دیوان اشعار - غزلیات
غزل شمارهٔ ۱۷۲
خاقانیدرک و برداشت
هوش مصنوعیدرونمایه و پیام
این سروده، بازتابی از یک عشق سوزان و بیقرار است که تمام هستی شاعر را در بر گرفته و گویی خاکستر آن، آسمان و زمین را تیره کرده است. شاعر با زبانی اغراقآمیز و در عین حال لطیف، شکوه زیبایی معشوق را تا بدانجا میبرد که خورشید، این نماد روشنایی عالم، در برابر عظمت او احساس حقارت میکند و از شرمِ ناتوانی در رقابت با خاک پای معشوق، سر از آسمان برمیکشد.
در این اثر، میان شورِ درونی عاشق و جلوههای فریبنده معشوق، کشمکشی جانکاه برقرار است. شاعر با تصویرسازیهای خیالی و استعاری، از سویی به ویرانگریِ عشق و از سوی دیگر به دلبریِ گیسوی معشوق میپردازد که مانند مانعی در برابر وصال، جان عاشق را میسوزاند و او را از هستی ساقط میکند.
معنای روان
این عشق سوزان و آتشین من، چنان است که دود و اندوهش تمام جهان را فرا میگیرد.
این عشق سوزان و آتشین من، چنان است که دود و اندوهش تمام جهان را فرا میگیرد.
این عشق سوزان و آتشین من، چنان است که دود و اندوهش تمام جهان را فرا میگیرد.
این عشق سوزانِ من دودمان جهان را بر باد میدهد و این گیسوانِ خوشبو و تیرهرنگ تو، شعلهای در جان من برمیافروزد.
این گیسوانِ خوشبو و تیرهرنگ تو، شعلهای در جان من برمیافروزد که طاقتم را میرباید.
این گیسوانِ خوشبو و تیرهرنگ تو، شعلهای در جان من برمیافروزد که طاقتم را میرباید.
این گیسوانِ خوشبو و تیرهرنگ تو، شعلهای در جان من برمیافروزد که طاقتم را میرباید.
این گیسوانِ خوشبو و تیرهرنگ تو، شعلهای در جان من برمیافروزد که طاقتم را میرباید.
این گیسوانِ خوشبو و تیرهرنگ تو، شعلهای در جان من برمیافروزد که طاقتم را میرباید.
این گیسوانِ خوشبو و تیرهرنگ تو، شعلهای در جان من برمیافروزد که طاقتم را میرباید.
هر صبحگاه که خورشید طلوع میکند، از حسادتِ خاک زیر پای تو.
هر صبحگاه که خورشید طلوع میکند، از حسادتِ خاک زیر پای تو.
هر صبحگاه که خورشید طلوع میکند، از حسادتِ خاک زیر پای تو.
هر صبحگاه خورشید از حسادتِ خاکِ پای تو، با شرمندگی سر از آسمان بیرون میآورد.
خورشید با شرمندگیِ تمام، سر از آسمان بیرون میآورد.
خورشید با شرمندگیِ تمام، سر از آسمان بیرون میآورد.
خورشید با شرمندگیِ تمام، سر از آسمان بیرون میآورد.
خورشید با شرمندگیِ تمام، سر از آسمان بیرون میآورد.
خورشید با شرمندگیِ تمام، سر از آسمان بیرون میآورد.
خورشید با شرمندگیِ تمام، سر از آسمان بیرون میآورد.
خدایا این چه عشقی است که هیچکس از آن در امان نیست و حیا و پروا نمیشناسد.
خدایا این چه عشقی است که هیچکس از آن در امان نیست و حیا و پروا نمیشناسد.
خدایا این چه عشقی است که هیچکس از آن در امان نیست و حیا و پروا نمیشناسد.
خدایا این چه عشقی است که هیچکس را رعایت نمیکند؛ کسی که با این عشق آشنا شد، او را از خانه و کاشانهاش آواره میکند.
کسی که با این عشق انس بگیرد، آن چنان او را بیقرار میکند که از هستی و خانه آواره میشود.
کسی که با این عشق انس بگیرد، آن چنان او را بیقرار میکند که از هستی و خانه آواره میشود.
کسی که با این عشق انس بگیرد، آن چنان او را بیقرار میکند که از هستی و خانه آواره میشود.
کسی که با این عشق انس بگیرد، آن چنان او را بیقرار میکند که از هستی و خانه آواره میشود.
کسی که با این عشق انس بگیرد، آن چنان او را بیقرار میکند که از هستی و خانه آواره میشود.
کسی که با این عشق انس بگیرد، آن چنان او را بیقرار میکند که از هستی و خانه آواره میشود.
خواستم به لبهای تو نزدیک شوم، اما زلفت با اشارهای و هیبتی مرا از این کار بازداشت.
خواستم به لبهای تو نزدیک شوم، اما زلفت با اشارهای و هیبتی مرا از این کار بازداشت.
خواستم به لبهای تو نزدیک شوم، اما زلفت با اشارهای و هیبتی مرا از این کار بازداشت.
قصدِ لبهایت کردم اما زلفت مرا بازداشت؛ ای که از دردِ هجران غافلی که این دوری چنان است که بنیاد جهان را بر باد میدهد.
ای که از دردِ هجران غافلی؛ این دوری چنان است که ریشه و بنیاد عالم را بر باد میدهد.
ای که از دردِ هجران غافلی؛ این دوری چنان است که ریشه و بنیاد عالم را بر باد میدهد.
ای که از دردِ هجران غافلی؛ این دوری چنان است که ریشه و بنیاد عالم را بر باد میدهد.
ای که از دردِ هجران غافلی؛ این دوری چنان است که ریشه و بنیاد عالم را بر باد میدهد.
