دیوان اشعار - غزلیات

خاقانی

غزل شمارهٔ ۱۹۹

خاقانی
روز عمرم در شب افتاده است باز روز عمرم در شب افتاده است باز
روز عمرم در شب افتاده است باز روز عمرم در شب افتاده است باز
روز عمرم در شب افتاده است باز روز عمرم در شب افتاده است باز
روز عمرم در شب افتاده است باز وز شبم روز عنا زاده است باز
وز شبم روز عنا زاده است باز
وز شبم روز عنا زاده است باز
وز شبم روز عنا زاده است باز
وز شبم روز عنا زاده است باز
وز شبم روز عنا زاده است باز
وز شبم روز عنا زاده است باز
گویی اندر دامن آمد پای دل گویی اندر دامن آمد پای دل
گویی اندر دامن آمد پای دل گویی اندر دامن آمد پای دل
گویی اندر دامن آمد پای دل گویی اندر دامن آمد پای دل
گویی اندر دامن آمد پای دل کز پی آن در سر افتاده است باز
کز پی آن در سر افتاده است باز
کز پی آن در سر افتاده است باز
کز پی آن در سر افتاده است باز
کز پی آن در سر افتاده است باز
کز پی آن در سر افتاده است باز
کز پی آن در سر افتاده است باز
چون نشینم کژ که خورشید امید چون نشینم کژ که خورشید امید
چون نشینم کژ که خورشید امید چون نشینم کژ که خورشید امید
چون نشینم کژ که خورشید امید چون نشینم کژ که خورشید امید
چون نشینم کژ که خورشید امید راست بالای سر استاده است باز
راست بالای سر استاده است باز
راست بالای سر استاده است باز
راست بالای سر استاده است باز
راست بالای سر استاده است باز
راست بالای سر استاده است باز
راست بالای سر استاده است باز
قسم هرکس جرعه بود از جام غم قسم هرکس جرعه بود از جام غم
قسم هرکس جرعه بود از جام غم قسم هرکس جرعه بود از جام غم
قسم هرکس جرعه بود از جام غم قسم هرکس جرعه بود از جام غم
قسم هرکس جرعه بود از جام غم قسم من تا خط بغداد است باز
قسم من تا خط بغداد است باز
قسم من تا خط بغداد است باز
قسم من تا خط بغداد است باز
قسم من تا خط بغداد است باز
قسم من تا خط بغداد است باز
قسم من تا خط بغداد است باز
همچو آب از آتش و آتش ز باد همچو آب از آتش و آتش ز باد
همچو آب از آتش و آتش ز باد همچو آب از آتش و آتش ز باد
همچو آب از آتش و آتش ز باد همچو آب از آتش و آتش ز باد
همچو آب از آتش و آتش ز باد دل به جوش و تن به فریاد است باز
دل به جوش و تن به فریاد است باز
دل به جوش و تن به فریاد است باز
دل به جوش و تن به فریاد است باز
دل به جوش و تن به فریاد است باز
دل به جوش و تن به فریاد است باز
دل به جوش و تن به فریاد است باز
شایدم کالماس بارد چشم از آنک شایدم کالماس بارد چشم از آنک
شایدم کالماس بارد چشم از آنک شایدم کالماس بارد چشم از آنک
شایدم کالماس بارد چشم از آنک شایدم کالماس بارد چشم از آنک
شایدم کالماس بارد چشم از آنک بند بر من کوه پولاد است باز
بند بر من کوه پولاد است باز
بند بر من کوه پولاد است باز
بند بر من کوه پولاد است باز
بند بر من کوه پولاد است باز
بند بر من کوه پولاد است باز
بند بر من کوه پولاد است باز
شد زبانم موی و شد مویم زبان شد زبانم موی و شد مویم زبان
شد زبانم موی و شد مویم زبان شد زبانم موی و شد مویم زبان
شد زبانم موی و شد مویم زبان شد زبانم موی و شد مویم زبان
شد زبانم موی و شد مویم زبان از تظلم کاین چه بیداد است باز
از تظلم کاین چه بیداد است باز
از تظلم کاین چه بیداد است باز
از تظلم کاین چه بیداد است باز
از تظلم کاین چه بیداد است باز
از تظلم کاین چه بیداد است باز
از تظلم کاین چه بیداد است باز
سینهٔ من کآسمان در خون اوست سینهٔ من کآسمان در خون اوست
سینهٔ من کآسمان در خون اوست سینهٔ من کآسمان در خون اوست
سینهٔ من کآسمان در خون اوست سینهٔ من کآسمان در خون اوست
سینهٔ من کآسمان در خون اوست از خرابی محنت آباد است باز
از خرابی محنت آباد است باز
از خرابی محنت آباد است باز
از خرابی محنت آباد است باز
از خرابی محنت آباد است باز
از خرابی محنت آباد است باز
از خرابی محنت آباد است باز
از مژه در آتشین آبم که دل از مژه در آتشین آبم که دل
از مژه در آتشین آبم که دل از مژه در آتشین آبم که دل
از مژه در آتشین آبم که دل از مژه در آتشین آبم که دل
از مژه در آتشین آبم که دل تف این غمها برون داده است باز
تف این غمها برون داده است باز
تف این غمها برون داده است باز
تف این غمها برون داده است باز
تف این غمها برون داده است باز
تف این غمها برون داده است باز
تف این غمها برون داده است باز
رخت جان بربند خاقانی ازآنک رخت جان بربند خاقانی ازآنک
رخت جان بربند خاقانی ازآنک رخت جان بربند خاقانی ازآنک
رخت جان بربند خاقانی ازآنک رخت جان بربند خاقانی ازآنک
رخت جان بربند خاقانی ازآنک دل در غم خانه بگشاده است باز
دل در غم خانه بگشاده است باز
دل در غم خانه بگشاده است باز
دل در غم خانه بگشاده است باز
دل در غم خانه بگشاده است باز
دل در غم خانه بگشاده است باز
دل در غم خانه بگشاده است باز

