دیوان اشعار - غزلیات

خاقانی

غزل شمارهٔ ۱۷۰

خاقانی
عشق تو اندر دلم شاخ کنون می زند عشق تو اندر دلم شاخ کنون می زند
عشق تو اندر دلم شاخ کنون می زند عشق تو اندر دلم شاخ کنون می زند
عشق تو اندر دلم شاخ کنون می زند عشق تو اندر دلم شاخ کنون می زند
عشق تو اندر دلم شاخ کنون می زند وز دل من صبر را بیخ کنون می کند
وز دل من صبر را بیخ کنون می کند
وز دل من صبر را بیخ کنون می کند
وز دل من صبر را بیخ کنون می کند
وز دل من صبر را بیخ کنون می کند
وز دل من صبر را بیخ کنون می کند
وز دل من صبر را بیخ کنون می کند
از سر میدان دل حمله همی آورد از سر میدان دل حمله همی آورد
از سر میدان دل حمله همی آورد از سر میدان دل حمله همی آورد
از سر میدان دل حمله همی آورد از سر میدان دل حمله همی آورد
از سر میدان دل حمله همی آورد بر در ایوان جان مرد همی افکند
بر در ایوان جان مرد همی افکند
بر در ایوان جان مرد همی افکند
بر در ایوان جان مرد همی افکند
بر در ایوان جان مرد همی افکند
بر در ایوان جان مرد همی افکند
بر در ایوان جان مرد همی افکند
عشق تو عقل مرا کیسه به صابون زده است عشق تو عقل مرا کیسه به صابون زده است
عشق تو عقل مرا کیسه به صابون زده است عشق تو عقل مرا کیسه به صابون زده است
عشق تو عقل مرا کیسه به صابون زده است عشق تو عقل مرا کیسه به صابون زده است
عشق تو عقل مرا کیسه به صابون زده است و آمده تا هوش را خانه فروشی زند
و آمده تا هوش را خانه فروشی زند
و آمده تا هوش را خانه فروشی زند
و آمده تا هوش را خانه فروشی زند
و آمده تا هوش را خانه فروشی زند
و آمده تا هوش را خانه فروشی زند
و آمده تا هوش را خانه فروشی زند
دور فلک بر دلم کرد ز جور آنچه کرد دور فلک بر دلم کرد ز جور آنچه کرد
دور فلک بر دلم کرد ز جور آنچه کرد دور فلک بر دلم کرد ز جور آنچه کرد
دور فلک بر دلم کرد ز جور آنچه کرد دور فلک بر دلم کرد ز جور آنچه کرد
دور فلک بر دلم کرد ز جور آنچه کرد خوی تو نیز از جفا یاری او می کند
خوی تو نیز از جفا یاری او می کند
خوی تو نیز از جفا یاری او می کند
خوی تو نیز از جفا یاری او می کند
خوی تو نیز از جفا یاری او می کند
خوی تو نیز از جفا یاری او می کند
خوی تو نیز از جفا یاری او می کند
با تو ز دست فلک خیره چه نالم از آنک با تو ز دست فلک خیره چه نالم از آنک
با تو ز دست فلک خیره چه نالم از آنک با تو ز دست فلک خیره چه نالم از آنک
با تو ز دست فلک خیره چه نالم از آنک با تو ز دست فلک خیره چه نالم از آنک
با تو ز دست فلک خیره چه نالم از آنک هست در ستم که پیش پای بره نشکند
هست در ستم که پیش پای بره نشکند
هست در ستم که پیش پای بره نشکند
هست در ستم که پیش پای بره نشکند
هست در ستم که پیش پای بره نشکند
هست در ستم که پیش پای بره نشکند
هست در ستم که پیش پای بره نشکند

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر بازتاب‌دهنده تجلیِ نیرومند و تهاجمی عشق در جانِ عاشق است؛ گویی عشق همچون لشکری فاتح، تمامیِ حصارهای عقل، صبر و هوشیاری را درهم می‌شکند و با کمکِ قضا و قدر، عرصه را بر دلِ عاشق تنگ می‌کند.

