دیوان اشعار - غزلیات

خاقانی

غزل شمارهٔ ۲۰۷

خاقانی
عقل ما سلطان جان می خواندش عقل ما سلطان جان می خواندش
عقل ما سلطان جان می خواندش عقل ما سلطان جان می خواندش
عقل ما سلطان جان می خواندش عقل ما سلطان جان می خواندش
عقل ما سلطان جان می خواندش مجلس افروز جهان می خواندش
مجلس افروز جهان می خواندش
مجلس افروز جهان می خواندش
مجلس افروز جهان می خواندش
مجلس افروز جهان می خواندش
مجلس افروز جهان می خواندش
مجلس افروز جهان می خواندش
نسر طائر تا لب خندانش دید نسر طائر تا لب خندانش دید
نسر طائر تا لب خندانش دید نسر طائر تا لب خندانش دید
نسر طائر تا لب خندانش دید نسر طائر تا لب خندانش دید
نسر طائر تا لب خندانش دید طوطی شکرفشان می خواندش
طوطی شکرفشان می خواندش
طوطی شکرفشان می خواندش
طوطی شکرفشان می خواندش
طوطی شکرفشان می خواندش
طوطی شکرفشان می خواندش
طوطی شکرفشان می خواندش
تا ملاحت را به حسن آمیخته است تا ملاحت را به حسن آمیخته است
تا ملاحت را به حسن آمیخته است تا ملاحت را به حسن آمیخته است
تا ملاحت را به حسن آمیخته است تا ملاحت را به حسن آمیخته است
تا ملاحت را به حسن آمیخته است هر که این می بیند آن می خواندش
هر که این می بیند آن می خواندش
هر که این می بیند آن می خواندش
هر که این می بیند آن می خواندش
هر که این می بیند آن می خواندش
هر که این می بیند آن می خواندش
هر که این می بیند آن می خواندش
تا لبش را لب نخوانی زینهار تا لبش را لب نخوانی زینهار
تا لبش را لب نخوانی زینهار تا لبش را لب نخوانی زینهار
تا لبش را لب نخوانی زینهار تا لبش را لب نخوانی زینهار
تا لبش را لب نخوانی زینهار زانکه روح القدس جان می خواندش
زانکه روح القدس جان می خواندش
زانکه روح القدس جان می خواندش
زانکه روح القدس جان می خواندش
زانکه روح القدس جان می خواندش
زانکه روح القدس جان می خواندش
زانکه روح القدس جان می خواندش
تا خیال لعل او در چشم ماست تا خیال لعل او در چشم ماست
تا خیال لعل او در چشم ماست تا خیال لعل او در چشم ماست
تا خیال لعل او در چشم ماست تا خیال لعل او در چشم ماست
تا خیال لعل او در چشم ماست هرچه در کون است کان می خواندش
هرچه در کون است کان می خواندش
هرچه در کون است کان می خواندش
هرچه در کون است کان می خواندش
هرچه در کون است کان می خواندش
هرچه در کون است کان می خواندش
هرچه در کون است کان می خواندش
کوی او از اختران چشم من کوی او از اختران چشم من
کوی او از اختران چشم من کوی او از اختران چشم من
کوی او از اختران چشم من کوی او از اختران چشم من
کوی او از اختران چشم من هر که دیده است آسمان می خواندش
هر که دیده است آسمان می خواندش
هر که دیده است آسمان می خواندش
هر که دیده است آسمان می خواندش
هر که دیده است آسمان می خواندش
هر که دیده است آسمان می خواندش
هر که دیده است آسمان می خواندش
کمترین وصاف او خاقانی است کمترین وصاف او خاقانی است
کمترین وصاف او خاقانی است کمترین وصاف او خاقانی است
کمترین وصاف او خاقانی است کمترین وصاف او خاقانی است
کمترین وصاف او خاقانی است کاسمان صاحب قران می خواندش
کاسمان صاحب قران می خواندش
کاسمان صاحب قران می خواندش
کاسمان صاحب قران می خواندش
کاسمان صاحب قران می خواندش
کاسمان صاحب قران می خواندش
کاسمان صاحب قران می خواندش

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات در ستایش معشوقی قدسی و متعالی است که از مرز توصیف‌های معمول بشری فراتر رفته و هر موجودی در هستی، از عقل و خرد گرفته تا فلکیات و نیروهای قدسی، بر اساس مرتبه ادراکی خود، نامی شایسته بر او می‌نهند. شاعر بر این باور است که هر کس گوشه‌ای از جلوه جمال و ملاحت معشوق را می‌بیند، او را با تعبیری ویژه ستایش می‌کند که نشان از کثرتِ وجوهِ زیباییِ آن محبوب دارد.