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

روز عمرم در شب افتاده است باز روز عمرم در شب افتاده است باز

دوران زندگی‌ام دوباره در تاریکی و شب گرفتار شده است.

نکته ادبی: واژه شب در اینجا استعاره از دورانِ زوال، بدبختی یا ناامیدی است که مانعِ دیدنِ نور حقیقت می‌شود.

روز عمرم در شب افتاده است باز روز عمرم در شب افتاده است باز

و از بطن این تاریکی و سیاهی، روزگاری پر از رنج و اندوه دوباره متولد شده است.

نکته ادبی: عنا به معنای رنج و سختی است. ترکیبِ شب و زایشِ روزِ عنا، پارادوکسی است که استمرارِ رنج را نشان می‌دهد.

روز عمرم در شب افتاده است باز روز عمرم در شب افتاده است باز

انگار که پای دلم در دامِ عشق یا گرفتاری‌ها گیر کرده است.

نکته ادبی: دامن آمدنِ پای دل کنایه از اسیر شدن و سلب اختیار است.

روز عمرم در شب افتاده است باز وز شبم روز عنا زاده است باز

و به همین خاطر است که دوباره این دل در سرگشتگی و شوریدگی افتاده است.

نکته ادبی: در سر افتادن کنایه از دچار شدن به فکر و خیال و جنونِ عشق است.

وز شبم روز عنا زاده است باز

چگونه می‌توانم با آرامش و درستی زندگی کنم در حالی که خورشیدِ امیدِ من...

نکته ادبی: کژ نشستن کنایه از انحراف و زندگیِ نادرست و ناخوشایند است.

وز شبم روز عنا زاده است باز

در حالی که [آن خورشید] درست بالای سر من ایستاده است و بر من می‌تابد.

نکته ادبی: استاده است به معنای حضورِ خیره‌کننده و بی‌رحمانه‌ی خورشیدِ امید است که گویی به ناپایداریِ وضعیت شاعر می‌خندد.

وز شبم روز عنا زاده است باز

سهم هر کسی در این جهان تنها جرعه‌ای از جامِ غم است.

نکته ادبی: جام غم استعاره از سختی‌های ناگزیرِ حیاتِ بشری است.

وز شبم روز عنا زاده است باز

اما سهمِ من از این غم، به اندازه‌ی وسعتِ سرزمین بغداد است.

نکته ادبی: خط بغداد به گستردگیِ قلمروِ این شهر اشاره دارد که نشان از بی‌پایانیِ غمِ شاعر است.

وز شبم روز عنا زاده است باز

وجودم مانند آب و آتش و باد، در تضاد و آشوب است.

