دیوان اشعار - غزلیات

خاقانی

غزل شمارهٔ ۲۰۹

خاقانی
خسته ام نیک از بد ایام خویش خسته ام نیک از بد ایام خویش
خسته ام نیک از بد ایام خویش خسته ام نیک از بد ایام خویش
خسته ام نیک از بد ایام خویش خسته ام نیک از بد ایام خویش
خسته ام نیک از بد ایام خویش طیره ام بر طالع پدرام خویش
طیره ام بر طالع پدرام خویش
طیره ام بر طالع پدرام خویش
طیره ام بر طالع پدرام خویش
طیره ام بر طالع پدرام خویش
طیره ام بر طالع پدرام خویش
طیره ام بر طالع پدرام خویش
از سپیدی کار طالع بخت را از سپیدی کار طالع بخت را
از سپیدی کار طالع بخت را از سپیدی کار طالع بخت را
از سپیدی کار طالع بخت را از سپیدی کار طالع بخت را
از سپیدی کار طالع بخت را بس سیه بینم زبان و کام خویش
بس سیه بینم زبان و کام خویش
بس سیه بینم زبان و کام خویش
بس سیه بینم زبان و کام خویش
بس سیه بینم زبان و کام خویش
بس سیه بینم زبان و کام خویش
بس سیه بینم زبان و کام خویش
دل سبوی غم تهی بر من کند دل سبوی غم تهی بر من کند
دل سبوی غم تهی بر من کند دل سبوی غم تهی بر من کند
دل سبوی غم تهی بر من کند دل سبوی غم تهی بر من کند
دل سبوی غم تهی بر من کند من ز خون دل کنم پر جام خویش
من ز خون دل کنم پر جام خویش
من ز خون دل کنم پر جام خویش
من ز خون دل کنم پر جام خویش
من ز خون دل کنم پر جام خویش
من ز خون دل کنم پر جام خویش
من ز خون دل کنم پر جام خویش
دل هم از من دوست گیر است ای عجب دل هم از من دوست گیر است ای عجب
دل هم از من دوست گیر است ای عجب دل هم از من دوست گیر است ای عجب
دل هم از من دوست گیر است ای عجب دل هم از من دوست گیر است ای عجب
دل هم از من دوست گیر است ای عجب بر زبان غم دهد پیغام خویش
بر زبان غم دهد پیغام خویش
بر زبان غم دهد پیغام خویش
بر زبان غم دهد پیغام خویش
بر زبان غم دهد پیغام خویش
بر زبان غم دهد پیغام خویش
بر زبان غم دهد پیغام خویش
من به دندان گوشهٔ دل چون خورم من به دندان گوشهٔ دل چون خورم
من به دندان گوشهٔ دل چون خورم من به دندان گوشهٔ دل چون خورم
من به دندان گوشهٔ دل چون خورم من به دندان گوشهٔ دل چون خورم
من به دندان گوشهٔ دل چون خورم کو چنان در گوشه دید آرام خویش
کو چنان در گوشه دید آرام خویش
کو چنان در گوشه دید آرام خویش
کو چنان در گوشه دید آرام خویش
کو چنان در گوشه دید آرام خویش
کو چنان در گوشه دید آرام خویش
کو چنان در گوشه دید آرام خویش
دل نه پیکان است، هم خون است و گوشت دل نه پیکان است، هم خون است و گوشت
دل نه پیکان است، هم خون است و گوشت دل نه پیکان است، هم خون است و گوشت
دل نه پیکان است، هم خون است و گوشت دل نه پیکان است، هم خون است و گوشت
دل نه پیکان است، هم خون است و گوشت گوشت نتوان خوردن از اندام خویش
گوشت نتوان خوردن از اندام خویش
گوشت نتوان خوردن از اندام خویش
گوشت نتوان خوردن از اندام خویش
گوشت نتوان خوردن از اندام خویش
گوشت نتوان خوردن از اندام خویش
گوشت نتوان خوردن از اندام خویش
آسمان هردم کشد وانگه دهد آسمان هردم کشد وانگه دهد
آسمان هردم کشد وانگه دهد آسمان هردم کشد وانگه دهد
آسمان هردم کشد وانگه دهد آسمان هردم کشد وانگه دهد
آسمان هردم کشد وانگه دهد کشتگان را طعمهٔ اجرام خویش
کشتگان را طعمهٔ اجرام خویش
کشتگان را طعمهٔ اجرام خویش
کشتگان را طعمهٔ اجرام خویش
کشتگان را طعمهٔ اجرام خویش
کشتگان را طعمهٔ اجرام خویش
کشتگان را طعمهٔ اجرام خویش
کلبهٔ قصاب چند آرد برون کلبهٔ قصاب چند آرد برون
کلبهٔ قصاب چند آرد برون کلبهٔ قصاب چند آرد برون
کلبهٔ قصاب چند آرد برون کلبهٔ قصاب چند آرد برون
کلبهٔ قصاب چند آرد برون سرخ زنبوران خون آشام خویش
سرخ زنبوران خون آشام خویش
سرخ زنبوران خون آشام خویش
سرخ زنبوران خون آشام خویش
سرخ زنبوران خون آشام خویش
سرخ زنبوران خون آشام خویش
سرخ زنبوران خون آشام خویش
وام بستانم دهم خواهنده را وام بستانم دهم خواهنده را
وام بستانم دهم خواهنده را وام بستانم دهم خواهنده را
وام بستانم دهم خواهنده را وام بستانم دهم خواهنده را
وام بستانم دهم خواهنده را پس ز گنج غیب بدهم وام خویش
پس ز گنج غیب بدهم وام خویش
پس ز گنج غیب بدهم وام خویش
پس ز گنج غیب بدهم وام خویش
پس ز گنج غیب بدهم وام خویش
پس ز گنج غیب بدهم وام خویش
پس ز گنج غیب بدهم وام خویش
سایلان از من چنین خوش دل روند سایلان از من چنین خوش دل روند
سایلان از من چنین خوش دل روند سایلان از من چنین خوش دل روند
سایلان از من چنین خوش دل روند سایلان از من چنین خوش دل روند
سایلان از من چنین خوش دل روند من چنین ناخوش دل از ایام خویش
من چنین ناخوش دل از ایام خویش
من چنین ناخوش دل از ایام خویش
من چنین ناخوش دل از ایام خویش
من چنین ناخوش دل از ایام خویش
من چنین ناخوش دل از ایام خویش
من چنین ناخوش دل از ایام خویش
سایل ار خرم شود زاکرام من سایل ار خرم شود زاکرام من
سایل ار خرم شود زاکرام من سایل ار خرم شود زاکرام من
سایل ار خرم شود زاکرام من سایل ار خرم شود زاکرام من
سایل ار خرم شود زاکرام من من شوم خرم تر از اکرام خویش
من شوم خرم تر از اکرام خویش
من شوم خرم تر از اکرام خویش
من شوم خرم تر از اکرام خویش
من شوم خرم تر از اکرام خویش
من شوم خرم تر از اکرام خویش
من شوم خرم تر از اکرام خویش
از برای شادی سائل به رنگ از برای شادی سائل به رنگ
از برای شادی سائل به رنگ از برای شادی سائل به رنگ
از برای شادی سائل به رنگ از برای شادی سائل به رنگ
از برای شادی سائل به رنگ زعفران سازم رخ زرفام خویش
زعفران سازم رخ زرفام خویش
زعفران سازم رخ زرفام خویش
زعفران سازم رخ زرفام خویش
زعفران سازم رخ زرفام خویش
زعفران سازم رخ زرفام خویش
زعفران سازم رخ زرفام خویش
دانگی از خود باز گیرم بهر قوت دانگی از خود باز گیرم بهر قوت
دانگی از خود باز گیرم بهر قوت دانگی از خود باز گیرم بهر قوت
دانگی از خود باز گیرم بهر قوت دانگی از خود باز گیرم بهر قوت
دانگی از خود باز گیرم بهر قوت پس دهم دیناری از انعام خویش
پس دهم دیناری از انعام خویش
پس دهم دیناری از انعام خویش
پس دهم دیناری از انعام خویش
پس دهم دیناری از انعام خویش
پس دهم دیناری از انعام خویش
پس دهم دیناری از انعام خویش
کام من بالله که ناکام من است کام من بالله که ناکام من است
کام من بالله که ناکام من است کام من بالله که ناکام من است
کام من بالله که ناکام من است کام من بالله که ناکام من است
کام من بالله که ناکام من است تا به ناکامی برآرم کام خویش
تا به ناکامی برآرم کام خویش
تا به ناکامی برآرم کام خویش
تا به ناکامی برآرم کام خویش
تا به ناکامی برآرم کام خویش
تا به ناکامی برآرم کام خویش
تا به ناکامی برآرم کام خویش
دست همت بس فراخ آمد مرا دست همت بس فراخ آمد مرا
دست همت بس فراخ آمد مرا دست همت بس فراخ آمد مرا
دست همت بس فراخ آمد مرا دست همت بس فراخ آمد مرا
دست همت بس فراخ آمد مرا پای همت تنگ دارم گام خویش
پای همت تنگ دارم گام خویش
پای همت تنگ دارم گام خویش
پای همت تنگ دارم گام خویش
پای همت تنگ دارم گام خویش
پای همت تنگ دارم گام خویش
پای همت تنگ دارم گام خویش
او به نسبت خوانده خاقانی مرا او به نسبت خوانده خاقانی مرا
او به نسبت خوانده خاقانی مرا او به نسبت خوانده خاقانی مرا
او به نسبت خوانده خاقانی مرا او به نسبت خوانده خاقانی مرا
او به نسبت خوانده خاقانی مرا من کنم خاقان همت نام خویش
من کنم خاقان همت نام خویش
من کنم خاقان همت نام خویش
من کنم خاقان همت نام خویش
من کنم خاقان همت نام خویش
من کنم خاقان همت نام خویش
من کنم خاقان همت نام خویش

