دیوان اشعار - غزلیات

خاقانی

غزل شمارهٔ ۲۰۶

خاقانی
هر دل که غم تو داغ کردش هر دل که غم تو داغ کردش
هر دل که غم تو داغ کردش هر دل که غم تو داغ کردش
هر دل که غم تو داغ کردش هر دل که غم تو داغ کردش
هر دل که غم تو داغ کردش خون جگر آمد آب خوردش
خون جگر آمد آب خوردش
خون جگر آمد آب خوردش
خون جگر آمد آب خوردش
خون جگر آمد آب خوردش
خون جگر آمد آب خوردش
خون جگر آمد آب خوردش
چون کوشم با غمت که گردون چون کوشم با غمت که گردون
چون کوشم با غمت که گردون چون کوشم با غمت که گردون
چون کوشم با غمت که گردون چون کوشم با غمت که گردون
چون کوشم با غمت که گردون کوشید و نبود هم نبردش
کوشید و نبود هم نبردش
کوشید و نبود هم نبردش
کوشید و نبود هم نبردش
کوشید و نبود هم نبردش
کوشید و نبود هم نبردش
کوشید و نبود هم نبردش
در درد فراق تو دل من در درد فراق تو دل من
در درد فراق تو دل من در درد فراق تو دل من
در درد فراق تو دل من در درد فراق تو دل من
در درد فراق تو دل من جان داد و نکرد هیچ دردش
جان داد و نکرد هیچ دردش
جان داد و نکرد هیچ دردش
جان داد و نکرد هیچ دردش
جان داد و نکرد هیچ دردش
جان داد و نکرد هیچ دردش
جان داد و نکرد هیچ دردش
دور از تو گذشت روز عمرم دور از تو گذشت روز عمرم
دور از تو گذشت روز عمرم دور از تو گذشت روز عمرم
دور از تو گذشت روز عمرم دور از تو گذشت روز عمرم
دور از تو گذشت روز عمرم نزدیک شد آفتاب زردش
نزدیک شد آفتاب زردش
نزدیک شد آفتاب زردش
نزدیک شد آفتاب زردش
نزدیک شد آفتاب زردش
نزدیک شد آفتاب زردش
نزدیک شد آفتاب زردش
در بابل اگر نهند شمعی در بابل اگر نهند شمعی
در بابل اگر نهند شمعی در بابل اگر نهند شمعی
در بابل اگر نهند شمعی در بابل اگر نهند شمعی
در بابل اگر نهند شمعی زینجا بکشم به باد سردش
زینجا بکشم به باد سردش
زینجا بکشم به باد سردش
زینجا بکشم به باد سردش
زینجا بکشم به باد سردش
زینجا بکشم به باد سردش
زینجا بکشم به باد سردش
وصل تو دواسبه رفت چون باد وصل تو دواسبه رفت چون باد
وصل تو دواسبه رفت چون باد وصل تو دواسبه رفت چون باد
وصل تو دواسبه رفت چون باد وصل تو دواسبه رفت چون باد
وصل تو دواسبه رفت چون باد هیهات کجا رسم به گردش
هیهات کجا رسم به گردش
هیهات کجا رسم به گردش
هیهات کجا رسم به گردش
هیهات کجا رسم به گردش
هیهات کجا رسم به گردش
هیهات کجا رسم به گردش
خاقانی را جهان سرآمد خاقانی را جهان سرآمد
خاقانی را جهان سرآمد خاقانی را جهان سرآمد
خاقانی را جهان سرآمد خاقانی را جهان سرآمد
خاقانی را جهان سرآمد دریاب که نیست پایمردش
دریاب که نیست پایمردش
دریاب که نیست پایمردش
دریاب که نیست پایمردش
دریاب که نیست پایمردش
دریاب که نیست پایمردش
دریاب که نیست پایمردش
خاصه که به شعر بی نظیر است خاصه که به شعر بی نظیر است
خاصه که به شعر بی نظیر است خاصه که به شعر بی نظیر است
خاصه که به شعر بی نظیر است خاصه که به شعر بی نظیر است
خاصه که به شعر بی نظیر است در جملهٔ آفتاب گردش
در جملهٔ آفتاب گردش
در جملهٔ آفتاب گردش
در جملهٔ آفتاب گردش
در جملهٔ آفتاب گردش
در جملهٔ آفتاب گردش
در جملهٔ آفتاب گردش

