دیوان اشعار - غزلیات

خاقانی

غزل شمارهٔ ۱۹۰

خاقانی
دل پردهٔ عشق توست برگیر دل پردهٔ عشق توست برگیر
دل پردهٔ عشق توست برگیر دل پردهٔ عشق توست برگیر
دل پردهٔ عشق توست برگیر دل پردهٔ عشق توست برگیر
دل پردهٔ عشق توست برگیر جان تحفهٔ وصل توست بپذیر
جان تحفهٔ وصل توست بپذیر
جان تحفهٔ وصل توست بپذیر
جان تحفهٔ وصل توست بپذیر
جان تحفهٔ وصل توست بپذیر
جان تحفهٔ وصل توست بپذیر
جان تحفهٔ وصل توست بپذیر
تن هم سگ کوی توست دانی تن هم سگ کوی توست دانی
تن هم سگ کوی توست دانی تن هم سگ کوی توست دانی
تن هم سگ کوی توست دانی تن هم سگ کوی توست دانی
تن هم سگ کوی توست دانی دانم که نیرزدت به زنجیر
دانم که نیرزدت به زنجیر
دانم که نیرزدت به زنجیر
دانم که نیرزدت به زنجیر
دانم که نیرزدت به زنجیر
دانم که نیرزدت به زنجیر
دانم که نیرزدت به زنجیر
گفتی که بجوی تا بیابی گفتی که بجوی تا بیابی
گفتی که بجوی تا بیابی گفتی که بجوی تا بیابی
گفتی که بجوی تا بیابی گفتی که بجوی تا بیابی
گفتی که بجوی تا بیابی جستیم و نیافتیم تدبیر
جستیم و نیافتیم تدبیر
جستیم و نیافتیم تدبیر
جستیم و نیافتیم تدبیر
جستیم و نیافتیم تدبیر
جستیم و نیافتیم تدبیر
جستیم و نیافتیم تدبیر
در کار دلی که گمره توست در کار دلی که گمره توست
در کار دلی که گمره توست در کار دلی که گمره توست
در کار دلی که گمره توست در کار دلی که گمره توست
در کار دلی که گمره توست تقصیر نمی کنی ز تقصیر
تقصیر نمی کنی ز تقصیر
تقصیر نمی کنی ز تقصیر
تقصیر نمی کنی ز تقصیر
تقصیر نمی کنی ز تقصیر
تقصیر نمی کنی ز تقصیر
تقصیر نمی کنی ز تقصیر
تیری ز قضای بد سبق کرد تیری ز قضای بد سبق کرد
تیری ز قضای بد سبق کرد تیری ز قضای بد سبق کرد
تیری ز قضای بد سبق کرد تیری ز قضای بد سبق کرد
تیری ز قضای بد سبق کرد آمد دل من بخست بر خیر
آمد دل من بخست بر خیر
آمد دل من بخست بر خیر
آمد دل من بخست بر خیر
آمد دل من بخست بر خیر
آمد دل من بخست بر خیر
آمد دل من بخست بر خیر
آن تیر ز شست توست زیرا آن تیر ز شست توست زیرا
آن تیر ز شست توست زیرا آن تیر ز شست توست زیرا
آن تیر ز شست توست زیرا آن تیر ز شست توست زیرا
آن تیر ز شست توست زیرا نام تو نوشته بود بر تیر
نام تو نوشته بود بر تیر
نام تو نوشته بود بر تیر
نام تو نوشته بود بر تیر
نام تو نوشته بود بر تیر
نام تو نوشته بود بر تیر
نام تو نوشته بود بر تیر
خاقانی اگرچه هیچ کس نیست خاقانی اگرچه هیچ کس نیست
خاقانی اگرچه هیچ کس نیست خاقانی اگرچه هیچ کس نیست
خاقانی اگرچه هیچ کس نیست خاقانی اگرچه هیچ کس نیست
خاقانی اگرچه هیچ کس نیست هم هیچ مگو به هیچ برگیر
هم هیچ مگو به هیچ برگیر
هم هیچ مگو به هیچ برگیر
هم هیچ مگو به هیچ برگیر
هم هیچ مگو به هیچ برگیر
هم هیچ مگو به هیچ برگیر
هم هیچ مگو به هیچ برگیر

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر درونمایه‌ای از سوز و گداز عاشقانه و تسلیم محض در برابر معشوقی است که دست‌نیافتنی می‌نماید. شاعر با فروتنی تمام، هستی خود را که شامل دل و جان است، پیشکش آستانِ جانان می‌کند و با نگاهی خاکسارانه، خود را در مقام سگی در آستانِ کوی او می‌بیند که حتی لایق زنجیرِ عشقِ او نیست.