نکته ادبی: اشاره به چهار عنصر (آب، آتش، باد، خاک) که وقتی در درونِ انسان به هم می‌ریزند، نشانه‌ی تلاطمِ روحی است.

وز شبم روز عنا زاده است باز

دلم از این آشوب به جوش آمده و تنم به فریاد درآمده است.

نکته ادبی: به جوش آمدنِ دل کنایه از بیقراری و التهابِ شدیدِ درونی است.

روز عمرم در شب افتاده است باز روز عمرم در شب افتاده است باز

دوران زندگی من دوباره در تاریکی و ناامیدی فرو رفته است.

نکته ادبی: روز عمر به معنای دوران زندگی است که در اینجا با استعاره، تضادِ روز و شب ساخته شده است.

روز عمرم در شب افتاده است باز روز عمرم در شب افتاده است باز

روزگار زندگی من دوباره در تاریکیِ شب گرفتار شده است.

نکته ادبی: باز به معنای دوباره و تکرار است و دلالت بر استمرارِ رنج دارد.

روز عمرم در شب افتاده است باز روز عمرم در شب افتاده است باز

روزگار زندگی من دوباره در تاریکیِ شب گرفتار شده است.

نکته ادبی: تکرار در ادبیات فارسی برای تاکید بر بی‌پایانیِ غم استفاده می‌شود.

روز عمرم در شب افتاده است باز روز عمرم در شب افتاده است باز

روزگار زندگی من دوباره در تاریکیِ شب گرفتار شده است.

نکته ادبی: استعاره از روشنایی زندگی که به تیرگی گراییده است.

روز عمرم در شب افتاده است باز وز شبم روز عنا زاده است باز

و از دل همین شبِ تیره، روزگاری سرشار از رنج و محنت برایم پدید آمده است.

نکته ادبی: عنا به معنای رنج و زحمت است که با شبِ تیره‌گون تناسب دارد.

وز شبم روز عنا زاده است باز

و از دل همین شبِ تیره، روزگاری سرشار از رنج و محنت برایم پدید آمده است.

نکته ادبی: ترکیب روزِ عنا، تضادی معنایی با شبِ عمر دارد.

وز شبم روز عنا زاده است باز

و از دل همین شبِ تیره، روزگاری سرشار از رنج و محنت برایم پدید آمده است.

نکته ادبی: مصراع دوم توصیفِ زاده شدنِ درد از درونِ ظلمت است.

وز شبم روز عنا زاده است باز

و از دل همین شبِ تیره، روزگاری سرشار از رنج و محنت برایم پدید آمده است.

نکته ادبی: اشاره به اینکه منبعِ درد، خودِ تاریکیِ زندگی است.

وز شبم روز عنا زاده است باز

و از دل همین شبِ تیره، روزگاری سرشار از رنج و محنت برایم پدید آمده است.

نکته ادبی: تکرار برای تثبیتِ اندوه در ذهن مخاطب.

وز شبم روز عنا زاده است باز

و از دل همین شبِ تیره، روزگاری سرشار از رنج و محنت برایم پدید آمده است.

نکته ادبی: تاکید بر مولود بودنِ رنج از شب.

وز شبم روز عنا زاده است باز

و از دل همین شبِ تیره، روزگاری سرشار از رنج و محنت برایم پدید آمده است.

نکته ادبی: تداومِ استعاره‌ی شب.

گویی اندر دامن آمد پای دل گویی اندر دامن آمد پای دل

گویی پای دلم در دامنِ حادثه‌ای گرفتار شده است.

نکته ادبی: دامن آمدن پای دل، کنایه از به بند افتادن و اسارت در دامِ عشق یا غم است.

گویی اندر دامن آمد پای دل گویی اندر دامن آمد پای دل

گویی پای دلم در دامنِ حادثه‌ای گرفتار شده است.

نکته ادبی: تشبیه دل به موجودی که گام‌هایش در دامنِ چیزی گیر کرده.

گویی اندر دامن آمد پای دل گویی اندر دامن آمد پای دل

گویی پای دلم در دامنِ حادثه‌ای گرفتار شده است.

نکته ادبی: نمادپردازیِ اسارتِ درونی.

گویی اندر دامن آمد پای دل کز پی آن در سر افتاده است باز

و به دنبال همین گرفتاری، دوباره به سرگشتگی و پریشانی دچار گشته‌ام.

نکته ادبی: در سر افتادن، کنایه از افتادن در ورطه‌ی سرگشتگی و آشفتگی است.

