دیوان اشعار - غزلیات

خاقانی

غزل شمارهٔ ۱۷۷

خاقانی
آباد بر آن شب که شب وصلت ما بود آباد بر آن شب که شب وصلت ما بود
آباد بر آن شب که شب وصلت ما بود آباد بر آن شب که شب وصلت ما بود
آباد بر آن شب که شب وصلت ما بود آباد بر آن شب که شب وصلت ما بود
آباد بر آن شب که شب وصلت ما بود زیرا که نه شب بود که تاریخ بقا بود
زیرا که نه شب بود که تاریخ بقا بود
زیرا که نه شب بود که تاریخ بقا بود
زیرا که نه شب بود که تاریخ بقا بود
زیرا که نه شب بود که تاریخ بقا بود
زیرا که نه شب بود که تاریخ بقا بود
زیرا که نه شب بود که تاریخ بقا بود
بودند بسی سوختگان گرد در او بودند بسی سوختگان گرد در او
بودند بسی سوختگان گرد در او بودند بسی سوختگان گرد در او
بودند بسی سوختگان گرد در او بودند بسی سوختگان گرد در او
بودند بسی سوختگان گرد در او لیکن به سرا پردهٔ او بار مرا بود
لیکن به سرا پردهٔ او بار مرا بود
لیکن به سرا پردهٔ او بار مرا بود
لیکن به سرا پردهٔ او بار مرا بود
لیکن به سرا پردهٔ او بار مرا بود
لیکن به سرا پردهٔ او بار مرا بود
لیکن به سرا پردهٔ او بار مرا بود
من سایه شدم او ز پس چشم رقیبان من سایه شدم او ز پس چشم رقیبان
من سایه شدم او ز پس چشم رقیبان من سایه شدم او ز پس چشم رقیبان
من سایه شدم او ز پس چشم رقیبان من سایه شدم او ز پس چشم رقیبان
من سایه شدم او ز پس چشم رقیبان بر صورت من راست چو خورشید سما بود
بر صورت من راست چو خورشید سما بود
بر صورت من راست چو خورشید سما بود
بر صورت من راست چو خورشید سما بود
بر صورت من راست چو خورشید سما بود
بر صورت من راست چو خورشید سما بود
بر صورت من راست چو خورشید سما بود
بر چشم من آن ماه جهان سوز رقم بود بر چشم من آن ماه جهان سوز رقم بود
بر چشم من آن ماه جهان سوز رقم بود بر چشم من آن ماه جهان سوز رقم بود
بر چشم من آن ماه جهان سوز رقم بود بر چشم من آن ماه جهان سوز رقم بود
بر چشم من آن ماه جهان سوز رقم بود بر عشق وی این آه جهان سوز گوا بود
بر عشق وی این آه جهان سوز گوا بود
بر عشق وی این آه جهان سوز گوا بود
بر عشق وی این آه جهان سوز گوا بود
بر عشق وی این آه جهان سوز گوا بود
بر عشق وی این آه جهان سوز گوا بود
بر عشق وی این آه جهان سوز گوا بود
از وی طلب عهد و ز من لفظ بلی بود از وی طلب عهد و ز من لفظ بلی بود
از وی طلب عهد و ز من لفظ بلی بود از وی طلب عهد و ز من لفظ بلی بود
از وی طلب عهد و ز من لفظ بلی بود از وی طلب عهد و ز من لفظ بلی بود
از وی طلب عهد و ز من لفظ بلی بود از من سخن عذر و ازو عین رضا بود
از من سخن عذر و ازو عین رضا بود
از من سخن عذر و ازو عین رضا بود
از من سخن عذر و ازو عین رضا بود
از من سخن عذر و ازو عین رضا بود
از من سخن عذر و ازو عین رضا بود
از من سخن عذر و ازو عین رضا بود
بیرون ز قضا و ز قدر بود وصالش بیرون ز قضا و ز قدر بود وصالش
بیرون ز قضا و ز قدر بود وصالش بیرون ز قضا و ز قدر بود وصالش
بیرون ز قضا و ز قدر بود وصالش بیرون ز قضا و ز قدر بود وصالش
بیرون ز قضا و ز قدر بود وصالش چه جای قدر بود و چه پروای قضا بود
چه جای قدر بود و چه پروای قضا بود
چه جای قدر بود و چه پروای قضا بود
چه جای قدر بود و چه پروای قضا بود
چه جای قدر بود و چه پروای قضا بود
چه جای قدر بود و چه پروای قضا بود
چه جای قدر بود و چه پروای قضا بود
هر نعت که در وصف مثالش بشنودم هر نعت که در وصف مثالش بشنودم
هر نعت که در وصف مثالش بشنودم هر نعت که در وصف مثالش بشنودم
هر نعت که در وصف مثالش بشنودم هر نعت که در وصف مثالش بشنودم
هر نعت که در وصف مثالش بشنودم با صورت وصلش همه آن وصف خطا بود
با صورت وصلش همه آن وصف خطا بود
با صورت وصلش همه آن وصف خطا بود
با صورت وصلش همه آن وصف خطا بود
با صورت وصلش همه آن وصف خطا بود
با صورت وصلش همه آن وصف خطا بود
با صورت وصلش همه آن وصف خطا بود
من شیفته از شادی و پرسان ز دل خویش من شیفته از شادی و پرسان ز دل خویش
من شیفته از شادی و پرسان ز دل خویش من شیفته از شادی و پرسان ز دل خویش
من شیفته از شادی و پرسان ز دل خویش من شیفته از شادی و پرسان ز دل خویش
من شیفته از شادی و پرسان ز دل خویش کای دل به جهان اینکه مرا بود که را بود
کای دل به جهان اینکه مرا بود که را بود
کای دل به جهان اینکه مرا بود که را بود
کای دل به جهان اینکه مرا بود که را بود
کای دل به جهان اینکه مرا بود که را بود
کای دل به جهان اینکه مرا بود که را بود
کای دل به جهان اینکه مرا بود که را بود
من بودم و او و صفت حال من و او من بودم و او و صفت حال من و او
من بودم و او و صفت حال من و او من بودم و او و صفت حال من و او
من بودم و او و صفت حال من و او من بودم و او و صفت حال من و او
من بودم و او و صفت حال من و او صاحب خبران صبح دم و باد صبا بود
صاحب خبران صبح دم و باد صبا بود
صاحب خبران صبح دم و باد صبا بود
صاحب خبران صبح دم و باد صبا بود
صاحب خبران صبح دم و باد صبا بود
صاحب خبران صبح دم و باد صبا بود
صاحب خبران صبح دم و باد صبا بود
تا لاجرم امروز سمر شد که شب دوش تا لاجرم امروز سمر شد که شب دوش
تا لاجرم امروز سمر شد که شب دوش تا لاجرم امروز سمر شد که شب دوش
تا لاجرم امروز سمر شد که شب دوش تا لاجرم امروز سمر شد که شب دوش
تا لاجرم امروز سمر شد که شب دوش پروانه ای اندر حرم شمع صفا بود
پروانه ای اندر حرم شمع صفا بود
پروانه ای اندر حرم شمع صفا بود
پروانه ای اندر حرم شمع صفا بود
پروانه ای اندر حرم شمع صفا بود
پروانه ای اندر حرم شمع صفا بود
پروانه ای اندر حرم شمع صفا بود
آواز ز عشاق برآمد که فلان شب آواز ز عشاق برآمد که فلان شب
آواز ز عشاق برآمد که فلان شب آواز ز عشاق برآمد که فلان شب
آواز ز عشاق برآمد که فلان شب آواز ز عشاق برآمد که فلان شب
آواز ز عشاق برآمد که فلان شب معراج دگر نوبت خاقانی ما بود
معراج دگر نوبت خاقانی ما بود
معراج دگر نوبت خاقانی ما بود
معراج دگر نوبت خاقانی ما بود
معراج دگر نوبت خاقانی ما بود
معراج دگر نوبت خاقانی ما بود
معراج دگر نوبت خاقانی ما بود