درون‌مایه اصلی اثر، ناتوانیِ زبان و عقل در تعریف حقیقتِ مطلقِ معشوق است. شاعر با بهره‌گیری از نمادها و استعارات، نشان می‌دهد که این محبوب، منبعِ حیات و زیباییِ جهان است و هرگونه نام‌گذاریِ زمینی برای او، تنها بازتابی از درکِ محدودِ بیننده است؛ لذا هشدار می‌دهد که باید از نگاهِ ظاهری به حقیقتِ باطنیِ او توجه کرد.

معنای روان

عقل ما سلطان جان می خواندش عقل ما سلطان جان می خواندش

عقل و خردِ ما، او را پادشاه و فرمانروای جان و روحِ خویش می‌خواند.

نکته ادبی: سلطان جان: اضافه تشبیهی است؛ عقل او را به پادشاهی تشبیه کرده که بر جان حکومت دارد.

عقل ما سلطان جان می خواندش عقل ما سلطان جان می خواندش

عقل و خردِ ما، او را پادشاه و فرمانروای جان و روحِ خویش می‌خواند.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر تسلط معشوق بر عقل است.

عقل ما سلطان جان می خواندش عقل ما سلطان جان می خواندش

عقل و خردِ ما، او را پادشاه و فرمانروای جان و روحِ خویش می‌خواند.

نکته ادبی: واژه عقل در اینجا به معنای درکِ محدودِ انسانی است.

عقل ما سلطان جان می خواندش مجلس افروز جهان می خواندش

عقل او را سلطان جان می‌نامد و همچنین او را روشنایی‌بخش و گرمی‌دهنده به مجالس و جهان می‌خواند.

نکته ادبی: مجلس افروز: صفت فاعلی مرکب به معنای کسی که مجلسی را با حضور خود روشن و پرشور می‌کند.

مجلس افروز جهان می خواندش

او کسی است که با حضورش گرمی و شادی را به جهان می‌بخشد.

نکته ادبی: مجلس افروز جهان استعاره از معشوقی است که هستی را معنا می‌بخشد.

مجلس افروز جهان می خواندش

جهانیان او را گرمی‌بخش و شادی‌آفرینِ مجالس می‌دانند.

نکته ادبی: مبتنی بر این انگاره که زیبایی معشوق، جهان را به ضیافتی پرنور بدل کرده است.

مجلس افروز جهان می خواندش

او کسی است که با حضورش گرمی و شادی را به جهان می‌بخشد.

نکته ادبی: تکرارِ این صفت بر فراگیریِ تأثیرِ معشوق دلالت دارد.

مجلس افروز جهان می خواندش

او کسی است که با حضورش گرمی و شادی را به جهان می‌بخشد.

نکته ادبی: اشاره به نقشِ محوریِ معشوق در پویایی جهان.

مجلس افروز جهان می خواندش

او کسی است که با حضورش گرمی و شادی را به جهان می‌بخشد.

نکته ادبی: جهان در اینجا به معنای عالمِ وجود است.

مجلس افروز جهان می خواندش

او کسی است که با حضورش گرمی و شادی را به جهان می‌بخشد.

نکته ادبی: بسامدِ بالای این تعبیر در شعر نشان از اهمیتِ این ویژگی دارد.

نسر طائر تا لب خندانش دید نسر طائر تا لب خندانش دید

هنگامی که صورت فلکی «نسر طائر» (عقاب پرنده) لب‌های خندانِ او را دید، مجذوبش شد.