در ادامه، شاعر از تضاد میان دستورِ معشوق (به جست‌وجو برخاستن) و عدمِ کامیابیِ عاشق سخن می‌گوید و از جفای تقدیر شکایت دارد. این شعر تصویرگرِ بن‌بستِ روحیِ عاشقی است که با وجودِ تمام تلاش‌ها، در پیِ قضایی شوم، مجروحِ تیری از تقدیر گشته و در نهایت، به سرنوشتِ محتومِ خویش تن داده است.

معنای روان

دل پردهٔ عشق توست برگیر دل پردهٔ عشق توست برگیر

ای معشوق، قلبِ من پرده‌دار و جایگاهِ عشقِ توست؛ پس آن را از من بستان و به جمعِ دارایی‌های خویش درآور.

دل پردهٔ عشق توست برگیر دل پردهٔ عشق توست برگیر

دل من پرده‌نشینِ عشقِ توست و تماماً از آنِ تو؛ پس آن را از من بگیر و به تملک خود درآور.

نکته ادبی: پرده در اینجا به معنایِ حجاب یا پوششی است که رازِ عشقِ معشوق را در خود دارد.

دل پردهٔ عشق توست برگیر دل پردهٔ عشق توست برگیر

دل من پرده‌نشینِ عشقِ توست و تماماً از آنِ تو؛ پس آن را از من بگیر و به تملک خود درآور.

نکته ادبی: تکرارِ بیت در ساختارِ متن تأکیدی بر اشتیاقِ بی‌پایانِ عاشق است.

دل پردهٔ عشق توست برگیر دل پردهٔ عشق توست برگیر

دل من پرده‌نشینِ عشقِ توست و تماماً از آنِ تو؛ پس آن را از من بگیر و به تملک خود درآور.

نکته ادبی: استفاده از فعل امر «برگیر» نشان از استیصال و درخواستِ عاشق برای رهایی از «خویشتن» است.

دل پردهٔ عشق توست برگیر جان تحفهٔ وصل توست بپذیر

دل من در گروِ عشقِ توست، آن را بستان؛ و جانِ من که تحفه‌ای برایِ رسیدن به توست، به کرمِ خود قبول کن.

نکته ادبی: تحفه در اینجا به معنایِ هدیهٔ ارزشمند و نایاب است که شایستهٔ پیشگاهِ معشوق باشد.

جان تحفهٔ وصل توست بپذیر

جانِ من که تنها تحفهٔ ارزشمند برایِ وصالِ توست، آن را بپذیر و از من دریغ مکن.

نکته ادبی: فعل «پذیرفتن» در اینجا استعاره از پذیرشِ قربانیِ عاشق است.

جان تحفهٔ وصل توست بپذیر

جانِ من که تنها تحفهٔ ارزشمند برایِ وصالِ توست، آن را بپذیر و از من دریغ مکن.

نکته ادبی: کاربردِ واژهٔ «جان» به عنوانِ بالاترین داراییِ انسان در این سیاقِ عرفانی.

جان تحفهٔ وصل توست بپذیر

جانِ من که تنها تحفهٔ ارزشمند برایِ وصالِ توست، آن را بپذیر و از من دریغ مکن.

نکته ادبی: لحنِ ملتمسانه و فروتنانه در بیانِ این جمله مشهود است.

جان تحفهٔ وصل توست بپذیر

جانِ من که تنها تحفهٔ ارزشمند برایِ وصالِ توست، آن را بپذیر و از من دریغ مکن.

نکته ادبی: ساختارِ جملات بر محورِ تقدیمِ هستی به محبوب استوار است.

جان تحفهٔ وصل توست بپذیر

جانِ من که تنها تحفهٔ ارزشمند برایِ وصالِ توست، آن را بپذیر و از من دریغ مکن.