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

آباد بر آن شب که شب وصلت ما بود آباد بر آن شب که شب وصلت ما بود

گرامی و پربرکت باد آن شبی که در آن به وصالِ تو رسیدم؛ چرا که آن لحظه، یک شبِ معمولی نبود، بلکه تاریخِ تولدِ زندگیِ حقیقی و ابدیِ من بود.

نکته ادبی: ترکیب «تاریخ بقا» اضافه تشبیهی است که بر ماندگاری و ارزشِ حیاتیِ آن شب دلالت دارد.

آباد بر آن شب که شب وصلت ما بود آباد بر آن شب که شب وصلت ما بود

آباد باد آن شبی که در آن به وصالِ تو رسیدم، چرا که آن شب دیگر یک شبِ معمولی نبود، بلکه سرآغازِ زندگیِ جاویدان و هستیِ حقیقی من بود.

نکته ادبی: آباد باد: دعایی برای جاودانگیِ آن لحظه خاص. تاریخ بقا: استعاره از لحظه پیوند با حقیقت یا ذاتِ مطلق.

آباد بر آن شب که شب وصلت ما بود آباد بر آن شب که شب وصلت ما بود

عاشقان و سوختگانِ بسیاری گردِ خانه یا درگاهِ تو حلقه زده بودند، اما تنها من بودم که اجازه یافتم به خلوت‌خانه و سرایِ خاصِ تو راه یابم.

نکته ادبی: سراپرده: پرده‌ای که خلوتگاهِ بزرگان را می‌پوشاند؛ در اینجا کنایه از حریمِ امنِ وصال.

آباد بر آن شب که شب وصلت ما بود آباد بر آن شب که شب وصلت ما بود

من برای آنکه از چشمِ رقیبان پنهان بمانم، همچون سایه‌ای گشتم و او در برابرِ دیدگانم، مانند خورشیدِ آسمان درخشان و بلندمرتبه جلوه‌گر بود.

نکته ادبی: استفاده از تقابل «سایه» و «خورشید» برای نشان دادنِ فاصله وجودی میان عاشق و معشوق.

آباد بر آن شب که شب وصلت ما بود زیرا که نه شب بود که تاریخ بقا بود

آن معشوق که همچون ماهی جهان‌سوز بود، در دیدگانم نقش بسته بود و آهِ سوزانِ من که از عشقِ او برمی‌آمد، گواهی بر این دلبستگیِ عمیق بود.

نکته ادبی: ماه جهان‌سوز: استعاره از معشوقی که زیبایی‌اش عالم‌گیر و ویرانگر است. رقم بودن: نقش بستن.

زیرا که نه شب بود که تاریخ بقا بود

او از من پیمانِ وفاداری خواست و من با کلمه «بِلی» پاسخ دادم؛ از من پوزش و عذرخواهیِ عاشقانه بود و از او عینِ خشنودی و رضایت.

نکته ادبی: بِلی: تلمیح به پیمانِ ازلیِ الست که ارواح با خداوند بستند.

آباد بر آن شب که شب وصلت ما بود آباد بر آن شب که شب وصلت ما بود

خجسته باد یاد آن شبی که شبِ وصال و رسیدن من به معشوق بود.