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

خسته ام نیک از بد ایام خویش خسته ام نیک از بد ایام خویش

به راستی از بدی‌های روزگار به ستوه آمده‌ام و از سرنوشتِ ظاهراً خوشبخت خود نیز در شگفت و حیرتم که چرا چنین وارونه می‌چرخد.

نکته ادبی: واژه «طیره» در اینجا به معنای حیرت و سرگشتگی است و «پدرام» به معنای خوش و خرم است.

خسته ام نیک از بد ایام خویش خسته ام نیک از بد ایام خویش

اگرچه سرنوشت و بخت من در ظاهر روشن و سپید به نظر می‌رسد، اما من باطن آن را سیاه می‌بینم و آنچه بر زبان می‌آورم و می‌چشم، همگی تلخ و ناگوار است.

نکته ادبی: تضاد زیبایی میان سپیدی و سیاهی به کار رفته تا ناپایداری و تناقض در وضعیت شاعر بیان شود.

خسته ام نیک از بد ایام خویش خسته ام نیک از بد ایام خویش

قلب من، ظرفِ غم را بر سر من خالی می‌کند و من نیز در پاسخ، جام زندگی‌ام را از خونِ همین قلب پُر می‌کنم.

نکته ادبی: استعاره «سبوی غم» و «خون دل» نشان‌دهنده تبادل درد میان عاشق و منبع رنج او (دل) است.

خسته ام نیک از بد ایام خویش طیره ام بر طالع پدرام خویش

شگفتا که دلِ من نیز با من غریبی می‌کند و پیامی که از جانب غم دریافت کرده، بر زبان من جاری می‌سازد.

نکته ادبی: «دوست‌گیر» در اینجا کنایه از غریبه شدن و فاصله گرفتن دل از صاحب خود است.

طیره ام بر طالع پدرام خویش

چگونه می‌توانم گوشه‌ای از دلِ خود را با دندان‌های خشم بجوم و آزار دهم، در حالی که همین دل، تنها پناهگاه و مأوای آرامش من بوده است؟

نکته ادبی: این بیت دارای لحن پرسشی انکاری است که نشان‌دهنده اوج استیصال شاعر در برخورد با خویشتن است.

خسته ام نیک از بد ایام خویش خسته ام نیک از بد ایام خویش

من از سختی‌ها و رنج‌هایِ روزگارِ خویش، به شدت خسته و درمانده شده‌ام.

نکته ادبی: واژه نیک در اینجا قیدِ تاکید برای بیانِ شدتِ خستگی است.

خسته ام نیک از بد ایام خویش خسته ام نیک از بد ایام خویش

من از سختی‌ها و رنج‌هایِ روزگارِ خویش، به شدت خسته و درمانده شده‌ام.

نکته ادبی: تکرار مفهوم برای القایِ فرسودگیِ مکررِ روح.

خسته ام نیک از بد ایام خویش خسته ام نیک از بد ایام خویش

من از سختی‌ها و رنج‌هایِ روزگارِ خویش، به شدت خسته و درمانده شده‌ام.

نکته ادبی: تأکید بر تداومِ حسِ بیزاری از ایام.

خسته ام نیک از بد ایام خویش طیره ام بر طالع پدرام خویش

من از ناملایماتِ روزگار به شدت دل‌زده‌ام و در برابرِ بختِ ظاهراً درخشانِ خویش، دچار حیرت و سرگشتگی شده‌ام.

نکته ادبی: طیره به معنای سرگشته و حیران و پدرام به معنای شادمان و سرزنده است که در تضاد با حال شاعر است.

طیره ام بر طالع پدرام خویش

من در برابرِ سرنوشتِ خویش، که می‌بایست شادمانه باشد، دچارِ حیرت و سرگشتگیِ عمیقی هستم.

نکته ادبی: اشاره به پارادوکسِ شادیِ تقدیر و اندوهِ حقیقت.

طیره ام بر طالع پدرام خویش

من در برابرِ سرنوشتِ خویش، که می‌بایست شادمانه باشد، دچارِ حیرت و سرگشتگیِ عمیقی هستم.

