دیوان اشعار - غزلیات

خاقانی

غزل شمارهٔ ۱۷۲

خاقانی
این عشق آتشینم دود از جهان برآرد این عشق آتشینم دود از جهان برآرد
این عشق آتشینم دود از جهان برآرد این عشق آتشینم دود از جهان برآرد
این عشق آتشینم دود از جهان برآرد این عشق آتشینم دود از جهان برآرد
این عشق آتشینم دود از جهان برآرد وین زلف عنبرینت آتش ز جان برآرد
وین زلف عنبرینت آتش ز جان برآرد
وین زلف عنبرینت آتش ز جان برآرد
وین زلف عنبرینت آتش ز جان برآرد
وین زلف عنبرینت آتش ز جان برآرد
وین زلف عنبرینت آتش ز جان برآرد
وین زلف عنبرینت آتش ز جان برآرد
هر بامداد خورشید از رشک خاک پایت هر بامداد خورشید از رشک خاک پایت
هر بامداد خورشید از رشک خاک پایت هر بامداد خورشید از رشک خاک پایت
هر بامداد خورشید از رشک خاک پایت هر بامداد خورشید از رشک خاک پایت
هر بامداد خورشید از رشک خاک پایت واخجلتا سرایان سر ز آسمان برآرد
واخجلتا سرایان سر ز آسمان برآرد
واخجلتا سرایان سر ز آسمان برآرد
واخجلتا سرایان سر ز آسمان برآرد
واخجلتا سرایان سر ز آسمان برآرد
واخجلتا سرایان سر ز آسمان برآرد
واخجلتا سرایان سر ز آسمان برآرد
یارب چه عشق داری کازرم کس ندارد یارب چه عشق داری کازرم کس ندارد
یارب چه عشق داری کازرم کس ندارد یارب چه عشق داری کازرم کس ندارد
یارب چه عشق داری کازرم کس ندارد یارب چه عشق داری کازرم کس ندارد
یارب چه عشق داری کازرم کس ندارد آن را که آشنا شد از خانمان برآرد
آن را که آشنا شد از خانمان برآرد
آن را که آشنا شد از خانمان برآرد
آن را که آشنا شد از خانمان برآرد
آن را که آشنا شد از خانمان برآرد
آن را که آشنا شد از خانمان برآرد
آن را که آشنا شد از خانمان برآرد
قصد لب تو کردم زلف تو گفت هی هی قصد لب تو کردم زلف تو گفت هی هی
قصد لب تو کردم زلف تو گفت هی هی قصد لب تو کردم زلف تو گفت هی هی
قصد لب تو کردم زلف تو گفت هی هی قصد لب تو کردم زلف تو گفت هی هی
قصد لب تو کردم زلف تو گفت هی هی از هجر غافلی که دمار از جهان برآرد
از هجر غافلی که دمار از جهان برآرد
از هجر غافلی که دمار از جهان برآرد
از هجر غافلی که دمار از جهان برآرد
از هجر غافلی که دمار از جهان برآرد
از هجر غافلی که دمار از جهان برآرد
از هجر غافلی که دمار از جهان برآرد
در زلف تو فروشد کار دل جهانی در زلف تو فروشد کار دل جهانی
در زلف تو فروشد کار دل جهانی در زلف تو فروشد کار دل جهانی
در زلف تو فروشد کار دل جهانی در زلف تو فروشد کار دل جهانی
در زلف تو فروشد کار دل جهانی لب را اشارتی کن تا کارشان برآرد
لب را اشارتی کن تا کارشان برآرد
لب را اشارتی کن تا کارشان برآرد
لب را اشارتی کن تا کارشان برآرد
لب را اشارتی کن تا کارشان برآرد
لب را اشارتی کن تا کارشان برآرد
لب را اشارتی کن تا کارشان برآرد
ای هجر مردمی کن، پای از میان برون نه ای هجر مردمی کن، پای از میان برون نه
ای هجر مردمی کن، پای از میان برون نه ای هجر مردمی کن، پای از میان برون نه
ای هجر مردمی کن، پای از میان برون نه ای هجر مردمی کن، پای از میان برون نه
ای هجر مردمی کن، پای از میان برون نه تا وصل بی تکلف دست از میان برآرد
تا وصل بی تکلف دست از میان برآرد
تا وصل بی تکلف دست از میان برآرد
تا وصل بی تکلف دست از میان برآرد
تا وصل بی تکلف دست از میان برآرد
تا وصل بی تکلف دست از میان برآرد
تا وصل بی تکلف دست از میان برآرد
خاقانی این بگفت و بست از سخن زبان را خاقانی این بگفت و بست از سخن زبان را
خاقانی این بگفت و بست از سخن زبان را خاقانی این بگفت و بست از سخن زبان را
خاقانی این بگفت و بست از سخن زبان را خاقانی این بگفت و بست از سخن زبان را
خاقانی این بگفت و بست از سخن زبان را تا ناگهی نیاید کز تو فغان برآرد
تا ناگهی نیاید کز تو فغان برآرد
تا ناگهی نیاید کز تو فغان برآرد
تا ناگهی نیاید کز تو فغان برآرد
تا ناگهی نیاید کز تو فغان برآرد
تا ناگهی نیاید کز تو فغان برآرد
تا ناگهی نیاید کز تو فغان برآرد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، بازتابی از یک عشق سوزان و بی‌قرار است که تمام هستی شاعر را در بر گرفته و گویی خاکستر آن، آسمان و زمین را تیره کرده است. شاعر با زبانی اغراق‌آمیز و در عین حال لطیف، شکوه زیبایی معشوق را تا بدان‌جا می‌برد که خورشید، این نماد روشنایی عالم، در برابر عظمت او احساس حقارت می‌کند و از شرمِ ناتوانی در رقابت با خاک پای معشوق، سر از آسمان برمی‌کشد.