کز پی آن در سر افتاده است باز

و به دنبال همین گرفتاری، دوباره به سرگشتگی و پریشانی دچار گشته‌ام.

نکته ادبی: استمرارِ حالتِ پریشانی.

کز پی آن در سر افتاده است باز

و به دنبال همین گرفتاری، دوباره به سرگشتگی و پریشانی دچار گشته‌ام.

نکته ادبی: پیوند میان حادثه (دامن) و نتیجه (سرگشتگی).

کز پی آن در سر افتاده است باز

و به دنبال همین گرفتاری، دوباره به سرگشتگی و پریشانی دچار گشته‌ام.

نکته ادبی: تاکید بر تکرارِ چرخه درد.

کز پی آن در سر افتاده است باز

و به دنبال همین گرفتاری، دوباره به سرگشتگی و پریشانی دچار گشته‌ام.

نکته ادبی: توصیف وضعیتِ ناگوارِ روحی.

کز پی آن در سر افتاده است باز

و به دنبال همین گرفتاری، دوباره به سرگشتگی و پریشانی دچار گشته‌ام.

نکته ادبی: تداوم فضای ابهام و اندوه.

کز پی آن در سر افتاده است باز

و به دنبال همین گرفتاری، دوباره به سرگشتگی و پریشانی دچار گشته‌ام.

نکته ادبی: پایانِ یک بندِ عاطفی.

چون نشینم کژ که خورشید امید چون نشینم کژ که خورشید امید

چگونه با آرامش بنشینم در حالی که خورشید امید، مستقیم بر سرم ایستاده است؟

نکته ادبی: نشستن کژ به معنای بی‌آرامی و ناراحتی است.

چون نشینم کژ که خورشید امید چون نشینم کژ که خورشید امید

چگونه با آرامش بنشینم در حالی که خورشید امید، مستقیم بر سرم ایستاده است؟

نکته ادبی: تضاد میان کژ نشستن و راست ایستادن خورشید.

چون نشینم کژ که خورشید امید چون نشینم کژ که خورشید امید

چگونه با آرامش بنشینم در حالی که خورشید امید، مستقیم بر سرم ایستاده است؟

نکته ادبی: خورشید امید استعاره از نور و روشنی است که اینجا به طعنه به کار رفته.

چون نشینم کژ که خورشید امید راست بالای سر استاده است باز

در حالی که خورشید امید، راست و مستقیم بر بالای سرم ایستاده است.

نکته ادبی: استعاره از تابشِ بی‌رحمانه‌ی حقیقت یا انتظاری که برآورده نمی‌شود.

راست بالای سر استاده است باز

در حالی که خورشید امید، راست و مستقیم بر بالای سرم ایستاده است.

نکته ادبی: استفاده از عبارت راست بالای سر به معنایِ احاطه شدن توسطِ سرنوشت.

راست بالای سر استاده است باز

در حالی که خورشید امید، راست و مستقیم بر بالای سرم ایستاده است.

نکته ادبی: تاکید بر حضورِ ناگزیرِ خورشید.

راست بالای سر استاده است باز

در حالی که خورشید امید، راست و مستقیم بر بالای سرم ایستاده است.

نکته ادبی: تداومِ استعاره‌ی نورِ امید که گرمایِ آن آزاردهنده است.

راست بالای سر استاده است باز

در حالی که خورشید امید، راست و مستقیم بر بالای سرم ایستاده است.

نکته ادبی: توصیفِ یک وضعیتِ متناقض‌نما.

راست بالای سر استاده است باز

در حالی که خورشید امید، راست و مستقیم بر بالای سرم ایستاده است.

نکته ادبی: تداومِ فضای سنگینِ شعر.

راست بالای سر استاده است باز

در حالی که خورشید امید، راست و مستقیم بر بالای سرم ایستاده است.

نکته ادبی: پایانِ توصیفِ وضعیتِ خورشید.

قسم هرکس جرعه بود از جام غم قسم هرکس جرعه بود از جام غم

سهم هر انسانی از جام اندوه، تنها جرعه‌ای ناچیز بود.

نکته ادبی: جامِ غم، استعاره‌ی رایج برای شرابِ اندوه و تلخی‌های روزگار.

قسم هرکس جرعه بود از جام غم قسم هرکس جرعه بود از جام غم

سهم هر انسانی از جام اندوه، تنها جرعه‌ای ناچیز بود.