نکته ادبی: تداومِ فضایِ نیایشی و ستایش‌گونه در متن.

جان تحفهٔ وصل توست بپذیر

جانِ من که تنها تحفهٔ ارزشمند برایِ وصالِ توست، آن را بپذیر و از من دریغ مکن.

نکته ادبی: تأکیدِ مجدد بر واژه «وصال» به عنوانِ هدفِ نهایی.

تن هم سگ کوی توست دانی تن هم سگ کوی توست دانی

تنِ من در برابرِ تو مانندِ سگی در کویِ توست؛ خودت خوب می‌دانی که چقدر حقیر و کوچک است.

نکته ادبی: تمثیل «سگِ کوی» از مضامینِ رایج در ادبیاتِ کهن برای نشان دادنِ نهایتِ ذلت و بندگیِ عاشق است.

تن هم سگ کوی توست دانی تن هم سگ کوی توست دانی

تنِ من در برابرِ تو مانندِ سگی در کویِ توست؛ خودت خوب می‌دانی که چقدر حقیر و کوچک است.

نکته ادبی: واژه «تن» در تقابل با «جان» و «دل»، بر ابعادِ مادیِ وجودِ انسان تأکید دارد.

تن هم سگ کوی توست دانی تن هم سگ کوی توست دانی

تنِ من در برابرِ تو مانندِ سگی در کویِ توست؛ خودت خوب می‌دانی که چقدر حقیر و کوچک است.

نکته ادبی: استفهامِ انکاریِ پنهان در «دانی» که بر فضل و آگاهیِ معشوق دلالت دارد.

تن هم سگ کوی توست دانی دانم که نیرزدت به زنجیر

تنِ من سگِ درگاهِ توست و می‌دانم که حتی به اندازهٔ آنکه شایستهٔ زنجیرِ تو باشد، ارزش ندارد.

نکته ادبی: زنجیر، کنایه از تعلق و توجهِ معشوق است؛ یعنی عاشق خود را حتی برای بندگیِ رسمی نیز ناقابل می‌داند.

دانم که نیرزدت به زنجیر

می‌دانم که این تنِ حقیر، حتی ارزش آن را ندارد که تو برایش زنجیری (بندگی) در نظر بگیری.

نکته ادبی: «نیرزدت» یعنی «نمی‌ارزد به تو/برای تو»، که نشان از تواضعِ مفرطِ عاشق است.

دانم که نیرزدت به زنجیر

می‌دانم که این تنِ حقیر، حتی ارزش آن را ندارد که تو برایش زنجیری (بندگی) در نظر بگیری.

نکته ادبی: ادامهٔ فضایِ خودکم‌بینیِ عارفانه.

دانم که نیرزدت به زنجیر

می‌دانم که این تنِ حقیر، حتی ارزش آن را ندارد که تو برایش زنجیری (بندگی) در نظر بگیری.

نکته ادبی: حفظِ یکپارچگیِ معنایی با ابیاتِ قبل.

دانم که نیرزدت به زنجیر

می‌دانم که این تنِ حقیر، حتی ارزش آن را ندارد که تو برایش زنجیری (بندگی) در نظر بگیری.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر عدمِ استحقاقِ عاشق.

دانم که نیرزدت به زنجیر

می‌دانم که این تنِ حقیر، حتی ارزش آن را ندارد که تو برایش زنجیری (بندگی) در نظر بگیری.

نکته ادبی: بیانِ فقرِ وجودیِ عاشق.

دانم که نیرزدت به زنجیر

می‌دانم که این تنِ حقیر، حتی ارزش آن را ندارد که تو برایش زنجیری (بندگی) در نظر بگیری.

نکته ادبی: نفیِ ارزشِ شخصی در برابرِ بزرگیِ معشوق.

گفتی که بجوی تا بیابی گفتی که بجوی تا بیابی

تو خود گفتی که در پیِ من بگرد تا مرا بیابی.

نکته ادبی: اشاره به وعدهٔ جست‌وجو و تلاش برای رسیدن به محبوب.

گفتی که بجوی تا بیابی گفتی که بجوی تا بیابی

تو خود گفتی که در پیِ من بگرد تا مرا بیابی.

نکته ادبی: تکرارِ مصرع برای تأکید بر فرمانِ معشوق.