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات بیانگر شدتِ سوز و گدازِ عاشقی است که در هجرانِ معشوق، سراسر وجودش به آتشِ غم سوخته و به داغِ فراق دچار شده است. فضای کلی اثر آمیخته با حزنی عمیق است که شاعر آن را فراتر از تاب و توانِ آسمان و تقدیر می‌داند.

درونمایه‌ی اصلی شعر، زوالِ عمر در سایه‌ی هجران است؛ جایی که شاعر با استفاده از اغراق‌های شاعرانه، آهِ سردِ خویش را چنان نیرومند توصیف می‌کند که گویی می‌تواند شمعی را در سرزمینی دور خاموش کند، که این نشان از عمقِ اندوه و استیصالِ او در برابرِ تقدیرِ محتوم دارد.

معنای روان

هر دل که غم تو داغ کردش هر دل که غم تو داغ کردش

هر دلی که به واسطه‌ی غمِ تو، نشانِ داغ و رنج بر آن نهاده شده است.

نکته ادبی: داغ کردن در اینجا کنایه از اندوهگین کردن است. ضمیر متصل «ش» به دل باز می‌گردد.

هر دل که غم تو داغ کردش هر دل که غم تو داغ کردش

تنها قوت و نوشیدنی‌اش، خونِ جگر است که به جای آب می‌نوشد.

نکته ادبی: «خون جگر خوردن» استعاره از رنج کشیدنِ مداوم است.

هر دل که غم تو داغ کردش هر دل که غم تو داغ کردش

چگونه می‌توانم با غمِ تو مبارزه کنم، در حالی که چرخِ گردون...

نکته ادبی: گردون استعاره از آسمان و سرنوشت است که در ادبیات کهن نماد قدرت و تقدیر است.

هر دل که غم تو داغ کردش خون جگر آمد آب خوردش

با وجودِ تمام تلاشش، نتوانست در برابرِ این غمِ سنگین، حریفِ من باشد.

نکته ادبی: هم‌نبرد به معنای حریف و رقیب است. فعل «کوشید» به گردون اشاره دارد.

خون جگر آمد آب خوردش

قلبِ من در میانِ دردِ دوریِ تو...

نکته ادبی: ترکیبِ «درد فراق» اشاره به رنجِ جدایی دارد.

خون جگر آمد آب خوردش

جان سپرد، اما این درد هرگز تسکین نیافت و آرام نگرفت.

نکته ادبی: «نکرد هیچ دردش» به این معناست که دردِ من هیچ درمانی نشد.

خون جگر آمد آب خوردش

روزگارِ عمرِ من در دوری از تو سپری شد.

نکته ادبی: «روز عمر» استعاره از دوران زندگی است که به سپری شدن و گذشتن توصیف شده است.

خون جگر آمد آب خوردش

و اکنون خورشیدِ عمرم به غروبِ زردِ خود نزدیک شده است.

نکته ادبی: آفتابِ زرد نماد کهنسالی، ضعف و پایانِ عمر است.

خون جگر آمد آب خوردش

اگر در شهری دور مثل بابل شمعی روشن کنند...

نکته ادبی: بابل در اینجا به عنوان مکانی دوردست و نمادین برای نشان دادنِ بُعدِ مسافت به کار رفته است.

خون جگر آمد آب خوردش

من از همین‌جا با آهِ سردم، آن شمع را خاموش می‌کنم.

نکته ادبی: این مصراع اوجِ اغراق است؛ سردیِ آهِ عاشق نمادِ فقدانِ امید است.

هر دل که غم تو داغ کردش هر دل که غم تو داغ کردش

هر قلبی که با غم و اندوهِ عشق تو داغ‌دار شده باشد، گویی به جای آب، خونِ جگر نوشیده است.

