دیوان اشعار - غزلیات

خاقانی

غزل شمارهٔ ۱۸۴

خاقانی
با درد تو کس منت مرهم نپذیرد با درد تو کس منت مرهم نپذیرد
با درد تو کس منت مرهم نپذیرد با درد تو کس منت مرهم نپذیرد
با درد تو کس منت مرهم نپذیرد با درد تو کس منت مرهم نپذیرد
با درد تو کس منت مرهم نپذیرد با وصل تو کس ملکت عالم نپذیرد
با وصل تو کس ملکت عالم نپذیرد
با وصل تو کس ملکت عالم نپذیرد
با وصل تو کس ملکت عالم نپذیرد
با وصل تو کس ملکت عالم نپذیرد
با وصل تو کس ملکت عالم نپذیرد
با وصل تو کس ملکت عالم نپذیرد
تنگ است در وصل تو زان هیچ قدی نیست تنگ است در وصل تو زان هیچ قدی نیست
تنگ است در وصل تو زان هیچ قدی نیست تنگ است در وصل تو زان هیچ قدی نیست
تنگ است در وصل تو زان هیچ قدی نیست تنگ است در وصل تو زان هیچ قدی نیست
تنگ است در وصل تو زان هیچ قدی نیست کو بر در وصل تو رسد خم نپذیرد
کو بر در وصل تو رسد خم نپذیرد
کو بر در وصل تو رسد خم نپذیرد
کو بر در وصل تو رسد خم نپذیرد
کو بر در وصل تو رسد خم نپذیرد
کو بر در وصل تو رسد خم نپذیرد
کو بر در وصل تو رسد خم نپذیرد
آن کس که نگین لب تو یافت به صد جان آن کس که نگین لب تو یافت به صد جان
آن کس که نگین لب تو یافت به صد جان آن کس که نگین لب تو یافت به صد جان
آن کس که نگین لب تو یافت به صد جان آن کس که نگین لب تو یافت به صد جان
آن کس که نگین لب تو یافت به صد جان در عرض وی انگشتری جم نپذیرد
در عرض وی انگشتری جم نپذیرد
در عرض وی انگشتری جم نپذیرد
در عرض وی انگشتری جم نپذیرد
در عرض وی انگشتری جم نپذیرد
در عرض وی انگشتری جم نپذیرد
در عرض وی انگشتری جم نپذیرد
پیش لب تو تحفه فرستم دل و دین را پیش لب تو تحفه فرستم دل و دین را
پیش لب تو تحفه فرستم دل و دین را پیش لب تو تحفه فرستم دل و دین را
پیش لب تو تحفه فرستم دل و دین را پیش لب تو تحفه فرستم دل و دین را
پیش لب تو تحفه فرستم دل و دین را دانم که کست تحفه ازین کم نپذیرد
دانم که کست تحفه ازین کم نپذیرد
دانم که کست تحفه ازین کم نپذیرد
دانم که کست تحفه ازین کم نپذیرد
دانم که کست تحفه ازین کم نپذیرد
دانم که کست تحفه ازین کم نپذیرد
دانم که کست تحفه ازین کم نپذیرد
بار غم من صبر نپذرفت و عجب نیست بار غم من صبر نپذرفت و عجب نیست
بار غم من صبر نپذرفت و عجب نیست بار غم من صبر نپذرفت و عجب نیست
بار غم من صبر نپذرفت و عجب نیست بار غم من صبر نپذرفت و عجب نیست
بار غم من صبر نپذرفت و عجب نیست بر کوه اگر عرض کنی هم نپذیرد
بر کوه اگر عرض کنی هم نپذیرد
بر کوه اگر عرض کنی هم نپذیرد
بر کوه اگر عرض کنی هم نپذیرد
بر کوه اگر عرض کنی هم نپذیرد
بر کوه اگر عرض کنی هم نپذیرد
بر کوه اگر عرض کنی هم نپذیرد
در معرکهٔ عشق تو عقلم سپر افکند در معرکهٔ عشق تو عقلم سپر افکند
در معرکهٔ عشق تو عقلم سپر افکند در معرکهٔ عشق تو عقلم سپر افکند
در معرکهٔ عشق تو عقلم سپر افکند در معرکهٔ عشق تو عقلم سپر افکند
در معرکهٔ عشق تو عقلم سپر افکند کان حمله که او آرد رستم نپذیرد
کان حمله که او آرد رستم نپذیرد
کان حمله که او آرد رستم نپذیرد
کان حمله که او آرد رستم نپذیرد
کان حمله که او آرد رستم نپذیرد
کان حمله که او آرد رستم نپذیرد
کان حمله که او آرد رستم نپذیرد
گفتی سر خاقانی دارم به سر و چشم گفتی سر خاقانی دارم به سر و چشم
گفتی سر خاقانی دارم به سر و چشم گفتی سر خاقانی دارم به سر و چشم
گفتی سر خاقانی دارم به سر و چشم گفتی سر خاقانی دارم به سر و چشم
گفتی سر خاقانی دارم به سر و چشم ای شوخ برو کز تو کس این دم نپذیرد
ای شوخ برو کز تو کس این دم نپذیرد
ای شوخ برو کز تو کس این دم نپذیرد
ای شوخ برو کز تو کس این دم نپذیرد
ای شوخ برو کز تو کس این دم نپذیرد
ای شوخ برو کز تو کس این دم نپذیرد
ای شوخ برو کز تو کس این دم نپذیرد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات در ستایشِ عشقِ ناب و بی‌بدیل سروده شده‌اند. شاعر با زبانی فاخر بیان می‌کند که دردِ عشق از درمان‌های دنیوی برتر است و وصالِ معشوق چنان جایگاهی دارد که پادشاهیِ عالم در برابر آن هیچ است.