گفتی که بجوی تا بیابی گفتی که بجوی تا بیابی

تو خود گفتی که در پیِ من بگرد تا مرا بیابی.

نکته ادبی: این بیت آغازگرِ مرحلهٔ کوششِ عاشق است.

گفتی که بجوی تا بیابی جستیم و نیافتیم تدبیر

ما به دنبالت گشتیم، اما هیچ راه و چاره‌ای برای رسیدن به تو نیافتیم.

نکته ادبی: «تدبیر» در اینجا به معنایِ چاره‌اندیشی و روشِ منطقی است که در عشق شکست می‌خورد.

جستیم و نیافتیم تدبیر

ما به دنبالت گشتیم، اما هیچ راه و چاره‌ای برای رسیدن به تو نیافتیم.

نکته ادبی: نشان‌دهندهٔ عجزِ عقل در ساحتِ عشق.

جستیم و نیافتیم تدبیر

ما به دنبالت گشتیم، اما هیچ راه و چاره‌ای برای رسیدن به تو نیافتیم.

نکته ادبی: تقابلِ امرِ معشوق (جست‌وجو) با نتیجهٔ ناموفقِ عاشق.

جستیم و نیافتیم تدبیر

ما به دنبالت گشتیم، اما هیچ راه و چاره‌ای برای رسیدن به تو نیافتیم.

نکته ادبی: استفاده از فعل «نیافتیم» که بر شکستِ تلاشِ فردی دلالت دارد.

جستیم و نیافتیم تدبیر

ما به دنبالت گشتیم، اما هیچ راه و چاره‌ای برای رسیدن به تو نیافتیم.

نکته ادبی: حسِ ناامیدیِ پس از تلاشِ نافرجام.

جستیم و نیافتیم تدبیر

ما به دنبالت گشتیم، اما هیچ راه و چاره‌ای برای رسیدن به تو نیافتیم.

نکته ادبی: تأکید بر این نکته که عشق منطق‌گریز است.

جستیم و نیافتیم تدبیر

ما به دنبالت گشتیم، اما هیچ راه و چاره‌ای برای رسیدن به تو نیافتیم.

نکته ادبی: استفاده از واژگانِ ساده برای بیانِ مفهومی عمیق.

در کار دلی که گمره توست در کار دلی که گمره توست

در موردِ دلی که در راهِ تو گمراه و حیران شده است، تو همیشه کوتاهی می‌کنی.

نکته ادبی: «گمره» به معنایِ راه گم کرده در وادیِ عشق است که لزوماً بارِ منفی ندارد.

در کار دلی که گمره توست در کار دلی که گمره توست

در موردِ دلی که در راهِ تو گمراه و حیران شده است، تو همیشه کوتاهی می‌کنی.

نکته ادبی: تکرار برای بازنماییِ سرزنشِ ملایمِ معشوق.

در کار دلی که گمره توست در کار دلی که گمره توست

در موردِ دلی که در راهِ تو گمراه و حیران شده است، تو همیشه کوتاهی می‌کنی.

نکته ادبی: در اینجا عاشق از معشوق گلایه می‌کند.

در کار دلی که گمره توست تقصیر نمی کنی ز تقصیر

در کارِ این دلِ حیران که اسیرِ توست، هیچ‌گاه از کوتاهی و تقصیر فروگذار نمی‌کنی.

نکته ادبی: «تقصیر نمی کنی ز تقصیر» کنایه از اینکه معشوق در بی‌توجهیِ خود، نهایتِ بی‌توجهی را به کار می‌برد.

تقصیر نمی کنی ز تقصیر

در کارِ این دلِ حیران که اسیرِ توست، هیچ‌گاه از کوتاهی و تقصیر فروگذار نمی‌کنی.

نکته ادبی: صنعتِ تکرار و اشتقاق در واژه تقصیر.

تقصیر نمی کنی ز تقصیر

در کارِ این دلِ حیران که اسیرِ توست، هیچ‌گاه از کوتاهی و تقصیر فروگذار نمی‌کنی.

نکته ادبی: تأکید بر بی‌مهریِ معشوق.

تقصیر نمی کنی ز تقصیر

در کارِ این دلِ حیران که اسیرِ توست، هیچ‌گاه از کوتاهی و تقصیر فروگذار نمی‌کنی.