نکته ادبی: واژه داغ در اینجا استعاره از نشانی ماندگار است که عشق بر دل نهاده است.

هر دل که غم تو داغ کردش هر دل که غم تو داغ کردش

هر قلبی که با غم و اندوهِ عشق تو داغ‌دار شده باشد، گویی به جای آب، خونِ جگر نوشیده است.

نکته ادبی: واژه داغ در اینجا استعاره از نشانی ماندگار است که عشق بر دل نهاده است.

هر دل که غم تو داغ کردش هر دل که غم تو داغ کردش

هر قلبی که با غم و اندوهِ عشق تو داغ‌دار شده باشد، گویی به جای آب، خونِ جگر نوشیده است.

نکته ادبی: واژه داغ در اینجا استعاره از نشانی ماندگار است که عشق بر دل نهاده است.

هر دل که غم تو داغ کردش خون جگر آمد آب خوردش

هر دلی که غم عشق تو بر آن داغ نهاده، ناچار شده است که به جای آب، خون جگر بخورد و از رنج بنوشد.

نکته ادبی: ترکیب 'خون جگر خوردن' کنایه از غصه و رنج کشیدنِ طولانی است.

خون جگر آمد آب خوردش

عاشقی که گرفتار غم توست، خوراکش خون جگر است.

نکته ادبی: تاکید بر استمرار رنج با استفاده از استعاره خون جگر.

خون جگر آمد آب خوردش

عاشقی که گرفتار غم توست، خوراکش خون جگر است.

نکته ادبی: تاکید بر استمرار رنج با استفاده از استعاره خون جگر.

خون جگر آمد آب خوردش

عاشقی که گرفتار غم توست، خوراکش خون جگر است.

نکته ادبی: تاکید بر استمرار رنج با استفاده از استعاره خون جگر.

خون جگر آمد آب خوردش

عاشقی که گرفتار غم توست، خوراکش خون جگر است.

نکته ادبی: تاکید بر استمرار رنج با استفاده از استعاره خون جگر.

خون جگر آمد آب خوردش

عاشقی که گرفتار غم توست، خوراکش خون جگر است.

نکته ادبی: تاکید بر استمرار رنج با استفاده از استعاره خون جگر.

خون جگر آمد آب خوردش

عاشقی که گرفتار غم توست، خوراکش خون جگر است.

نکته ادبی: تاکید بر استمرار رنج با استفاده از استعاره خون جگر.

چون کوشم با غمت که گردون چون کوشم با غمت که گردون

چگونه می‌توانم با غم تو مبارزه کنم، در حالی که حتی گردون (آسمان) نیز در برابر آن شکست خورد.

نکته ادبی: گردون نماد فلک و سرنوشت است که در ادبیات کلاسیک همواره مسلط شناخته می‌شود.

چون کوشم با غمت که گردون چون کوشم با غمت که گردون

چگونه می‌توانم با غم تو مبارزه کنم، در حالی که حتی گردون (آسمان) نیز در برابر آن شکست خورد.

نکته ادبی: گردون نماد فلک و سرنوشت است که در ادبیات کلاسیک همواره مسلط شناخته می‌شود.

چون کوشم با غمت که گردون چون کوشم با غمت که گردون

چگونه می‌توانم با غم تو مبارزه کنم، در حالی که حتی گردون (آسمان) نیز در برابر آن شکست خورد.

نکته ادبی: گردون نماد فلک و سرنوشت است که در ادبیات کلاسیک همواره مسلط شناخته می‌شود.

چون کوشم با غمت که گردون کوشید و نبود هم نبردش

چگونه می‌توانم با غم تو مقابله کنم، در حالی که آسمان نیز با آن جنگید اما حریفش نشد.

نکته ادبی: نبرد کردن با غم، کنایه از تلاش برای رهایی از آن است.

کوشید و نبود هم نبردش

آسمان نیز با غم تو مقابله کرد اما شکست خورد.

نکته ادبی: هم‌نبرد به معنای حریف یا رقیب در مبارزه است.

