دیوان اشعار - غزلیات

خاقانی

غزل شمارهٔ ۱۸۱

خاقانی
آمد نفس صبح و سلامت نرسانید آمد نفس صبح و سلامت نرسانید
آمد نفس صبح و سلامت نرسانید آمد نفس صبح و سلامت نرسانید
آمد نفس صبح و سلامت نرسانید آمد نفس صبح و سلامت نرسانید
آمد نفس صبح و سلامت نرسانید بوی تو نیاورد و پیامت نرسانید
بوی تو نیاورد و پیامت نرسانید
بوی تو نیاورد و پیامت نرسانید
بوی تو نیاورد و پیامت نرسانید
بوی تو نیاورد و پیامت نرسانید
بوی تو نیاورد و پیامت نرسانید
بوی تو نیاورد و پیامت نرسانید
یا تو به دم صبح سلامی نسپردی یا تو به دم صبح سلامی نسپردی
یا تو به دم صبح سلامی نسپردی یا تو به دم صبح سلامی نسپردی
یا تو به دم صبح سلامی نسپردی یا تو به دم صبح سلامی نسپردی
یا تو به دم صبح سلامی نسپردی یا صبح دم از رشک سلامت نرسانید
یا صبح دم از رشک سلامت نرسانید
یا صبح دم از رشک سلامت نرسانید
یا صبح دم از رشک سلامت نرسانید
یا صبح دم از رشک سلامت نرسانید
یا صبح دم از رشک سلامت نرسانید
یا صبح دم از رشک سلامت نرسانید
من نامه نوشتم به کبوتر بسپردم من نامه نوشتم به کبوتر بسپردم
من نامه نوشتم به کبوتر بسپردم من نامه نوشتم به کبوتر بسپردم
من نامه نوشتم به کبوتر بسپردم من نامه نوشتم به کبوتر بسپردم
من نامه نوشتم به کبوتر بسپردم چه سود که بختم سوی بامت نرسانید
چه سود که بختم سوی بامت نرسانید
چه سود که بختم سوی بامت نرسانید
چه سود که بختم سوی بامت نرسانید
چه سود که بختم سوی بامت نرسانید
چه سود که بختم سوی بامت نرسانید
چه سود که بختم سوی بامت نرسانید
باد آمد و بگسست هوا را زره ابر باد آمد و بگسست هوا را زره ابر
باد آمد و بگسست هوا را زره ابر باد آمد و بگسست هوا را زره ابر
باد آمد و بگسست هوا را زره ابر باد آمد و بگسست هوا را زره ابر
باد آمد و بگسست هوا را زره ابر بوی زرهٔ غالیه فامت نرسانید
بوی زرهٔ غالیه فامت نرسانید
بوی زرهٔ غالیه فامت نرسانید
بوی زرهٔ غالیه فامت نرسانید
بوی زرهٔ غالیه فامت نرسانید
بوی زرهٔ غالیه فامت نرسانید
بوی زرهٔ غالیه فامت نرسانید
بر باد سپردم دل و جان تا به تو آرد بر باد سپردم دل و جان تا به تو آرد
بر باد سپردم دل و جان تا به تو آرد بر باد سپردم دل و جان تا به تو آرد
بر باد سپردم دل و جان تا به تو آرد بر باد سپردم دل و جان تا به تو آرد
بر باد سپردم دل و جان تا به تو آرد زین هر دو ندانم که کدامت نرسانید
زین هر دو ندانم که کدامت نرسانید
زین هر دو ندانم که کدامت نرسانید
زین هر دو ندانم که کدامت نرسانید
زین هر دو ندانم که کدامت نرسانید
زین هر دو ندانم که کدامت نرسانید
زین هر دو ندانم که کدامت نرسانید
عمری است که چون خاک جگر تشنهٔ عشقم عمری است که چون خاک جگر تشنهٔ عشقم
عمری است که چون خاک جگر تشنهٔ عشقم عمری است که چون خاک جگر تشنهٔ عشقم
عمری است که چون خاک جگر تشنهٔ عشقم عمری است که چون خاک جگر تشنهٔ عشقم
عمری است که چون خاک جگر تشنهٔ عشقم و ایام به من جرعهٔ جامت نرسانید
و ایام به من جرعهٔ جامت نرسانید
و ایام به من جرعهٔ جامت نرسانید
و ایام به من جرعهٔ جامت نرسانید
و ایام به من جرعهٔ جامت نرسانید
و ایام به من جرعهٔ جامت نرسانید
و ایام به من جرعهٔ جامت نرسانید
مرغی است دلم طرفه که بر دام تو زد عشق مرغی است دلم طرفه که بر دام تو زد عشق
مرغی است دلم طرفه که بر دام تو زد عشق مرغی است دلم طرفه که بر دام تو زد عشق
مرغی است دلم طرفه که بر دام تو زد عشق مرغی است دلم طرفه که بر دام تو زد عشق
مرغی است دلم طرفه که بر دام تو زد عشق خود عشق چنین مرغ به دامت نرسانید
خود عشق چنین مرغ به دامت نرسانید
خود عشق چنین مرغ به دامت نرسانید
خود عشق چنین مرغ به دامت نرسانید
خود عشق چنین مرغ به دامت نرسانید
خود عشق چنین مرغ به دامت نرسانید
خود عشق چنین مرغ به دامت نرسانید
خاقانی ازین طالع خود کام چه جوئی خاقانی ازین طالع خود کام چه جوئی
خاقانی ازین طالع خود کام چه جوئی خاقانی ازین طالع خود کام چه جوئی
خاقانی ازین طالع خود کام چه جوئی خاقانی ازین طالع خود کام چه جوئی
خاقانی ازین طالع خود کام چه جوئی کو چاشنی کام به کامت نرسانید
کو چاشنی کام به کامت نرسانید
کو چاشنی کام به کامت نرسانید
کو چاشنی کام به کامت نرسانید
کو چاشنی کام به کامت نرسانید
کو چاشنی کام به کامت نرسانید
کو چاشنی کام به کامت نرسانید
نایافتن کام دلت کام دل توست نایافتن کام دلت کام دل توست
نایافتن کام دلت کام دل توست نایافتن کام دلت کام دل توست
نایافتن کام دلت کام دل توست نایافتن کام دلت کام دل توست
نایافتن کام دلت کام دل توست پس شکر کن از عشق که کامت نرسانید
پس شکر کن از عشق که کامت نرسانید
پس شکر کن از عشق که کامت نرسانید
پس شکر کن از عشق که کامت نرسانید
پس شکر کن از عشق که کامت نرسانید
پس شکر کن از عشق که کامت نرسانید
پس شکر کن از عشق که کامت نرسانید