نکته ادبی: تضاد میان جرعه (کم) و سهمِ شاعر (زیاد).

قسم هرکس جرعه بود از جام غم قسم هرکس جرعه بود از جام غم

سهم هر انسانی از جام اندوه، تنها جرعه‌ای ناچیز بود.

نکته ادبی: اشاره به بی‌عدالتیِ تقسیم رنج.

قسم هرکس جرعه بود از جام غم قسم من تا خط بغداد است باز

اما سهم من از این جام، تا حد شهر بغداد وسعت دارد.

نکته ادبی: مبالغه در بیانِ کثرتِ غم؛ خط بغداد استعاره از مسافت زیاد است.

قسم من تا خط بغداد است باز

اما سهم من از این جام، تا حد شهر بغداد وسعت دارد.

نکته ادبی: استفاده از مکان برای مقیاسِ درد.

قسم من تا خط بغداد است باز

اما سهم من از این جام، تا حد شهر بغداد وسعت دارد.

نکته ادبی: تکرار برای تاکید بر بی‌پایانیِ اندوه.

قسم من تا خط بغداد است باز

اما سهم من از این جام، تا حد شهر بغداد وسعت دارد.

نکته ادبی: بیانِ یکِ شکایتِ شاعرانه از بی‌عدالتیِ فلک.

قسم من تا خط بغداد است باز

اما سهم من از این جام، تا حد شهر بغداد وسعت دارد.

نکته ادبی: تداومِ استعاره‌ی جام.

قسم من تا خط بغداد است باز

اما سهم من از این جام، تا حد شهر بغداد وسعت دارد.

نکته ادبی: تاکید بر فردیتِ رنجِ شاعر.

قسم من تا خط بغداد است باز

اما سهم من از این جام، تا حد شهر بغداد وسعت دارد.

نکته ادبی: پایانِ مبالغه‌ی شاعرانه.

همچو آب از آتش و آتش ز باد همچو آب از آتش و آتش ز باد

مانند جوششِ آب از آتش و برانگیخته شدن آتش از باد.

نکته ادبی: توصیفِ آشوبِ درونی به عناصرِ متضادِ طبیعت.

همچو آب از آتش و آتش ز باد همچو آب از آتش و آتش ز باد

مانند جوششِ آب از آتش و برانگیخته شدن آتش از باد.

نکته ادبی: استعاره از تلاطمِ عناصر.

همچو آب از آتش و آتش ز باد همچو آب از آتش و آتش ز باد

مانند جوششِ آب از آتش و برانگیخته شدن آتش از باد.

نکته ادبی: اشاره به طبیعتِ ناآرامِ وجودیِ شاعر.

همچو آب از آتش و آتش ز باد دل به جوش و تن به فریاد است باز

دل من در جوشش است و تنم در حالِ فریاد زدن است.

نکته ادبی: تشخیص و تجسمِ بیرونیِ درد در دل و تن.

دل به جوش و تن به فریاد است باز

دل من در جوشش است و تنم در حالِ فریاد زدن است.

نکته ادبی: تداومِ تصویرسازیِ جسمانی از درد.

دل به جوش و تن به فریاد است باز

دل من در جوشش است و تنم در حالِ فریاد زدن است.

نکته ادبی: هماهنگیِ عاطفی میانِ دل و تن.

دل به جوش و تن به فریاد است باز

دل من در جوشش است و تنم در حالِ فریاد زدن است.

نکته ادبی: تداومِ آشفتگی.

دل به جوش و تن به فریاد است باز

دل من در جوشش است و تنم در حالِ فریاد زدن است.

نکته ادبی: بیانِ اوجِ استیصال.

دل به جوش و تن به فریاد است باز

دل من در جوشش است و تنم در حالِ فریاد زدن است.

نکته ادبی: نمادپردازیِ دردِ عمیق.

دل به جوش و تن به فریاد است باز

دل من در جوشش است و تنم در حالِ فریاد زدن است.

نکته ادبی: پایان‌بندی با توصیفِ جوشش و فریاد.

شایدم کالماس بارد چشم از آنک شایدم کالماس بارد چشم از آنک

ممکن است چشمانم سیلابی از اشک‌های تلخ و خونین فرو می‌ریزد که گویی طوفانی بی‌امان است.