در این فضا، عاشق تمام هستی و سرمایه‌ی معنویِ خویش را در راهِ رسیدن به یار بذل می‌کند و حتی کوه‌ها را در برابرِ سنگینیِ بارِ این عشق ناتوان می‌بیند.

معنای روان

با درد تو کس منت مرهم نپذیرد با درد تو کس منت مرهم نپذیرد

کسی که به دردِ عشقِ تو گرفتار است، هرگز منتِ هیچ مرهم و درمانی را نمی‌پذیرد، چرا که این درد برای او از هر درمانی ارزشمندتر است.

نکته ادبی: منت پذیرفتن کنایه از زیر بارِ دینِ کسی رفتن است.

با درد تو کس منت مرهم نپذیرد با درد تو کس منت مرهم نپذیرد

کسی که به دردِ عشقِ تو گرفتار است، هرگز منتِ هیچ مرهم و درمانی را نمی‌پذیرد، چرا که این درد برای او از هر درمانی ارزشمندتر است.

نکته ادبی: ساختار جمله‌ی منفی با 'کس' تأکید بر انحصارِ لذتِ دردِ عشق دارد.

با درد تو کس منت مرهم نپذیرد با درد تو کس منت مرهم نپذیرد

کسی که به دردِ عشقِ تو گرفتار است، هرگز منتِ هیچ مرهم و درمانی را نمی‌پذیرد، چرا که این درد برای او از هر درمانی ارزشمندتر است.

نکته ادبی: واژه 'مرهم' نمادِ بهبودیِ دنیوی در برابر دردِ الهی است.

با درد تو کس منت مرهم نپذیرد با وصل تو کس ملکت عالم نپذیرد

در کنارِ درد و وصالِ تو، هیچ‌کس پادشاهیِ تمام جهان را نمی‌پذیرد؛ زیرا جهان در برابرِ عشقِ تو ناچیز است.

نکته ادبی: ملکت عالم استعاره از تمامیِ داشته‌های مادی است.

با وصل تو کس ملکت عالم نپذیرد

در کنارِ درد و وصالِ تو، هیچ‌کس پادشاهیِ تمام جهان را نمی‌پذیرد؛ زیرا جهان در برابرِ عشقِ تو ناچیز است.

نکته ادبی: استفاده از 'کس' برای عمومیت‌بخشی به نگرشِ عاشقانه استفاده شده است.

با وصل تو کس ملکت عالم نپذیرد

در کنارِ درد و وصالِ تو، هیچ‌کس پادشاهیِ تمام جهان را نمی‌پذیرد؛ زیرا جهان در برابرِ عشقِ تو ناچیز است.

نکته ادبی: نپذیرفتن در اینجا به معنای بی‌ارزش دانستن است.

با وصل تو کس ملکت عالم نپذیرد

در کنارِ درد و وصالِ تو، هیچ‌کس پادشاهیِ تمام جهان را نمی‌پذیرد؛ زیرا جهان در برابرِ عشقِ تو ناچیز است.