ای که از دردِ هجران غافلی؛ این دوری چنان است که ریشه و بنیاد عالم را بر باد میدهد.
ای که از دردِ هجران غافلی؛ این دوری چنان است که ریشه و بنیاد عالم را بر باد میدهد.
سرنوشتِ دلهای مردمان جهان در پیچ و خم گیسوان تو گره خورده و گرفتار شده است.
سرنوشتِ دلهای مردمان جهان در پیچ و خم گیسوان تو گره خورده و گرفتار شده است.
سرنوشتِ دلهای مردمان جهان در پیچ و خم گیسوان تو گره خورده و گرفتار شده است.
همه دلها در زلف تو گرفتارند؛ لبخندی بزن یا اشارتی کن تا گره از کارشان بگشایی.
با اشارهای از لبهایت، گره از کارِ فروبسته عاشقانی که گرفتار زلفت شدهاند، بگشا.
با اشارهای از لبهایت، گره از کارِ فروبسته عاشقانی که گرفتار زلفت شدهاند، بگشا.
با اشارهای از لبهایت، گره از کارِ فروبسته عاشقانی که گرفتار زلفت شدهاند، بگشا.
با اشارهای از لبهایت، گره از کارِ فروبسته عاشقانی که گرفتار زلفت شدهاند، بگشا.
با اشارهای از لبهایت، گره از کارِ فروبسته عاشقانی که گرفتار زلفت شدهاند، بگشا.
با اشارهای از لبهایت، گره از کارِ فروبسته عاشقانی که گرفتار زلفت شدهاند، بگشا.
ای دوری و فراق، رفتاری انسانی پیشه کن و از سر راه من کنار برو.
نکته ادبی: مردمی کردن در اینجا به معنای جوانمردی، انصاف و رفتاری شایسته انسان است.
ای دوری و فراق، رفتاری انسانی پیشه کن و از سر راه من کنار برو.
نکته ادبی: پای از میان برون نهادن کنایه از کنار رفتن و پایان دادن به مانعتراشی است.
ای دوری و فراق، رفتاری انسانی پیشه کن و از سر راه من کنار برو.
نکته ادبی: واژه هجر در ادبیات کلاسیک شخصیتی است که مورد خطاب قرار میگیرد.
ای دوری و فراق کنار برو تا وصال و دیدار محبوب، بدون دردسر و تکلف، دستیافتنی شود.
نکته ادبی: بیتکلف به معنای آسان، بیریا و بدون زحمتهای اضافی است.
تا وصال و دیدار محبوب، بدون دردسر و تکلف، دستیافتنی شود.
نکته ادبی: دست از میان برآوردن استعاره از آشکار شدن و به انجام رسیدن است.
تا وصال و دیدار محبوب، بدون دردسر و تکلف، دستیافتنی شود.
نکته ادبی: در ساختار این جمله، وصال فاعلی است که با کنار رفتن هجران محقق میشود.
تا وصال و دیدار محبوب، بدون دردسر و تکلف، دستیافتنی شود.
نکته ادبی: تکلف در اینجا به معنای تشریفاتِ مزاحم است.
تا وصال و دیدار محبوب، بدون دردسر و تکلف، دستیافتنی شود.
نکته ادبی: این عبارت بیانگر هدف نهایی شاعر است که همان رسیدن به محبوب است.
تا وصال و دیدار محبوب، بدون دردسر و تکلف، دستیافتنی شود.
نکته ادبی: ساختار نحوی این بیت بر پایه تعلیل (بیان علت برای کنش قبلی) است.
تا وصال و دیدار محبوب، بدون دردسر و تکلف، دستیافتنی شود.
نکته ادبی: مفهومِ وصال در اینجا با آزادی و سهولت پیوند خورده است.
خاقانی این سخنان را گفت و لب از سخن بست.
نکته ادبی: شاعر خود را در سوم شخص روایت کرده است که از شگردهای رایج در تخلصهای قدیم است.
خاقانی این سخنان را گفت و لب از سخن بست.
نکته ادبی: بستنِ زبان در اینجا کنایه از خاموشی و سکوتِ آگاهانه است.
خاقانی این سخنان را گفت و لب از سخن بست.
نکته ادبی: اشاره به پایان یافتن غزل یا قطعه و رسیدن به نقطه سکوت است.
خاقانی این سخنان را گفت و لب از سخن بست، تا مبادا ناگهان حادثهای برسد و تو را به ناله وادارد.
نکته ادبی: ناگهی در اینجا به معنای اتفاقِ پیشبینینشده یا تقدیرِ شوم است.
تا مبادا ناگهان حادثهای برسد و تو را به ناله وادارد.
نکته ادبی: فغان برآوردن کنایه از اندوهگین شدن و گریستن است.
تا مبادا ناگهان حادثهای برسد و تو را به ناله وادارد.
نکته ادبی: خطابِ تو در این مصراع بازگشت به خودِ شاعر یا مخاطبِ عامِ شعر است.
تا مبادا ناگهان حادثهای برسد و تو را به ناله وادارد.
نکته ادبی: این عبارت بیانگر ترس از عواقبِ سخنِ زیاد در برابر روزگار است.
تا مبادا ناگهان حادثهای برسد و تو را به ناله وادارد.
نکته ادبی: ساختار نحوی مصراع بر پایه هشدار است.
تا مبادا ناگهان حادثهای برسد و تو را به ناله وادارد.
نکته ادبی: استفاده از عنصر زمان (ناگهی) بر اضطرابِ پنهان در بیت میافزاید.
تا مبادا ناگهان حادثهای برسد و تو را به ناله وادارد.
نکته ادبی: پایانبندیِ کلام که با نوعی اندرزِ درونی همراه است.