نکته ادبی: آباد در اینجا در مقام دعا به معنای زنده و خجسته و پایدار باد به کار رفته است.

آباد بر آن شب که شب وصلت ما بود آباد بر آن شب که شب وصلت ما بود

خجسته باد یاد آن شبی که شبِ وصال و رسیدن من به معشوق بود.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر اهمیت خاطره است.

آباد بر آن شب که شب وصلت ما بود آباد بر آن شب که شب وصلت ما بود

خجسته باد یاد آن شبی که شبِ وصال و رسیدن من به معشوق بود.

نکته ادبی: آباد صفت فاعلی یا دعایی است که بر بقای خاطره دلالت دارد.

آباد بر آن شب که شب وصلت ما بود زیرا که نه شب بود که تاریخ بقا بود

خجسته باد آن شبِ وصال، زیرا آن شب فقط یک شبِ معمولی نبود، بلکه مبدأ و آغازِ زندگیِ جاویدان من بود.

نکته ادبی: تاریخ بقا اضافه تشبیهی است؛ یعنی آن شب، تاریخ و شناسنامه‌ی زندگی ابدی من شد.

زیرا که نه شب بود که تاریخ بقا بود

آن شب از آن جهت که شبِ وصل بود، فراتر از زمان حرکت کرد و به مرزِ ابدیت رسید.

نکته ادبی: نفی شب بودن در اینجا به معنای اثباتِ والایی و تفاوت ماهوی آن لحظه است.

زیرا که نه شب بود که تاریخ بقا بود

آن شب، واقعه‌ای فراتر از طلوع و غروب خورشید، یعنی تاریخِ حیاتِ حقیقی من بود.

نکته ادبی: تضاد میان مفهوم شب (تاریکی/فنا) و بقا (روشنی/ابدیت).

زیرا که نه شب بود که تاریخ بقا بود

آن لحظه، حقیقتی بود که در زمان نگنجید و به عمقِ هستیِ من پیوند خورد.

نکته ادبی: استعاره از تاریخ بقا.

زیرا که نه شب بود که تاریخ بقا بود

آن شب، سرآغازِ یک زندگی نو و پایدار بود که تا ابد در ذهن من ماندگار شد.

نکته ادبی: تعبیر تاریخ بقا در اینجا به معنای ثبتِ جاودانگی است.

زیرا که نه شب بود که تاریخ بقا بود

شبِ وصال، شب نبود بلکه چراغِ هدایت و حیاتِ همیشگی بود.

نکته ادبی: ساختار نحوی: نه... که... (نفی و اثبات).

زیرا که نه شب بود که تاریخ بقا بود

زمانِ وصال، از دایره‌ی روزگار خارج شد و به حیاتِ ابدی پیوست.

نکته ادبی: بقا در اصطلاح عرفانی به معنای حیاتِ پس از فناست.

بودند بسی سوختگان گرد در او بودند بسی سوختگان گرد در او

عاشقان و سوختگان بسیاری در اطرافِ درگاهِ معشوق گرد آمده و بی‌تاب بودند.

نکته ادبی: سوختگان به معنای عاشقانِ پرشور و بی‌قرار است.

بودند بسی سوختگان گرد در او بودند بسی سوختگان گرد در او

بسیاری از عاشقانِ پرشور در انتظارِ دیدار، گردِ خانه‌ی معشوق جمع بودند.

نکته ادبی: گردِ درِ او بودن کنایه از طواف و استغاثه است.

بودند بسی سوختگان گرد در او بودند بسی سوختگان گرد در او

خیل عظیمی از مشتاقان درِ خانه‌ی او را گرفته بودند.

نکته ادبی: تکرار نشان‌دهنده‌ی کثرتِ مدعیانِ عشق است.

بودند بسی سوختگان گرد در او لیکن به سرا پردهٔ او بار مرا بود

هرچند بسیاری گردِ او بودند، اما تنها من بودم که اجازه یافتم به خلوتگاه و سراپرده‌ی او وارد شوم.

نکته ادبی: سراپرده به معنای خیمه و حریم خصوصی و خاصِ معشوق است.

لیکن به سرا پردهٔ او بار مرا بود

من بودم که بر حریمِ امنِ او بار یافتم و به خلوتِ خصوصی‌اش راه پیدا کردم.

نکته ادبی: بارِ مرا بود یعنی اجازه ورود و تشرف به من داده شد.

لیکن به سرا پردهٔ او بار مرا بود

تنها من بودم که به حریمِ او راه یافتم و از میان جمع برگزیده شدم.

نکته ادبی: اصطلاح بار یافتن در دربار و مجالس عالی کاربرد دارد.

لیکن به سرا پردهٔ او بار مرا بود

هرچند سوختگان بسیار بودند، اما توفیقِ دیدارِ خصوصی نصیبِ من شد.

نکته ادبی: تضاد میان کثرت سوختگان و وحدتِ برگزیدگان.

لیکن به سرا پردهٔ او بار مرا بود

این من بودم که به خلوتگاهِ او بارِ عام یافتم.

نکته ادبی: سراپرده نماد خلوتِ قلبی معشوق است.

لیکن به سرا پردهٔ او بار مرا بود

در میانِ آن همه عاشق، من بودم که به خلوتگاهِ او راه یافتم.

نکته ادبی: تاکید بر انحصارِ وصال.

لیکن به سرا پردهٔ او بار مرا بود

سهمِ من ورود به سراپرده‌ی او بود، در حالی که دیگران در بیرون ماندند.

نکته ادبی: سراپرده در اینجا نمادِ اوجِ صمیمیت است.