نکته ادبی: واژه «کالماس» در فرهنگ‌های کهن به معنای باران شدید و سیل‌آساست که اینجا به استعاره برای اشکِ کثیر به کار رفته است.

شایدم کالماس بارد چشم از آنک شایدم کالماس بارد چشم از آنک

ممکن است چشمانم سیلابی از اشک‌های تلخ و خونین فرو می‌ریزد که گویی طوفانی بی‌امان است.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر استمرار و شدت گریه است.

شایدم کالماس بارد چشم از آنک شایدم کالماس بارد چشم از آنک

ممکن است چشمانم سیلابی از اشک‌های تلخ و خونین فرو می‌ریزد که گویی طوفانی بی‌امان است.

نکته ادبی: ساختار جملات خاقانی اغلب با نوعی قاطعیتِ غمناک همراه است.

شایدم کالماس بارد چشم از آنک بند بر من کوه پولاد است باز

زنجیر و بندی که بر پای من است، همچون کوهی از فولاد است که راه هرگونه حرکتی را بر من بسته است.

نکته ادبی: تشبیه «بند» به «کوه پولاد» نشان‌دهنده سختی و غیرقابل‌تحمل بودنِ شرایط شاعر است.

بند بر من کوه پولاد است باز

زنجیر و بندی که بر پای من است، همچون کوهی از فولاد است که راه هرگونه حرکتی را بر من بسته است.

نکته ادبی: واژه «باز» در اینجا به معنی دوباره یا همچنان است.

بند بر من کوه پولاد است باز

زنجیر و بندی که بر پای من است، همچون کوهی از فولاد است که راه هرگونه حرکتی را بر من بسته است.

نکته ادبی: تاکید بر سنگینیِ بارِ اندوه.

بند بر من کوه پولاد است باز

زنجیر و بندی که بر پای من است، همچون کوهی از فولاد است که راه هرگونه حرکتی را بر من بسته است.

نکته ادبی: تداوم فضای یأس‌آلود.

بند بر من کوه پولاد است باز

زنجیر و بندی که بر پای من است، همچون کوهی از فولاد است که راه هرگونه حرکتی را بر من بسته است.

نکته ادبی: استعاره از ناتوانیِ مطلق.

بند بر من کوه پولاد است باز

زنجیر و بندی که بر پای من است، همچون کوهی از فولاد است که راه هرگونه حرکتی را بر من بسته است.

نکته ادبی: تأکید بر مقاومتِ ناپذیرِ قید و بندها.

بند بر من کوه پولاد است باز

زنجیر و بندی که بر پای من است، همچون کوهی از فولاد است که راه هرگونه حرکتی را بر من بسته است.

نکته ادبی: تکرارِ «باز» در انتهای مصراع، بر تکرارِ رنج اشاره دارد.

شد زبانم موی و شد مویم زبان شد زبانم موی و شد مویم زبان

از شدت رنج و پیری، بدنم آن‌قدر نحیف شده که زبانم به مویی بدل گشته و موهای سپیدم چون زبانی گویایِ دردهای من شده‌اند.

نکته ادبی: آرایه «مراعات نظیر» و «عکس» (قلب) در زبان و مو، که اوج ناتوانی جسمی و بلوغ فکری و دردناکیِ حال شاعر را نشان می‌دهد.

شد زبانم موی و شد مویم زبان شد زبانم موی و شد مویم زبان

از شدت رنج و پیری، بدنم آن‌قدر نحیف شده که زبانم به مویی بدل گشته و موهای سپیدم چون زبانی گویایِ دردهای من شده‌اند.

نکته ادبی: اشاره به کهولت و رنجِ ناشی از آن.

شد زبانم موی و شد مویم زبان شد زبانم موی و شد مویم زبان

از شدت رنج و پیری، بدنم آن‌قدر نحیف شده که زبانم به مویی بدل گشته و موهای سپیدم چون زبانی گویایِ دردهای من شده‌اند.

نکته ادبی: بیانِ استعاری از زوال جسم.

شد زبانم موی و شد مویم زبان از تظلم کاین چه بیداد است باز

از این همه ستم و بیدادگریِ روزگار، دوباره لب به شکایت می‌گشایم.

نکته ادبی: تظلم به معنی دادخواهی و شکایت است.

از تظلم کاین چه بیداد است باز

از این همه ستم و بیدادگریِ روزگار، دوباره لب به شکایت می‌گشایم.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر حجمِ زیادِ بی‌عدالتی.