نکته ادبی: استفاده از صفت پدرام برای طالع جهتِ ایجادِ ایهام در معنایِ بخت.

طیره ام بر طالع پدرام خویش

من در برابرِ سرنوشتِ خویش، که می‌بایست شادمانه باشد، دچارِ حیرت و سرگشتگیِ عمیقی هستم.

نکته ادبی: طیره بودن به معنایِ خشمگین یا سرگشته بودن است.

طیره ام بر طالع پدرام خویش

من در برابرِ سرنوشتِ خویش، که می‌بایست شادمانه باشد، دچارِ حیرت و سرگشتگیِ عمیقی هستم.

نکته ادبی: تأکید بر عدمِ باور به نیک‌بختیِ ظاهری.

طیره ام بر طالع پدرام خویش

من در برابرِ سرنوشتِ خویش، که می‌بایست شادمانه باشد، دچارِ حیرت و سرگشتگیِ عمیقی هستم.

نکته ادبی: اشاره به ناسازگاریِ طالعِ مطلوب با واقعیتِ موجود.

طیره ام بر طالع پدرام خویش

من در برابرِ سرنوشتِ خویش، که می‌بایست شادمانه باشد، دچارِ حیرت و سرگشتگیِ عمیقی هستم.

نکته ادبی: حالتِ انفعالیِ شاعر در برابرِ بختِ خود.

از سپیدی کار طالع بخت را از سپیدی کار طالع بخت را

در حالی که انتظار می‌رفت بخت و اقبالِ من درخشان و سفید باشد، اما همه چیز سیاه است.

نکته ادبی: سپیدی کار طالع کنایه از خوش‌عاقبتی یا فرصت‌هایِ درخشان است.

از سپیدی کار طالع بخت را از سپیدی کار طالع بخت را

در حالی که انتظار می‌رفت بخت و اقبالِ من درخشان و سفید باشد، اما همه چیز سیاه است.

نکته ادبی: تضاد میانِ سپیدیِ ظاهری و سیاهیِ باطنی.

از سپیدی کار طالع بخت را از سپیدی کار طالع بخت را

در حالی که انتظار می‌رفت بخت و اقبالِ من درخشان و سفید باشد، اما همه چیز سیاه است.

نکته ادبی: تکرارِ تمِ رنگ‌ها برای القای ناامیدی.

از سپیدی کار طالع بخت را بس سیه بینم زبان و کام خویش

با اینکه بختِ من سپید به نظر می‌رسید، اما من در کام و زبانِ خویش، چیزی جز سیاهی و تلخی نمی‌بینم.

نکته ادبی: استفاده از زبان و کام به عنوانِ نمادِ چشیدنِ تلخیِ روزگار.

بس سیه بینم زبان و کام خویش

سراسرِ وجودِ من، به ویژه گفتار و ذائقه من، از سیاهیِ بختِ من سرشار است.

نکته ادبی: اشاره به تاثیرِ درونیِ تقدیرِ شوم بر جسم و جان.

بس سیه بینم زبان و کام خویش

سراسرِ وجودِ من، به ویژه گفتار و ذائقه من، از سیاهیِ بختِ من سرشار است.

نکته ادبی: سیاهی در اینجا استعاره از غم و مصیبت است.

بس سیه بینم زبان و کام خویش

سراسرِ وجودِ من، به ویژه گفتار و ذائقه من، از سیاهیِ بختِ من سرشار است.

نکته ادبی: تشبیه تلخیِ کام به سیاهی.

بس سیه بینم زبان و کام خویش

سراسرِ وجودِ من، به ویژه گفتار و ذائقه من، از سیاهیِ بختِ من سرشار است.

نکته ادبی: تأکید بر فراگیر بودنِ اندوه.

بس سیه بینم زبان و کام خویش

سراسرِ وجودِ من، به ویژه گفتار و ذائقه من، از سیاهیِ بختِ من سرشار است.

نکته ادبی: استعاره از ناگواریِ ایام.

بس سیه بینم زبان و کام خویش

سراسرِ وجودِ من، به ویژه گفتار و ذائقه من، از سیاهیِ بختِ من سرشار است.

نکته ادبی: کنایه از زهرناک بودنِ زندگی.

دل سبوی غم تهی بر من کند دل سبوی غم تهی بر من کند

دلِ من، سبویِ اندوه را بر من خالی می‌کند و مرا غرق در غم می‌سازد.

نکته ادبی: تشبیه غم به مایعی در سبو.

دل سبوی غم تهی بر من کند دل سبوی غم تهی بر من کند

دلِ من، سبویِ اندوه را بر من خالی می‌کند و مرا غرق در غم می‌سازد.

نکته ادبی: تصویرسازیِ دل به عنوانِ عاملِ پخشِ غم.

دل سبوی غم تهی بر من کند دل سبوی غم تهی بر من کند

دلِ من، سبویِ اندوه را بر من خالی می‌کند و مرا غرق در غم می‌سازد.

نکته ادبی: سبو ظرفی برای مایع است، اینجا ظرفِ غم.

دل سبوی غم تهی بر من کند من ز خون دل کنم پر جام خویش

دل، سبویِ غم را بر سرِ من خالی می‌کند و من جامِ خویش را با خونِ دل پر می‌کنم.

نکته ادبی: تضاد میان تهی شدنِ سبوی دل و پر شدنِ جام با خون دل.

من ز خون دل کنم پر جام خویش

در حالی که دلم غم را به من می‌بخشد، من نیز جامِ خود را با خونِ جگر پر می‌کنم.

نکته ادبی: خون دل استعاره از رنجِ فراوان است.

من ز خون دل کنم پر جام خویش

در حالی که دلم غم را به من می‌بخشد، من نیز جامِ خود را با خونِ جگر پر می‌کنم.

نکته ادبی: ترکیبِ خون دل به عنوان نمادِ رنجِ پنهان.

من ز خون دل کنم پر جام خویش

در حالی که دلم غم را به من می‌بخشد، من نیز جامِ خود را با خونِ جگر پر می‌کنم.

نکته ادبی: تصویرسازیِ شاعرانه از نوشیدنِ رنج.

من ز خون دل کنم پر جام خویش

در حالی که دلم غم را به من می‌بخشد، من نیز جامِ خود را با خونِ جگر پر می‌کنم.

نکته ادبی: استعاره از خودِ درون‌گرایِ رنج‌کشیده.

من ز خون دل کنم پر جام خویش

در حالی که دلم غم را به من می‌بخشد، من نیز جامِ خود را با خونِ جگر پر می‌کنم.

نکته ادبی: تضادِ کنشگرانه در برابرِ رنج.

من ز خون دل کنم پر جام خویش

در حالی که دلم غم را به من می‌بخشد، من نیز جامِ خود را با خونِ جگر پر می‌کنم.

نکته ادبی: تأکید بر عمقِ فاجعه‌ی درونی.

دل هم از من دوست گیر است ای عجب دل هم از من دوست گیر است ای عجب

شگفت‌آور است که دلِ من نیز در این میان، با دشمنِ من همراهی می‌کند.

