دیوان اشعار - غزلیات

خاقانی

غزل شمارهٔ ۲۰۵

خاقانی
کشد مو بر تن نخجیر تیر از شوق پیکانش کشد مو بر تن نخجیر تیر از شوق پیکانش
کشد مو بر تن نخجیر تیر از شوق پیکانش کشد مو بر تن نخجیر تیر از شوق پیکانش
کشد مو بر تن نخجیر تیر از شوق پیکانش کشد مو بر تن نخجیر تیر از شوق پیکانش
کشد مو بر تن نخجیر تیر از شوق پیکانش به دل چون رنگ بر گل می دود زخم نمایانش
به دل چون رنگ بر گل می دود زخم نمایانش
به دل چون رنگ بر گل می دود زخم نمایانش
به دل چون رنگ بر گل می دود زخم نمایانش
به دل چون رنگ بر گل می دود زخم نمایانش
به دل چون رنگ بر گل می دود زخم نمایانش
به دل چون رنگ بر گل می دود زخم نمایانش
همین بس در بهارستان محشر خون بهای من همین بس در بهارستان محشر خون بهای من
همین بس در بهارستان محشر خون بهای من همین بس در بهارستان محشر خون بهای من
همین بس در بهارستان محشر خون بهای من همین بس در بهارستان محشر خون بهای من
همین بس در بهارستان محشر خون بهای من غبارش بوی گل شد در رکاب و گرد جولانش
غبارش بوی گل شد در رکاب و گرد جولانش
غبارش بوی گل شد در رکاب و گرد جولانش
غبارش بوی گل شد در رکاب و گرد جولانش
غبارش بوی گل شد در رکاب و گرد جولانش
غبارش بوی گل شد در رکاب و گرد جولانش
غبارش بوی گل شد در رکاب و گرد جولانش
گل پیمانه در دستش ز خجلت غنچه می گردد گل پیمانه در دستش ز خجلت غنچه می گردد
گل پیمانه در دستش ز خجلت غنچه می گردد گل پیمانه در دستش ز خجلت غنچه می گردد
گل پیمانه در دستش ز خجلت غنچه می گردد گل پیمانه در دستش ز خجلت غنچه می گردد
گل پیمانه در دستش ز خجلت غنچه می گردد به عارض تا فتاد از تاب بی گلهای خندانش
به عارض تا فتاد از تاب بی گلهای خندانش
به عارض تا فتاد از تاب بی گلهای خندانش
به عارض تا فتاد از تاب بی گلهای خندانش
به عارض تا فتاد از تاب بی گلهای خندانش
به عارض تا فتاد از تاب بی گلهای خندانش
به عارض تا فتاد از تاب بی گلهای خندانش
نشانش از که می پرسی سراغش از که می گیری نشانش از که می پرسی سراغش از که می گیری
نشانش از که می پرسی سراغش از که می گیری نشانش از که می پرسی سراغش از که می گیری
نشانش از که می پرسی سراغش از که می گیری نشانش از که می پرسی سراغش از که می گیری
نشانش از که می پرسی سراغش از که می گیری گرفتاری گرفتارش، پریشانی پریشانش
گرفتاری گرفتارش، پریشانی پریشانش
گرفتاری گرفتارش، پریشانی پریشانش
گرفتاری گرفتارش، پریشانی پریشانش
گرفتاری گرفتارش، پریشانی پریشانش
گرفتاری گرفتارش، پریشانی پریشانش
گرفتاری گرفتارش، پریشانی پریشانش
ببالد خرمی بر نوبهار او چه کم دارد ببالد خرمی بر نوبهار او چه کم دارد
ببالد خرمی بر نوبهار او چه کم دارد ببالد خرمی بر نوبهار او چه کم دارد
ببالد خرمی بر نوبهار او چه کم دارد ببالد خرمی بر نوبهار او چه کم دارد
ببالد خرمی بر نوبهار او چه کم دارد تبسم ارغوان زارش، تماشا نرگس ستانش
تبسم ارغوان زارش، تماشا نرگس ستانش
تبسم ارغوان زارش، تماشا نرگس ستانش
تبسم ارغوان زارش، تماشا نرگس ستانش
تبسم ارغوان زارش، تماشا نرگس ستانش
تبسم ارغوان زارش، تماشا نرگس ستانش
تبسم ارغوان زارش، تماشا نرگس ستانش
میان انجمن ناگفتنی بسیار می ماند میان انجمن ناگفتنی بسیار می ماند
میان انجمن ناگفتنی بسیار می ماند میان انجمن ناگفتنی بسیار می ماند
میان انجمن ناگفتنی بسیار می ماند میان انجمن ناگفتنی بسیار می ماند
میان انجمن ناگفتنی بسیار می ماند من دیوانه را تنها برید آخر به دیوانش
من دیوانه را تنها برید آخر به دیوانش
من دیوانه را تنها برید آخر به دیوانش
من دیوانه را تنها برید آخر به دیوانش
من دیوانه را تنها برید آخر به دیوانش
من دیوانه را تنها برید آخر به دیوانش
من دیوانه را تنها برید آخر به دیوانش
در آغوش دو عالم غنچهٔ زخمی نمی گنجد در آغوش دو عالم غنچهٔ زخمی نمی گنجد
در آغوش دو عالم غنچهٔ زخمی نمی گنجد در آغوش دو عالم غنچهٔ زخمی نمی گنجد
در آغوش دو عالم غنچهٔ زخمی نمی گنجد در آغوش دو عالم غنچهٔ زخمی نمی گنجد
در آغوش دو عالم غنچهٔ زخمی نمی گنجد هجوم آورده بر دلها ز بس تاراج مژگانش
هجوم آورده بر دلها ز بس تاراج مژگانش
هجوم آورده بر دلها ز بس تاراج مژگانش
هجوم آورده بر دلها ز بس تاراج مژگانش
هجوم آورده بر دلها ز بس تاراج مژگانش
هجوم آورده بر دلها ز بس تاراج مژگانش
هجوم آورده بر دلها ز بس تاراج مژگانش
من مخمور اگر مستم ز چشم یار می دانم من مخمور اگر مستم ز چشم یار می دانم
من مخمور اگر مستم ز چشم یار می دانم من مخمور اگر مستم ز چشم یار می دانم
من مخمور اگر مستم ز چشم یار می دانم من مخمور اگر مستم ز چشم یار می دانم
من مخمور اگر مستم ز چشم یار می دانم مرا از من جدا کرده اشارت های پنهانش
مرا از من جدا کرده اشارت های پنهانش
مرا از من جدا کرده اشارت های پنهانش
مرا از من جدا کرده اشارت های پنهانش
مرا از من جدا کرده اشارت های پنهانش
مرا از من جدا کرده اشارت های پنهانش
مرا از من جدا کرده اشارت های پنهانش
پریشان می شوی حال دل عاشق چه می پرسی پریشان می شوی حال دل عاشق چه می پرسی
پریشان می شوی حال دل عاشق چه می پرسی پریشان می شوی حال دل عاشق چه می پرسی
پریشان می شوی حال دل عاشق چه می پرسی پریشان می شوی حال دل عاشق چه می پرسی
پریشان می شوی حال دل عاشق چه می پرسی نمی داند اجل تعبیر یک خواب پریشانش
نمی داند اجل تعبیر یک خواب پریشانش
نمی داند اجل تعبیر یک خواب پریشانش
نمی داند اجل تعبیر یک خواب پریشانش
نمی داند اجل تعبیر یک خواب پریشانش
نمی داند اجل تعبیر یک خواب پریشانش
نمی داند اجل تعبیر یک خواب پریشانش
بنازم شان بی قدری من آن بی دست و پا بودم بنازم شان بی قدری من آن بی دست و پا بودم
بنازم شان بی قدری من آن بی دست و پا بودم بنازم شان بی قدری من آن بی دست و پا بودم
بنازم شان بی قدری من آن بی دست و پا بودم بنازم شان بی قدری من آن بی دست و پا بودم
بنازم شان بی قدری من آن بی دست و پا بودم که گردید از شرفمندی کف دست سلیمانش
که گردید از شرفمندی کف دست سلیمانش
که گردید از شرفمندی کف دست سلیمانش
که گردید از شرفمندی کف دست سلیمانش
که گردید از شرفمندی کف دست سلیمانش
که گردید از شرفمندی کف دست سلیمانش
که گردید از شرفمندی کف دست سلیمانش
ز نیرنگ هوا و از فریب آز خاقانی ز نیرنگ هوا و از فریب آز خاقانی
ز نیرنگ هوا و از فریب آز خاقانی ز نیرنگ هوا و از فریب آز خاقانی
ز نیرنگ هوا و از فریب آز خاقانی ز نیرنگ هوا و از فریب آز خاقانی
ز نیرنگ هوا و از فریب آز خاقانی دلت خلد است خالی ساز از طاووس و شیطانش
دلت خلد است خالی ساز از طاووس و شیطانش
دلت خلد است خالی ساز از طاووس و شیطانش
دلت خلد است خالی ساز از طاووس و شیطانش
دلت خلد است خالی ساز از طاووس و شیطانش
دلت خلد است خالی ساز از طاووس و شیطانش
دلت خلد است خالی ساز از طاووس و شیطانش