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، گویای حرمان و دوری عاشقی است که در جست‌وجوی نشانه‌ای از محبوب، دست به دامن عناصر طبیعت و واسطه‌ها می‌شود، اما در نهایت ناکام می‌ماند. فضا، فضایی اندوه‌بار و سرشار از گلایه از روزگار و واسطه‌هاست که گویی دست به دست هم داده‌اند تا ارتباط میان عاشق و معشوق قطع بماند.

شاعر با لحنی پرسشگرانه، میان مقصر دانستن محبوب (به‌سبب کوتاهی در پیغام) و یا حسادتِ عناصر طبیعی (مانند نسیم)، سرگردان است. این تقلا برای برقراری ارتباط، تصویری از استیصال عاشق در برابر تقدیر و دوری را به زیبایی ترسیم می‌کند.

معنای روان

آمد نفس صبح و سلامت نرسانید آمد نفس صبح و سلامت نرسانید

نسیم صبح وزید، اما نه سلامی از تو برایم آورد و نه پیامی؛ نه رایحه خوش تو را به مشامم رساند و نه سخنی از تو بازگفت.

نکته ادبی: نفس صبح، استعاره از نسیم و بادی است که در آغاز روز می‌وزد. این ترکیب در ادبیات کلاسیک برای اشاره به پیام‌آوریِ طبیعت استفاده می‌شود.

آمد نفس صبح و سلامت نرسانید آمد نفس صبح و سلامت نرسانید

نسیمِ صبح‌گاه وزیدن گرفت و آمد، اما هیچ نشانه‌ای از سلام و درودِ تو برای من نیاورد.

