِ لطیفی است.

من که خاقانیم از خون دل تاجوران من که خاقانیم از خون دل تاجوران

من که با بهره‌مندی از رنج و خونِ دلِ بزرگان و صاحبانِ قدرت، به مرتبه‌ای از شکوه در شاعری رسیده‌ام.

نکته ادبی: تاجوران نماد افراد صاحب جاه و جلال است که علی‌رغم ظاهر، دردِ دلِ فراوانی دارند.

من که خاقانیم از خون دل تاجوران من که خاقانیم از خون دل تاجوران

من که با بهره‌مندی از رنج و خونِ دلِ بزرگان و صاحبانِ قدرت، به مرتبه‌ای از شکوه در شاعری رسیده‌ام.

نکته ادبی: از خون دل به معنای به واسطه و یا از جنسِ خون دل.

من که خاقانیم از خون دل تاجوران می کنم قوت و ندانم چه عجب نادانم

تنها قوت و غذای روحم همین رنج‌هاست و در شگفتم که چرا با وجود این‌همه آگاهی، هنوز این‌قدر نادانم.

نکته ادبی: قوت کردن کنایه از تغذیه شدن با اندوه است.

می کنم قوت و ندانم چه عجب نادانم

من از این دردهای جانکاه تغذیه می‌کنم اما در عجبم که چرا همچنان نادان و بی‌خبر مانده‌ام.

نکته ادبی: نادان به معنای بی‌خبری از اسرارِ هستی است.

می کنم قوت و ندانم چه عجب نادانم

تنها قوت و غذای روحم همین رنج‌هاست و در شگفتم که چرا با وجود این‌همه آگاهی، هنوز این‌قدر نادانم.

نکته ادبی: تکرارِ چه عجب برای تأکید بر حیرتِ شاعر است.

می کنم قوت و ندانم چه عجب نادانم

من از این دردهای جانکاه تغذیه می‌کنم اما در عجبم که چرا همچنان نادان و بی‌خبر مانده‌ام.

نکته ادبی: ساختارِ نادانم به معنای جهلِ فلسفی است.

می کنم قوت و ندانم چه عجب نادانم

تنها قوت و غذای روحم همین رنج‌هاست و در شگفتم که چرا با وجود این‌همه آگاهی، هنوز این‌قدر نادانم.

نکته ادبی: تأکید بر تضادِ بین تجربه و دانایی.

می کنم قوت و ندانم چه عجب نادانم

من از این دردهای جانکاه تغذیه می‌کنم اما در عجبم که چرا همچنان نادان و بی‌خبر مانده‌ام.

نکته ادبی: این جمله بیانگر فروتنیِ عارفانه در برابر حقیقت است.

می کنم قوت و ندانم چه عجب نادانم

تنها قوت و غذای روحم همین رنج‌هاست و در شگفتم که چرا با وجود این‌همه آگاهی، هنوز این‌قدر نادانم.

نکته ادبی: استفاده از تضاد برای تبیینِ جایگاهِ فکریِ شاعر.