من سایه شدم او ز پس چشم رقیبان من سایه شدم او ز پس چشم رقیبان

من در برابرِ چشمِ رقیبان، آن‌چنان محو و کوچک شدم که گویی سایه‌ای بیش نبودم.

نکته ادبی: سایه شدن کنایه از فروتنی و محو شدن در برابر محبوب است.

من سایه شدم او ز پس چشم رقیبان من سایه شدم او ز پس چشم رقیبان

برای آنکه رقیبان مرا نبینند، خودم را پنهان کردم و سایه‌وار رفتار کردم.

نکته ادبی: رقیب به معنای مدعی و مانعِ وصال است.

من سایه شدم او ز پس چشم رقیبان من سایه شدم او ز پس چشم رقیبان

من در نظرِ رقیبان چنان ناچیز و بی‌رنگ شدم که گویی سایه بودم.

نکته ادبی: استعاره از فنای عاشق.

من سایه شدم او ز پس چشم رقیبان بر صورت من راست چو خورشید سما بود

در حالی که من در سایه پنهان بودم، او در برابرِ چشمانِ من، همانندِ خورشیدِ آسمان تابناک و آشکار بود.

نکته ادبی: تشبیه معشوق به خورشید نشان از جلال و درخشش اوست.

بر صورت من راست چو خورشید سما بود

چهره‌ی او برای من، مانند خورشیدی بود که در آسمان می‌درخشد.

نکته ادبی: استعاره از کمالِ جمال.

بر صورت من راست چو خورشید سما بود

او در برابرِ من، همچون خورشید در آسمان جلوه‌گری می‌کرد.

نکته ادبی: استعاره و تشبیه برای بیانِ عظمتِ محبوب.

بر صورت من راست چو خورشید سما بود

تصویرِ او در برابرِ من، روشن و تابنده همچون خورشید بود.

نکته ادبی: راست به معنای مستقیم و آشکار است.

بر صورت من راست چو خورشید سما بود

او چون خورشید، بلندمرتبه و پرنور در برابر من ظاهر شد.

نکته ادبی: سما نماد بلندی و تقدس است.

بر صورت من راست چو خورشید سما بود

چهره‌ی او در نگاهِ من، به تابناکی خورشید بود.

نکته ادبی: تشبیه بلیغ.

بر صورت من راست چو خورشید سما بود

او در آسمانِ دلِ من، همچون خورشید می‌درخشید.

نکته ادبی: استعاره از نورانیت.

بر چشم من آن ماه جهان سوز رقم بود بر چشم من آن ماه جهان سوز رقم بود

آن معشوقِ زیبا که جان را می‌سوزاند، در دیدگانِ من حک شده بود و حضوری قطعی داشت.

نکته ادبی: ماه جهان‌سوز استعاره از معشوقی است که جان عاشق را تسخیر می‌کند.

بر چشم من آن ماه جهان سوز رقم بود بر چشم من آن ماه جهان سوز رقم بود

آن زیباییِ عالم‌سوز در چشمانِ من ثبت شده بود.

نکته ادبی: رقم بود یعنی نقش بسته و ثبت شده بود.

بر چشم من آن ماه جهان سوز رقم بود بر چشم من آن ماه جهان سوز رقم بود

تصویر آن ماهِ دلربا بر چشمانِ من نقش بست.

نکته ادبی: تشبیه ماه به معشوق.

بر چشم من آن ماه جهان سوز رقم بود بر عشق وی این آه جهان سوز گوا بود

همان‌طور که تصویرش بر چشمم بود، آهِ سوزانِ من از عشقِ او، گواهِ صادقی بر شدتِ این علاقه است.

نکته ادبی: آه جهان‌سوز نمادِ درد و سوزِ درونی عاشق است.

بر عشق وی این آه جهان سوز گوا بود

آه و ناله‌ی سوزناکِ من، گواه و نشانه‌ای بر عشقِ عمیق من به اوست.

نکته ادبی: استعاره از سوزِ عشق.

بر عشق وی این آه جهان سوز گوا بود

این آهِ پر از سوز، شاهدی بر عشقِ من به اوست.

نکته ادبی: گوا بود در معنای شهادت دادن است.

بر عشق وی این آه جهان سوز گوا بود

عشقِ او را می‌توان در آهِ من جستجو کرد.

نکته ادبی: تجسمِ عشق در ناله.

بر عشق وی این آه جهان سوز گوا بود

ناله‌های من گواه بر سوزِ درونیِ من در عشقِ اوست.

نکته ادبی: جهان‌سوز صفت برای آه به معنای سوزاننده و تاثیرگذار است.

بر عشق وی این آه جهان سوز گوا بود

عشقِ او چنان است که آهِ مرا به گواهی طلب می‌کند.

نکته ادبی: توازن صوتی میان ماه و آه.

بر عشق وی این آه جهان سوز گوا بود

آهِ من، شهادتی بر صدقِ عشقِ اوست.

نکته ادبی: استعاره از حقیقتِ عشق.

از وی طلب عهد و ز من لفظ بلی بود از وی طلب عهد و ز من لفظ بلی بود

از جانبِ او طلبِ عهد و وفاداری بود و از جانبِ من، گفتنِ کلمه‌ی «بلی» به نشانه‌ی پذیرشِ این عشق.

نکته ادبی: اشاره به عالمِ الست و پیمانِ ازلی (بلی).

از وی طلب عهد و ز من لفظ بلی بود از وی طلب عهد و ز من لفظ بلی بود

او عهد و وفا خواست و من با جان و دل پذیرفتم.

نکته ادبی: لفظ بلی اشاره به آیه الست بربکم دارد.