نکته ادبی: نفس صبح استعاره از نسیم سحرگاهی است. منظور از نرساندن سلامت، عدم دریافت پیام خوش‌آمدگویی است.

آمد نفس صبح و سلامت نرسانید آمد نفس صبح و سلامت نرسانید

نسیمِ صبح‌گاه وزیدن گرفت و آمد، اما هیچ نشانه‌ای از سلام و درودِ تو برای من نیاورد.

نکته ادبی: تکرار فعل نرسانید برای تأکید بر ناامیدی است.

آمد نفس صبح و سلامت نرسانید آمد نفس صبح و سلامت نرسانید

نسیمِ صبح‌گاه وزیدن گرفت و آمد، اما هیچ نشانه‌ای از سلام و درودِ تو برای من نیاورد.

نکته ادبی: ساختار جملات با تکرار فعل، حس انتظارِ بی‌فرجام را تشدید می‌کند.

آمد نفس صبح و سلامت نرسانید بوی تو نیاورد و پیامت نرسانید

نسیم سحرگاه وزید اما درودی از تو نرساند، همچنان‌که هیچ نشانی از عطرِ خوشِ تو و پیامی از جانب تو با خود به همراه نداشت.

نکته ادبی: در اینجا دو کنایه «سلام نرساندن» و «پیام نیاوردن» در کنار هم قرار گرفته‌اند.

بوی تو نیاورد و پیامت نرسانید

هیچ رایحه و بویی از جانب تو نیاورد و پیامی از تو به من نرساند.

نکته ادبی: بوی، استعاره از یاد و خاطره معشوق است که در نسیم جاری است.

بوی تو نیاورد و پیامت نرسانید

هیچ رایحه و بویی از جانب تو نیاورد و پیامی از تو به من نرساند.

نکته ادبی: عبارت به نوعی گله از طبیعت به خاطر کوتاهی در رساندن پیام است.

بوی تو نیاورد و پیامت نرسانید

هیچ رایحه و بویی از جانب تو نیاورد و پیامی از تو به من نرساند.

نکته ادبی: فعل نرسانید در اینجا به معنای عدم انتقال یا قصور در رساندن است.

بوی تو نیاورد و پیامت نرسانید

هیچ رایحه و بویی از جانب تو نیاورد و پیامی از تو به من نرساند.

نکته ادبی: استفاده از واژگان حسی برای القای فضای غمگینانه.

بوی تو نیاورد و پیامت نرسانید

هیچ رایحه و بویی از جانب تو نیاورد و پیامی از تو به من نرساند.

نکته ادبی: تداومِ ساختارِ گله‌مندانه در متن.

بوی تو نیاورد و پیامت نرسانید

هیچ رایحه و بویی از جانب تو نیاورد و پیامی از تو به من نرساند.

نکته ادبی: تکرار این بند، تأکید بر تنهاییِ عاشق دارد.

یا تو به دم صبح سلامی نسپردی یا تو به دم صبح سلامی نسپردی

شاید هم مشکل از توست که هیچ سلامی را به نسیمِ صبح‌گاه نسپردی.

نکته ادبی: تغییر لحن از گله به سوی طبیعت به سویِ پرسش از معشوق.

یا تو به دم صبح سلامی نسپردی یا تو به دم صبح سلامی نسپردی

شاید هم مشکل از توست که هیچ سلامی را به نسیمِ صبح‌گاه نسپردی.

نکته ادبی: دم صبح در ادبیات کهن جایگاه خاصی برای حمل پیام عاشقانه است.

یا تو به دم صبح سلامی نسپردی یا تو به دم صبح سلامی نسپردی

شاید هم مشکل از توست که هیچ سلامی را به نسیمِ صبح‌گاه نسپردی.

نکته ادبی: جمله پرسشی-خبری که نوعی حدس و گمان است.

یا تو به دم صبح سلامی نسپردی یا صبح دم از رشک سلامت نرسانید

شاید هم تو سلامی به نسیم نسپردی، و یا شاید خودِ صبح‌گاه از روی حسادت، پیامِ سلامِ تو را به من نرساند.