شاعر در این سروده‌ها با زبانی حماسی و در عین حال عاطفی، از دست‌اندازیِ عشق بر سرنوشتِ خویش سخن می‌گوید و آن را نیرویی می‌داند که نه تنها دل، بلکه عقل و هوش را نیز به مسلخِ بی‌خردی و بی‌قراری می‌برد.

در نهایت، فضای حاکم بر متن، آمیزه‌ای از استیصال و تسلیم در برابرِ تقدیرِ عاشقانه است؛ جایی که حتی جفای معشوق، به مثابه هم‌دستی با روزگارِ ستمگر تصویر شده و هیچ پناهی برای عاشق باقی نمی‌گذارد.

معنای روان

عشق تو اندر دلم شاخ کنون می زند عشق تو اندر دلم شاخ کنون می زند

عشق تو اکنون در عمق جانم شروع به ریشه دواندن و شاخ و برگ گرفتن کرده است.

نکته ادبی: شاخ زدن کنایه از رشد کردن و ریشه گرفتن است؛ استعاره‌ای برای نفوذ عمیق عاطفه.

عشق تو اندر دلم شاخ کنون می زند عشق تو اندر دلم شاخ کنون می زند

عشق تو اکنون در عمق جانم شروع به ریشه دواندن و شاخ و برگ گرفتن کرده است.

نکته ادبی: تکرارِ بیتِ پیشین که بر شدت و استمرارِ نفوذ عشق تأکید دارد.

عشق تو اندر دلم شاخ کنون می زند عشق تو اندر دلم شاخ کنون می زند

عشق تو اکنون در عمق جانم شروع به ریشه دواندن و شاخ و برگ گرفتن کرده است.

نکته ادبی: تکرارِ بیتِ پیشین؛ در ادبیات کلاسیک، تکرار گاه برای تأکید بر وقوعِ قطعی یک رخداد درونی است.

عشق تو اندر دلم شاخ کنون می زند وز دل من صبر را بیخ کنون می کند

و این عشق، آرامش و صبر را از دلِ من ریشه‌کن می‌کند.

نکته ادبی: بیخ کندن به معنای از ریشه برکندن و نابود کردن است که تضادی با شاخ زدنِ بیت قبل دارد.

وز دل من صبر را بیخ کنون می کند

و این عشق، آرامش و صبر را از دلِ من ریشه‌کن می‌کند.

نکته ادبی: بیخ کندن به معنای از ریشه برکندن و نابود کردن است که تضادی با شاخ زدنِ بیت قبل دارد.

وز دل من صبر را بیخ کنون می کند

و این عشق، آرامش و صبر را از دلِ من ریشه‌کن می‌کند.

نکته ادبی: بیخ کندن به معنای از ریشه برکندن و نابود کردن است که تضادی با شاخ زدنِ بیت قبل دارد.

وز دل من صبر را بیخ کنون می کند

و این عشق، آرامش و صبر را از دلِ من ریشه‌کن می‌کند.

نکته ادبی: بیخ کندن به معنای از ریشه برکندن و نابود کردن است که تضادی با شاخ زدنِ بیت قبل دارد.

وز دل من صبر را بیخ کنون می کند

و این عشق، آرامش و صبر را از دلِ من ریشه‌کن می‌کند.

نکته ادبی: بیخ کندن به معنای از ریشه برکندن و نابود کردن است که تضادی با شاخ زدنِ بیت قبل دارد.

وز دل من صبر را بیخ کنون می کند

و این عشق، آرامش و صبر را از دلِ من ریشه‌کن می‌کند.

نکته ادبی: بیخ کندن به معنای از ریشه برکندن و نابود کردن است که تضادی با شاخ زدنِ بیت قبل دارد.

وز دل من صبر را بیخ کنون می کند

و این عشق، آرامش و صبر را از دلِ من ریشه‌کن می‌کند.

نکته ادبی: بیخ کندن به معنای از ریشه برکندن و نابود کردن است که تضادی با شاخ زدنِ بیت قبل دارد.

از سر میدان دل حمله همی آورد از سر میدان دل حمله همی آورد

عشق، از سرزمینِ قلبم که میدانِ نبرد است، حمله را آغاز کرده است.