در این اثر، میان شورِ درونی عاشق و جلوه‌های فریبنده معشوق، کشمکشی جان‌کاه برقرار است. شاعر با تصویرسازی‌های خیالی و استعاری، از سویی به ویرانگریِ عشق و از سوی دیگر به دلبریِ گیسوی معشوق می‌پردازد که مانند مانعی در برابر وصال، جان عاشق را می‌سوزاند و او را از هستی ساقط می‌کند.

معنای روان

این عشق آتشینم دود از جهان برآرد این عشق آتشینم دود از جهان برآرد

این عشق سوزان و آتشین من، چنان است که دود و اندوهش تمام جهان را فرا می‌گیرد.

این عشق آتشینم دود از جهان برآرد این عشق آتشینم دود از جهان برآرد

این عشق سوزان و آتشین من، چنان است که دود و اندوهش تمام جهان را فرا می‌گیرد.

این عشق آتشینم دود از جهان برآرد این عشق آتشینم دود از جهان برآرد

این عشق سوزان و آتشین من، چنان است که دود و اندوهش تمام جهان را فرا می‌گیرد.

این عشق آتشینم دود از جهان برآرد وین زلف عنبرینت آتش ز جان برآرد

این عشق سوزانِ من دودمان جهان را بر باد می‌دهد و این گیسوانِ خوش‌بو و تیره‌رنگ تو، شعله‌ای در جان من برمی‌افروزد.

وین زلف عنبرینت آتش ز جان برآرد

این گیسوانِ خوش‌بو و تیره‌رنگ تو، شعله‌ای در جان من برمی‌افروزد که طاقتم را می‌رباید.

وین زلف عنبرینت آتش ز جان برآرد

این گیسوانِ خوش‌بو و تیره‌رنگ تو، شعله‌ای در جان من برمی‌افروزد که طاقتم را می‌رباید.

وین زلف عنبرینت آتش ز جان برآرد

این گیسوانِ خوش‌بو و تیره‌رنگ تو، شعله‌ای در جان من برمی‌افروزد که طاقتم را می‌رباید.

وین زلف عنبرینت آتش ز جان برآرد

این گیسوانِ خوش‌بو و تیره‌رنگ تو، شعله‌ای در جان من برمی‌افروزد که طاقتم را می‌رباید.

وین زلف عنبرینت آتش ز جان برآرد

این گیسوانِ خوش‌بو و تیره‌رنگ تو، شعله‌ای در جان من برمی‌افروزد که طاقتم را می‌رباید.

وین زلف عنبرینت آتش ز جان برآرد

این گیسوانِ خوش‌بو و تیره‌رنگ تو، شعله‌ای در جان من برمی‌افروزد که طاقتم را می‌رباید.

هر بامداد خورشید از رشک خاک پایت هر بامداد خورشید از رشک خاک پایت

هر صبحگاه که خورشید طلوع می‌کند، از حسادتِ خاک زیر پای تو.

هر بامداد خورشید از رشک خاک پایت هر بامداد خورشید از رشک خاک پایت

هر صبحگاه که خورشید طلوع می‌کند، از حسادتِ خاک زیر پای تو.