نکته ادبی: رشک به معنای حسادت و غیرت است که در اینجا به صبح نسبت داده شده.

یا صبح دم از رشک سلامت نرسانید

یا اینکه نسیمِ صبح‌گاه از سرِ حسادت و غیرت، اجازه نداد سلامِ تو به من برسد.

نکته ادبی: شخصیت‌بخشی (تشخیص) به صبح که دارای عواطف انسانی مانند حسادت است.

یا صبح دم از رشک سلامت نرسانید

یا اینکه نسیمِ صبح‌گاه از سرِ حسادت و غیرت، اجازه نداد سلامِ تو به من برسد.

نکته ادبی: تداوم شخصیت‌بخشی به پدیده‌های طبیعی.

یا صبح دم از رشک سلامت نرسانید

یا اینکه نسیمِ صبح‌گاه از سرِ حسادت و غیرت، اجازه نداد سلامِ تو به من برسد.

نکته ادبی: رشک بردن عناصر طبیعت یکی از تم‌های رایج در غزل عاشقانه است.

یا صبح دم از رشک سلامت نرسانید

یا اینکه نسیمِ صبح‌گاه از سرِ حسادت و غیرت، اجازه نداد سلامِ تو به من برسد.

نکته ادبی: حفظ انسجام معنایی با بیت قبلی.

یا صبح دم از رشک سلامت نرسانید

یا اینکه نسیمِ صبح‌گاه از سرِ حسادت و غیرت، اجازه نداد سلامِ تو به من برسد.

نکته ادبی: تأکید بر عدمِ رسیدنِ سلام.

یا صبح دم از رشک سلامت نرسانید

یا اینکه نسیمِ صبح‌گاه از سرِ حسادت و غیرت، اجازه نداد سلامِ تو به من برسد.

نکته ادبی: استفاده از ایهامِ رشک.

من نامه نوشتم به کبوتر بسپردم من نامه نوشتم به کبوتر بسپردم

من نامه نوشتم و آن را به کبوتر (نامه‌بر) سپردم.

نکته ادبی: اشاره به کبوتر نامه‌بر که در سنت کهن وسیله ارتباط عاشقان بوده است.

من نامه نوشتم به کبوتر بسپردم من نامه نوشتم به کبوتر بسپردم

من نامه نوشتم و آن را به کبوتر (نامه‌بر) سپردم.

نکته ادبی: کبوتر نماد پیک‌رسان است.

من نامه نوشتم به کبوتر بسپردم من نامه نوشتم به کبوتر بسپردم

من نامه نوشتم و آن را به کبوتر (نامه‌بر) سپردم.

نکته ادبی: ادامه روایت عاشقانه.

من نامه نوشتم به کبوتر بسپردم چه سود که بختم سوی بامت نرسانید

من نامه را نوشتم و به کبوتر دادم، اما چه فایده که بختِ بدم مانع از رسیدن آن به پشت‌بامِ خانه تو شد.

نکته ادبی: بام در اینجا نماد حریمِ خصوصی و محل اقامت معشوق است.

چه سود که بختم سوی بامت نرسانید

چه سودی دارد که نامه نوشتم، چرا که بختِ من همراه نبود و به بام تو نرسید.

نکته ادبی: بخت در اینجا به معنای تقدیر و شانس است.

چه سود که بختم سوی بامت نرسانید

چه سودی دارد که نامه نوشتم، چرا که بختِ من همراه نبود و به بام تو نرسید.

نکته ادبی: تأکید بر ناامیدیِ عاشق از سرنوشت.

چه سود که بختم سوی بامت نرسانید

چه سودی دارد که نامه نوشتم، چرا که بختِ من همراه نبود و به بام تو نرسید.

نکته ادبی: تداومِ روایت غمگین.

چه سود که بختم سوی بامت نرسانید

چه سودی دارد که نامه نوشتم، چرا که بختِ من همراه نبود و به بام تو نرسید.

نکته ادبی: ارتباط علت و معلولی بین بخت و نرسیدن نامه.

چه سود که بختم سوی بامت نرسانید

چه سودی دارد که نامه نوشتم، چرا که بختِ من همراه نبود و به بام تو نرسید.