از وی طلب عهد و ز من لفظ بلی بود از وی طلب عهد و ز من لفظ بلی بود

پیمانِ عشق میانِ ما بسته شد؛ او عهد خواست و من تایید کردم.

نکته ادبی: طلبِ عهد نشانه قدرت و معشوقی است.

از وی طلب عهد و ز من لفظ بلی بود از من سخن عذر و ازو عین رضا بود

از سوی من سخنانِ عذرخواهانه و التماس‌گونه بود و از سوی او، رضایتِ کامل و نگاهِ پرمهر.

نکته ادبی: عین رضا به معنای عینِ رضایت و خشنودیِ محض است.

از من سخن عذر و ازو عین رضا بود

من با عذر و نیاز سخن گفتم و او با کمالِ رضایت پاسخ داد.

نکته ادبی: سخن عذر نشانه فروتنی عاشق است.

از من سخن عذر و ازو عین رضا بود

پاسخِ عذرهای من، رضایتِ خالصِ او بود.

نکته ادبی: عینِ رضا یعنی خودِ رضایت و کمالِ آن.

از من سخن عذر و ازو عین رضا بود

من با شرمندگی عذر خواستم و او با مهربانی رضایت داد.

نکته ادبی: تقابل میان نیازِ عاشق و نازِ معشوق.

از من سخن عذر و ازو عین رضا بود

عذرهای من در برابرِ رضایتِ کاملِ او ناچیز بود.

نکته ادبی: موازنه میان سخن عذر و عین رضا.

از من سخن عذر و ازو عین رضا بود

پذیرشِ عذرِ من از جانبِ او، نشانه‌ی رضایتِ قلبی‌اش بود.

نکته ادبی: اشاره به لطفِ بی‌دریغِ معشوق.

از من سخن عذر و ازو عین رضا بود

من پوزش طلبیدم و او جز رضایت و خشنودی چیزی نشان نداد.

نکته ادبی: پایان‌بندی با کلمه‌ی کلیدی رضا.

بیرون ز قضا و ز قدر بود وصالش بیرون ز قضا و ز قدر بود وصالش

وصال آن محبوب چنان متعالی و ورای درک بود که گویی از دایره‌ی قضا و قدرِ الهی فراتر رفته بود و در آن لحظه، سرنوشتِ مقدر و تقدیرِ نوشته‌شده رنگ باخت.

نکته ادبی: قضا و قدر: اصطلاحاتی کلامی و فلسفی که به تقدیر الهی اشاره دارد. اینجا به معنای فرازمینی بودنِ این پیوند است.

بیرون ز قضا و ز قدر بود وصالش بیرون ز قضا و ز قدر بود وصالش

وصال آن محبوب چنان متعالی و ورای درک بود که گویی از دایره‌ی قضا و قدرِ الهی فراتر رفته بود و در آن لحظه، سرنوشتِ مقدر و تقدیرِ نوشته‌شده رنگ باخت.

نکته ادبی: قضا و قدر: اصطلاحاتی کلامی و فلسفی که به تقدیر الهی اشاره دارد. اینجا به معنای فرازمینی بودنِ این پیوند است.

بیرون ز قضا و ز قدر بود وصالش بیرون ز قضا و ز قدر بود وصالش

وصال آن محبوب چنان متعالی و ورای درک بود که گویی از دایره‌ی قضا و قدرِ الهی فراتر رفته بود و در آن لحظه، سرنوشتِ مقدر و تقدیرِ نوشته‌شده رنگ باخت.

نکته ادبی: قضا و قدر: اصطلاحاتی کلامی و فلسفی که به تقدیر الهی اشاره دارد. اینجا به معنای فرازمینی بودنِ این پیوند است.

بیرون ز قضا و ز قدر بود وصالش چه جای قدر بود و چه پروای قضا بود

در آن ساحتِ والا، نه جایگاهی برای قضا و قدر بود و نه دلیلی برای ترس یا توجه به آن؛ گویی همه قوانین عالم برای عاشق بی‌اهمیت شده بود.

نکته ادبی: پروای قضا: به معنای توجه کردن و ترسیدن از قضا و قدر است.

چه جای قدر بود و چه پروای قضا بود

در آن ساحتِ والا، نه جایگاهی برای قضا و قدر بود و نه دلیلی برای ترس یا توجه به آن؛ گویی همه قوانین عالم برای عاشق بی‌اهمیت شده بود.

نکته ادبی: پروای قضا: به معنای توجه کردن و ترسیدن از قضا و قدر است.

چه جای قدر بود و چه پروای قضا بود

در آن ساحتِ والا، نه جایگاهی برای قضا و قدر بود و نه دلیلی برای ترس یا توجه به آن؛ گویی همه قوانین عالم برای عاشق بی‌اهمیت شده بود.

نکته ادبی: پروای قضا: به معنای توجه کردن و ترسیدن از قضا و قدر است.

چه جای قدر بود و چه پروای قضا بود

در آن ساحتِ والا، نه جایگاهی برای قضا و قدر بود و نه دلیلی برای ترس یا توجه به آن؛ گویی همه قوانین عالم برای عاشق بی‌اهمیت شده بود.

نکته ادبی: پروای قضا: به معنای توجه کردن و ترسیدن از قضا و قدر است.

چه جای قدر بود و چه پروای قضا بود

در آن ساحتِ والا، نه جایگاهی برای قضا و قدر بود و نه دلیلی برای ترس یا توجه به آن؛ گویی همه قوانین عالم برای عاشق بی‌اهمیت شده بود.