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

کشد مو بر تن نخجیر تیر از شوق پیکانش کشد مو بر تن نخجیر تیر از شوق پیکانش

از شدت شوق رسیدن نوک تیر، مو بر تن شکار (نخجیر) سیخ می‌شود و می‌لرزد.

نکته ادبی: نخجیر واژه‌ای کهن به معنای شکار و حیوان صید شده است.

کشد مو بر تن نخجیر تیر از شوق پیکانش کشد مو بر تن نخجیر تیر از شوق پیکانش

تیرِ نگاهِ معشوق چنان پرقدرت و نافذ است که عاشق (که به شکار تشبیه شده)، از شدتِ شوقِ وصال و هراسِ آن، مو بر تنش راست می‌شود.

نکته ادبی: نخجیر در متون کهن به معنای شکار و حیوان صید شده است و پیکان کنایه از نگاه تند و تیز معشوق است.

کشد مو بر تن نخجیر تیر از شوق پیکانش کشد مو بر تن نخجیر تیر از شوق پیکانش

تیرِ نگاهِ معشوق چنان پرقدرت و نافذ است که عاشق (که به شکار تشبیه شده)، از شدتِ شوقِ وصال و هراسِ آن، مو بر تنش راست می‌شود.

نکته ادبی: استفاده از واژه نخجیر برای القای حس بی‌پناهی عاشق در برابر معشوق است.

کشد مو بر تن نخجیر تیر از شوق پیکانش کشد مو بر تن نخجیر تیر از شوق پیکانش

تیرِ نگاهِ معشوق چنان پرقدرت و نافذ است که عاشق (که به شکار تشبیه شده)، از شدتِ شوقِ وصال و هراسِ آن، مو بر تنش راست می‌شود.

نکته ادبی: تکرار فعل کشد در آغاز بیت، بر شدت و استمرار این تأثیر روانی تأکید دارد.

کشد مو بر تن نخجیر تیر از شوق پیکانش به دل چون رنگ بر گل می دود زخم نمایانش

تیرِ نگاهِ معشوق مو بر تن عاشق راست می‌کند و زخمِ آن در دلِ او، همچون رنگ گرفتنِ گل‌برگ‌ها، جلوه‌ای زیبا و نمایان می‌یابد.

نکته ادبی: تشبیه زخم به رنگِ گل از ابداعات سبک هندی است که درد را به امری زیبا و شاعرانه بدل می‌کند.

به دل چون رنگ بر گل می دود زخم نمایانش

زخمِ ناشی از تیرِ معشوق در دلِ عاشق، درست مانندِ رنگی که بر تنِ گل می‌دود و آن را زیبا می‌کند، خود را آشکار و نمایان می‌سازد.

نکته ادبی: ترکیبِ 'زخم نمایان' کنایه از آشکار شدنِ رنجِ عشق است که برخلافِ ظاهرِ دردناک، ارزشمند جلوه داده شده است.

به دل چون رنگ بر گل می دود زخم نمایانش

زخمِ ناشی از تیرِ معشوق در دلِ عاشق، درست مانندِ رنگی که بر تنِ گل می‌دود و آن را زیبا می‌کند، خود را آشکار و نمایان می‌سازد.

نکته ادبی: شاعر رنج را عاملِ هویت‌بخشی به عاشق می‌داند.

به دل چون رنگ بر گل می دود زخم نمایانش

زخمِ ناشی از تیرِ معشوق در دلِ عاشق، درست مانندِ رنگی که بر تنِ گل می‌دود و آن را زیبا می‌کند، خود را آشکار و نمایان می‌سازد.