نکته ادبی: دوست‌گیر به معنایِ همراه شدن با رقیب یا دشمن است.

دل هم از من دوست گیر است ای عجب دل هم از من دوست گیر است ای عجب

شگفت‌آور است که دلِ من نیز در این میان، با دشمنِ من همراهی می‌کند.

نکته ادبی: ای عجب برای بیانِ حیرت از خیانتِ دل.

دل هم از من دوست گیر است ای عجب دل هم از من دوست گیر است ای عجب

شگفت‌آور است که دلِ من نیز در این میان، با دشمنِ من همراهی می‌کند.

نکته ادبی: اشاره به بیگانگیِ شاعر با خود.

دل هم از من دوست گیر است ای عجب بر زبان غم دهد پیغام خویش

بسیار عجیب است که حتی دلِ من نیز با رقیب (غم) همراه شده و پیامِ اندوه را بر زبانِ من جاری می‌کند.

نکته ادبی: پیغامِ غم بر زبانِ شاعر نشانه رسوخِ غم در گفتار است.

بر زبان غم دهد پیغام خویش

حتی زبانِ من نیز به جای کلامِ خوش، پیغام‌آورِ اندوهِ دلم شده است.

نکته ادبی: کنایه از اینکه غم تمام وجود شاعر را تسخیر کرده.

بر زبان غم دهد پیغام خویش

حتی زبانِ من نیز به جای کلامِ خوش، پیغام‌آورِ اندوهِ دلم شده است.

نکته ادبی: پیام دادنِ غم استعاره از سخنِ حزن‌آلود است.

بر زبان غم دهد پیغام خویش

حتی زبانِ من نیز به جای کلامِ خوش، پیغام‌آورِ اندوهِ دلم شده است.

نکته ادبی: درونی‌سازیِ غم و برون‌ریزیِ آن.

بر زبان غم دهد پیغام خویش

حتی زبانِ من نیز به جای کلامِ خوش، پیغام‌آورِ اندوهِ دلم شده است.

نکته ادبی: تکرارِ مفهوم برای تثبیتِ حزن.

بر زبان غم دهد پیغام خویش

حتی زبانِ من نیز به جای کلامِ خوش، پیغام‌آورِ اندوهِ دلم شده است.

نکته ادبی: زبان به عنوان واسطه غم.

بر زبان غم دهد پیغام خویش

حتی زبانِ من نیز به جای کلامِ خوش، پیغام‌آورِ اندوهِ دلم شده است.

نکته ادبی: انعکاسِ بیرونیِ رنجِ درونی.

من به دندان گوشهٔ دل چون خورم من به دندان گوشهٔ دل چون خورم

من چگونه می‌توانم گوشه‌یِ دلِ خود را با دندان ببرم و بجوم؟

نکته ادبی: استعاره از خودخوری و رنجِ درونی.

من به دندان گوشهٔ دل چون خورم من به دندان گوشهٔ دل چون خورم

من چگونه می‌توانم گوشه‌یِ دلِ خود را با دندان ببرم و بجوم؟

نکته ادبی: اشاره به شدتِ فشارِ روانی.

من به دندان گوشهٔ دل چون خورم من به دندان گوشهٔ دل چون خورم

من چگونه می‌توانم گوشه‌یِ دلِ خود را با دندان ببرم و بجوم؟

نکته ادبی: تعبیر از خوردنِ گوشه دل به معنایِ بی‌تابی است.

من به دندان گوشهٔ دل چون خورم کو چنان در گوشه دید آرام خویش

من چگونه می‌توانم گوشه‌یِ دلِ خود را ببرم، در حالی که همان دل در گوشه‌ای به دنبالِ آرامشِ خویش است؟

نکته ادبی: تضادِ میانِ خودزنیِ روانی و جستجویِ آرامش.

کو چنان در گوشه دید آرام خویش

دلم در گوشه‌ای از انزوا به دنبال آرامش است، پس چگونه من می‌توانم آن را آزار دهم؟

نکته ادبی: اشاره به میلِ فطریِ دل به آرامش.

کو چنان در گوشه دید آرام خویش

دلم در گوشه‌ای از انزوا به دنبال آرامش است، پس چگونه من می‌توانم آن را آزار دهم؟

نکته ادبی: تضاد میانِ رفتارِ شاعر و میلِ دل.

کو چنان در گوشه دید آرام خویش

دلم در گوشه‌ای از انزوا به دنبال آرامش است، پس چگونه من می‌توانم آن را آزار دهم؟

نکته ادبی: گوشه به معنای خلوت و انزواست.

کو چنان در گوشه دید آرام خویش

دلم در گوشه‌ای از انزوا به دنبال آرامش است، پس چگونه من می‌توانم آن را آزار دهم؟

نکته ادبی: تداومِ فضایِ حزن‌آلود و انزواجو.

کو چنان در گوشه دید آرام خویش

دلم در گوشه‌ای از انزوا به دنبال آرامش است، پس چگونه من می‌توانم آن را آزار دهم؟

نکته ادبی: پرسشی بلاغی برای بیانِ عجز.

کو چنان در گوشه دید آرام خویش

دلم در گوشه‌ای از انزوا به دنبال آرامش است، پس چگونه من می‌توانم آن را آزار دهم؟

نکته ادبی: تصویر پایانی از تقابلِ رنج و آرامش.

دل نه پیکان است، هم خون است و گوشت دل نه پیکان است، هم خون است و گوشت

دل انسان مانند تیر بی‌جان نیست، بلکه از گوشت و خون تشکیل شده و احساس دارد؛ بنابراین نمی‌توان از گوشت بدن خود برای تغذیه و بقا استفاده کرد؛ این کنایه از این است که انسان نمی‌تواند با آسیب رساندن به خویش، نیازهای خود را برآورده کند.

نکته ادبی: واژه "پیکان" در اینجا نماد بی‌جانی و سختی است که در تقابل با "گوشت و خون" که نماد حیات و احساس است، قرار گرفته است.

دل نه پیکان است، هم خون است و گوشت دل نه پیکان است، هم خون است و گوشت

دل، نوکِ تیزِ تیر (پیکان) نیست که بی‌جان باشد؛ بلکه آمیزه‌ای از خون و گوشت است و احساس و درد را درک می‌کند.

نکته ادبی: پیکان استعاره از امرِ سخت و بی‌جان در مقابلِ نرمی و آسیب‌پذیریِ گوشت و خون است.

دل نه پیکان است، هم خون است و گوشت دل نه پیکان است، هم خون است و گوشت

دل انسان مانند سرِ پیکان از فلز سرد و سخت نیست، بلکه از گوشت و خون ساخته شده و دارای احساس و درد است.

دل نه پیکان است، هم خون است و گوشت دل نه پیکان است، هم خون است و گوشت

دل انسان مانند سرِ پیکان از فلز سرد و سخت نیست، بلکه از گوشت و خون ساخته شده و دارای احساس و درد است.