نکته ادبی: بیانِ رنجِ عاشق از بی‌توجهیِ محبوب.

تقصیر نمی کنی ز تقصیر

در کارِ این دلِ حیران که اسیرِ توست، هیچ‌گاه از کوتاهی و تقصیر فروگذار نمی‌کنی.

نکته ادبی: تداومِ فضایِ شکایتِ عاشقانه.

تقصیر نمی کنی ز تقصیر

در کارِ این دلِ حیران که اسیرِ توست، هیچ‌گاه از کوتاهی و تقصیر فروگذار نمی‌کنی.

نکته ادبی: تأکید بر تکرارِ خطایِ معشوق در بی‌توجهی.

تقصیر نمی کنی ز تقصیر

در کارِ این دلِ حیران که اسیرِ توست، هیچ‌گاه از کوتاهی و تقصیر فروگذار نمی‌کنی.

نکته ادبی: پایان‌بندیِ بخشِ گلایه.

تیری ز قضای بد سبق کرد تیری ز قضای بد سبق کرد

تیری از تقدیرِ بد و سرنوشتِ شوم پرتاب شد.

نکته ادبی: «سبق کرد» در اینجا به معنایِ پیشی گرفتن یا پرتاب شدن است، اشاره به تیرِ قضا و قدر.

تیری ز قضای بد سبق کرد تیری ز قضای بد سبق کرد

تیری از تقدیرِ بد و سرنوشتِ شوم پرتاب شد.

نکته ادبی: استعاره از حوادثِ پیش‌بینی‌نشده در زندگیِ عاشق.

تیری ز قضای بد سبق کرد تیری ز قضای بد سبق کرد

تیری از تقدیرِ بد و سرنوشتِ شوم پرتاب شد.

نکته ادبی: قضایِ بد نشان‌دهندهٔ نگاهِ شاعر به سرنوشتِ ناخوشایندِ خود است.

تیری ز قضای بد سبق کرد آمد دل من بخست بر خیر

این تیر به سویِ دلِ من آمد و آن را بر حسبِ اتفاق زخمی کرد.

نکته ادبی: «بخست» فعلِ ماضی از خستن (زخمی کردن) است. «بر خیر» به معنایِ تصادفی و بر حسبِ اتفاق است.

آمد دل من بخست بر خیر

این تیر به سویِ دلِ من آمد و آن را بر حسبِ اتفاق زخمی کرد.

نکته ادبی: شاعر رنجِ خود را نتیجهٔ یک حادثهٔ تصادفی در تقدیر می‌داند.

آمد دل من بخست بر خیر

این تیر به سویِ دلِ من آمد و آن را بر حسبِ اتفاق زخمی کرد.

نکته ادبی: تأکید بر عدمِ ارادهٔ عاشق در این رنج.

آمد دل من بخست بر خیر

این تیر به سویِ دلِ من آمد و آن را بر حسبِ اتفاق زخمی کرد.

نکته ادبی: تصویرسازیِ تیر و زخم برای بیانِ دردِ عشق.

آمد دل من بخست بر خیر

این تیر به سویِ دلِ من آمد و آن را بر حسبِ اتفاق زخمی کرد.

نکته ادبی: حفظِ ایجاز در بیانِ رنج.

آمد دل من بخست بر خیر

این تیر به سویِ دلِ من آمد و آن را بر حسبِ اتفاق زخمی کرد.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر اصابتِ تیر.

آمد دل من بخست بر خیر

این تیر به سویِ دلِ من آمد و آن را بر حسبِ اتفاق زخمی کرد.

نکته ادبی: پایانِ تحلیلِ تقدیرگرایانهٔ شاعر از سرنوشتِ عاشقانه.

آن تیر ز شست توست زیرا آن تیر ز شست توست زیرا

این تیرِ سرنوشت، قطعاً از شستِ دستِ تو رها شده است.

نکته ادبی: شست در اینجا به معنای انگشت شست و اشاره به ابزار تیراندازی (زِه گیر) است که قدرت پرتاب را مشخص می‌کند.

آن تیر ز شست توست زیرا آن تیر ز شست توست زیرا

این تیرِ سرنوشت، قطعاً از شستِ دستِ تو رها شده است.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر یقین شاعر به فاعلیت معشوق در حوادث است.