نکته ادبی: پروای قضا: به معنای توجه کردن و ترسیدن از قضا و قدر است.

چه جای قدر بود و چه پروای قضا بود

در آن ساحتِ والا، نه جایگاهی برای قضا و قدر بود و نه دلیلی برای ترس یا توجه به آن؛ گویی همه قوانین عالم برای عاشق بی‌اهمیت شده بود.

نکته ادبی: پروای قضا: به معنای توجه کردن و ترسیدن از قضا و قدر است.

چه جای قدر بود و چه پروای قضا بود

در آن ساحتِ والا، نه جایگاهی برای قضا و قدر بود و نه دلیلی برای ترس یا توجه به آن؛ گویی همه قوانین عالم برای عاشق بی‌اهمیت شده بود.

نکته ادبی: پروای قضا: به معنای توجه کردن و ترسیدن از قضا و قدر است.

هر نعت که در وصف مثالش بشنودم هر نعت که در وصف مثالش بشنودم

هر مدح و وصفی که پیش از دیدار از زیبایی او شنیده بودم، در برابر حقیقتِ حضورش رنگ باخت.

نکته ادبی: نعت: به معنای ستایش و توصیف است.

هر نعت که در وصف مثالش بشنودم هر نعت که در وصف مثالش بشنودم

هر مدح و وصفی که پیش از دیدار از زیبایی او شنیده بودم، در برابر حقیقتِ حضورش رنگ باخت.

نکته ادبی: نعت: به معنای ستایش و توصیف است.

هر نعت که در وصف مثالش بشنودم هر نعت که در وصف مثالش بشنودم

هر مدح و وصفی که پیش از دیدار از زیبایی او شنیده بودم، در برابر حقیقتِ حضورش رنگ باخت.

نکته ادبی: نعت: به معنای ستایش و توصیف است.

هر نعت که در وصف مثالش بشنودم با صورت وصلش همه آن وصف خطا بود

هنگامی که حقیقتِ وصلِ او را دیدم، دریافتم که تمام آن شنیده‌ها و توصیفاتِ پیشین، ناقص و نادرست بوده است.

نکته ادبی: خطا: به معنای اشتباه و ناقص است.

با صورت وصلش همه آن وصف خطا بود

هنگامی که حقیقتِ وصلِ او را دیدم، دریافتم که تمام آن شنیده‌ها و توصیفاتِ پیشین، ناقص و نادرست بوده است.

نکته ادبی: خطا: به معنای اشتباه و ناقص است.

با صورت وصلش همه آن وصف خطا بود

هنگامی که حقیقتِ وصلِ او را دیدم، دریافتم که تمام آن شنیده‌ها و توصیفاتِ پیشین، ناقص و نادرست بوده است.

نکته ادبی: خطا: به معنای اشتباه و ناقص است.

با صورت وصلش همه آن وصف خطا بود

هنگامی که حقیقتِ وصلِ او را دیدم، دریافتم که تمام آن شنیده‌ها و توصیفاتِ پیشین، ناقص و نادرست بوده است.

نکته ادبی: خطا: به معنای اشتباه و ناقص است.

با صورت وصلش همه آن وصف خطا بود

هنگامی که حقیقتِ وصلِ او را دیدم، دریافتم که تمام آن شنیده‌ها و توصیفاتِ پیشین، ناقص و نادرست بوده است.

نکته ادبی: خطا: به معنای اشتباه و ناقص است.

با صورت وصلش همه آن وصف خطا بود

هنگامی که حقیقتِ وصلِ او را دیدم، دریافتم که تمام آن شنیده‌ها و توصیفاتِ پیشین، ناقص و نادرست بوده است.

نکته ادبی: خطا: به معنای اشتباه و ناقص است.

با صورت وصلش همه آن وصف خطا بود

هنگامی که حقیقتِ وصلِ او را دیدم، دریافتم که تمام آن شنیده‌ها و توصیفاتِ پیشین، ناقص و نادرست بوده است.

نکته ادبی: خطا: به معنای اشتباه و ناقص است.

من شیفته از شادی و پرسان ز دل خویش من شیفته از شادی و پرسان ز دل خویش

من که از شدت شادی بی‌‌خود شده بودم، با حیرت از دلِ خود می‌پرسیدم.

نکته ادبی: شیفته: به معنای عاشق، شیدا و حیران است.

من شیفته از شادی و پرسان ز دل خویش من شیفته از شادی و پرسان ز دل خویش

من که از شدت شادی بی‌‌خود شده بودم، با حیرت از دلِ خود می‌پرسیدم.

نکته ادبی: شیفته: به معنای عاشق، شیدا و حیران است.

من شیفته از شادی و پرسان ز دل خویش من شیفته از شادی و پرسان ز دل خویش

من که از شدت شادی بی‌‌خود شده بودم، با حیرت از دلِ خود می‌پرسیدم.

نکته ادبی: شیفته: به معنای عاشق، شیدا و حیران است.

من شیفته از شادی و پرسان ز دل خویش کای دل به جهان اینکه مرا بود که را بود

از دلم می‌پرسیدم که این کسی که در این عالم با من هم‌نشین و هم‌نفس شد، کیست؟

نکته ادبی: مرا بود: به معنای این است که با من همراه بود یا به من تعلق داشت.

کای دل به جهان اینکه مرا بود که را بود

از دلم می‌پرسیدم که این کسی که در این عالم با من هم‌نشین و هم‌نفس شد، کیست؟

نکته ادبی: مرا بود: به معنای این است که با من همراه بود یا به من تعلق داشت.