از تظلم کاین چه بیداد است باز

از این همه ستم و بیدادگریِ روزگار، دوباره لب به شکایت می‌گشایم.

نکته ادبی: شکایت از چرخِ فلک.

از تظلم کاین چه بیداد است باز

از این همه ستم و بیدادگریِ روزگار، دوباره لب به شکایت می‌گشایم.

نکته ادبی: اعتراض به سرنوشت.

از تظلم کاین چه بیداد است باز

از این همه ستم و بیدادگریِ روزگار، دوباره لب به شکایت می‌گشایم.

نکته ادبی: لحنِ پرسشی و اعتراضی.

از تظلم کاین چه بیداد است باز

از این همه ستم و بیدادگریِ روزگار، دوباره لب به شکایت می‌گشایم.

نکته ادبی: استمرار در شکایت.

از تظلم کاین چه بیداد است باز

از این همه ستم و بیدادگریِ روزگار، دوباره لب به شکایت می‌گشایم.

نکته ادبی: نکوهشِ جورِ زمانه.

سینهٔ من کآسمان در خون اوست سینهٔ من کآسمان در خون اوست

سینه من که آسمان در خون آن غوطه می‌خورد و گویی آسمان نیز در غم من شریک است.

نکته ادبی: اشاره به عظمت اندوه؛ به حدی که آسمان نیز در خونِ آن درگیر است.

سینهٔ من کآسمان در خون اوست سینهٔ من کآسمان در خون اوست

سینه من که آسمان در خون آن غوطه می‌خورد و گویی آسمان نیز در غم من شریک است.

نکته ادبی: اغراق در وصفِ وسعتِ غم.

سینهٔ من کآسمان در خون اوست سینهٔ من کآسمان در خون اوست

سینه من که آسمان در خون آن غوطه می‌خورد و گویی آسمان نیز در غم من شریک است.

نکته ادبی: پیوندِ غمِ فردی با کیهان.

سینهٔ من کآسمان در خون اوست از خرابی محنت آباد است باز

این ویرانه‌ای که در آن هستم، دوباره به محلی برای آبادانیِ رنج و اندوهم بدل شده است.

نکته ادبی: پارادوکسِ «خرابی» و «آباد»؛ غم در اینجا جایگاه خود را ساخته است.

از خرابی محنت آباد است باز

این ویرانه‌ای که در آن هستم، دوباره به محلی برای آبادانیِ رنج و اندوهم بدل شده است.

نکته ادبی: محنت‌آباد استعاره از جهان یا مکان زندگی شاعر است.

از خرابی محنت آباد است باز

این ویرانه‌ای که در آن هستم، دوباره به محلی برای آبادانیِ رنج و اندوهم بدل شده است.

نکته ادبی: تکرار بر شدتِ سکونتِ غم.

از خرابی محنت آباد است باز

این ویرانه‌ای که در آن هستم، دوباره به محلی برای آبادانیِ رنج و اندوهم بدل شده است.

نکته ادبی: تأکید بر تکرارِ چرخه رنج.

از خرابی محنت آباد است باز

این ویرانه‌ای که در آن هستم، دوباره به محلی برای آبادانیِ رنج و اندوهم بدل شده است.

نکته ادبی: فضای یأس‌آلود.

از خرابی محنت آباد است باز

این ویرانه‌ای که در آن هستم، دوباره به محلی برای آبادانیِ رنج و اندوهم بدل شده است.

نکته ادبی: تصویرسازی تیره و تار.

از خرابی محنت آباد است باز

این ویرانه‌ای که در آن هستم، دوباره به محلی برای آبادانیِ رنج و اندوهم بدل شده است.

نکته ادبی: نتیجه‌گیری از فضای غمبار.

از مژه در آتشین آبم که دل از مژه در آتشین آبم که دل

از مژه‌هایم اشک‌های آتشین می‌ریزم، زیرا دلم حرارت و سوز این غم‌های پنهان را به بیرون پرتاب کرده است.

نکته ادبی: اشاره به تأثیرِ غم درونی بر کالبد بیرونی.

از مژه در آتشین آبم که دل از مژه در آتشین آبم که دل

از مژه‌هایم اشک‌های آتشین می‌ریزم، زیرا دلم حرارت و سوز این غم‌های پنهان را به بیرون پرتاب کرده است.