هر بامداد خورشید از رشک خاک پایت هر بامداد خورشید از رشک خاک پایت

هر صبحگاه که خورشید طلوع می‌کند، از حسادتِ خاک زیر پای تو.

هر بامداد خورشید از رشک خاک پایت واخجلتا سرایان سر ز آسمان برآرد

هر صبحگاه خورشید از حسادتِ خاکِ پای تو، با شرمندگی سر از آسمان بیرون می‌آورد.

واخجلتا سرایان سر ز آسمان برآرد

خورشید با شرمندگیِ تمام، سر از آسمان بیرون می‌آورد.

واخجلتا سرایان سر ز آسمان برآرد

خورشید با شرمندگیِ تمام، سر از آسمان بیرون می‌آورد.

واخجلتا سرایان سر ز آسمان برآرد

خورشید با شرمندگیِ تمام، سر از آسمان بیرون می‌آورد.

واخجلتا سرایان سر ز آسمان برآرد

خورشید با شرمندگیِ تمام، سر از آسمان بیرون می‌آورد.

واخجلتا سرایان سر ز آسمان برآرد

خورشید با شرمندگیِ تمام، سر از آسمان بیرون می‌آورد.

واخجلتا سرایان سر ز آسمان برآرد

خورشید با شرمندگیِ تمام، سر از آسمان بیرون می‌آورد.

یارب چه عشق داری کازرم کس ندارد یارب چه عشق داری کازرم کس ندارد

خدایا این چه عشقی است که هیچ‌کس از آن در امان نیست و حیا و پروا نمی‌شناسد.

یارب چه عشق داری کازرم کس ندارد یارب چه عشق داری کازرم کس ندارد

خدایا این چه عشقی است که هیچ‌کس از آن در امان نیست و حیا و پروا نمی‌شناسد.

یارب چه عشق داری کازرم کس ندارد یارب چه عشق داری کازرم کس ندارد

خدایا این چه عشقی است که هیچ‌کس از آن در امان نیست و حیا و پروا نمی‌شناسد.

یارب چه عشق داری کازرم کس ندارد آن را که آشنا شد از خانمان برآرد

خدایا این چه عشقی است که هیچ‌کس را رعایت نمی‌کند؛ کسی که با این عشق آشنا شد، او را از خانه و کاشانه‌اش آواره می‌کند.

آن را که آشنا شد از خانمان برآرد

کسی که با این عشق انس بگیرد، آن چنان او را بی‌قرار می‌کند که از هستی و خانه آواره می‌شود.

آن را که آشنا شد از خانمان برآرد

کسی که با این عشق انس بگیرد، آن چنان او را بی‌قرار می‌کند که از هستی و خانه آواره می‌شود.

آن را که آشنا شد از خانمان برآرد

کسی که با این عشق انس بگیرد، آن چنان او را بی‌قرار می‌کند که از هستی و خانه آواره می‌شود.

آن را که آشنا شد از خانمان برآرد

کسی که با این عشق انس بگیرد، آن چنان او را بی‌قرار می‌کند که از هستی و خانه آواره می‌شود.

آن را که آشنا شد از خانمان برآرد

کسی که با این عشق انس بگیرد، آن چنان او را بی‌قرار می‌کند که از هستی و خانه آواره می‌شود.

آن را که آشنا شد از خانمان برآرد

کسی که با این عشق انس بگیرد، آن چنان او را بی‌قرار می‌کند که از هستی و خانه آواره می‌شود.

قصد لب تو کردم زلف تو گفت هی هی قصد لب تو کردم زلف تو گفت هی هی

خواستم به لب‌های تو نزدیک شوم، اما زلفت با اشاره‌ای و هیبتی مرا از این کار بازداشت.

قصد لب تو کردم زلف تو گفت هی هی قصد لب تو کردم زلف تو گفت هی هی

خواستم به لب‌های تو نزدیک شوم، اما زلفت با اشاره‌ای و هیبتی مرا از این کار بازداشت.

قصد لب تو کردم زلف تو گفت هی هی قصد لب تو کردم زلف تو گفت هی هی

خواستم به لب‌های تو نزدیک شوم، اما زلفت با اشاره‌ای و هیبتی مرا از این کار بازداشت.

قصد لب تو کردم زلف تو گفت هی هی از هجر غافلی که دمار از جهان برآرد

قصدِ لب‌هایت کردم اما زلفت مرا بازداشت؛ ای که از دردِ هجران غافلی که این دوری چنان است که بنیاد جهان را بر باد می‌دهد.