دل نه پیکان است، هم خون است و گوشت دل نه پیکان است، هم خون است و گوشت

دل انسان مانند سرِ پیکان از فلز سرد و سخت نیست، بلکه از گوشت و خون ساخته شده و دارای احساس و درد است.

دل نه پیکان است، هم خون است و گوشت گوشت نتوان خوردن از اندام خویش

چون دل از گوشت و خون است، آدمی نمی‌تواند برای رهایی از درد، وجود و هستی خود را مانند خوردنِ گوشتِ خویش، نابود کند و باید با سختی‌های زیستن کنار بیاید.

گوشت نتوان خوردن از اندام خویش

چون دل از گوشت و خون است، آدمی نمی‌تواند برای رهایی از درد، وجود و هستی خود را مانند خوردنِ گوشتِ خویش، نابود کند و باید با سختی‌های زیستن کنار بیاید.

گوشت نتوان خوردن از اندام خویش

چون دل از گوشت و خون است، آدمی نمی‌تواند برای رهایی از درد، وجود و هستی خود را مانند خوردنِ گوشتِ خویش، نابود کند و باید با سختی‌های زیستن کنار بیاید.

گوشت نتوان خوردن از اندام خویش

چون دل از گوشت و خون است، آدمی نمی‌تواند برای رهایی از درد، وجود و هستی خود را مانند خوردنِ گوشتِ خویش، نابود کند و باید با سختی‌های زیستن کنار بیاید.

گوشت نتوان خوردن از اندام خویش

چون دل از گوشت و خون است، آدمی نمی‌تواند برای رهایی از درد، وجود و هستی خود را مانند خوردنِ گوشتِ خویش، نابود کند و باید با سختی‌های زیستن کنار بیاید.

گوشت نتوان خوردن از اندام خویش

چون دل از گوشت و خون است، آدمی نمی‌تواند برای رهایی از درد، وجود و هستی خود را مانند خوردنِ گوشتِ خویش، نابود کند و باید با سختی‌های زیستن کنار بیاید.

گوشت نتوان خوردن از اندام خویش

چون دل از گوشت و خون است، آدمی نمی‌تواند برای رهایی از درد، وجود و هستی خود را مانند خوردنِ گوشتِ خویش، نابود کند و باید با سختی‌های زیستن کنار بیاید.

آسمان هردم کشد وانگه دهد آسمان هردم کشد وانگه دهد

آسمان و چرخ گردون، پیوسته در حال ستاندن جان‌ها و دوباره بخشیدن آن است، گویی که این چرخه‌ی زندگی و مرگ بی‌پایان است.

آسمان هردم کشد وانگه دهد آسمان هردم کشد وانگه دهد

آسمان و چرخ گردون، پیوسته در حال ستاندن جان‌ها و دوباره بخشیدن آن است، گویی که این چرخه‌ی زندگی و مرگ بی‌پایان است.

آسمان هردم کشد وانگه دهد آسمان هردم کشد وانگه دهد

آسمان و چرخ گردون، پیوسته در حال ستاندن جان‌ها و دوباره بخشیدن آن است، گویی که این چرخه‌ی زندگی و مرگ بی‌پایان است.

آسمان هردم کشد وانگه دهد کشتگان را طعمهٔ اجرام خویش

آسمان کشته‌شدگان و درگذشتگان را همچون طعمه‌ای برای اجرام آسمانی و گردش ستارگان قرار می‌دهد.

کشتگان را طعمهٔ اجرام خویش

آسمان کشته‌شدگان و درگذشتگان را همچون طعمه‌ای برای اجرام آسمانی و گردش ستارگان قرار می‌دهد.

کشتگان را طعمهٔ اجرام خویش

آسمان کشته‌شدگان و درگذشتگان را همچون طعمه‌ای برای اجرام آسمانی و گردش ستارگان قرار می‌دهد.

کشتگان را طعمهٔ اجرام خویش

آسمان کشته‌شدگان و درگذشتگان را همچون طعمه‌ای برای اجرام آسمانی و گردش ستارگان قرار می‌دهد.

کشتگان را طعمهٔ اجرام خویش

آسمان کشته‌شدگان و درگذشتگان را همچون طعمه‌ای برای اجرام آسمانی و گردش ستارگان قرار می‌دهد.

کشتگان را طعمهٔ اجرام خویش

آسمان کشته‌شدگان و درگذشتگان را همچون طعمه‌ای برای اجرام آسمانی و گردش ستارگان قرار می‌دهد.

کشتگان را طعمهٔ اجرام خویش

آسمان کشته‌شدگان و درگذشتگان را همچون طعمه‌ای برای اجرام آسمانی و گردش ستارگان قرار می‌دهد.

کلبهٔ قصاب چند آرد برون کلبهٔ قصاب چند آرد برون

دنیا به مانند کلبه و دکانِ قصابی است که هردم آزار و ستمی تازه از آن بیرون می‌آید.

کلبهٔ قصاب چند آرد برون کلبهٔ قصاب چند آرد برون

دنیا به مانند کلبه و دکانِ قصابی است که هردم آزار و ستمی تازه از آن بیرون می‌آید.

کلبهٔ قصاب چند آرد برون کلبهٔ قصاب چند آرد برون

دنیا به مانند کلبه و دکانِ قصابی است که هردم آزار و ستمی تازه از آن بیرون می‌آید.

کلبهٔ قصاب چند آرد برون سرخ زنبوران خون آشام خویش

این دنیا زنبورهای سرخ و خون‌خواری را (استعاره از حوادث دردناک یا ستارگان بدشگون) از خود بیرون می‌افکند تا جان بگیرند.

سرخ زنبوران خون آشام خویش

این دنیا زنبورهای سرخ و خون‌خواری را (استعاره از حوادث دردناک یا ستارگان بدشگون) از خود بیرون می‌افکند تا جان بگیرند.

سرخ زنبوران خون آشام خویش

این دنیا زنبورهای سرخ و خون‌خواری را (استعاره از حوادث دردناک یا ستارگان بدشگون) از خود بیرون می‌افکند تا جان بگیرند.

سرخ زنبوران خون آشام خویش

این دنیا زنبورهای سرخ و خون‌خواری را (استعاره از حوادث دردناک یا ستارگان بدشگون) از خود بیرون می‌افکند تا جان بگیرند.

سرخ زنبوران خون آشام خویش

این دنیا زنبورهای سرخ و خون‌خواری را (استعاره از حوادث دردناک یا ستارگان بدشگون) از خود بیرون می‌افکند تا جان بگیرند.

سرخ زنبوران خون آشام خویش

این دنیا زنبورهای سرخ و خون‌خواری را (استعاره از حوادث دردناک یا ستارگان بدشگون) از خود بیرون می‌افکند تا جان بگیرند.

سرخ زنبوران خون آشام خویش

این دنیا زنبورهای سرخ و خون‌خواری را (استعاره از حوادث دردناک یا ستارگان بدشگون) از خود بیرون می‌افکند تا جان بگیرند.