نکته ادبی: تقابل میان عشق و قدرت سیاسی.

با وصل تو کس ملکت عالم نپذیرد

در کنارِ درد و وصالِ تو، هیچ‌کس پادشاهیِ تمام جهان را نمی‌پذیرد؛ زیرا جهان در برابرِ عشقِ تو ناچیز است.

نکته ادبی: مبالغه در بی‌ارزش‌سازی دنیا.

با وصل تو کس ملکت عالم نپذیرد

در کنارِ درد و وصالِ تو، هیچ‌کس پادشاهیِ تمام جهان را نمی‌پذیرد؛ زیرا جهان در برابرِ عشقِ تو ناچیز است.

نکته ادبی: لحن حماسی-عاشقانه در بیانِ نفیِ ماسوی‌الله.

با وصل تو کس ملکت عالم نپذیرد

در کنارِ درد و وصالِ تو، هیچ‌کس پادشاهیِ تمام جهان را نمی‌پذیرد؛ زیرا جهان در برابرِ عشقِ تو ناچیز است.

نکته ادبی: مفهوم استغنای عاشق در برابر معشوق.

تنگ است در وصل تو زان هیچ قدی نیست تنگ است در وصل تو زان هیچ قدی نیست

درِ وصالِ تو چنان تنگ و باریک است که هیچ‌کس نمی‌تواند بدون تواضع و خمیدگی از آن عبور کند.

نکته ادبی: تنگ بودنِ در، کنایه از دشواریِ مسیرِ وصال است.

تنگ است در وصل تو زان هیچ قدی نیست تنگ است در وصل تو زان هیچ قدی نیست

درِ وصالِ تو چنان تنگ و باریک است که هیچ‌کس نمی‌تواند بدون تواضع و خمیدگی از آن عبور کند.

نکته ادبی: قامت در اینجا نماد غرور است که باید در درگاهِ عشق شکسته شود.

تنگ است در وصل تو زان هیچ قدی نیست تنگ است در وصل تو زان هیچ قدی نیست

درِ وصالِ تو چنان تنگ و باریک است که هیچ‌کس نمی‌تواند بدون تواضع و خمیدگی از آن عبور کند.

نکته ادبی: زان به معنای از آن است.

تنگ است در وصل تو زان هیچ قدی نیست کو بر در وصل تو رسد خم نپذیرد

هر کس بخواهد به درگاهِ وصالِ تو برسد، ناچار است با فروتنی و خمیدگی وارد شود.

نکته ادبی: خم پذیرفتن به معنای کرنش کردن است.

کو بر در وصل تو رسد خم نپذیرد

هر کس بخواهد به درگاهِ وصالِ تو برسد، ناچار است با فروتنی و خمیدگی وارد شود.

نکته ادبی: کو در اینجا به معنای کسی که است.

کو بر در وصل تو رسد خم نپذیرد

هر کس بخواهد به درگاهِ وصالِ تو برسد، ناچار است با فروتنی و خمیدگی وارد شود.

نکته ادبی: ارتباط معنایی بین خمیدگی و تواضع.

کو بر در وصل تو رسد خم نپذیرد

هر کس بخواهد به درگاهِ وصالِ تو برسد، ناچار است با فروتنی و خمیدگی وارد شود.

نکته ادبی: استعاره از درگاهِ یار به عنوان مکانِ مقدس.

کو بر در وصل تو رسد خم نپذیرد

هر کس بخواهد به درگاهِ وصالِ تو برسد، ناچار است با فروتنی و خمیدگی وارد شود.

نکته ادبی: تکرارِ مفهوم برای تأکید بر شرایطِ عاشقی.

کو بر در وصل تو رسد خم نپذیرد

هر کس بخواهد به درگاهِ وصالِ تو برسد، ناچار است با فروتنی و خمیدگی وارد شود.

نکته ادبی: حفظِ هنجارِ نحوی در جملاتِ شرطیِ کهن.

کو بر در وصل تو رسد خم نپذیرد

هر کس بخواهد به درگاهِ وصالِ تو برسد، ناچار است با فروتنی و خمیدگی وارد شود.

نکته ادبی: ایهامِ واژه خم که هم به معنای حالت فیزیکی است و هم تضاد با ایستادگی.