نکته ادبی: استفاده از زبان صریح برای بیان شکست.

چه سود که بختم سوی بامت نرسانید

چه سودی دارد که نامه نوشتم، چرا که بختِ من همراه نبود و به بام تو نرسید.

نکته ادبی: پایانِ بند مربوط به کبوتر.

باد آمد و بگسست هوا را زره ابر باد آمد و بگسست هوا را زره ابر

باد وزید و زرهِ ابرهای آسمان را درهم شکافت و پاره کرد.

نکته ادبی: زره ابر استعاره از فشردگی و تراکم ابرهاست که باد آن را کنار می‌زند.

باد آمد و بگسست هوا را زره ابر باد آمد و بگسست هوا را زره ابر

باد وزید و زرهِ ابرهای آسمان را درهم شکافت و پاره کرد.

نکته ادبی: تصویرسازیِ حماسی از حرکت باد در آسمان.

باد آمد و بگسست هوا را زره ابر باد آمد و بگسست هوا را زره ابر

باد وزید و زرهِ ابرهای آسمان را درهم شکافت و پاره کرد.

نکته ادبی: تشبیه آسمان به میدان نبرد که در آن باد زره ابرها را می‌درد.

باد آمد و بگسست هوا را زره ابر بوی زرهٔ غالیه فامت نرسانید

باد وزید و ابرها را شکافت، اما بوی خوشِ موهای مشکینِ تو را به مشام من نرساند.

نکته ادبی: غالیه فام صفت برای موی معشوق که به سیاهی و خوشبوییِ غالیه (ماده خوشبو) تشبیه شده.

بوی زرهٔ غالیه فامت نرسانید

اما باد، رایحه‌ی زلفانِ خوشبویِ تو را به من نرساند.

نکته ادبی: زرهِ غالیه فام استعاره از موهای معشوق است.

بوی زرهٔ غالیه فامت نرسانید

اما باد، رایحه‌ی زلفانِ خوشبویِ تو را به من نرساند.

نکته ادبی: ارتباط میان بوی خوش و حضور معشوق.

بوی زرهٔ غالیه فامت نرسانید

اما باد، رایحه‌ی زلفانِ خوشبویِ تو را به من نرساند.

نکته ادبی: تأکید بر حس بویایی در شعر عاشقانه.

بوی زرهٔ غالیه فامت نرسانید

اما باد، رایحه‌ی زلفانِ خوشبویِ تو را به من نرساند.

نکته ادبی: تکرارِ گله از باد.

بوی زرهٔ غالیه فامت نرسانید

اما باد، رایحه‌ی زلفانِ خوشبویِ تو را به من نرساند.

نکته ادبی: حفظ انسجام در تصویرسازیِ باد.

بوی زرهٔ غالیه فامت نرسانید

اما باد، رایحه‌ی زلفانِ خوشبویِ تو را به من نرساند.

نکته ادبی: پایانِ بیت مربوط به باد.

بر باد سپردم دل و جان تا به تو آرد بر باد سپردم دل و جان تا به تو آرد

دل و جانم را به دست باد سپردم تا آن را به نزد تو ببرد.

نکته ادبی: سپردن دل و جان به باد، نشان‌دهنده اوجِ اشتیاق است.

بر باد سپردم دل و جان تا به تو آرد بر باد سپردم دل و جان تا به تو آرد

دل و جانم را به دست باد سپردم تا آن را به نزد تو ببرد.

نکته ادبی: دل و جان در اینجا نمادِ تمام هستیِ عاشق است.

بر باد سپردم دل و جان تا به تو آرد بر باد سپردم دل و جان تا به تو آرد

دل و جانم را به دست باد سپردم تا آن را به نزد تو ببرد.

نکته ادبی: باد در اینجا نمادِ واسطه‌ی انتقال عشق است.

بر باد سپردم دل و جان تا به تو آرد زین هر دو ندانم که کدامت نرسانید

دل و جان را به باد سپردم، اما اکنون نمی‌دانم کدام‌یک از این دو را به تو نرساند (یا دل را نرساند یا جان را).

نکته ادبی: تأکید بر سردرگمیِ عاشق در نتیجه‌ی عملکردِ باد.