نکته ادبی: نسر طائر نام عربی یکی از صورت‌های فلکی است که در ادبیات کهن به زیبایی و بلندی جایگاه مشهور است.

نسر طائر تا لب خندانش دید نسر طائر تا لب خندانش دید

زمانی که آن ستاره‌ی بلندمرتبه، لب‌های پرمهرِ او را مشاهده کرد، شیفته گشت.

نکته ادبی: شخصیت‌بخشی به صور فلکی که گویی توان دیدن و واکنش نشان دادن دارند.

نسر طائر تا لب خندانش دید نسر طائر تا لب خندانش دید

با دیدن آن لب‌های خندان، حتی نسر طائر نیز مسحورِ زیباییِ او شد.

نکته ادبی: اشاره به غلبه زیبایی معشوق بر موجودات آسمانی.

نسر طائر تا لب خندانش دید طوطی شکرفشان می خواندش

آن نسر طائر، با دیدن لب‌های خندانش، او را طوطیِ شکرفشان و شیرین‌سخن نامید.

نکته ادبی: طوطی شکرفشان: استعاره از معشوقی که سخنش شیرین و دلنشین است.

طوطی شکرفشان می خواندش

او را به طوطیِ خوش‌سخن و شکرفشان تشبیه کرد.

نکته ادبی: تشبیه معشوق به طوطی نمادِ کلامِ شیرین است.

طوطی شکرفشان می خواندش

او را به طوطیِ خوش‌سخن و شکرفشان تشبیه کرد.

نکته ادبی: ادامه همان تعبیر استعاری.

طوطی شکرفشان می خواندش

او را به طوطیِ خوش‌سخن و شکرفشان تشبیه کرد.

نکته ادبی: تکرارِ این تعبیر برای تثبیتِ تصورِ شیرینیِ سخنِ معشوق است.

طوطی شکرفشان می خواندش

او را به طوطیِ خوش‌سخن و شکرفشان تشبیه کرد.

نکته ادبی: استفاده از واژگانِ کهن برای توصیف لطافت.

طوطی شکرفشان می خواندش

او را به طوطیِ خوش‌سخن و شکرفشان تشبیه کرد.

نکته ادبی: شکرفشان صفتِ فاعلی برای کلامِ معشوق.

طوطی شکرفشان می خواندش

او را به طوطیِ خوش‌سخن و شکرفشان تشبیه کرد.

نکته ادبی: توصیفی کلاسیک از شیرین‌سخنی.

تا ملاحت را به حسن آمیخته است تا ملاحت را به حسن آمیخته است

از آن جهت که او ملاحت (نمک و جذابیت) را با زیباییِ ظاهری (حسن) درآمیخته است.

نکته ادبی: ملاحت: به معنای شیرینی و نمکِ چهره که فراتر از زیباییِ ساده است.

تا ملاحت را به حسن آمیخته است تا ملاحت را به حسن آمیخته است

از آن جهت که او ملاحت را با زیباییِ ظاهری درآمیخته است.

نکته ادبی: تأکید بر ترکیبِ هنر و جمال.

تا ملاحت را به حسن آمیخته است تا ملاحت را به حسن آمیخته است

از آن جهت که او ملاحت را با زیباییِ ظاهری درآمیخته است.

نکته ادبی: تعبیری رایج در متون کهن برای توصیف زیباییِ کامل.

تا ملاحت را به حسن آمیخته است هر که این می بیند آن می خواندش

از آن جهت که او ملاحت را با زیباییِ ظاهری درآمیخته است؛ هر کس این ترکیب را می‌بیند، او را به نامی خاص می‌خواند.

نکته ادبی: این بیت علتِ تنوعِ نام‌گذاری‌ها را بیان می‌کند.

هر که این می بیند آن می خواندش

هر کس این جلوه را مشاهده می‌کند، با توجه به درکِ خود او را چنین می‌نامد.

نکته ادبی: اشاره به ذهنی بودنِ تعابیرِ عاشقان.

هر که این می بیند آن می خواندش

هر بیننده‌ای بر اساسِ سلیقه خود نامی بر او می‌گذارد.