نکته ادبی: استفاده از تمثیلِ طبیعت (گل) برای تلطیفِ فضای خشنِ زخم.

به دل چون رنگ بر گل می دود زخم نمایانش

زخمِ ناشی از تیرِ معشوق در دلِ عاشق، درست مانندِ رنگی که بر تنِ گل می‌دود و آن را زیبا می‌کند، خود را آشکار و نمایان می‌سازد.

نکته ادبی: فعل دویدن در اینجا به معنای گسترش یافتن و نفوذ کردن است.

به دل چون رنگ بر گل می دود زخم نمایانش

زخمِ ناشی از تیرِ معشوق در دلِ عاشق، درست مانندِ رنگی که بر تنِ گل می‌دود و آن را زیبا می‌کند، خود را آشکار و نمایان می‌سازد.

نکته ادبی: این بیت نگاهی زیبایی‌شناسانه به دردِ عشق دارد.

به دل چون رنگ بر گل می دود زخم نمایانش

زخمِ ناشی از تیرِ معشوق در دلِ عاشق، درست مانندِ رنگی که بر تنِ گل می‌دود و آن را زیبا می‌کند، خود را آشکار و نمایان می‌سازد.

نکته ادبی: تداوم تصویرسازی رنگ و گل برای بیانِ عمقِ تأثیر معشوق.

همین بس در بهارستان محشر خون بهای من همین بس در بهارستان محشر خون بهای من

در بهارِ رستاخیز، همین برای خون‌بهایِ من کافی است که غبارِ راهِ معشوق در هنگامِ جولان و حرکت، بوی گل می‌دهد.

نکته ادبی: بهارستان محشر کنایه از روز قیامت است که شاعر در آنجا نیز به دنبالِ وصال یا جبران رنج‌های دنیوی است.

همین بس در بهارستان محشر خون بهای من همین بس در بهارستان محشر خون بهای من

در بهارِ رستاخیز، همین برای خون‌بهایِ من کافی است که غبارِ راهِ معشوق در هنگامِ جولان و حرکت، بوی گل می‌دهد.

نکته ادبی: خون‌بها کنایه از پاداشِ رنج‌هایی است که عاشق در راهِ عشق کشیده است.

همین بس در بهارستان محشر خون بهای من همین بس در بهارستان محشر خون بهای من

در بهارِ رستاخیز، همین برای خون‌بهایِ من کافی است که غبارِ راهِ معشوق در هنگامِ جولان و حرکت، بوی گل می‌دهد.

نکته ادبی: بهارستان به معنای باغِ بهار است که در اینجا برای توصیفِ فضای قیامت استفاده شده.

همین بس در بهارستان محشر خون بهای من غبارش بوی گل شد در رکاب و گرد جولانش

در بهارِ قیامت، خون‌بهایِ من این است که غبارِ رکابِ اسبِ معشوق، عطرِ گل‌افشانی می‌کند.

نکته ادبی: ترکیب غبار و بوی گل، اغراقی لطیف در ستایشِ قداستِ معشوق است.

غبارش بوی گل شد در رکاب و گرد جولانش

غبارِ راهِ معشوق چنان لطیف و خوشبو شده که گویی گل‌برگ‌هایِ معطر است که در رکاب و هنگامِ تاختن به هوا برمی‌خیزد.

نکته ادبی: رکاب و گردِ جولان کنایه از حرکتِ پرشتابِ معشوق است.

غبارش بوی گل شد در رکاب و گرد جولانش

غبارِ راهِ معشوق چنان لطیف و خوشبو شده که گویی گل‌برگ‌هایِ معطر است که در رکاب و هنگامِ تاختن به هوا برمی‌خیزد.

نکته ادبی: غبار در اینجا نمادِ ناچیزی است که به واسطه‌ی نزدیکی به معشوق ارزشمند شده است.

غبارش بوی گل شد در رکاب و گرد جولانش

غبارِ راهِ معشوق چنان لطیف و خوشبو شده که گویی گل‌برگ‌هایِ معطر است که در رکاب و هنگامِ تاختن به هوا برمی‌خیزد.

نکته ادبی: شاعر به دنبالِ ارزش دادن به هرآنچه از معشوق باقی می‌ماند است.

غبارش بوی گل شد در رکاب و گرد جولانش

غبارِ راهِ معشوق چنان لطیف و خوشبو شده که گویی گل‌برگ‌هایِ معطر است که در رکاب و هنگامِ تاختن به هوا برمی‌خیزد.

نکته ادبی: جولان به معنای تاختنِ اسب است و اشاره به اقتدارِ معشوق دارد.

غبارش بوی گل شد در رکاب و گرد جولانش

غبارِ راهِ معشوق چنان لطیف و خوشبو شده که گویی گل‌برگ‌هایِ معطر است که در رکاب و هنگامِ تاختن به هوا برمی‌خیزد.

نکته ادبی: تصویرسازی غبارِ خوش‌بو از ویژگی‌های بارز سبک هندی است.

غبارش بوی گل شد در رکاب و گرد جولانش

غبارِ راهِ معشوق چنان لطیف و خوشبو شده که گویی گل‌برگ‌هایِ معطر است که در رکاب و هنگامِ تاختن به هوا برمی‌خیزد.

نکته ادبی: تداوم تأکید بر خوشبوییِ متعلقاتِ معشوق.

گل پیمانه در دستش ز خجلت غنچه می گردد گل پیمانه در دستش ز خجلت غنچه می گردد

هنگامی که گلِ پیمانه در دستِ معشوق قرار می‌گیرد، از شدتِ شرم و خجلت در برابرِ زیباییِ او، همچون غنچه جمع می‌شود و می‌بندد.

نکته ادبی: گل پیمانه تشبیه شراب یا ظرفِ شراب به گل است.

گل پیمانه در دستش ز خجلت غنچه می گردد گل پیمانه در دستش ز خجلت غنچه می گردد

هنگامی که گلِ پیمانه در دستِ معشوق قرار می‌گیرد، از شدتِ شرم و خجلت در برابرِ زیباییِ او، همچون غنچه جمع می‌شود و می‌بندد.

نکته ادبی: خجلت در اینجا صفتِ گل است که در برابر چهره معشوق کم می‌آورد.