زین هر دو ندانم که کدامت نرسانید

از میان این دو (دل و جان)، نمی‌دانم باد کدام را به تو نرساند.

نکته ادبی: جمله پرسشیِ انکاری برای نشان دادنِ عمقِ فاجعه.

زین هر دو ندانم که کدامت نرسانید

از میان این دو (دل و جان)، نمی‌دانم باد کدام را به تو نرساند.

نکته ادبی: استفاده از ضمیر اشاره برای تأکید بر دو چیز.

زین هر دو ندانم که کدامت نرسانید

از میان این دو (دل و جان)، نمی‌دانم باد کدام را به تو نرساند.

نکته ادبی: حفظ لحنِ حیرت و افسوس.

زین هر دو ندانم که کدامت نرسانید

از میان این دو (دل و جان)، نمی‌دانم باد کدام را به تو نرساند.

نکته ادبی: پایانِ سلسله‌مراتبِ گله‌مندی.

زین هر دو ندانم که کدامت نرسانید

از میان این دو (دل و جان)، نمی‌دانم باد کدام را به تو نرساند.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید.

زین هر دو ندانم که کدامت نرسانید

از میان این دو (دل و جان)، نمی‌دانم باد کدام را به تو نرساند.

نکته ادبی: پایانِ قطعه با بیانی از درماندگی.

عمری است که چون خاک جگر تشنهٔ عشقم عمری است که چون خاک جگر تشنهٔ عشقم

مدت‌هاست که مانند زمینِ خشک و تفت‌دیده، تشنه و بی‌قرارِ عشقِ تو هستم.

نکته ادبی: جگر تشنه استعاره از شدت اشتیاق است و خاک نمادِ خشکی و عطش مفرط در ادبیات کهن است.

عمری است که چون خاک جگر تشنهٔ عشقم عمری است که چون خاک جگر تشنهٔ عشقم

مدت‌هاست که مانند زمینِ خشک و تفت‌دیده، تشنه و بی‌قرارِ عشقِ تو هستم.

نکته ادبی: استفاده از تشبیه 'چون خاک' برای نشان دادن بی‌تابی درونی.

عمری است که چون خاک جگر تشنهٔ عشقم عمری است که چون خاک جگر تشنهٔ عشقم

مدت‌هاست که مانند زمینِ خشک و تفت‌دیده، تشنه و بی‌قرارِ عشقِ تو هستم.

نکته ادبی: تکرار عبارت تأکیدی بر طولانی بودن این وضعیتِ دردناک است.

عمری است که چون خاک جگر تشنهٔ عشقم و ایام به من جرعهٔ جامت نرسانید

مدت‌هاست که مانند زمینِ خشک تشنه عشق تو هستم و روزگار اجازه نداد که جرعه‌ای از جامِ عشقِ تو به کامِ من برسد.

نکته ادبی: ایهام در واژه 'ایام' که به معنای روزگار و سرنوشت است.

و ایام به من جرعهٔ جامت نرسانید

و روزگار اجازه نداد که جرعه‌ای از جامِ عشقِ تو به کامِ من برسد.

نکته ادبی: جام نمادِ کمالِ مطلوب و وصال است.

و ایام به من جرعهٔ جامت نرسانید

و روزگار اجازه نداد که جرعه‌ای از جامِ عشقِ تو به کامِ من برسد.

نکته ادبی: محرومیت از جام به معنای عدم دسترسی به حقیقت عشق است.

و ایام به من جرعهٔ جامت نرسانید

و روزگار اجازه نداد که جرعه‌ای از جامِ عشقِ تو به کامِ من برسد.

نکته ادبی: فعل 'نرسانید' در اینجا دلالت بر کوتاهی بخت و قسمت دارد.

و ایام به من جرعهٔ جامت نرسانید

و روزگار اجازه نداد که جرعه‌ای از جامِ عشقِ تو به کامِ من برسد.

نکته ادبی: تداوم گله از روزگار در این ابیات مشهود است.

و ایام به من جرعهٔ جامت نرسانید

و روزگار اجازه نداد که جرعه‌ای از جامِ عشقِ تو به کامِ من برسد.