نکته ادبی: تنوعِ نظر در عینِ یگانگیِ معشوق.

هر که این می بیند آن می خواندش

هر بیننده‌ای بر اساسِ سلیقه خود نامی بر او می‌گذارد.

نکته ادبی: تأکید بر کثرتِ القاب برای یک حقیقت واحد.

هر که این می بیند آن می خواندش

هر بیننده‌ای بر اساسِ سلیقه خود نامی بر او می‌گذارد.

نکته ادبی: نشان‌دهنده عظمتِ معشوق که هر کس را به شکلی مجذوب می‌کند.

هر که این می بیند آن می خواندش

هر بیننده‌ای بر اساسِ سلیقه خود نامی بر او می‌گذارد.

نکته ادبی: روان و ساده برای بیان یک مفهوم فلسفی-عرفانی.

هر که این می بیند آن می خواندش

هر بیننده‌ای بر اساسِ سلیقه خود نامی بر او می‌گذارد.

نکته ادبی: جمع‌بندیِ اثرِ زیبایی بر ناظران.

تا لبش را لب نخوانی زینهار تا لبش را لب نخوانی زینهار

زنهار (مواظب باش) که لبِ او را لبِ معمولی و عادی نخوانی.

نکته ادبی: زینهار: حرف تنبیه و هشدار که در متون کلاسیک برای توجه دادن مخاطب به کار می‌رود.

تا لبش را لب نخوانی زینهار تا لبش را لب نخوانی زینهار

مواظب باش که لبِ او را لبِ معمولی نخوانی.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر قداستِ آن عضو.

تا لبش را لب نخوانی زینهار تا لبش را لب نخوانی زینهار

مواظب باش که لبِ او را لبِ معمولی نخوانی.

نکته ادبی: تأکید بر تمایزِ معشوق از انسان‌های عادی.

تا لبش را لب نخوانی زینهار زانکه روح القدس جان می خواندش

مواظب باش که لبِ او را لبِ معمولی نخوانی، زیرا روح‌القدس، آن را حقیقتِ جان می‌خواند.

نکته ادبی: روح‌القدس در اینجا نمادِ حقیقتِ الهی است.

زانکه روح القدس جان می خواندش

زیرا روح‌القدس (جبرئیل یا حقیقت الهی) آن را جانِ هستی می‌نامد.

نکته ادبی: تلمیح به مقامِ بالای معشوق که حتی نزدِ ملائک عزیز است.

زانکه روح القدس جان می خواندش

زیرا روح‌القدس آن را جانِ هستی می‌نامد.

نکته ادبی: این نام‌گذاری نشان از برتریِ وجودیِ معشوق دارد.

زانکه روح القدس جان می خواندش

زیرا روح‌القدس آن را جانِ هستی می‌نامد.

نکته ادبی: تأکید بر اینکه تعریفِ او باید از سنخِ معنا باشد نه ماده.

زانکه روح القدس جان می خواندش

زیرا روح‌القدس آن را جانِ هستی می‌نامد.

نکته ادبی: تکرارِ نامِ روح‌القدس برای افزایشِ بارِ معنوی کلام.

زانکه روح القدس جان می خواندش

زیرا روح‌القدس آن را جانِ هستی می‌نامد.

نکته ادبی: تأکید بر الهی بودنِ ماهیتِ معشوق.

زانکه روح القدس جان می خواندش

زیرا روح‌القدس آن را جانِ هستی می‌نامد.

نکته ادبی: نقطه اوجِ استدلالِ شاعر در بی‌همتاییِ معشوق.

تا خیال لعل او در چشم ماست تا خیال لعل او در چشم ماست

تا زمانی که تصویرِ لب‌های سرخ و لعل‌گونِ او در دیدگانِ ماست.

نکته ادبی: لعل استعاره از سرخی و ارزشمندیِ لب‌های معشوق است.

تا خیال لعل او در چشم ماست تا خیال لعل او در چشم ماست

تا زمانی که خیالِ آن لب‌های سرخ در ذهنِ ما جای دارد.

نکته ادبی: خیال در اینجا به معنای صورتِ ذهنی است.