آن کس که نگین لب تو یافت به صد جان آن کس که نگین لب تو یافت به صد جان

کسی که لبِ چون نگینِ تو را به بهای صد جان به دست آورده، دیگر انگشتریِ افسانه‌ای جمشید را در برابرِ آن هیچ می‌شمارد.

نکته ادبی: نگین لب استعاره از لبِ زیبا و گران‌بها.

آن کس که نگین لب تو یافت به صد جان آن کس که نگین لب تو یافت به صد جان

کسی که لبِ چون نگینِ تو را به بهای صد جان به دست آورده، دیگر انگشتریِ افسانه‌ای جمشید را در برابرِ آن هیچ می‌شمارد.

نکته ادبی: جم اشاره به جمشید پادشاه اساطیری است که صاحب انگشتری قدرت بود.

آن کس که نگین لب تو یافت به صد جان آن کس که نگین لب تو یافت به صد جان

کسی که لبِ چون نگینِ تو را به بهای صد جان به دست آورده، دیگر انگشتریِ افسانه‌ای جمشید را در برابرِ آن هیچ می‌شمارد.

نکته ادبی: به صد جان یعنی با فدا کردنِ جان‌های بسیار.

آن کس که نگین لب تو یافت به صد جان در عرض وی انگشتری جم نپذیرد

در برابرِ آن لبِ نگین‌نشان، انگشتریِ پادشاهانِ بزرگ نیز ارزشی ندارد.

نکته ادبی: عرض به معنای مقایسه و سنجش است.

در عرض وی انگشتری جم نپذیرد

در برابرِ آن لبِ نگین‌نشان، انگشتریِ پادشاهانِ بزرگ نیز ارزشی ندارد.

نکته ادبی: انگشتری جم نماد قدرت سیاسیِ کهن است.

در عرض وی انگشتری جم نپذیرد

در برابرِ آن لبِ نگین‌نشان، انگشتریِ پادشاهانِ بزرگ نیز ارزشی ندارد.

نکته ادبی: تأکید بر برتریِ زیبایی بر قدرت.

در عرض وی انگشتری جم نپذیرد

در برابرِ آن لبِ نگین‌نشان، انگشتریِ پادشاهانِ بزرگ نیز ارزشی ندارد.

نکته ادبی: کنایه از بی‌ارزش بودن ثروت دنیا.

در عرض وی انگشتری جم نپذیرد

در برابرِ آن لبِ نگین‌نشان، انگشتریِ پادشاهانِ بزرگ نیز ارزشی ندارد.

نکته ادبی: صنعت تلمیح به داستان جمشید.

در عرض وی انگشتری جم نپذیرد

در برابرِ آن لبِ نگین‌نشان، انگشتریِ پادشاهانِ بزرگ نیز ارزشی ندارد.

نکته ادبی: استفاده از نام جم برای نمادسازی.

در عرض وی انگشتری جم نپذیرد

در برابرِ آن لبِ نگین‌نشان، انگشتریِ پادشاهانِ بزرگ نیز ارزشی ندارد.

نکته ادبی: ارزش‌گذاریِ عاشقانه فراتر از ارزش‌گذاریِ دنیوی.

پیش لب تو تحفه فرستم دل و دین را پیش لب تو تحفه فرستم دل و دین را

دل و دینم را به عنوانِ هدیه پیشکشِ لبِ تو می‌کنم، چرا که می‌دانم نزدِ تو، هدیه‌ای کمتر از این ارزشِ پذیرش ندارد.

نکته ادبی: تحفه فرستادن کنایه از پیشکش کردنِ تمام وجود است.

پیش لب تو تحفه فرستم دل و دین را پیش لب تو تحفه فرستم دل و دین را

دل و دینم را به عنوانِ هدیه پیشکشِ لبِ تو می‌کنم، چرا که می‌دانم نزدِ تو، هدیه‌ای کمتر از این ارزشِ پذیرش ندارد.

نکته ادبی: دل و دین نمادِ کلِ سرمایه معنوی عاشق است.

پیش لب تو تحفه فرستم دل و دین را پیش لب تو تحفه فرستم دل و دین را

دل و دینم را به عنوانِ هدیه پیشکشِ لبِ تو می‌کنم، چرا که می‌دانم نزدِ تو، هدیه‌ای کمتر از این ارزشِ پذیرش ندارد.

نکته ادبی: تکرارِ حرف 'ک' برای تأکید بر استغنای معشوق.