از هجر غافلی که دمار از جهان برآرد

ای که از دردِ هجران غافلی؛ این دوری چنان است که ریشه و بنیاد عالم را بر باد می‌دهد.

از هجر غافلی که دمار از جهان برآرد

ای که از دردِ هجران غافلی؛ این دوری چنان است که ریشه و بنیاد عالم را بر باد می‌دهد.

از هجر غافلی که دمار از جهان برآرد

ای که از دردِ هجران غافلی؛ این دوری چنان است که ریشه و بنیاد عالم را بر باد می‌دهد.

از هجر غافلی که دمار از جهان برآرد

ای که از دردِ هجران غافلی؛ این دوری چنان است که ریشه و بنیاد عالم را بر باد می‌دهد.

از هجر غافلی که دمار از جهان برآرد

ای که از دردِ هجران غافلی؛ این دوری چنان است که ریشه و بنیاد عالم را بر باد می‌دهد.

از هجر غافلی که دمار از جهان برآرد

ای که از دردِ هجران غافلی؛ این دوری چنان است که ریشه و بنیاد عالم را بر باد می‌دهد.

در زلف تو فروشد کار دل جهانی در زلف تو فروشد کار دل جهانی

سرنوشتِ دل‌های مردمان جهان در پیچ و خم گیسوان تو گره خورده و گرفتار شده است.

در زلف تو فروشد کار دل جهانی در زلف تو فروشد کار دل جهانی

سرنوشتِ دل‌های مردمان جهان در پیچ و خم گیسوان تو گره خورده و گرفتار شده است.

در زلف تو فروشد کار دل جهانی در زلف تو فروشد کار دل جهانی

سرنوشتِ دل‌های مردمان جهان در پیچ و خم گیسوان تو گره خورده و گرفتار شده است.

در زلف تو فروشد کار دل جهانی لب را اشارتی کن تا کارشان برآرد

همه دل‌ها در زلف تو گرفتارند؛ لبخندی بزن یا اشارتی کن تا گره از کارشان بگشایی.

لب را اشارتی کن تا کارشان برآرد

با اشاره‌ای از لب‌هایت، گره از کارِ فروبسته عاشقانی که گرفتار زلفت شده‌اند، بگشا.

لب را اشارتی کن تا کارشان برآرد

با اشاره‌ای از لب‌هایت، گره از کارِ فروبسته عاشقانی که گرفتار زلفت شده‌اند، بگشا.

لب را اشارتی کن تا کارشان برآرد

با اشاره‌ای از لب‌هایت، گره از کارِ فروبسته عاشقانی که گرفتار زلفت شده‌اند، بگشا.

لب را اشارتی کن تا کارشان برآرد

با اشاره‌ای از لب‌هایت، گره از کارِ فروبسته عاشقانی که گرفتار زلفت شده‌اند، بگشا.

لب را اشارتی کن تا کارشان برآرد

با اشاره‌ای از لب‌هایت، گره از کارِ فروبسته عاشقانی که گرفتار زلفت شده‌اند، بگشا.

لب را اشارتی کن تا کارشان برآرد

با اشاره‌ای از لب‌هایت، گره از کارِ فروبسته عاشقانی که گرفتار زلفت شده‌اند، بگشا.

ای هجر مردمی کن، پای از میان برون نه ای هجر مردمی کن، پای از میان برون نه

ای دوری و فراق، رفتاری انسانی پیشه کن و از سر راه من کنار برو.

نکته ادبی: مردمی کردن در اینجا به معنای جوانمردی، انصاف و رفتاری شایسته انسان است.

ای هجر مردمی کن، پای از میان برون نه ای هجر مردمی کن، پای از میان برون نه

ای دوری و فراق، رفتاری انسانی پیشه کن و از سر راه من کنار برو.

نکته ادبی: پای از میان برون نهادن کنایه از کنار رفتن و پایان دادن به مانع‌تراشی است.

ای هجر مردمی کن، پای از میان برون نه ای هجر مردمی کن، پای از میان برون نه

ای دوری و فراق، رفتاری انسانی پیشه کن و از سر راه من کنار برو.

نکته ادبی: واژه هجر در ادبیات کلاسیک شخصیتی است که مورد خطاب قرار می‌گیرد.

ای هجر مردمی کن، پای از میان برون نه تا وصل بی تکلف دست از میان برآرد

ای دوری و فراق کنار برو تا وصال و دیدار محبوب، بدون دردسر و تکلف، دست‌یافتنی شود.