کوشید و نبود هم نبردش

آسمان نیز با غم تو مقابله کرد اما شکست خورد.

نکته ادبی: هم‌نبرد به معنای حریف یا رقیب در مبارزه است.

کوشید و نبود هم نبردش

آسمان نیز با غم تو مقابله کرد اما شکست خورد.

نکته ادبی: هم‌نبرد به معنای حریف یا رقیب در مبارزه است.

کوشید و نبود هم نبردش

آسمان نیز با غم تو مقابله کرد اما شکست خورد.

نکته ادبی: هم‌nبرد به معنای حریف یا رقیب در مبارزه است.

کوشید و نبود هم نبردش

آسمان نیز با غم تو مقابله کرد اما شکست خورد.

نکته ادبی: هم‌nبرد به معنای حریف یا رقیب در مبارزه است.

کوشید و نبود هم نبردش

آسمان نیز با غم تو مقابله کرد اما شکست خورد.

نکته ادبی: هم‌nبرد به معنای حریف یا رقیب در مبارزه است.

در درد فراق تو دل من در درد فراق تو دل من

دل من در درد دوری از تو، جان باخت اما دردی (درمان) برایش پیدا نشد.

نکته ادبی: ایهام در واژه 'درد' که هم به معنای رنج است و هم ممکن است به معنای دارو و درمان (دردِ دوا) باشد.

در درد فراق تو دل من در درد فراق تو دل من

دل من در درد دوری از تو، جان باخت اما دردی (درمان) برایش پیدا نشد.

نکته ادبی: ایهام در واژه 'درد' که هم به معنای رنج است و هم ممکن است به معنای دارو و درمان (دردِ دوا) باشد.

در درد فراق تو دل من در درد فراق تو دل من

دل من در درد دوری از تو، جان باخت اما دردی (درمان) برایش پیدا نشد.

نکته ادبی: ایهام در واژه 'درد' که هم به معنای رنج است و هم ممکن است به معنای دارو و درمان (دردِ دوا) باشد.

در درد فراق تو دل من جان داد و نکرد هیچ دردش

در درد فراق تو دل من جان داد و هیچ درمانی برای آن یافت نشد.

نکته ادبی: مصراع دوم بیانگر استیصال و ناامیدی مطلق است.

جان داد و نکرد هیچ دردش

دل من در دوری تو جان سپرد و هیچ درمانی نیافت.

نکته ادبی: استفاده از 'جان دادن' کنایه از نهایتِ درماندگی و مرگِ عاطفی است.

جان داد و نکرد هیچ دردش

دل من در دوری تو جان سپرد و هیچ درمانی نیافت.

نکته ادبی: استفاده از 'جان دادن' کنایه از نهایتِ درماندگی و مرگِ عاطفی است.

جان داد و نکرد هیچ دردش

دل من در دوری تو جان سپرد و هیچ درمانی نیافت.

نکته ادبی: استفاده از 'جان دادن' کنایه از نهایتِ درماندگی و مرگِ عاطفی است.

جان داد و نکرد هیچ دردش

دل من در دوری تو جان سپرد و هیچ درمانی نیافت.

نکته ادبی: استفاده از 'جان دادن' کنایه از نهایتِ درماندگی و مرگِ عاطفی است.

جان داد و نکرد هیچ دردش

دل من در دوری تو جان سپرد و هیچ درمانی نیافت.

نکته ادبی: استفاده از 'جان دادن' کنایه از نهایتِ درماندگی و مرگِ عاطفی است.

جان داد و نکرد هیچ دردش

دل من در دوری تو جان سپرد و هیچ درمانی نیافت.

نکته ادبی: استفاده از 'جان دادن' کنایه از نهایتِ درماندگی و مرگِ عاطفی است.

دور از تو گذشت روز عمرم دور از تو گذشت روز عمرم

دور از تو، روزگار عمرم سپری شد و اکنون به پایانش نزدیک شده‌ام.

نکته ادبی: استعاره از زرد شدنِ آفتابِ عمر به معنای پیری یا نزدیک شدن به مرگ است.