گل پیمانه در دستش ز خجلت غنچه می گردد گل پیمانه در دستش ز خجلت غنچه می گردد

هنگامی که گلِ پیمانه در دستِ معشوق قرار می‌گیرد، از شدتِ شرم و خجلت در برابرِ زیباییِ او، همچون غنچه جمع می‌شود و می‌بندد.

نکته ادبی: تشخیص (جان‌بخشی) به پیمانه که درکِ شرم می‌کند.

گل پیمانه در دستش ز خجلت غنچه می گردد به عارض تا فتاد از تاب بی گلهای خندانش

گلِ پیمانه در دستِ او به خاطرِ پرتوِ چهره‌یِ خندان و بی‌گل‌هایش، از خجالت غنچه می‌گردد.

نکته ادبی: عارض به معنای صورت است و تاب کنایه از درخشش نور صورت معشوق.

به عارض تا فتاد از تاب بی گلهای خندانش

به محض اینکه تابشِ صورتِ معشوق به گل‌ها تابید، گل‌ها از خجالتِ زیباییِ او غنچه شدند.

نکته ادبی: این بیت برتریِ زیباییِ معشوق بر زیباییِ طبیعت را اثبات می‌کند.

به عارض تا فتاد از تاب بی گلهای خندانش

به محض اینکه تابشِ صورتِ معشوق به گل‌ها تابید، گل‌ها از خجالتِ زیباییِ او غنچه شدند.

نکته ادبی: استفاده از تاب در معنای درخشش و گرما.

به عارض تا فتاد از تاب بی گلهای خندانش

به محض اینکه تابشِ صورتِ معشوق به گل‌ها تابید، گل‌ها از خجالتِ زیباییِ او غنچه شدند.

نکته ادبی: ساختارِ بیانیِ مصرع نشان‌دهنده واکنشِ سریع طبیعت به معشوق است.

به عارض تا فتاد از تاب بی گلهای خندانش

به محض اینکه تابشِ صورتِ معشوق به گل‌ها تابید، گل‌ها از خجالتِ زیباییِ او غنچه شدند.

نکته ادبی: بی‌گل‌ها اشاره به گل‌های بی‌جان در برابرِ گلِ جان‌دارِ صورت معشوق است.

به عارض تا فتاد از تاب بی گلهای خندانش

به محض اینکه تابشِ صورتِ معشوق به گل‌ها تابید، گل‌ها از خجالتِ زیباییِ او غنچه شدند.

نکته ادبی: ایهام در خندان بودنِ گل‌ها و صورتِ معشوق.

به عارض تا فتاد از تاب بی گلهای خندانش

به محض اینکه تابشِ صورتِ معشوق به گل‌ها تابید، گل‌ها از خجالتِ زیباییِ او غنچه شدند.

نکته ادبی: تأکید شاعر بر کمالِ صورتِ معشوق.

نشانش از که می پرسی سراغش از که می گیری نشانش از که می پرسی سراغش از که می گیری

نشان و سراغِ او را از چه کسی می‌پرسی؟ او چنان در بندِ عشق است که تنها گرفتاران و پریشان‌حالان می‌توانند او را بیابند.

نکته ادبی: استفاده از پرسشِ انکاری برای تأکید بر اینکه یافتنِ معشوق آسان نیست.

نشانش از که می پرسی سراغش از که می گیری نشانش از که می پرسی سراغش از که می گیری

نشان و سراغِ او را از چه کسی می‌پرسی؟ او چنان در بندِ عشق است که تنها گرفتاران و پریشان‌حالان می‌توانند او را بیابند.

نکته ادبی: گرفتاری و پریشانی صفاتِ همیشگیِ عاشقِ واقعی است.

نشانش از که می پرسی سراغش از که می گیری نشانش از که می پرسی سراغش از که می گیری

نشان و سراغِ او را از چه کسی می‌پرسی؟ او چنان در بندِ عشق است که تنها گرفتاران و پریشان‌حالان می‌توانند او را بیابند.

نکته ادبی: واج‌آرایی در کلماتِ پرسشی برای القای سرگردانی.

نشانش از که می پرسی سراغش از که می گیری گرفتاری گرفتارش، پریشانی پریشانش

سراغش را از که می‌گیری؟ تنها کسی که می‌تواند او را بیابد، همان کسی است که خود گرفتارِ عشق و پریشان‌حال است.

نکته ادبی: پریشانش یعنی پریشان‌حالِ او؛ اینجا نوعی هم‌ذات‌پنداری میان عاشق و معشوق دیده می‌شود.

گرفتاری گرفتارش، پریشانی پریشانش

هر که گرفتارِ اوست، سراغش را دارد؛ عاشقِ پریشان، تنها راهِ رسیدن به اوست.

نکته ادبی: ساختارِ تکرارِ کلمات (گرفتاری/گرفتارش) بر شدتِ پیوند تأکید دارد.

گرفتاری گرفتارش، پریشانی پریشانش

هر که گرفتارِ اوست، سراغش را دارد؛ عاشقِ پریشان، تنها راهِ رسیدن به اوست.

نکته ادبی: تکرار واژگانی برای ایجادِ ضرب‌آهنگِ تأکیدی.

گرفتاری گرفتارش، پریشانی پریشانش

هر که گرفتارِ اوست، سراغش را دارد؛ عاشقِ پریشان، تنها راهِ رسیدن به اوست.

نکته ادبی: پریشانی در اینجا نه یک ضعف، بلکه نشانِ عاشقی است.

گرفتاری گرفتارش، پریشانی پریشانش

هر که گرفتارِ اوست، سراغش را دارد؛ عاشقِ پریشان، تنها راهِ رسیدن به اوست.

نکته ادبی: تأکید بر انحصارِ شناختِ معشوق به اهلِ درد.

گرفتاری گرفتارش، پریشانی پریشانش

هر که گرفتارِ اوست، سراغش را دارد؛ عاشقِ پریشان، تنها راهِ رسیدن به اوست.

نکته ادبی: ایهامِ پریشانش (پریشانِ او بودن یا پریشان‌حال بودن).

گرفتاری گرفتارش، پریشانی پریشانش

هر که گرفتارِ اوست، سراغش را دارد؛ عاشقِ پریشان، تنها راهِ رسیدن به اوست.

نکته ادبی: پایان‌بندیِ پرسشِ ابتدای بیت با پاسخی درونی.