نکته ادبی: استعاره از دست نیافتن به شیرینیِ وصلت.

و ایام به من جرعهٔ جامت نرسانید

و روزگار اجازه نداد که جرعه‌ای از جامِ عشقِ تو به کامِ من برسد.

نکته ادبی: تکرارِ بیت برای تأکید بر استمرارِ حرمان.

مرغی است دلم طرفه که بر دام تو زد عشق مرغی است دلم طرفه که بر دام تو زد عشق

دلم همچون پرنده‌ای شگفت‌انگیز است که در دام تو گرفتار شده و عشق ورزیده است.

نکته ادبی: 'طرفه' به معنای شگفت‌انگیز و نادر است.

مرغی است دلم طرفه که بر دام تو زد عشق مرغی است دلم طرفه که بر دام تو زد عشق

دلم همچون پرنده‌ای شگفت‌انگیز است که در دام تو گرفتار شده و عشق ورزیده است.

نکته ادبی: دلم مرغی است: تشبیه قلب به پرنده.

مرغی است دلم طرفه که بر دام تو زد عشق مرغی است دلم طرفه که بر دام تو زد عشق

دلم همچون پرنده‌ای شگفت‌انگیز است که در دام تو گرفتار شده و عشق ورزیده است.

نکته ادبی: 'بر دام تو زد' کنایه از گرفتار شدن در عشق است.

مرغی است دلم طرفه که بر دام تو زد عشق خود عشق چنین مرغ به دامت نرسانید

دلم پرنده‌ای است که در دام تو افتاده، اما حقیقت عشق، چنین مرغِ اسیر و شیدایی را به وصالِ تو نرسانید.

نکته ادبی: تأکید بر اینکه عشق خود مانعِ رسیدنِ عاشق به معشوق است.

خود عشق چنین مرغ به دامت نرسانید

خودِ عشق اجازه نداد چنین مرغِ اسیر و شیدایی به دام و وصل تو برسد.

نکته ادبی: تشخیص عشق به عنوان موجودی که تصمیم‌گیرنده است.

خود عشق چنین مرغ به دامت نرسانید

خودِ عشق اجازه نداد چنین مرغِ اسیر و شیدایی به دام و وصل تو برسد.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر تقدیرِ تلخِ عاشق.

خود عشق چنین مرغ به دامت نرسانید

خودِ عشق اجازه نداد چنین مرغِ اسیر و شیدایی به دام و وصل تو برسد.

نکته ادبی: تضاد میانِ افتادن در دام و نرسیدن به وصال.

خود عشق چنین مرغ به دامت نرسانید

خودِ عشق اجازه نداد چنین مرغِ اسیر و شیدایی به دام و وصل تو برسد.

نکته ادبی: تأکید بر بی‌پناهی عاشق در برابر تقدیر.

خود عشق چنین مرغ به دامت نرسانید

خودِ عشق اجازه نداد چنین مرغِ اسیر و شیدایی به دام و وصل تو برسد.

نکته ادبی: مفهومِ عشق به عنوان یک مانع.

خود عشق چنین مرغ به دامت نرسانید

خودِ عشق اجازه نداد چنین مرغِ اسیر و شیدایی به دام و وصل تو برسد.

نکته ادبی: تأکید بر قدرت قاهره عشق.

خاقانی ازین طالع خود کام چه جوئی خاقانی ازین طالع خود کام چه جوئی

ای خاقانی، از این بختِ خودخواسته چه چیزی طلب می‌کنی؟

نکته ادبی: خاقانی به تخلص اشاره دارد.

خاقانی ازین طالع خود کام چه جوئی خاقانی ازین طالع خود کام چه جوئی

ای خاقانی، از این بختِ خودخواسته چه چیزی طلب می‌کنی؟

نکته ادبی: 'طالع' به معنای بخت و سرنوشت است.

خاقانی ازین طالع خود کام چه جوئی خاقانی ازین طالع خود کام چه جوئی

ای خاقانی، از این بختِ خودخواسته چه چیزی طلب می‌کنی؟

نکته ادبی: پرسش انکاری برای نشان دادن بیهوده بودنِ جستجو.