کای دل به جهان اینکه مرا بود که را بود

از دلم می‌پرسیدم که این کسی که در این عالم با من هم‌نشین و هم‌نفس شد، کیست؟

نکته ادبی: مرا بود: به معنای این است که با من همراه بود یا به من تعلق داشت.

کای دل به جهان اینکه مرا بود که را بود

از دلم می‌پرسیدم که این کسی که در این عالم با من هم‌نشین و هم‌نفس شد، کیست؟

نکته ادبی: مرا بود: به معنای این است که با من همراه بود یا به من تعلق داشت.

کای دل به جهان اینکه مرا بود که را بود

از دلم می‌پرسیدم که این کسی که در این عالم با من هم‌نشین و هم‌نفس شد، کیست؟

نکته ادبی: مرا بود: به معنای این است که با من همراه بود یا به من تعلق داشت.

کای دل به جهان اینکه مرا بود که را بود

از دلم می‌پرسیدم که این کسی که در این عالم با من هم‌نشین و هم‌نفس شد، کیست؟

نکته ادبی: مرا بود: به معنای این است که با من همراه بود یا به من تعلق داشت.

کای دل به جهان اینکه مرا بود که را بود

از دلم می‌پرسیدم که این کسی که در این عالم با من هم‌نشین و هم‌نفس شد، کیست؟

نکته ادبی: مرا بود: به معنای این است که با من همراه بود یا به من تعلق داشت.

من بودم و او و صفت حال من و او من بودم و او و صفت حال من و او

در آن لحظه، تنها من بودم و او، و توصیفِ حالِ ما دو تن.

نکته ادبی: صفت حال: به معنای توصیفِ وضعیت و چگونگیِ احوالِ دو عاشق است.

من بودم و او و صفت حال من و او من بودم و او و صفت حال من و او

در آن لحظه، تنها من بودم و او، و توصیفِ حالِ ما دو تن.

نکته ادبی: صفت حال: به معنای توصیفِ وضعیت و چگونگیِ احوالِ دو عاشق است.

من بودم و او و صفت حال من و او من بودم و او و صفت حال من و او

در آن لحظه، تنها من بودم و او، و توصیفِ حالِ ما دو تن.

نکته ادبی: صفت حال: به معنای توصیفِ وضعیت و چگونگیِ احوالِ دو عاشق است.

من بودم و او و صفت حال من و او صاحب خبران صبح دم و باد صبا بود

تنها شاهدانِ این راز، نسیمِ صبح‌دم و بادِ صبا بودند که بر احوال ما آگاه شدند.

نکته ادبی: صاحب خبران: به معنای آگاهان و گواهانِ یک واقعه است.

صاحب خبران صبح دم و باد صبا بود

تنها شاهدانِ این راز، نسیمِ صبح‌دم و بادِ صبا بودند که بر احوال ما آگاه شدند.

نکته ادبی: صاحب خبران: به معنای آگاهان و گواهانِ یک واقعه است.

صاحب خبران صبح دم و باد صبا بود

تنها شاهدانِ این راز، نسیمِ صبح‌دم و بادِ صبا بودند که بر احوال ما آگاه شدند.

نکته ادبی: صاحب خبران: به معنای آگاهان و گواهانِ یک واقعه است.

صاحب خبران صبح دم و باد صبا بود

تنها شاهدانِ این راز، نسیمِ صبح‌دم و بادِ صبا بودند که بر احوال ما آگاه شدند.

نکته ادبی: صاحب خبران: به معنای آگاهان و گواهانِ یک واقعه است.

صاحب خبران صبح دم و باد صبا بود

تنها شاهدانِ این راز، نسیمِ صبح‌دم و بادِ صبا بودند که بر احوال ما آگاه شدند.

نکته ادبی: صاحب خبران: به معنای آگاهان و گواهانِ یک واقعه است.

صاحب خبران صبح دم و باد صبا بود

تنها شاهدانِ این راز، نسیمِ صبح‌دم و بادِ صبا بودند که بر احوال ما آگاه شدند.

نکته ادبی: صاحب خبران: به معنای آگاهان و گواهانِ یک واقعه است.

صاحب خبران صبح دم و باد صبا بود

تنها شاهدانِ این راز، نسیمِ صبح‌دم و بادِ صبا بودند که بر احوال ما آگاه شدند.

نکته ادبی: صاحب خبران: به معنای آگاهان و گواهانِ یک واقعه است.

تا لاجرم امروز سمر شد که شب دوش تا لاجرم امروز سمر شد که شب دوش

به ناچار این قصه در میان مردم پیچید که شبِ گذشته، اتفاقی میان ما افتاد.

نکته ادبی: سمر: به معنای داستان و نقلِ مجالس است. لاجرم: به معنای ناچار و قطعاً.

تا لاجرم امروز سمر شد که شب دوش تا لاجرم امروز سمر شد که شب دوش

به ناچار این قصه در میان مردم پیچید که شبِ گذشته، اتفاقی میان ما افتاد.

نکته ادبی: سمر: به معنای داستان و نقلِ مجالس است. لاجرم: به معنای ناچار و قطعاً.

تا لاجرم امروز سمر شد که شب دوش تا لاجرم امروز سمر شد که شب دوش

به ناچار این قصه در میان مردم پیچید که شبِ گذشته، اتفاقی میان ما افتاد.

نکته ادبی: سمر: به معنای داستان و نقلِ مجالس است. لاجرم: به معنای ناچار و قطعاً.

تا لاجرم امروز سمر شد که شب دوش پروانه ای اندر حرم شمع صفا بود

داستان این بود که عاشق (پروانه) در حریم و محفلِ جانان (شمع) حضور یافته بود.