ببالد خرمی بر نوبهار او چه کم دارد ببالد خرمی بر نوبهار او چه کم دارد

خرمی و شادی بر نوبهارِ او می‌بالد و افتخار می‌کند؛ مگر او چه کم دارد؟

نکته ادبی: بالیدن در اینجا به معنای فخر فروختن و رشد کردن است.

ببالد خرمی بر نوبهار او چه کم دارد ببالد خرمی بر نوبهار او چه کم دارد

خرمی و شادی بر نوبهارِ او می‌بالد و افتخار می‌کند؛ مگر او چه کم دارد؟

نکته ادبی: نوبهار استعاره از چهره جوان و شادابِ معشوق است.

ببالد خرمی بر نوبهار او چه کم دارد ببالد خرمی بر نوبهار او چه کم دارد

خرمی و شادی بر نوبهارِ او می‌بالد و افتخار می‌کند؛ مگر او چه کم دارد؟

نکته ادبی: پرسش انکاری برای ستایشِ کمالِ معشوق.

ببالد خرمی بر نوبهار او چه کم دارد تبسم ارغوان زارش، تماشا نرگس ستانش

خرمی بر بهارِ او می‌بالد؛ چه کم دارد؟ وقتی تبسمش گلِ ارغوان و نگاهش گلستانِ نرگس است.

نکته ادبی: تبسم ارغوان‌زار کنایه از سرخی و زیباییِ لبخند است.

تبسم ارغوان زارش، تماشا نرگس ستانش

شادی بر بهارِ او می‌بالد، چرا که لبخندِ او باغِ ارغوان و تماشایِ او گلستانِ نرگس است.

نکته ادبی: نرگس‌ستان کنایه از چشمانِ خمار و زیبای معشوق است.

تبسم ارغوان زارش، تماشا نرگس ستانش

شادی بر بهارِ او می‌بالد، چرا که لبخندِ او باغِ ارغوان و تماشایِ او گلستانِ نرگس است.

نکته ادبی: تضادِ معناییِ گل‌ها با یکدیگر برای ایجادِ تصویرِ بهشت‌گونه.

تبسم ارغوان زارش، تماشا نرگس ستانش

شادی بر بهارِ او می‌بالد، چرا که لبخندِ او باغِ ارغوان و تماشایِ او گلستانِ نرگس است.

نکته ادبی: ارغوان‌زار استعاره از سرخیِ گونه و لب.

تبسم ارغوان زارش، تماشا نرگس ستانش

شادی بر بهارِ او می‌بالد، چرا که لبخندِ او باغِ ارغوان و تماشایِ او گلستانِ نرگس است.

نکته ادبی: ترکیبِ صوریِ گل‌ها برای ترسیمِ چهره.

تبسم ارغوان زارش، تماشا نرگس ستانش

شادی بر بهارِ او می‌بالد، چرا که لبخندِ او باغِ ارغوان و تماشایِ او گلستانِ نرگس است.

نکته ادبی: نرگس نمادِ چشم در ادبیاتِ کلاسیک است.

تبسم ارغوان زارش، تماشا نرگس ستانش

شادی بر بهارِ او می‌بالد، چرا که لبخندِ او باغِ ارغوان و تماشایِ او گلستانِ نرگس است.

نکته ادبی: پایانی خوش و سرشار از تصاویرِ گل‌گونه.

میان انجمن ناگفتنی بسیار می ماند میان انجمن ناگفتنی بسیار می ماند

در میان جمع، بسیاری از حرف‌های ناگفته در دلم باقی می‌ماند.

نکته ادبی: انجمن به معنای مجمع و مجلس است. واژه ناگفتنی به معنای اسرار مگو است که در سنت عرفانی جایگاه ویژه‌ای دارد.

میان انجمن ناگفتنی بسیار می ماند میان انجمن ناگفتنی بسیار می ماند

در میانِ جمع و انجمن، رازها و ناگفته‌های فراوانی باقی می‌ماند که امکانِ بازگو کردنِ آن‌ها برای دیگران فراهم نیست.

نکته ادبی: ناگفتنی در اینجا صفتِ جانشینِ اسم است که به ناگفته‌ها و اسرارِ درونی اشاره دارد.

میان انجمن ناگفتنی بسیار می ماند میان انجمن ناگفتنی بسیار می ماند

در میانِ جمعِ مردم، بسیاری از سخنان و اسرارِ قلبیِ من ناگفته باقی می‌ماند و مجالی برای ابراز نمی‌یابد.

نکته ادبی: واژه‌ی 'ناگفتنی' به عنوان اسم به کار رفته است و کنایه از رازهای پنهان و درونی است.

میان انجمن ناگفتنی بسیار می ماند میان انجمن ناگفتنی بسیار می ماند

در میانِ جمعِ مردم، بسیاری از سخنان و اسرارِ قلبیِ من ناگفته باقی می‌ماند و مجالی برای ابراز نمی‌یابد.

نکته ادبی: تکرارِ این مضمون در ساختارِ بیت، بر حجمِ انبوهِ ناگفته‌ها تأکید دارد.

میان انجمن ناگفتنی بسیار می ماند میان انجمن ناگفتنی بسیار می ماند

در میانِ جمعِ مردم، بسیاری از سخنان و اسرارِ قلبیِ من ناگفته باقی می‌ماند و مجالی برای ابراز نمی‌یابد.

نکته ادبی: انجمن در اینجا به معنای بزم و مجمعِ عمومی است.

میان انجمن ناگفتنی بسیار می ماند من دیوانه را تنها برید آخر به دیوانش

سرانجام مرا که به جنونِ عشق گرفتار بودم، به دیوان و درگاهِ معشوق کشاندند.

نکته ادبی: واژه 'دیوان' در اینجا ایهام دارد: هم به معنای دادگاه و دفتر ثبت و هم به معنای درگاهِ معشوق که جایگاهِ دیوانگانِ عشق است.

من دیوانه را تنها برید آخر به دیوانش

سرانجام مرا که به جنونِ عشق گرفتار بودم، به دیوان و درگاهِ معشوق کشاندند.

نکته ادبی: فعل 'بریدن' در اینجا به معنای کشاندن و بردن است.

من دیوانه را تنها برید آخر به دیوانش

سرانجام مرا که به جنونِ عشق گرفتار بودم، به دیوان و درگاهِ معشوق کشاندند.