آن تیر ز شست توست زیرا آن تیر ز شست توست زیرا

این تیرِ سرنوشت، قطعاً از شستِ دستِ تو رها شده است.

نکته ادبی: استعاره از نفوذ اراده الهی در تقدیر انسان.

آن تیر ز شست توست زیرا نام تو نوشته بود بر تیر

این تیر از سوی تو پرتاب شده است، زیرا نام تو بر آن تیر نوشته شده بود.

نکته ادبی: ارتباط علت و معلولی بین تیر و نام؛ نام به مثابه مهرِ مالکیت بر تقدیر است.

نام تو نوشته بود بر تیر

نام تو بر آن تیر نوشته شده بود.

نکته ادبی: اشاره به حک شدن سرنوشت توسط خالق.

نام تو نوشته بود بر تیر

نام تو بر آن تیر نوشته شده بود.

نکته ادبی: تداومِ نمادپردازی تیر به عنوان حاملِ پیام و تقدیر.

نام تو نوشته بود بر تیر

نام تو بر آن تیر نوشته شده بود.

نکته ادبی: تأکید بر حضورِ همیشگی معشوق در حوادث زندگی.

نام تو نوشته بود بر تیر

نام تو بر آن تیر نوشته شده بود.

نکته ادبی: اشاره به این نکته که هیچ اتفاقی بی‌حکمت و بدون یادِ حق نیست.

نام تو نوشته بود بر تیر

نام تو بر آن تیر نوشته شده بود.

نکته ادبی: تکرارِ عبارات برای القای قطعیت در دیدگاه عرفانی شاعر.

نام تو نوشته بود بر تیر

نام تو بر آن تیر نوشته شده بود.

نکته ادبی: تکرارِ عبارات برای القای قطعیت در دیدگاه عرفانی شاعر.

خاقانی اگرچه هیچ کس نیست خاقانی اگرچه هیچ کس نیست

خاقانی اگرچه در پیشگاه تو هیچ‌کس نیست.

نکته ادبی: استفاده از تخلص در شعر برای بیان فروتنی و فنای عارفانه.

خاقانی اگرچه هیچ کس نیست خاقانی اگرچه هیچ کس نیست

خاقانی اگرچه در پیشگاه تو هیچ‌کس نیست.

نکته ادبی: نفی خود در برابر وجود مطلقِ معشوق.

خاقانی اگرچه هیچ کس نیست خاقانی اگرچه هیچ کس نیست

خاقانی اگرچه در پیشگاه تو هیچ‌کس نیست.

نکته ادبی: نفی خود در برابر وجود مطلقِ معشوق.

خاقانی اگرچه هیچ کس نیست هم هیچ مگو به هیچ برگیر

خاقانی اگرچه هیچ‌کس نیست، اما تو نیز هیچ نگو و به همان هیچ بودن اکتفا کن.

نکته ادبی: بهره‌گیری از جناس و تکرار واژه‌ی «هیچ» برای القای مفهوم پوچیِ دنیا و فنا.

هم هیچ مگو به هیچ برگیر

هم هیچ مگو و به هیچ برگیر.

نکته ادبی: دعوت به سکوت و خاموشی که بالاترین مرتبه تسلیم است.

هم هیچ مگو به هیچ برگیر

هم هیچ مگو و به هیچ برگیر.

نکته ادبی: ترکیبِ دستوریِ «به هیچ گرفتن» کنایه از بی‌اعتبار شمردن عالم است.

هم هیچ مگو به هیچ برگیر

هم هیچ مگو و به هیچ برگیر.

نکته ادبی: تأکید بر عدمِ واکنشِ زبانی در برابر مقدرات.

هم هیچ مگو به هیچ برگیر

هم هیچ مگو و به هیچ برگیر.

نکته ادبی: دعوت به درویشی و بی‌تعلق بودن.

هم هیچ مگو به هیچ برگیر

هم هیچ مگو و به هیچ برگیر.

نکته ادبی: تأکید بر بی‌مقدار دانستنِ دنیا و مافیها.

هم هیچ مگو به هیچ برگیر

هم هیچ مگو و به هیچ برگیر.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر ضرورت خاموشی در طریقت عشق.