وام بستانم دهم خواهنده را وام بستانم دهم خواهنده را

من برای یاری رساندن به نیازمندان، گویی وام می‌گیرم (خود را به زحمت می‌اندازم) تا آنان را راضی کنم.

وام بستانم دهم خواهنده را وام بستانم دهم خواهنده را

من برای یاری رساندن به نیازمندان، گویی وام می‌گیرم (خود را به زحمت می‌اندازم) تا آنان را راضی کنم.

وام بستانم دهم خواهنده را وام بستانم دهم خواهنده را

من برای یاری رساندن به نیازمندان، گویی وام می‌گیرم (خود را به زحمت می‌اندازم) تا آنان را راضی کنم.

وام بستانم دهم خواهنده را پس ز گنج غیب بدهم وام خویش

سپس با اطمینان به گنجِ غیب و بخشش الهی، این وام و دِین خود را جبران می‌کنم.

پس ز گنج غیب بدهم وام خویش

سپس با اطمینان به گنجِ غیب و بخشش الهی، این وام و دِین خود را جبران می‌کنم.

پس ز گنج غیب بدهم وام خویش

سپس با اطمینان به گنجِ غیب و بخشش الهی، این وام و دِین خود را جبران می‌کنم.

پس ز گنج غیب بدهم وام خویش

سپس با اطمینان به گنجِ غیب و بخشش الهی، این وام و دِین خود را جبران می‌کنم.

پس ز گنج غیب بدهم وام خویش

سپس با اطمینان به گنجِ غیب و بخشش الهی، این وام و دِین خود را جبران می‌کنم.

پس ز گنج غیب بدهم وام خویش

سپس با اطمینان به گنجِ غیب و بخشش الهی، این وام و دِین خود را جبران می‌کنم.

پس ز گنج غیب بدهم وام خویش

سپس با اطمینان به گنجِ غیب و بخشش الهی، این وام و دِین خود را جبران می‌کنم.

سایلان از من چنین خوش دل روند سایلان از من چنین خوش دل روند

سائلان و نیازمندان به خاطر بخشش من، چنین شادمان و خرسند از نزد من می‌روند.

سایلان از من چنین خوش دل روند سایلان از من چنین خوش دل روند

سائلان و نیازمندان به خاطر بخشش من، چنین شادمان و خرسند از نزد من می‌روند.

سایلان از من چنین خوش دل روند سایلان از من چنین خوش دل روند

سائلان و نیازمندان به خاطر بخشش من، چنین شادمان و خرسند از نزد من می‌روند.

سایلان از من چنین خوش دل روند من چنین ناخوش دل از ایام خویش

اما در همان حال، من به خاطر گذر روزگار و ستمِ زمانه، دلی ناخوش و غمگین دارم.

من چنین ناخوش دل از ایام خویش

اما در همان حال، من به خاطر گذر روزگار و ستمِ زمانه، دلی ناخوش و غمگین دارم.

من چنین ناخوش دل از ایام خویش

اما در همان حال، من به خاطر گذر روزگار و ستمِ زمانه، دلی ناخوش و غمگین دارم.

من چنین ناخوش دل از ایام خویش

اما در همان حال، من به خاطر گذر روزگار و ستمِ زمانه، دلی ناخوش و غمگین دارم.

من چنین ناخوش دل از ایام خویش

اما در همان حال، من به خاطر گذر روزگار و ستمِ زمانه، دلی ناخوش و غمگین دارم.

من چنین ناخوش دل از ایام خویش

اما در همان حال، من به خاطر گذر روزگار و ستمِ زمانه، دلی ناخوش و غمگین دارم.

من چنین ناخوش دل از ایام خویش

اما در همان حال، من به خاطر گذر روزگار و ستمِ زمانه، دلی ناخوش و غمگین دارم.

سایل ار خرم شود زاکرام من سایل ار خرم شود زاکرام من

اگر فردِ نیازمند به خاطرِ بخشش و کرمِ من، شاد و خرسند شود،

نکته ادبی: سایل به معنای گدا و درخواست‌کننده است. اکرام به معنای بزرگداشت و بخشش است.

سایل ار خرم شود زاکرام من سایل ار خرم شود زاکرام من

اگر فردِ نیازمند به خاطرِ بخشش و کرمِ من، شاد و خرسند شود،

نکته ادبی: سایل به معنای گدا و درخواست‌کننده است. اکرام به معنای بزرگداشت و بخشش است.

سایل ار خرم شود زاکرام من سایل ار خرم شود زاکرام من

اگر فردِ نیازمند به خاطرِ بخشش و کرمِ من، شاد و خرسند شود،

نکته ادبی: سایل به معنای گدا و درخواست‌کننده است. اکرام به معنای بزرگداشت و بخشش است.

سایل ار خرم شود زاکرام من من شوم خرم تر از اکرام خویش

اگر نیازمند از بخششِ من شاد شود، من از خودِ این بخشش، شادیِ بسیار عمیق‌تری را تجربه می‌کنم.

نکته ادبی: تضادِ معناییِ میانِ خرمیِ سائل و خرمیِ بخشنده در تقابل با فعلِ اکرام.

من شوم خرم تر از اکرام خویش

من از خودِ این بخشش، شادیِ بسیار عمیق‌تری را تجربه می‌کنم.

نکته ادبی: تاکید بر اولویتِ لذتِ بخشیدن نسبت به لذتِ دریافت.

من شوم خرم تر از اکرام خویش

من از خودِ این بخشش، شادیِ بسیار عمیق‌تری را تجربه می‌کنم.

نکته ادبی: تاکید بر اولویتِ لذتِ بخشیدن نسبت به لذتِ دریافت.

من شوم خرم تر از اکرام خویش

من از خودِ این بخشش، شادیِ بسیار عمیق‌تری را تجربه می‌کنم.

نکته ادبی: تاکید بر اولویتِ لذتِ بخشیدن نسبت به لذتِ دریافت.

من شوم خرم تر از اکرام خویش

من از خودِ این بخشش، شادیِ بسیار عمیق‌تری را تجربه می‌کنم.

نکته ادبی: تاکید بر اولویتِ لذتِ بخشیدن نسبت به لذتِ دریافت.

من شوم خرم تر از اکرام خویش

من از خودِ این بخشش، شادیِ بسیار عمیق‌تری را تجربه می‌کنم.

نکته ادبی: تاکید بر اولویتِ لذتِ بخشیدن نسبت به لذتِ دریافت.

من شوم خرم تر از اکرام خویش

من از خودِ این بخشش، شادیِ بسیار عمیق‌تری را تجربه می‌کنم.

نکته ادبی: تاکید بر اولویتِ لذتِ بخشیدن نسبت به لذتِ دریافت.

از برای شادی سائل به رنگ از برای شادی سائل به رنگ

برای اینکه نیازمند را شاد کنم،

نکته ادبی: در اینجا رنگ به معنای حالت یا نشانه‌ای برای شادمانی است.

از برای شادی سائل به رنگ از برای شادی سائل به رنگ

برای اینکه نیازمند را شاد کنم،

نکته ادبی: در اینجا رنگ به معنای حالت یا نشانه‌ای برای شادمانی است.