دور از تو گذشت روز عمرم دور از تو گذشت روز عمرم

دور از تو، روزگار عمرم سپری شد و اکنون به پایانش نزدیک شده‌ام.

نکته ادبی: استعاره از زرد شدنِ آفتابِ عمر به معنای پیری یا نزدیک شدن به مرگ است.

دور از تو گذشت روز عمرم دور از تو گذشت روز عمرم

دور از تو، روزگار عمرم سپری شد و اکنون به پایانش نزدیک شده‌ام.

نکته ادبی: استعاره از زرد شدنِ آفتابِ عمر به معنای پیری یا نزدیک شدن به مرگ است.

دور از تو گذشت روز عمرم نزدیک شد آفتاب زردش

ایام عمرم در دوری از تو گذشت و اکنون آفتابِ عمرم رو به زردی و غروب گذاشته است.

نکته ادبی: زردیِ آفتاب، نمادِ غروبِ زندگی و پیری است.

نزدیک شد آفتاب زردش

آفتابِ زندگی من رو به زردی و پایان نهاده است.

نکته ادبی: اشاره به انتهای عمر.

نزدیک شد آفتاب زردش

آفتابِ زندگی من رو به زردی و پایان نهاده است.

نکته ادبی: اشاره به انتهای عمر.

نزدیک شد آفتاب زردش

آفتابِ زندگی من رو به زردی و پایان نهاده است.

نکته ادبی: اشاره به انتهای عمر.

نزدیک شد آفتاب زردش

آفتابِ زندگی من رو به زردی و پایان نهاده است.

نکته ادبی: اشاره به انتهای عمر.

نزدیک شد آفتاب زردش

آفتابِ زندگی من رو به زردی و پایان نهاده است.

نکته ادبی: اشاره به انتهای عمر.

نزدیک شد آفتاب زردش

آفتابِ زندگی من رو به زردی و پایان نهاده است.

نکته ادبی: اشاره به انتهای عمر.

در بابل اگر نهند شمعی در بابل اگر نهند شمعی

اگر در سرزمین دوردستی مثل بابل شمعی روشن کنند،

نکته ادبی: بابل در متون کهن فارسی نماد دوری و غربت است.

در بابل اگر نهند شمعی در بابل اگر نهند شمعی

اگر در سرزمین دوردستی مثل بابل شمعی روشن کنند،

نکته ادبی: بابل در متون کهن فارسی نماد دوری و غربت است.

در بابل اگر نهند شمعی در بابل اگر نهند شمعی

اگر در سرزمین دوردستی مثل بابل شمعی روشن کنند،

نکته ادبی: بابل در متون کهن فارسی نماد دوری و غربت است.

در بابل اگر نهند شمعی زینجا بکشم به باد سردش

اگر در بابل شمعی روشن کنند، من از همین‌جا با آهِ سرد خود آن را خاموش می‌کنم.

نکته ادبی: اغراق شاعرانه برای نشان دادنِ قدرتِ آهِ عاشق.

زینجا بکشم به باد سردش

من با آه سردم آن را خاموش خواهم کرد.

نکته ادبی: نمادپردازی باد سرد به عنوان آهِ عاشق.

زینجا بکشم به باد سردش

من با آه سردم آن را خاموش خواهم کرد.

نکته ادبی: نمادپردازی باد سرد به عنوان آهِ عاشق.

زینجا بکشم به باد سردش

من با آه سردم آن را خاموش خواهم کرد.

نکته ادبی: نمادپردازی باد سرد به عنوان آهِ عاشق.

زینجا بکشم به باد سردش

من با آه سردم آن را خاموش خواهم کرد.

نکته ادبی: نمادپردازی باد سرد به عنوان آهِ عاشق.

زینجا بکشم به باد سردش

من با آه سردم آن را خاموش خواهم کرد.

نکته ادبی: نمادپردازی باد سرد به عنوان آهِ عاشق.

زینجا بکشم به باد سردش

من با آه سردم آن را خاموش خواهم کرد.