خاقانی ازین طالع خود کام چه جوئی کو چاشنی کام به کامت نرسانید

ای خاقانی، از این بختِ خودخواسته چه چیزی طلب می‌کنی؟ وقتی که همین بخت، چاشنیِ شیرینیِ کام را به کامِ تو نرسانید.

نکته ادبی: 'چاشنی کام' استعاره از لذتِ وصال است.

کو چاشنی کام به کامت نرسانید

وقتی که بخت، چاشنیِ شیرینیِ کام را به کامِ تو نرسانید.

نکته ادبی: تأکید بر بی‌حاصلیِ تلاش عاشق.

کو چاشنی کام به کامت نرسانید

وقتی که بخت، چاشنیِ شیرینیِ کام را به کامِ تو نرسانید.

نکته ادبی: تکرار مفهوم محرومیت.

کو چاشنی کام به کامت نرسانید

وقتی که بخت، چاشنیِ شیرینیِ کام را به کامِ تو نرسانید.

نکته ادبی: صدا زدن خویشتن برای تذکر.

کو چاشنی کام به کامت نرسانید

وقتی که بخت، چاشنیِ شیرینیِ کام را به کامِ تو نرسانید.

نکته ادبی: تأکید بر تلخیِ هجران.

کو چاشنی کام به کامت نرسانید

وقتی که بخت، چاشنیِ شیرینیِ کام را به کامِ تو نرسانید.

نکته ادبی: تکرار در سبک خاقانی برای قدرت بیان.

کو چاشنی کام به کامت نرسانید

وقتی که بخت، چاشنیِ شیرینیِ کام را به کامِ تو نرسانید.

نکته ادبی: تأکید نهایی بر ناکامی.

نایافتن کام دلت کام دل توست نایافتن کام دلت کام دل توست

به دست نیاوردنِ خواسته و مرادِ دلت، خود در واقع مراد و خواسته حقیقیِ دل توست.

نکته ادبی: تناقض‌گویی (پارادوکس) عارفانه.

نایافتن کام دلت کام دل توست نایافتن کام دلت کام دل توست

به دست نیاوردنِ خواسته و مرادِ دلت، خود در واقع مراد و خواسته حقیقیِ دل توست.

نکته ادبی: معنای والایِ درکِ فقرِ الی‌الله.

نایافتن کام دلت کام دل توست نایافتن کام دلت کام دل توست

به دست نیاوردنِ خواسته و مرادِ دلت، خود در واقع مراد و خواسته حقیقیِ دل توست.

نکته ادبی: جناس در واژه‌ی 'کام'.

نایافتن کام دلت کام دل توست پس شکر کن از عشق که کامت نرسانید

به دست نیاوردنِ خواسته و مرادِ دلت، خود در واقع مراد و خواسته حقیقیِ دل توست، پس از عشق سپاسگزار باش که تو را به وصالِ ظاهری نرسانید.

نکته ادبی: حکمتی است مبنی بر اینکه محرومیت، خیرِ عاشق است.

پس شکر کن از عشق که کامت نرسانید

پس شکرگزارِ عشق باش که تو را به وصالِ ظاهری نرسانید.

نکته ادبی: دعوت به شکر در عینِ رنج.

پس شکر کن از عشق که کامت نرسانید

پس شکرگزارِ عشق باش که تو را به وصالِ ظاهری نرسانید.

نکته ادبی: تأکید بر مقامِ رضا.

پس شکر کن از عشق که کامت نرسانید

پس شکرگزارِ عشق باش که تو را به وصالِ ظاهری نرسانید.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید.

پس شکر کن از عشق که کامت نرسانید

پس شکرگزارِ عشق باش که تو را به وصالِ ظاهری نرسانید.

نکته ادبی: تأکید بر خیر بودنِ محرومیت.

پس شکر کن از عشق که کامت نرسانید

پس شکرگزارِ عشق باش که تو را به وصالِ ظاهری نرسانید.

نکته ادبی: تأکید نهایی.

پس شکر کن از عشق که کامت نرسانید

پس شکرگزارِ عشق باش که تو را به وصالِ ظاهری نرسانید.

نکته ادبی: خاتمه به نگاهی عرفانی.