پیش لب تو تحفه فرستم دل و دین را دانم که کست تحفه ازین کم نپذیرد

دانم که کست تحفه ازین کم نپذیرد؛ یعنی هدیه‌ای کوچک‌تر از جان و ایمان نزد تو پذیرفته نیست.

نکته ادبی: کست به معنای کسی تحفه را از تو نمی‌گیرد.

دانم که کست تحفه ازین کم نپذیرد

دانم که کست تحفه ازین کم نپذیرد؛ یعنی هدیه‌ای کوچک‌تر از جان و ایمان نزد تو پذیرفته نیست.

نکته ادبی: ساختارِ جملات در اشعار کلاسیک.

دانم که کست تحفه ازین کم نپذیرد

دانم که کست تحفه ازین کم نپذیرد؛ یعنی هدیه‌ای کوچک‌تر از جان و ایمان نزد تو پذیرفته نیست.

نکته ادبی: اشاره به بلندنظریِ معشوق.

دانم که کست تحفه ازین کم نپذیرد

دانم که کست تحفه ازین کم نپذیرد؛ یعنی هدیه‌ای کوچک‌تر از جان و ایمان نزد تو پذیرفته نیست.

نکته ادبی: تأکید بر سخاوتِ عاشق در تقدیمِ جان.

دانم که کست تحفه ازین کم نپذیرد

دانم که کست تحفه ازین کم نپذیرد؛ یعنی هدیه‌ای کوچک‌تر از جان و ایمان نزد تو پذیرفته نیست.

نکته ادبی: تضاد میان تحفه ناچیز و تحفه گران‌بها.

دانم که کست تحفه ازین کم نپذیرد

دانم که کست تحفه ازین کم نپذیرد؛ یعنی هدیه‌ای کوچک‌تر از جان و ایمان نزد تو پذیرفته نیست.

نکته ادبی: مفهومِ عشقِ بی‌چشم‌داشت.

دانم که کست تحفه ازین کم نپذیرد

دانم که کست تحفه ازین کم نپذیرد؛ یعنی هدیه‌ای کوچک‌تر از جان و ایمان نزد تو پذیرفته نیست.

نکته ادبی: پذیرشِ هدیه در اینجا نمادِ قبولیِ عاشق است.

بار غم من صبر نپذرفت و عجب نیست بار غم من صبر نپذرفت و عجب نیست

بارِ غمِ من از تحملِ صبر خارج است و جای تعجب نیست؛ زیرا این غم چنان سنگین است که اگر بر کوه عرضه شود، آن را هم از پا درمی‌آورد.

نکته ادبی: بار غم استعاره از فشار روانی و سنگینیِ عشق.

بار غم من صبر نپذرفت و عجب نیست بار غم من صبر نپذرفت و عجب نیست

بارِ غمِ من از تحملِ صبر خارج است و جای تعجب نیست؛ زیرا این غم چنان سنگین است که اگر بر کوه عرضه شود، آن را هم از پا درمی‌آورد.

نکته ادبی: صبر نپذیرفتن یعنی طاقت آوردن.

بار غم من صبر نپذرفت و عجب نیست بار غم من صبر نپذرفت و عجب نیست

بارِ غمِ من از تحملِ صبر خارج است و جای تعجب نیست؛ زیرا این غم چنان سنگین است که اگر بر کوه عرضه شود، آن را هم از پا درمی‌آورد.

نکته ادبی: عجب نیست اشاره به منطقی بودن این غیرمنطقی بودن است.

بار غم من صبر نپذرفت و عجب نیست بر کوه اگر عرض کنی هم نپذیرد

بر کوه اگر این بار عرضه شود، آن را نمی‌پذیرد؛ یعنی حتی کوه هم توان تحملِ غمِ مرا ندارد.

نکته ادبی: تلمیح به سنگینیِ بار امانت که آسمان و زمین از حمل آن سرباز زدند.

بر کوه اگر عرض کنی هم نپذیرد

بر کوه اگر این بار عرضه شود، آن را نمی‌پذیرد؛ یعنی حتی کوه هم توان تحملِ غمِ مرا ندارد.

نکته ادبی: کوه نماد استقامت و پایداری است.

بر کوه اگر عرض کنی هم نپذیرد

بر کوه اگر این بار عرضه شود، آن را نمی‌پذیرد؛ یعنی حتی کوه هم توان تحملِ غمِ مرا ندارد.

نکته ادبی: مبالغه در شدت و سنگینی غم.