نکته ادبی: پروانه و شمع: نماد همیشگیِ عاشقِ سوخته‌جان و معشوقِ نورانی است.

پروانه ای اندر حرم شمع صفا بود

داستان این بود که عاشق (پروانه) در حریم و محفلِ جانان (شمع) حضور یافته بود.

نکته ادبی: پروانه و شمع: نماد همیشگیِ عاشقِ سوخته‌جان و معشوقِ نورانی است.

پروانه ای اندر حرم شمع صفا بود

داستان این بود که عاشق (پروانه) در حریم و محفلِ جانان (شمع) حضور یافته بود.

نکته ادبی: پروانه و شمع: نماد همیشگیِ عاشقِ سوخته‌جان و معشوقِ نورانی است.

پروانه ای اندر حرم شمع صفا بود

داستان این بود که عاشق (پروانه) در حریم و محفلِ جانان (شمع) حضور یافته بود.

نکته ادبی: پروانه و شمع: نماد همیشگیِ عاشقِ سوخته‌جان و معشوقِ نورانی است.

پروانه ای اندر حرم شمع صفا بود

داستان این بود که عاشق (پروانه) در حریم و محفلِ جانان (شمع) حضور یافته بود.

نکته ادبی: پروانه و شمع: نماد همیشگیِ عاشقِ سوخته‌جان و معشوقِ نورانی است.

پروانه ای اندر حرم شمع صفا بود

داستان این بود که عاشق (پروانه) در حریم و محفلِ جانان (شمع) حضور یافته بود.

نکته ادبی: پروانه و شمع: نماد همیشگیِ عاشقِ سوخته‌جان و معشوقِ نورانی است.

پروانه ای اندر حرم شمع صفا بود

داستان این بود که عاشق (پروانه) در حریم و محفلِ جانان (شمع) حضور یافته بود.

نکته ادبی: پروانه و شمع: نماد همیشگیِ عاشقِ سوخته‌جان و معشوقِ نورانی است.

آواز ز عشاق برآمد که فلان شب آواز ز عشاق برآمد که فلان شب

از سوی دلباختگان و رهروان طریق عشق، آوازی برخاست که در آن شبِ پررمز و راز، واقعه‌ای بزرگ رخ خواهد داد.

نکته ادبی: فلان شب اشاره به ابهامِ عامدانه و تأکید بر خاص بودنِ آن لحظه دارد.

آواز ز عشاق برآمد که فلان شب آواز ز عشاق برآمد که فلان شب

از سوی دلباختگان و رهروان طریق عشق، آوازی برخاست که در آن شبِ پررمز و راز، واقعه‌ای بزرگ رخ خواهد داد.

نکته ادبی: آواز برآمدن کنایه از شایع شدن خبری در میان گروهی خاص است.

آواز ز عشاق برآمد که فلان شب آواز ز عشاق برآمد که فلان شب

از سوی دلباختگان و رهروان طریق عشق، آوازی برخاست که در آن شبِ پررمز و راز، واقعه‌ای بزرگ رخ خواهد داد.

نکته ادبی: عشاق به معنای سالکانِ راه حقیقت است که از تعلقات دنیا رسته اند.

آواز ز عشاق برآمد که فلان شب معراج دگر نوبت خاقانی ما بود

از جانب عاشقان ندایی آمد که در آن شبِ خاص، نوبتِ رسیدنِ خاقانی به عروج و کمالی دیگر فرا رسیده است.

نکته ادبی: در اینجا دو واقعه (آوازِ عاشقان و معراجِ شاعر) در یک تقارن زمانی قرار گرفته‌اند.

معراج دگر نوبت خاقانی ما بود

این بار نوبتِ آن بود که خاقانی، شاعرِ ما، به معراج و مرتبه‌ای از کمالِ معنوی دست یابد.

نکته ادبی: معراج در اینجا استعاره‌ای است برای رسیدن به اوجِ خلاقیت هنری یا شهودِ قلبی.

معراج دگر نوبت خاقانی ما بود

این بار نوبتِ آن بود که خاقانی، شاعرِ ما، به معراج و مرتبه‌ای از کمالِ معنوی دست یابد.

نکته ادبی: واژه معراج از ریشه عُروج به معنای بالا رفتن و صعود است.

معراج دگر نوبت خاقانی ما بود

این بار نوبتِ آن بود که خاقانی، شاعرِ ما، به معراج و مرتبه‌ای از کمالِ معنوی دست یابد.

نکته ادبی: نوبت داشتن به معنای فرا رسیدنِ زمانِ بهره‌مندی از فیض است.

معراج دگر نوبت خاقانی ما بود

این بار نوبتِ آن بود که خاقانی، شاعرِ ما، به معراج و مرتبه‌ای از کمالِ معنوی دست یابد.

نکته ادبی: استفاده از ضمیر «ما» نشان‌دهنده تعلق خاطر به شاعر و افتخار به مقام اوست.

معراج دگر نوبت خاقانی ما بود

این بار نوبتِ آن بود که خاقانی، شاعرِ ما، به معراج و مرتبه‌ای از کمالِ معنوی دست یابد.

نکته ادبی: تکرارِ معراج نشان از استمرار یا تازگیِ این تجربه در دیدگاه شاعر دارد.

معراج دگر نوبت خاقانی ما بود

این بار نوبتِ آن بود که خاقانی، شاعرِ ما، به معراج و مرتبه‌ای از کمالِ معنوی دست یابد.

نکته ادبی: ترکیبِ «معراجِ دگر» نشان می‌دهد که شاعر پیش از این نیز چنین تجربه‌ای داشته اما این یکی، تجربه‌ای نو و تازه است.