از برای شادی سائل به رنگ از برای شادی سائل به رنگ

برای اینکه نیازمند را شاد کنم،

نکته ادبی: در اینجا رنگ به معنای حالت یا نشانه‌ای برای شادمانی است.

از برای شادی سائل به رنگ زعفران سازم رخ زرفام خویش

برای شاد کردنِ نیازمند، چهره‌ی زرین و طلاییِ خود را از فرطِ گرسنگی و ریاضت، مانندِ زعفران زرد می‌کنم.

نکته ادبی: رخِ زرفام استعاره از چهره‌ای است که بر اثر گرسنگی زرد شده است.

زعفران سازم رخ زرفام خویش

چهره‌ام را از فرطِ ریاضت و گرسنگی، همچون زعفران زرد و رنگ‌پریده می‌کنم.

نکته ادبی: زعفران نمادِ رنگِ زردِ چهره در اثرِ رنج و گرسنگی است.

زعفران سازم رخ زرفام خویش

چهره‌ام را از فرطِ ریاضت و گرسنگی، همچون زعفران زرد و رنگ‌پریده می‌کنم.

نکته ادبی: زعفران نمادِ رنگِ زردِ چهره در اثرِ رنج و گرسنگی است.

زعفران سازم رخ زرفام خویش

چهره‌ام را از فرطِ ریاضت و گرسنگی، همچون زعفران زرد و رنگ‌پریده می‌کنم.

نکته ادبی: زعفران نمادِ رنگِ زردِ چهره در اثرِ رنج و گرسنگی است.

زعفران سازم رخ زرفام خویش

چهره‌ام را از فرطِ ریاضت و گرسنگی، همچون زعفران زرد و رنگ‌پریده می‌کنم.

نکته ادبی: زعفران نمادِ رنگِ زردِ چهره در اثرِ رنج و گرسنگی است.

زعفران سازم رخ زرفام خویش

چهره‌ام را از فرطِ ریاضت و گرسنگی، همچون زعفران زرد و رنگ‌پریده می‌کنم.

نکته ادبی: زعفران نمادِ رنگِ زردِ چهره در اثرِ رنج و گرسنگی است.

زعفران سازم رخ زرفام خویش

چهره‌ام را از فرطِ ریاضت و گرسنگی، همچون زعفران زرد و رنگ‌پریده می‌کنم.

نکته ادبی: زعفران نمادِ رنگِ زردِ چهره در اثرِ رنج و گرسنگی است.

دانگی از خود باز گیرم بهر قوت دانگی از خود باز گیرم بهر قوت

تنها دانگی (واحدی بسیار ناچیز از مال) برای زنده ماندن و رفعِ گرسنگیِ خودم برمی‌دارم،

نکته ادبی: دانگ در قدیم واحدی بسیار کوچک از پول یا وزن بود.

دانگی از خود باز گیرم بهر قوت دانگی از خود باز گیرم بهر قوت

تنها دانگی برای زنده ماندن و رفعِ گرسنگیِ خودم برمی‌دارم،

نکته ادبی: دانگ در قدیم واحدی بسیار کوچک از پول یا وزن بود.

دانگی از خود باز گیرم بهر قوت دانگی از خود باز گیرم بهر قوت

تنها دانگی برای زنده ماندن و رفعِ گرسنگیِ خودم برمی‌دارم،

نکته ادبی: دانگ در قدیم واحدی بسیار کوچک از پول یا وزن بود.

دانگی از خود باز گیرم بهر قوت پس دهم دیناری از انعام خویش

در حالی که یک دینار (مبلغی قابل توجه) را به عنوانِ بخشش به دیگران می‌بخشم.

نکته ادبی: تضادِ دانگ و دینار برای نشان دادنِ شدتِ بخشش.

پس دهم دیناری از انعام خویش

سپس دیناری از آنچه دارم را به عنوانِ بخشش تقدیم می‌کنم.

نکته ادبی: انعام به معنای بخشش و لطف است.

پس دهم دیناری از انعام خویش

سپس دیناری از آنچه دارم را به عنوانِ بخشش تقدیم می‌کنم.

نکته ادبی: انعام به معنای بخشش و لطف است.

پس دهم دیناری از انعام خویش

سپس دیناری از آنچه دارم را به عنوانِ بخشش تقدیم می‌کنم.

نکته ادبی: انعام به معنای بخشش و لطف است.

پس دهم دیناری از انعام خویش

سپس دیناری از آنچه دارم را به عنوانِ بخشش تقدیم می‌کنم.

نکته ادبی: انعام به معنای بخشش و لطف است.

پس دهم دیناری از انعام خویش

سپس دیناری از آنچه دارم را به عنوانِ بخشش تقدیم می‌کنم.

نکته ادبی: انعام به معنای بخشش و لطف است.

پس دهم دیناری از انعام خویش

سپس دیناری از آنچه دارم را به عنوانِ بخشش تقدیم می‌کنم.

نکته ادبی: انعام به معنای بخشش و لطف است.

کام من بالله که ناکام من است کام من بالله که ناکام من است

به خدا سوگند که مراد و خواسته‌ی من در این است که هیچ خواسته‌ای برای خودم نداشته باشم،

نکته ادبی: ایهامِ کلمه کام؛ به معنای میل و آرزو.

کام من بالله که ناکام من است کام من بالله که ناکام من است

به خدا سوگند که مراد و خواسته‌ی من در این است که هیچ خواسته‌ای برای خودم نداشته باشم،

نکته ادبی: ایهامِ کلمه کام؛ به معنای میل و آرزو.

کام من بالله که ناکام من است کام من بالله که ناکام من است

به خدا سوگند که مراد و خواسته‌ی من در این است که هیچ خواسته‌ای برای خودم نداشته باشم،

نکته ادبی: ایهامِ کلمه کام؛ به معنای میل و آرزو.

کام من بالله که ناکام من است تا به ناکامی برآرم کام خویش

تا از طریقِ همین محرومیت و ناکامی، به لذتِ حقیقی و کمالِ خواسته خود برسم.

نکته ادبی: پارادوکسِ (تناقضِ) هنری: رسیدن به کام از طریقِ ناکامی.

تا به ناکامی برآرم کام خویش

تا با پشت پا زدن به خواهش‌های نفس، به هدف و لذتِ حقیقی‌ام دست یابم.

نکته ادبی: تکرارِ لفظیِ کام و ناکامی برای تأکید.

تا به ناکامی برآرم کام خویش

تا با پشت پا زدن به خواهش‌های نفس، به هدف و لذتِ حقیقی‌ام دست یابم.

نکته ادبی: تکرارِ لفظیِ کام و ناکامی برای تأکید.

تا به ناکامی برآرم کام خویش

تا با پشت پا زدن به خواهش‌های نفس، به هدف و لذتِ حقیقی‌ام دست یابم.

نکته ادبی: تکرارِ لفظیِ کام و ناکامی برای تأکید.