نکته ادبی: نمادپردازی باد سرد به عنوان آهِ عاشق.

وصل تو دواسبه رفت چون باد وصل تو دواسبه رفت چون باد

اتصال و هم‌نشینی با تو، بسیار شتابان و همچون تندبادی گذشت و ناپدید شد.

نکته ادبی: تعبیر دواسبه به معنای با نهایت سرعت و شتابِ بی‌مانند است که از فرهنگ سوارکاری قدیم وام گرفته شده است.

وصل تو دواسبه رفت چون باد وصل تو دواسبه رفت چون باد

وصال تو با چنان سرعتی از دست رفت که گویی با اسب‌های تندرو از کنارم گریخت.

نکته ادبی: تشبیه به باد نشان‌دهنده ناپایداری و غیرقابل‌مهار بودنِ فرصت‌های دیدار است.

وصل تو دواسبه رفت چون باد وصل تو دواسبه رفت چون باد

لذت و شیرینیِ دیدار تو، با شتابِ بی‌بازگشتِ باد سپری شد.

نکته ادبی: تاکید بر سرعت، القای حس پشیمانی و حسرت را در مخاطب دوچندان می‌کند.

وصل تو دواسبه رفت چون باد هیهات کجا رسم به گردش

وصال تو چون باد رفت و دریغا که من هرگز به گردِ این شتاب نخواهم رسید.

نکته ادبی: هیهات (دریغا) ندای تاسف و ناتوانی در برابرِ جبرِ حوادث است.

هیهات کجا رسم به گردش

افسوس که توانِ پیوستن دوباره به آن جایگاه و آن شتاب برای من ممکن نیست.

نکته ادبی: به گردش رسیدن کنایه از همتراز شدن با منزلت یا سرعتِ معشوق است.

هیهات کجا رسم به گردش

هرگز نمی‌توانم با آن سرعتی که دیدارِ تو گذشت، همراه شوم.

نکته ادبی: استعاره از ناتوانی انسان در برابر گذر عمر و تقدیر.

هیهات کجا رسم به گردش

افسوس، دستیابی به آن مقام و آن سرعتِ سیر، فراتر از توان من است.

نکته ادبی: گردش در اینجا به معنای دورِ فلک و حرکتِ کائنات نیز برداشت می‌شود.

هیهات کجا رسم به گردش

دریغا که من از رسیدن به گردِ راهِ آن شکوه و شتاب، عاجزم.

نکته ادبی: رسم به گردش کنایه از پیوستن و درکِ لحظاتِ باارزش است.

هیهات کجا رسم به گردش

افسوس و هزاران افسوس که راهِ رسیدن به آن حقیقت بر من بسته است.

نکته ادبی: تاکید بر دوری و جدایی ابدی میان عاشق و معشوق.

هیهات کجا رسم به گردش

دریغا که این فاصله جبران‌ناپذیر است و من به مقامِ تو نمی‌رسم.

نکته ادبی: تکرارِ هیهات برای نشان دادن عجز و درماندگیِ شاعر است.

خاقانی را جهان سرآمد خاقانی را جهان سرآمد

برای خاقانی، دوران زندگی و جهان به پایان خود رسیده است.

نکته ادبی: سرآمدن در اینجا به معنای رسیدن به انتها و مرگ است.

خاقانی را جهان سرآمد خاقانی را جهان سرآمد

روزگارِ پرهیاهوی خاقانی رو به خاموشی و پایان است.

نکته ادبی: اشاره به کهنسالی و نزدیکی مرگ با بیانی شاعرانه و خالی از حزنِ مفرط.

خاقانی را جهان سرآمد خاقانی را جهان سرآمد

تقدیرِ خاقانی در این دنیا به سر آمده و فرصت‌ها رو به اتمام است.

نکته ادبی: استفاده از نامِ شاعر (تخلص) برای عینیت بخشیدن به حالِ روحی‌اش.

خاقانی را جهان سرآمد دریاب که نیست پایمردش

او را دریاب که هیچ یار و یاور و میانجی‌گری برایش باقی نمانده است.