بر کوه اگر عرض کنی هم نپذیرد

بر کوه اگر این بار عرضه شود، آن را نمی‌پذیرد؛ یعنی حتی کوه هم توان تحملِ غمِ مرا ندارد.

نکته ادبی: عرض کردن در اینجا به معنای نمایش دادن است.

بر کوه اگر عرض کنی هم نپذیرد

بر کوه اگر این بار عرضه شود، آن را نمی‌پذیرد؛ یعنی حتی کوه هم توان تحملِ غمِ مرا ندارد.

نکته ادبی: تکرارِ مفهوم نپذیرفتن در پایان بیت.

بر کوه اگر عرض کنی هم نپذیرد

بر کوه اگر این بار عرضه شود، آن را نمی‌پذیرد؛ یعنی حتی کوه هم توان تحملِ غمِ مرا ندارد.

نکته ادبی: شخصیت‌بخشی به کوه (تشخیص).

بر کوه اگر عرض کنی هم نپذیرد

بر کوه اگر این بار عرضه شود، آن را نمی‌پذیرد؛ یعنی حتی کوه هم توان تحملِ غمِ مرا ندارد.

نکته ادبی: استعاره از غمِ بزرگ به عنوان بارِ گران.

در معرکهٔ عشق تو عقلم سپر افکند در معرکهٔ عشق تو عقلم سپر افکند

در میدانِ نبردِ عشقِ تو، عقل و اندیشه‌ام تسلیم شده و سلاحِ خود را به نشانه شکست بر زمین انداخته است.

نکته ادبی: سپر افکندن کنایه از تسلیم شدن و اعلام عجز است.

در معرکهٔ عشق تو عقلم سپر افکند در معرکهٔ عشق تو عقلم سپر افکند

در میدانِ نبردِ عشقِ تو، عقل و اندیشه‌ام تسلیم شده و سلاحِ خود را به نشانه شکست بر زمین انداخته است.

نکته ادبی: تکرارِ بیت برای تأکید بر قدرتِ ویرانگرِ عشق بر عقل.

در معرکهٔ عشق تو عقلم سپر افکند در معرکهٔ عشق تو عقلم سپر افکند

در میدانِ نبردِ عشقِ تو، عقل و اندیشه‌ام تسلیم شده و سلاحِ خود را به نشانه شکست بر زمین انداخته است.

نکته ادبی: استعاره از معرکه به معنای میدانِ جنگِ جان‌فرسا.

در معرکهٔ عشق تو عقلم سپر افکند کان حمله که او آرد رستم نپذیرد

چرا که هجومی که عشقِ تو با خود می‌آورد، چنان سهمگین است که رستم، پهلوانِ بزرگِ شاهنامه نیز نمی‌تواند در برابر آن مقاومت کند.

نکته ادبی: تلمیح به قدرتِ افسانه‌ای رستم جهت اغراق در شدتِ نفوذِ عشق.

کان حمله که او آرد رستم نپذیرد

چرا که هجومی که عشقِ تو با خود می‌آورد، چنان سهمگین است که رستم، پهلوانِ بزرگِ شاهنامه نیز نمی‌تواند در برابر آن مقاومت کند.

نکته ادبی: استفاده از نام اسطوره برای ترسیم ابعادِ حماسیِ درگیریِ درونی.

کان حمله که او آرد رستم نپذیرد

چرا که هجومی که عشقِ تو با خود می‌آورد، چنان سهمگین است که رستم، پهلوانِ بزرگِ شاهنامه نیز نمی‌تواند در برابر آن مقاومت کند.

نکته ادبی: فعلِ نپذیرفتن در اینجا به معنای تاب نیاوردن و توان نداشتن در برابر حمله است.

کان حمله که او آرد رستم نپذیرد

چرا که هجومی که عشقِ تو با خود می‌آورد، چنان سهمگین است که رستم، پهلوانِ بزرگِ شاهنامه نیز نمی‌تواند در برابر آن مقاومت کند.

نکته ادبی: تاکید بر اینکه عقلِ انسانی در برابر این حمله بی‌پناه است.

کان حمله که او آرد رستم نپذیرد

چرا که هجومی که عشقِ تو با خود می‌آورد، چنان سهمگین است که رستم، پهلوانِ بزرگِ شاهنامه نیز نمی‌تواند در برابر آن مقاومت کند.

نکته ادبی: اشاره به ناتوانیِ بشر در برابر قدرتِ بی‌پایانِ عاطفه.