نکته ادبی: بی‌تکلف به معنای آسان، بی‌ریا و بدون زحمت‌های اضافی است.

تا وصل بی تکلف دست از میان برآرد

تا وصال و دیدار محبوب، بدون دردسر و تکلف، دست‌یافتنی شود.

نکته ادبی: دست از میان برآوردن استعاره از آشکار شدن و به انجام رسیدن است.

تا وصل بی تکلف دست از میان برآرد

تا وصال و دیدار محبوب، بدون دردسر و تکلف، دست‌یافتنی شود.

نکته ادبی: در ساختار این جمله، وصال فاعلی است که با کنار رفتن هجران محقق می‌شود.

تا وصل بی تکلف دست از میان برآرد

تا وصال و دیدار محبوب، بدون دردسر و تکلف، دست‌یافتنی شود.

نکته ادبی: تکلف در اینجا به معنای تشریفاتِ مزاحم است.

تا وصل بی تکلف دست از میان برآرد

تا وصال و دیدار محبوب، بدون دردسر و تکلف، دست‌یافتنی شود.

نکته ادبی: این عبارت بیانگر هدف نهایی شاعر است که همان رسیدن به محبوب است.

تا وصل بی تکلف دست از میان برآرد

تا وصال و دیدار محبوب، بدون دردسر و تکلف، دست‌یافتنی شود.

نکته ادبی: ساختار نحوی این بیت بر پایه تعلیل (بیان علت برای کنش قبلی) است.

تا وصل بی تکلف دست از میان برآرد

تا وصال و دیدار محبوب، بدون دردسر و تکلف، دست‌یافتنی شود.

نکته ادبی: مفهومِ وصال در اینجا با آزادی و سهولت پیوند خورده است.

خاقانی این بگفت و بست از سخن زبان را خاقانی این بگفت و بست از سخن زبان را

خاقانی این سخنان را گفت و لب از سخن بست.

نکته ادبی: شاعر خود را در سوم شخص روایت کرده است که از شگردهای رایج در تخلص‌های قدیم است.

خاقانی این بگفت و بست از سخن زبان را خاقانی این بگفت و بست از سخن زبان را

خاقانی این سخنان را گفت و لب از سخن بست.

نکته ادبی: بستنِ زبان در اینجا کنایه از خاموشی و سکوتِ آگاهانه است.

خاقانی این بگفت و بست از سخن زبان را خاقانی این بگفت و بست از سخن زبان را

خاقانی این سخنان را گفت و لب از سخن بست.

نکته ادبی: اشاره به پایان یافتن غزل یا قطعه و رسیدن به نقطه سکوت است.

خاقانی این بگفت و بست از سخن زبان را تا ناگهی نیاید کز تو فغان برآرد

خاقانی این سخنان را گفت و لب از سخن بست، تا مبادا ناگهان حادثه‌ای برسد و تو را به ناله وادارد.

نکته ادبی: ناگهی در اینجا به معنای اتفاقِ پیش‌بینی‌نشده یا تقدیرِ شوم است.

تا ناگهی نیاید کز تو فغان برآرد

تا مبادا ناگهان حادثه‌ای برسد و تو را به ناله وادارد.

نکته ادبی: فغان برآوردن کنایه از اندوهگین شدن و گریستن است.

تا ناگهی نیاید کز تو فغان برآرد

تا مبادا ناگهان حادثه‌ای برسد و تو را به ناله وادارد.

نکته ادبی: خطابِ تو در این مصراع بازگشت به خودِ شاعر یا مخاطبِ عامِ شعر است.

تا ناگهی نیاید کز تو فغان برآرد

تا مبادا ناگهان حادثه‌ای برسد و تو را به ناله وادارد.

نکته ادبی: این عبارت بیانگر ترس از عواقبِ سخنِ زیاد در برابر روزگار است.

تا ناگهی نیاید کز تو فغان برآرد

تا مبادا ناگهان حادثه‌ای برسد و تو را به ناله وادارد.

نکته ادبی: ساختار نحوی مصراع بر پایه هشدار است.

تا ناگهی نیاید کز تو فغان برآرد

تا مبادا ناگهان حادثه‌ای برسد و تو را به ناله وادارد.

نکته ادبی: استفاده از عنصر زمان (ناگهی) بر اضطرابِ پنهان در بیت می‌افزاید.

تا ناگهی نیاید کز تو فغان برآرد

تا مبادا ناگهان حادثه‌ای برسد و تو را به ناله وادارد.

نکته ادبی: پایان‌بندیِ کلام که با نوعی اندرزِ درونی همراه است.