نکته ادبی: پایمرد به معنای میانجی، شفیع یا کسی که دستِ افتاده‌ای را بگیرد.

دریاب که نیست پایمردش

به دادِ او برس، چرا که کسی نیست که دستِ او را در این تنهایی بگیرد.

نکته ادبی: دعوت از مخاطب برای شفقت و مهربانی در لحظات واپسین.

دریاب که نیست پایمردش

او را دریاب، زیرا تنها مانده و پناهی ندارد.

نکته ادبی: استمدادِ شاعر از مخاطب یا معشوق، نشان از اوج استیصال دارد.

دریاب که نیست پایمردش

او را دریاب که هیچ پایی برای ایستادن و یاری جستن ندارد.

نکته ادبی: پایمردی استعاره از هرگونه تکیه‌گاهِ معنوی یا مادی است.

دریاب که نیست پایمردش

به فریادِ او برس که هیچ‌کس حامی و دلسوزش نیست.

نکته ادبی: مظلومیتِ شاعر در این مصرع به روشنی بیان شده است.

دریاب که نیست پایمردش

تنهایش مگذار و او را دریاب که یاوری ندارد.

نکته ادبی: تکرارِ فعلِ دریاب، التماسِ شاعرانه برای جلب توجه و حمایت است.

دریاب که نیست پایمردش

به دادش برس که در این پایانِ جهان، بی‌پناه است.

نکته ادبی: تضادِ معنایی بینِ عظمتِ شاعری و تنهاییِ انسانِ فانی.

خاصه که به شعر بی نظیر است خاصه که به شعر بی نظیر است

به‌ویژه اینکه او در سرودن شعر، بی‌همتا و یگانه است.

نکته ادبی: خاصه (مخصوصاً) برای تاکید بر ویژگیِ منحصر به فردِ شاعر است.

خاصه که به شعر بی نظیر است خاصه که به شعر بی نظیر است

به‌خصوص که کلامِ او در شعر، نظیر و مانندی ندارد.

نکته ادبی: اشاره به هنرِ والای شاعری که تنها سرمایه و افتخار اوست.

خاصه که به شعر بی نظیر است خاصه که به شعر بی نظیر است

به‌ویژه آنکه او در هنرِ شعر، سرآمدِ دیگران است.

نکته ادبی: ادعای برتریِ هنری به عنوان دلیلی برای شایستگیِ حمایت.

خاصه که به شعر بی نظیر است در جملهٔ آفتاب گردش

او که در مجموعِ جهان، چون آفتاب می‌گردد و می‌درخشد.

نکته ادبی: استعاره از شهرت و فراگیریِ شعرِ شاعر در جهان.

در جملهٔ آفتاب گردش

او که شعرش همچون خورشید بر همه چیز می‌تابد و گردش می‌کند.

نکته ادبی: آفتاب نمادِ روشنایی، جاودانگی و کانونِ توجه است.

در جملهٔ آفتاب گردش

او در گستره عالم، چون آفتاب جاری و سار است.

نکته ادبی: توصیفِ وسعتِ نفوذِ کلامِ هنری.

در جملهٔ آفتاب گردش

نامِ او چون آفتاب در عالم می‌چرخد و هرگز غروب نمی‌کند.

نکته ادبی: تمثیلِ شعر به آفتاب، نشان از پایداریِ میراثِ ادبی است.

در جملهٔ آفتاب گردش

او همچون خورشیدی است که در تمامیِ ابعادِ عالمِ هنر در گردش است.

نکته ادبی: تشبیه بلیغ که قدرتِ کلامِ شاعر را نشان می‌دهد.

در جملهٔ آفتاب گردش

او همچون آفتاب، نورِ کلامش را در گردشِ جهان می‌پراکند.

نکته ادبی: گردش در اینجا معنایِ سیطره و احاطه یافتن دارد.

در جملهٔ آفتاب گردش

شعرِ او چون خورشید، بر تمام جهان احاطه دارد.

نکته ادبی: مبالغه در ستایشِ تاثیرِ شعرِ خود.