کان حمله که او آرد رستم نپذیرد

چرا که هجومی که عشقِ تو با خود می‌آورد، چنان سهمگین است که رستم، پهلوانِ بزرگِ شاهنامه نیز نمی‌تواند در برابر آن مقاومت کند.

نکته ادبی: استعاره از حمله برای نشان دادن شدتِ تأثیرِ عشق.

کان حمله که او آرد رستم نپذیرد

چرا که هجومی که عشقِ تو با خود می‌آورد، چنان سهمگین است که رستم، پهلوانِ بزرگِ شاهنامه نیز نمی‌تواند در برابر آن مقاومت کند.

نکته ادبی: تأکید بر شکستِ پهلوانیِ عقل در برابرِ عشق.

گفتی سر خاقانی دارم به سر و چشم گفتی سر خاقانی دارم به سر و چشم

به من گفتی که برای تو عزیز هستم و مرا همچون جان در چشم و سرِ خود جای داده‌ای و به من ارج می‌نهی.

نکته ادبی: کنایه از نهایتِ احترام و دوست داشتن.

گفتی سر خاقانی دارم به سر و چشم گفتی سر خاقانی دارم به سر و چشم

به من گفتی که برای تو عزیز هستم و مرا همچون جان در چشم و سرِ خود جای داده‌ای و به من ارج می‌نهی.

نکته ادبی: اشاره به تظاهرِ معشوق به محبت.

گفتی سر خاقانی دارم به سر و چشم گفتی سر خاقانی دارم به سر و چشم

به من گفتی که برای تو عزیز هستم و مرا همچون جان در چشم و سرِ خود جای داده‌ای و به من ارج می‌نهی.

نکته ادبی: استفاده از نام شاعر در متن، رسمِ رایجِ تخلص در ادبیات کلاسیک.

گفتی سر خاقانی دارم به سر و چشم ای شوخ برو کز تو کس این دم نپذیرد

ای یارِ شوخ و بی‌وفا! از پیش من برو، چرا که در این لحظه هیچ‌کس این ادعاهای تو را باور نمی‌کند و نمی‌پذیرد.

نکته ادبی: شوخ به معنای زیبا، پرشور و گاهی بی‌پروا و بی‌وفا به کار رفته است.

ای شوخ برو کز تو کس این دم نپذیرد

ای یارِ شوخ و بی‌وفا! از پیش من برو، چرا که در این لحظه هیچ‌کس این ادعاهای تو را باور نمی‌کند و نمی‌پذیرد.

نکته ادبی: لحن عتاب‌آلود در برابر بی‌وفاییِ معشوق.

ای شوخ برو کز تو کس این دم نپذیرد

ای یارِ شوخ و بی‌وفا! از پیش من برو، چرا که در این لحظه هیچ‌کس این ادعاهای تو را باور نمی‌کند و نمی‌پذیرد.

نکته ادبی: ردِ ادعایِ پیشینِ معشوق با صراحتِ تمام.

ای شوخ برو کز تو کس این دم نپذیرد

ای یارِ شوخ و بی‌وفا! از پیش من برو، چرا که در این لحظه هیچ‌کس این ادعاهای تو را باور نمی‌کند و نمی‌پذیرد.

نکته ادبی: استفاده از دم به معنایِ لحظه و زمانه که دلالت بر حال دارد.

ای شوخ برو کز تو کس این دم نپذیرد

ای یارِ شوخ و بی‌وفا! از پیش من برو، چرا که در این لحظه هیچ‌کس این ادعاهای تو را باور نمی‌کند و نمی‌پذیرد.

نکته ادبی: نفیِ اعتبارِ سخنانِ معشوق.

ای شوخ برو کز تو کس این دم نپذیرد

ای یارِ شوخ و بی‌وفا! از پیش من برو، چرا که در این لحظه هیچ‌کس این ادعاهای تو را باور نمی‌کند و نمی‌پذیرد.

نکته ادبی: تأکید بر بیداریِ شاعر از فریبِ معشوق.

ای شوخ برو کز تو کس این دم نپذیرد

ای یارِ شوخ و بی‌وفا! از پیش من برو، چرا که در این لحظه هیچ‌کس این ادعاهای تو را باور نمی‌کند و نمی‌پذیرد.

نکته ادبی: پایان دادن به وعده‌های دروغینِ معشوق.