نکته ادبی: تکرار بر قطعی بودنِ این سرنوشتِ عاشقانه دلالت دارد.

من دیوانه را تنها برید آخر به دیوانش

سرانجام مرا که به جنونِ عشق گرفتار بودم، به دیوان و درگاهِ معشوق کشاندند.

نکته ادبی: واژه 'دیوانه' استعاره از عاشقی است که عقلِ معاش را از دست داده است.

من دیوانه را تنها برید آخر به دیوانش

سرانجام مرا که به جنونِ عشق گرفتار بودم، به دیوان و درگاهِ معشوق کشاندند.

نکته ادبی: استفاده از 'تنها' بر تنهایی و غربتِ عاشق در این مسیر دلالت دارد.

من دیوانه را تنها برید آخر به دیوانش

سرانجام مرا که به جنونِ عشق گرفتار بودم، به دیوان و درگاهِ معشوق کشاندند.

نکته ادبی: دیوانش، به معنای جایگاه و مرتبتِ معشوق است.

من دیوانه را تنها برید آخر به دیوانش

سرانجام مرا که به جنونِ عشق گرفتار بودم، به دیوان و درگاهِ معشوق کشاندند.

نکته ادبی: اشاره به سرنوشتِ محتومِ عاشق که باید در پیشگاهِ محبوب حاضر شود.

در آغوش دو عالم غنچهٔ زخمی نمی گنجد در آغوش دو عالم غنچهٔ زخمی نمی گنجد

در وسعتِ دو جهان، این غنچه‌ی زخمیِ وجودِ من که لبریز از درد است، جای نمی‌گیرد.

نکته ادبی: غنچه نمادِ دلِ تنگ و زخمی است که در برابرِ بزرگیِ عشق، جهانی برایش کوچک است.

در آغوش دو عالم غنچهٔ زخمی نمی گنجد در آغوش دو عالم غنچهٔ زخمی نمی گنجد

در وسعتِ دو جهان، این غنچه‌ی زخمیِ وجودِ من که لبریز از درد است، جای نمی‌گیرد.

نکته ادبی: استعاره از دلِ تنگی که از رنج‌های عشق گنجایشش را از دست داده است.

در آغوش دو عالم غنچهٔ زخمی نمی گنجد در آغوش دو عالم غنچهٔ زخمی نمی گنجد

در وسعتِ دو جهان، این غنچه‌ی زخمیِ وجودِ من که لبریز از درد است، جای نمی‌گیرد.

نکته ادبی: دو عالم کنایه از تمامیتِ هستی و جهانِ مادی و معنوی است.

در آغوش دو عالم غنچهٔ زخمی نمی گنجد هجوم آورده بر دلها ز بس تاراج مژگانش

به دلیلِ غارت‌گریِ مژگانِ معشوق، هجومی عظیم به دل‌های عاشقان صورت گرفته است.

نکته ادبی: تاراج مژگان استعاره از نگاه‌های نافذ و کشنده‌ی معشوق است که دل‌ها را به یغما می‌برد.

هجوم آورده بر دلها ز بس تاراج مژگانش

به دلیلِ غارت‌گریِ مژگانِ معشوق، هجومی عظیم به دل‌های عاشقان صورت گرفته است.

نکته ادبی: هجوم بر دل‌ها، نمادِ تسخیرِ کاملِ وجودِ عاشق توسطِ محبوب است.

هجوم آورده بر دلها ز بس تاراج مژگانش

به دلیلِ غارت‌گریِ مژگانِ معشوق، هجومی عظیم به دل‌های عاشقان صورت گرفته است.

نکته ادبی: تاراج در اینجا به معنای غارت کردن و بردنِ اختیار از دل است.

هجوم آورده بر دلها ز بس تاراج مژگانش

به دلیلِ غارت‌گریِ مژگانِ معشوق، هجومی عظیم به دل‌های عاشقان صورت گرفته است.

نکته ادبی: استفاده از 'ز بس' برای تأکید بر کثرتِ این هجوم است.

هجوم آورده بر دلها ز بس تاراج مژگانش

به دلیلِ غارت‌گریِ مژگانِ معشوق، هجومی عظیم به دل‌های عاشقان صورت گرفته است.

نکته ادبی: مژگان در ادبیاتِ کلاسیک همواره نشانگرِ ابزارِ تیراندازیِ معشوق به سمتِ عاشق است.

هجوم آورده بر دلها ز بس تاراج مژگانش

به دلیلِ غارت‌گریِ مژگانِ معشوق، هجومی عظیم به دل‌های عاشقان صورت گرفته است.

نکته ادبی: آرایه پارادوکس‌گونه میان آرامشِ مژگان و هجومِ آن وجود دارد.

هجوم آورده بر دلها ز بس تاراج مژگانش

به دلیلِ غارت‌گریِ مژگانِ معشوق، هجومی عظیم به دل‌های عاشقان صورت گرفته است.

نکته ادبی: تأکید بر تأثیرِ ویرانگرِ نگاهِ یار بر قلبِ عاشق.

من مخمور اگر مستم ز چشم یار می دانم من مخمور اگر مستم ز چشم یار می دانم

اگر منِ مخمور و حیران، مست و بی‌خودم، این مستی را ناشی از نگاهِ چشمِ یار می‌دانم.

نکته ادبی: مخمور کسی است که از شرابِ عشق بی‌بهره مانده یا در آرزوی آن است، اما اینجا به معنایِ سرگشتگی است.

من مخمور اگر مستم ز چشم یار می دانم من مخمور اگر مستم ز چشم یار می دانم

اگر منِ مخمور و حیران، مست و بی‌خودم، این مستی را ناشی از نگاهِ چشمِ یار می‌دانم.

نکته ادبی: چشمِ یار به عنوان منبعِ اصلیِ الهام و مستیِ درونی معرفی شده است.

من مخمور اگر مستم ز چشم یار می دانم من مخمور اگر مستم ز چشم یار می دانم

اگر منِ مخمور و حیران، مست و بی‌خودم، این مستی را ناشی از نگاهِ چشمِ یار می‌دانم.

نکته ادبی: مست بودن کنایه از بی‌خبری از عالمِ مادی و غرق شدن در عالمِ عشق است.

من مخمور اگر مستم ز چشم یار می دانم مرا از من جدا کرده اشارت های پنهانش

اشاراتِ پنهانیِ او مرا از خودِ من جدا کرده و پیوندِ من با وجودِ خودم را گسسته است.