تا خیال لعل او در چشم ماست تا خیال لعل او در چشم ماست

تا زمانی که یادِ آن لب‌های سرخ در دیدگان ما زنده است.

نکته ادبی: تکرار برای تثبیتِ حضورِ معشوق در ذهن.

تا خیال لعل او در چشم ماست هرچه در کون است کان می خواندش

تا زمانی که خیالِ آن لب‌ها در چشمان ماست، هرچه در جهان هستی است، او را معدن (کان) و سرچشمه می‌خواند.

نکته ادبی: کان: هم به معنای معدنِ گوهر است و هم ایهام به کلمه «کون» (هستی) دارد؛ یعنی او سرچشمه‌ی عالم است.

هرچه در کون است کان می خواندش

هرچه در جهان هست، او را سرچشمه‌ی ارزش و وجود می‌داند.

نکته ادبی: استعاره از معشوق به عنوان منبعِ هستی.

هرچه در کون است کان می خواندش

هرچه در جهان هست، او را سرچشمه‌ی ارزش و وجود می‌داند.

نکته ادبی: اشاره به اینکه همه چیز در برابرِ او ناچیز و نیازمند است.

هرچه در کون است کان می خواندش

هرچه در جهان هست، او را سرچشمه‌ی ارزش و وجود می‌داند.

نکته ادبی: تأکید بر اینکه وجودِ معشوق قوام‌بخشِ جهان است.

هرچه در کون است کان می خواندش

هرچه در جهان هست، او را سرچشمه‌ی ارزش و وجود می‌داند.

نکته ادبی: استفاده از واژه کان برای نشان دادنِ غنای درونی معشوق.

هرچه در کون است کان می خواندش

هرچه در جهان هست، او را سرچشمه‌ی ارزش و وجود می‌داند.

نکته ادبی: واژه کان به معنای معدنِ خوبی‌هاست.

هرچه در کون است کان می خواندش

هرچه در جهان هست، او را سرچشمه‌ی ارزش و وجود می‌داند.

نکته ادبی: پایانی بر شمارشِ القاب و نام‌های معشوق.

کوی او از اختران چشم من کوی او از اختران چشم من

مسیر رسیدن به جایگاه معشوق، با نورِ ستارگانی که از چشمانِ اشک‌بار من تراویده، فرش شده است.

نکته ادبی: استعاره از اشک‌های چشم به اختران، یکی از مضامین رایج در سبک آذربایجانی است که بر درخششِ اندوه تاکید دارد.

کوی او از اختران چشم من کوی او از اختران چشم من

مسیر رسیدن به جایگاه معشوق، با نورِ ستارگانی که از چشمانِ اشک‌بار من تراویده، فرش شده است.

نکته ادبی: تکرارِ تصویر برای تأکید بر کثرتِ اشک و انوارِ متصاعد از دیده شاعر به کار رفته است.

کوی او از اختران چشم من کوی او از اختران چشم من

مسیر رسیدن به جایگاه معشوق، با نورِ ستارگانی که از چشمانِ اشک‌بار من تراویده، فرش شده است.

نکته ادبی: واژه کوی در اینجا نه به معنای محله، بلکه به مفهومِ حریم و ساحتِ قربِ معشوق است.

کوی او از اختران چشم من هر که دیده است آسمان می خواندش

هر کس که این مقام یا این جلوه را دیده است، آن را به آسمان تشبیه می‌کند.

نکته ادبی: آسمان به عنوان نمادِ بلندی و رفعت، استعاره‌ای برای مکانِ ممدوح یا خودِ اوست.

هر که دیده است آسمان می خواندش

هر کس که این مقام یا این جلوه را دیده است، آن را به آسمان تشبیه می‌کند.

نکته ادبی: فعلِ خواندن در اینجا به معنای نامیدن و نسبت دادن است.

هر که دیده است آسمان می خواندش

هر کس که این مقام یا این جلوه را دیده است، آن را به آسمان تشبیه می‌کند.

نکته ادبی: ساختارِ جمله بر پایه‌ی اقرارِ جمعی بنا شده است تا عظمتِ موضوع اثبات شود.