نکته ادبی: آرایه «حس‌آمیزی» در ترکیب اشک آتشین.

از مژه در آتشین آبم که دل از مژه در آتشین آبم که دل

از مژه‌هایم اشک‌های آتشین می‌ریزم، زیرا دلم حرارت و سوز این غم‌های پنهان را به بیرون پرتاب کرده است.

نکته ادبی: استعاره از سوزِ دل.

از مژه در آتشین آبم که دل تف این غمها برون داده است باز

حرارتِ این اندوه‌ها دوباره به بیرون تراوش کرده و چشم مرا می‌سوزاند.

نکته ادبی: اشاره به غلیانِ غم.

تف این غمها برون داده است باز

حرارتِ این اندوه‌ها دوباره به بیرون تراوش کرده و چشم مرا می‌سوزاند.

نکته ادبی: تف به معنی حرارت و داغی است.

تف این غمها برون داده است باز

حرارتِ این اندوه‌ها دوباره به بیرون تراوش کرده و چشم مرا می‌سوزاند.

نکته ادبی: توصیفِ فیزیکیِ غم.

تف این غمها برون داده است باز

حرارتِ این اندوه‌ها دوباره به بیرون تراوش کرده و چشم مرا می‌سوزاند.

نکته ادبی: تأکید بر درونی بودنِ غم.

تف این غمها برون داده است باز

حرارتِ این اندوه‌ها دوباره به بیرون تراوش کرده و چشم مرا می‌سوزاند.

نکته ادبی: پیوندِ غم با اشک.

تف این غمها برون داده است باز

حرارتِ این اندوه‌ها دوباره به بیرون تراوش کرده و چشم مرا می‌سوزاند.

نکته ادبی: اغراق در سوزناکیِ اشک.

تف این غمها برون داده است باز

حرارتِ این اندوه‌ها دوباره به بیرون تراوش کرده و چشم مرا می‌سوزاند.

نکته ادبی: تکرار بر شدت.

رخت جان بربند خاقانی ازآنک رخت جان بربند خاقانی ازآنک

ای خاقانی، آماده رفتن (مرگ) باش، زیرا دلت دوباره درِ خانه را به روی غم‌ها گشوده است.

نکته ادبی: مخاطب قراردادنِ خود (خاقانی) برای رسیدن به پایانِ رنج‌ها.

رخت جان بربند خاقانی ازآنک رخت جان بربند خاقانی ازآنک

ای خاقانی، آماده رفتن (مرگ) باش، زیرا دلت دوباره درِ خانه را به روی غم‌ها گشوده است.

نکته ادبی: رخت جان بربستن کنایه از آماده شدن برای مرگ است.

رخت جان بربند خاقانی ازآنک رخت جان بربند خاقانی ازآنک

ای خاقانی، آماده رفتن (مرگ) باش، زیرا دلت دوباره درِ خانه را به روی غم‌ها گشوده است.

نکته ادبی: لحنِ واعظانه و در عین حال شخصی.

رخت جان بربند خاقانی ازآنک دل در غم خانه بگشاده است باز

دلت دوباره آغوش خود را به روی غم‌ها باز کرده است.

نکته ادبی: غم خانه کنایه از بستری است که غم در آن می‌زید.

دل در غم خانه بگشاده است باز

دلت دوباره آغوش خود را به روی غم‌ها باز کرده است.

نکته ادبی: تأکید بر همنشینیِ دل با غم.

دل در غم خانه بگشاده است باز

دلت دوباره آغوش خود را به روی غم‌ها باز کرده است.

نکته ادبی: تشخیص (جان‌بخشی) به دل.

دل در غم خانه بگشاده است باز

دلت دوباره آغوش خود را به روی غم‌ها باز کرده است.

نکته ادبی: استمرار در پذیرشِ اندوه.

دل در غم خانه بگشاده است باز

دلت دوباره آغوش خود را به روی غم‌ها باز کرده است.

نکته ادبی: تکرارِ فضای ناامیدی.

دل در غم خانه بگشاده است باز

دلت دوباره آغوش خود را به روی غم‌ها باز کرده است.

نکته ادبی: تصویرسازی از تسلیمِ دل.

دل در غم خانه بگشاده است باز

دلت دوباره آغوش خود را به روی غم‌ها باز کرده است.

نکته ادبی: خاتمه‌ی ابیات با تأکید بر ناتوانی در برابر هجومِ غم.