نکته ادبی: مرا از من جدا کرده، اشاره به فنایِ خویشتن و رسیدن به مرتبه‌ی بیگانگی با خود در عشق است.

مرا از من جدا کرده اشارت های پنهانش

اشاراتِ پنهانیِ او مرا از خودِ من جدا کرده و پیوندِ من با وجودِ خودم را گسسته است.

نکته ادبی: اشاراتِ پنهان، نمادِ الهاماتِ درونی و نگاه‌های مرموزِ معشوق است.

مرا از من جدا کرده اشارت های پنهانش

اشاراتِ پنهانیِ او مرا از خودِ من جدا کرده و پیوندِ من با وجودِ خودم را گسسته است.

نکته ادبی: این جدا شدن از خود، عالی‌ترین مرتبه‌ی شهودِ عاشقانه است.

مرا از من جدا کرده اشارت های پنهانش

اشاراتِ پنهانیِ او مرا از خودِ من جدا کرده و پیوندِ من با وجودِ خودم را گسسته است.

نکته ادبی: جدا شدن از من، کنایه از ترکِ خودخواهی و منیت است.

مرا از من جدا کرده اشارت های پنهانش

اشاراتِ پنهانیِ او مرا از خودِ من جدا کرده و پیوندِ من با وجودِ خودم را گسسته است.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر قدرتِ تأثیرگذاریِ یار است.

مرا از من جدا کرده اشارت های پنهانش

اشاراتِ پنهانیِ او مرا از خودِ من جدا کرده و پیوندِ من با وجودِ خودم را گسسته است.

نکته ادبی: اشاره به گسستِ روانیِ عاشق از دنیایِ عادی.

مرا از من جدا کرده اشارت های پنهانش

اشاراتِ پنهانیِ او مرا از خودِ من جدا کرده و پیوندِ من با وجودِ خودم را گسسته است.

نکته ادبی: فعل 'جدا کرده' بر قدرتِ نفوذِ معشوق در نهادِ عاشق دلالت دارد.

پریشان می شوی حال دل عاشق چه می پرسی پریشان می شوی حال دل عاشق چه می پرسی

تو خود در حالِ پریشانی هستی، پس چه جایِ پرسش است که حالِ دلِ عاشق چگونه است؟

نکته ادبی: پریشان شدنِ مخاطب، بازتابی از احوالاتِ پریشانِ خودِ عاشق است.

پریشان می شوی حال دل عاشق چه می پرسی پریشان می شوی حال دل عاشق چه می پرسی

تو خود در حالِ پریشانی هستی، پس چه جایِ پرسش است که حالِ دلِ عاشق چگونه است؟

نکته ادبی: پرسش در اینجا یک استفهامِ انکاری است که پاسخ آن منفی است.

پریشان می شوی حال دل عاشق چه می پرسی پریشان می شوی حال دل عاشق چه می پرسی

تو خود در حالِ پریشانی هستی، پس چه جایِ پرسش است که حالِ دلِ عاشق چگونه است؟

نکته ادبی: پریشان در اینجا به معنای آشفتگیِ روحی و روانی است.

پریشان می شوی حال دل عاشق چه می پرسی نمی داند اجل تعبیر یک خواب پریشانش

مرگ (اجل) نیز از تعبیر کردنِ این خوابِ آشفته و پریشانِ عاشق عاجز است.

نکته ادبی: اجل استعاره از پایانِ زندگی و مرگ است که اینجا در برابرِ پیچیدگیِ عشق ناتوان نشان داده شده است.

نمی داند اجل تعبیر یک خواب پریشانش

مرگ (اجل) نیز از تعبیر کردنِ این خوابِ آشفته و پریشانِ عاشق عاجز است.

نکته ادبی: تعبیر خواب نمادِ شناخت و درکِ حقیقتِ امور است.

نمی داند اجل تعبیر یک خواب پریشانش

مرگ (اجل) نیز از تعبیر کردنِ این خوابِ آشفته و پریشانِ عاشق عاجز است.

نکته ادبی: خواب پریشان کنایه از احوالاتِ عجیب و غریبِ عاشق است.

نمی داند اجل تعبیر یک خواب پریشانش

مرگ (اجل) نیز از تعبیر کردنِ این خوابِ آشفته و پریشانِ عاشق عاجز است.

نکته ادبی: تضاد میانِ ناتوانیِ اجل و گستردگیِ احوالاتِ عاشق.

نمی داند اجل تعبیر یک خواب پریشانش

مرگ (اجل) نیز از تعبیر کردنِ این خوابِ آشفته و پریشانِ عاشق عاجز است.

نکته ادبی: اجل از درکِ رازِ عاشقی باز مانده است.

نمی داند اجل تعبیر یک خواب پریشانش

مرگ (اجل) نیز از تعبیر کردنِ این خوابِ آشفته و پریشانِ عاشق عاجز است.

نکته ادبی: حالتِ تعلیقِ عاشق را نشان می‌دهد.

نمی داند اجل تعبیر یک خواب پریشانش

مرگ (اجل) نیز از تعبیر کردنِ این خوابِ آشفته و پریشانِ عاشق عاجز است.

نکته ادبی: اجل در اینجا شخصیتی است که در حالِ تجربه کردنِ عدمِ دانش است.

بنازم شان بی قدری من آن بی دست و پا بودم بنازم شان بی قدری من آن بی دست و پا بودم

من از بی‌قدری و ناچیزیِ خودم سپاسگزارم؛ چرا که پیش از این بسیار ناتوان و درمانده بودم.

نکته ادبی: بنازم به معنای ستایش کردن و افتخار کردن است.

بنازم شان بی قدری من آن بی دست و پا بودم بنازم شان بی قدری من آن بی دست و پا بودم

من از بی‌قدری و ناچیزیِ خودم سپاسگزارم؛ چرا که پیش از این بسیار ناتوان و درمانده بودم.

نکته ادبی: بی‌دست و پا، کنایه از ناتوانی و حقارتِ عاشق است.

بنازم شان بی قدری من آن بی دست و پا بودم بنازم شان بی قدری من آن بی دست و پا بودم

من از بی‌قدری و ناچیزیِ خودم سپاسگزارم؛ چرا که پیش از این بسیار ناتوان و درمانده بودم.

نکته ادبی: بی‌قدری اینجا به معنای تواضع و فروتنیِ عاشق است.