هر که دیده است آسمان می خواندش

هر کس که این مقام یا این جلوه را دیده است، آن را به آسمان تشبیه می‌کند.

نکته ادبی: استفاده از ضمیرِ متصلِ -ش در انتهای کلمه به ممدوح یا مکان اشاره دارد.

هر که دیده است آسمان می خواندش

هر کس که این مقام یا این جلوه را دیده است، آن را به آسمان تشبیه می‌کند.

نکته ادبی: تداومِ این بیت نشان از اصرار شاعر بر کیهانی بودنِ ابعادِ وجودیِ ممدوح دارد.

هر که دیده است آسمان می خواندش

هر کس که این مقام یا این جلوه را دیده است، آن را به آسمان تشبیه می‌کند.

نکته ادبی: جمله خبری که بیانگرِ یک اتفاقِ مکرر و همگانی است.

هر که دیده است آسمان می خواندش

هر کس که این مقام یا این جلوه را دیده است، آن را به آسمان تشبیه می‌کند.

نکته ادبی: تکرارِ تعمدی برای ایجاد وزن و طنینی حماسی.

کمترین وصاف او خاقانی است کمترین وصاف او خاقانی است

کوچک‌ترین و ناچیزترین ستایشگرِ این وجودِ پرشکوه، خاقانی است.

نکته ادبی: تخلصِ شاعر در بیت آمده است که نشان‌دهنده هویتِ سخن‌گوی متن است.

کمترین وصاف او خاقانی است کمترین وصاف او خاقانی است

کوچک‌ترین و ناچیزترین ستایشگرِ این وجودِ پرشکوه، خاقانی است.

نکته ادبی: واژه وصاف، صفتِ فاعلی به معنایِ توصیف‌کننده و ستایشگر است.

کمترین وصاف او خاقانی است کمترین وصاف او خاقانی است

کوچک‌ترین و ناچیزترین ستایشگرِ این وجودِ پرشکوه، خاقانی است.

نکته ادبی: فروتنیِ ظاهری در مدح، تکنیکی برای بزرگ‌تر نشان دادنِ ممدوح است.

کمترین وصاف او خاقانی است کاسمان صاحب قران می خواندش

به‌گونه‌ای که آسمان نیز او را صاحب‌قران می‌خواند.

نکته ادبی: صاحب‌قران اصطلاحی نجومی است به معنای کسی که در زمانِ مقارنه‌ی ستارگانِ سعد زاده شده و پادشاهی با بخت بلند است.

کاسمان صاحب قران می خواندش

به‌گونه‌ای که آسمان نیز او را صاحب‌قران می‌خواند.

نکته ادبی: حرف ک در ابتدای جمله نشانه تعلیل و پیوند با بیتِ پیشین است.

کاسمان صاحب قران می خواندش

به‌گونه‌ای که آسمان نیز او را صاحب‌قران می‌خواند.

نکته ادبی: تشخیصِ آسمان و بخشیدنِ صفتِ گویا به آن، از آرایه‌های ادبیِ محبوبِ شاعر است.

کاسمان صاحب قران می خواندش

به‌گونه‌ای که آسمان نیز او را صاحب‌قران می‌خواند.

نکته ادبی: استفاده از اصطلاحاتِ تنجیمی، بازتابِ دانشِ زمانه در اشعارِ کهن است.

کاسمان صاحب قران می خواندش

به‌گونه‌ای که آسمان نیز او را صاحب‌قران می‌خواند.

نکته ادبی: صاحب‌قران در کتبِ ادبی به معنایِ پادشاهِ کامروا و بی‌همتا نیز به کار رفته است.

کاسمان صاحب قران می خواندش

به‌گونه‌ای که آسمان نیز او را صاحب‌قران می‌خواند.

نکته ادبی: تکرارِ این مفهوم بر مشروعیتِ آسمانیِ ممدوح تأکید دارد.

کاسمان صاحب قران می خواندش

به‌گونه‌ای که آسمان نیز او را صاحب‌قران می‌خواند.

نکته ادبی: پایان‌بندیِ کلام که با پیوندِ آسمان و پادشاهی به اوجِ بلاغت می‌رسد.