تا به ناکامی برآرم کام خویش

تا با پشت پا زدن به خواهش‌های نفس، به هدف و لذتِ حقیقی‌ام دست یابم.

نکته ادبی: تکرارِ لفظیِ کام و ناکامی برای تأکید.

تا به ناکامی برآرم کام خویش

تا با پشت پا زدن به خواهش‌های نفس، به هدف و لذتِ حقیقی‌ام دست یابم.

نکته ادبی: تکرارِ لفظیِ کام و ناکامی برای تأکید.

تا به ناکامی برآرم کام خویش

تا با پشت پا زدن به خواهش‌های نفس، به هدف و لذتِ حقیقی‌ام دست یابم.

نکته ادبی: تکرارِ لفظیِ کام و ناکامی برای تأکید.

دست همت بس فراخ آمد مرا دست همت بس فراخ آمد مرا

در زمینه بخشندگی و همتِ عالی، بسیار دست‌ودلباز و بلندنظر هستم،

نکته ادبی: دستِ فراخ استعاره از جود و سخاوتِ بی‌حد است.

دست همت بس فراخ آمد مرا دست همت بس فراخ آمد مرا

در زمینه بخشندگی و همتِ عالی، بسیار دست‌ودلباز و بلندنظر هستم،

نکته ادبی: دستِ فراخ استعاره از جود و سخاوتِ بی‌حد است.

دست همت بس فراخ آمد مرا دست همت بس فراخ آمد مرا

در زمینه بخشندگی و همتِ عالی، بسیار دست‌ودلباز و بلندنظر هستم،

نکته ادبی: دستِ فراخ استعاره از جود و سخاوتِ بی‌حد است.

دست همت بس فراخ آمد مرا پای همت تنگ دارم گام خویش

اما در تأمینِ نیازهایِ شخصی و گام‌هایِ زندگی‌ام، بسیار سخت‌گیر و محدود هستم.

نکته ادبی: پای تنگ به معنای قناعت و محدودیت در نیازهایِ شخصی است.

پای همت تنگ دارم گام خویش

اما در مقابل، برای نیازهایِ شخصی خود بسیار سخت‌گیر و قناعت‌پیشه‌ام.

نکته ادبی: تضادِ میانِ فراخیِ دست (بخشش) و تنگیِ پا (قناعت).

پای همت تنگ دارم گام خویش

اما در مقابل، برای نیازهایِ شخصی خود بسیار سخت‌گیر و قناعت‌پیشه‌ام.

نکته ادبی: تضادِ میانِ فراخیِ دست (بخشش) و تنگیِ پا (قناعت).

پای همت تنگ دارم گام خویش

اما در مقابل، برای نیازهایِ شخصی خود بسیار سخت‌گیر و قناعت‌پیشه‌ام.

نکته ادبی: تضادِ میانِ فراخیِ دست (بخشش) و تنگیِ پا (قناعت).

پای همت تنگ دارم گام خویش

اما در مقابل، برای نیازهایِ شخصی خود بسیار سخت‌گیر و قناعت‌پیشه‌ام.

نکته ادبی: تضادِ میانِ فراخیِ دست (بخشش) و تنگیِ پا (قناعت).

پای همت تنگ دارم گام خویش

اما در مقابل، برای نیازهایِ شخصی خود بسیار سخت‌گیر و قناعت‌پیشه‌ام.

نکته ادبی: تضادِ میانِ فراخیِ دست (بخشش) و تنگیِ پا (قناعت).

پای همت تنگ دارم گام خویش

اما در مقابل، برای نیازهایِ شخصی خود بسیار سخت‌گیر و قناعت‌پیشه‌ام.

نکته ادبی: تضادِ میانِ فراخیِ دست (بخشش) و تنگیِ پا (قناعت).

او به نسبت خوانده خاقانی مرا او به نسبت خوانده خاقانی مرا

او مرا بر اساس نسبت یا شباهتی که در ما می‌بیند، خاقانی خوانده است.

نکته ادبی: خاقانی در اینجا به معنای کسی است که به خاقان منتسب است و ایهامی نیز به تخلصِ شاعر بزرگ دارد.

او به نسبت خوانده خاقانی مرا او به نسبت خوانده خاقانی مرا

او مرا بر اساس نسبت یا شباهتی که در ما می‌بیند، خاقانی خوانده است.

نکته ادبی: خاقانی در اینجا به معنای کسی است که به خاقان منتسب است و ایهامی نیز به تخلصِ شاعر بزرگ دارد.

او به نسبت خوانده خاقانی مرا او به نسبت خوانده خاقانی مرا

او مرا بر اساس نسبت یا شباهتی که در ما می‌بیند، خاقانی خوانده است.

نکته ادبی: خاقانی در اینجا به معنای کسی است که به خاقان منتسب است و ایهامی نیز به تخلصِ شاعر بزرگ دارد.

او به نسبت خوانده خاقانی مرا من کنم خاقان همت نام خویش

اما من، نامِ خویش را خاقانِ همت (شاهنشاهِ اراده و بزرگی) می‌نهم.

نکته ادبی: خاقانِ همت اضافه استعاری است؛ همت به پادشاهی تشبیه شده که حاکم بر نفسِ شاعر است.

من کنم خاقان همت نام خویش

اما من، نامِ خویش را خاقانِ همت (شاهنشاهِ اراده و بزرگی) می‌نهم.

نکته ادبی: خاقانِ همت اضافه استعاری است؛ همت به پادشاهی تشبیه شده که حاکم بر نفسِ شاعر است.

من کنم خاقان همت نام خویش

اما من، نامِ خویش را خاقانِ همت (شاهنشاهِ اراده و بزرگی) می‌نهم.

نکته ادبی: خاقانِ همت اضافه استعاری است؛ همت به پادشاهی تشبیه شده که حاکم بر نفسِ شاعر است.

من کنم خاقان همت نام خویش

اما من، نامِ خویش را خاقانِ همت (شاهنشاهِ اراده و بزرگی) می‌نهم.

نکته ادبی: خاقانِ همت اضافه استعاری است؛ همت به پادشاهی تشبیه شده که حاکم بر نفسِ شاعر است.

من کنم خاقان همت نام خویش

اما من، نامِ خویش را خاقانِ همت (شاهنشاهِ اراده و بزرگی) می‌نهم.

نکته ادبی: خاقانِ همت اضافه استعاری است؛ همت به پادشاهی تشبیه شده که حاکم بر نفسِ شاعر است.

من کنم خاقان همت نام خویش

اما من، نامِ خویش را خاقانِ همت (شاهنشاهِ اراده و بزرگی) می‌نهم.

نکته ادبی: خاقانِ همت اضافه استعاری است؛ همت به پادشاهی تشبیه شده که حاکم بر نفسِ شاعر است.

من کنم خاقان همت نام خویش

اما من، نامِ خویش را خاقانِ همت (شاهنشاهِ اراده و بزرگی) می‌نهم.

نکته ادبی: خاقانِ همت اضافه استعاری است؛ همت به پادشاهی تشبیه شده که حاکم بر نفسِ شاعر است.