بنازم شان بی قدری من آن بی دست و پا بودم که گردید از شرفمندی کف دست سلیمانش

که همین ناچیزیِ من باعث شد تا از شدتِ شرافت، دستِ من به منزله‌ی کفِ دستِ سلیمان گردد.

نکته ادبی: اشاره به داستان سلیمان نبی؛ اینجا کف دستِ سلیمان نمادِ کرامت و شرافتِ والا است.

که گردید از شرفمندی کف دست سلیمانش

که همین ناچیزیِ من باعث شد تا از شدتِ شرافت، دستِ من به منزله‌ی کفِ دستِ سلیمان گردد.

نکته ادبی: شرفمندی باعثِ اعتلایِ وجودِ ناچیزِ عاشق شده است.

که گردید از شرفمندی کف دست سلیمانش

که همین ناچیزیِ من باعث شد تا از شدتِ شرافت، دستِ من به منزله‌ی کفِ دستِ سلیمان گردد.

نکته ادبی: کف دست سلیمان استعاره از معجزه و قدرتِ الهی است.

که گردید از شرفمندی کف دست سلیمانش

که همین ناچیزیِ من باعث شد تا از شدتِ شرافت، دستِ من به منزله‌ی کفِ دستِ سلیمان گردد.

نکته ادبی: این بیت پارادوکسِ رسیدنِ حقیر به مقامِ والا را بیان می‌کند.

که گردید از شرفمندی کف دست سلیمانش

که همین ناچیزیِ من باعث شد تا از شدتِ شرافت، دستِ من به منزله‌ی کفِ دستِ سلیمان گردد.

نکته ادبی: سلیمان نمادِ حشمت و جلالِ پادشاهی است.

که گردید از شرفمندی کف دست سلیمانش

که همین ناچیزیِ من باعث شد تا از شدتِ شرافت، دستِ من به منزله‌ی کفِ دستِ سلیمان گردد.

نکته ادبی: شرفمندی از جانبِ معشوق به عاشق بخشیده شده است.

که گردید از شرفمندی کف دست سلیمانش

که همین ناچیزیِ من باعث شد تا از شدتِ شرافت، دستِ من به منزله‌ی کفِ دستِ سلیمان گردد.

نکته ادبی: سلیمانش در اینجا اضافه است به معشوق که دستِ عاشق را به آن مرتبه رسانده است.

ز نیرنگ هوا و از فریب آز خاقانی ز نیرنگ هوا و از فریب آز خاقانی

ای خاقانی، از نیرنگ‌ها و خواهش‌های نفسانی و فریب‌های حرص و طمع بر حذر باش.

نکته ادبی: واژه «هوا» در اینجا به معنای میل و خواهش نفسانی است و «آز» به معنای حرص و طمع بیش از حد می‌باشد.

ز نیرنگ هوا و از فریب آز خاقانی ز نیرنگ هوا و از فریب آز خاقانی

ای خاقانی، از نیرنگ‌ها و خواهش‌های نفسانی و فریب‌های حرص و طمع بر حذر باش.

نکته ادبی: این بیت تکرار مفاهیم اخلاقی است که برای تأکید بر هشیاریِ ضمیرِ انسان بیان شده است.

ز نیرنگ هوا و از فریب آز خاقانی ز نیرنگ هوا و از فریب آز خاقانی

ای خاقانی، از نیرنگ‌ها و خواهش‌های نفسانی و فریب‌های حرص و طمع بر حذر باش.

نکته ادبی: خطاب شاعر به خود (تخلص) برای تأثیرگذاری بیشتر در پندآموزی است.

ز نیرنگ هوا و از فریب آز خاقانی دلت خلد است خالی ساز از طاووس و شیطانش

ای خاقانی، از نیرنگ‌های خواهش‌های نفسانی و فریب‌های حرص دوری کن؛ چرا که قلب تو همانند بهشت است، پس آن را از وسوسه‌های خودبینی (طاووس) و پلیدی (شیطان) پاک کن.

نکته ادبی: «خلد» در زبان عربی و فارسیِ ادبی به معنای بهشت جاودان است.

دلت خلد است خالی ساز از طاووس و شیطانش

قلب تو همچون باغ بهشت است، پس آن را از وجودِ تکبر و خودپسندی (طاووس) و وسوسه‌های شیطانی خالی کن.

نکته ادبی: تشبیه قلب به بهشت نشان‌دهنده‌ی ارزش و قداست ذات انسان است که در معرض آلودگی قرار دارد.

دلت خلد است خالی ساز از طاووس و شیطانش

قلب تو همچون باغ بهشت است، پس آن را از وجودِ تکبر و خودپسندی (طاووس) و وسوسه‌های شیطانی خالی کن.

نکته ادبی: طاووس در اینجا نمادی کهن از غرور و زیبایی ظاهری است که مانع حقیقت‌بینی می‌شود.

دلت خلد است خالی ساز از طاووس و شیطانش

قلب تو همچون باغ بهشت است، پس آن را از وجودِ تکبر و خودپسندی (طاووس) و وسوسه‌های شیطانی خالی کن.

نکته ادبی: استفاده از عبارت «خالی ساز» نشان‌دهنده‌ی کنشگریِ انسان در تهذیب اخلاق است.

دلت خلد است خالی ساز از طاووس و شیطانش

قلب تو همچون باغ بهشت است، پس آن را از وجودِ تکبر و خودپسندی (طاووس) و وسوسه‌های شیطانی خالی کن.

نکته ادبی: ترکیب «شیطانش» به معنای شیطانِ متعلق به آن (یعنی همان قلب) است.

دلت خلد است خالی ساز از طاووس و شیطانش

قلب تو همچون باغ بهشت است، پس آن را از وجودِ تکبر و خودپسندی (طاووس) و وسوسه‌های شیطانی خالی کن.

نکته ادبی: این تمثیل اشاره به داستان ورود شیطان به بهشت دارد که در اینجا به ساحت درون آدمی تعمیم یافته است.

دلت خلد است خالی ساز از طاووس و شیطانش

قلب تو همچون باغ بهشت است، پس آن را از وجودِ تکبر و خودپسندی (طاووس) و وسوسه‌های شیطانی خالی کن.

نکته ادبی: به کارگیری مجدد نمادها برای تأکید بر لزومِ نگاهبان بودن انسان نسبت به قلب خویش است.