نکته ادبی: میدان دل استعاره از قلب است که محل کشمکش نیروهای متضاد است.

از سر میدان دل حمله همی آورد از سر میدان دل حمله همی آورد

عشق، از سرزمینِ قلبم که میدانِ نبرد است، حمله را آغاز کرده است.

نکته ادبی: حمله همی آورد، فعلی حماسی که نشان از قدرتِ قاهره عشق دارد.

از سر میدان دل حمله همی آورد از سر میدان دل حمله همی آورد

عشق، از سرزمینِ قلبم که میدانِ نبرد است، حمله را آغاز کرده است.

نکته ادبی: استفاده از افعالِ حماسی برای توصیفِ احساسیِ درونی.

از سر میدان دل حمله همی آورد بر در ایوان جان مرد همی افکند

و مردانِ جانم را در آستانه درگاهِ وجودم از پای درمی‌آورد.

نکته ادبی: مرد در اینجا می‌تواند به معنای قهرمان یا نیروهای دفاعیِ جان باشد که تسلیم عشق شده‌اند.

بر در ایوان جان مرد همی افکند

و مردانِ جانم را در آستانه درگاهِ وجودم از پای درمی‌آورد.

نکته ادبی: ایوان جان استعاره از بلندای روان و مرکز فرماندهیِ وجود انسان است.

بر در ایوان جان مرد همی افکند

و مردانِ جانم را در آستانه درگاهِ وجودم از پای درمی‌آورد.

نکته ادبی: افکندن در اینجا به معنای شکست دادن و بر خاک افکندن است.

بر در ایوان جان مرد همی افکند

و مردانِ جانم را در آستانه درگاهِ وجودم از پای درمی‌آورد.

نکته ادبی: افکندن در اینجا به معنای شکست دادن و بر خاک افکندن است.

بر در ایوان جان مرد همی افکند

و مردانِ جانم را در آستانه درگاهِ وجودم از پای درمی‌آورد.

نکته ادبی: افکندن در اینجا به معنای شکست دادن و بر خاک افکندن است.

بر در ایوان جان مرد همی افکند

و مردانِ جانم را در آستانه درگاهِ وجودم از پای درمی‌آورد.

نکته ادبی: افکندن در اینجا به معنای شکست دادن و بر خاک افکندن است.

بر در ایوان جان مرد همی افکند

و مردانِ جانم را در آستانه درگاهِ وجودم از پای درمی‌آورد.

نکته ادبی: افکندن در اینجا به معنای شکست دادن و بر خاک افکندن است.

عشق تو عقل مرا کیسه به صابون زده است عشق تو عقل مرا کیسه به صابون زده است

عشق تو عقل مرا فریب داده و سرکیسه کرده است.

نکته ادبی: کیسه به صابون زدن کنایه‌ای است قدیمی برای فریب دادن و سرکیسه کردن کسی.

عشق تو عقل مرا کیسه به صابون زده است عشق تو عقل مرا کیسه به صابون زده است

عشق تو عقل مرا فریب داده و سرکیسه کرده است.

نکته ادبی: کیسه به صابون زدن کنایه‌ای است قدیمی برای فریب دادن و سرکیسه کردن کسی.

عشق تو عقل مرا کیسه به صابون زده است عشق تو عقل مرا کیسه به صابون زده است

عشق تو عقل مرا فریب داده و سرکیسه کرده است.

نکته ادبی: کیسه به صابون زدن کنایه‌ای است قدیمی برای فریب دادن و سرکیسه کردن کسی.

عشق تو عقل مرا کیسه به صابون زده است و آمده تا هوش را خانه فروشی زند

و آمده است تا هوش و حواسم را هم به حراج بگذارد.

نکته ادبی: خانه فروشی زدن کنایه از حراج کردن دارایی و نابود کردنِ آن است.

و آمده تا هوش را خانه فروشی زند

و آمده است تا هوش و حواسم را هم به حراج بگذارد.

نکته ادبی: خانه فروشی زدن کنایه از حراج کردن دارایی و نابود کردنِ آن است.

و آمده تا هوش را خانه فروشی زند

و آمده است تا هوش و حواسم را هم به حراج بگذارد.

نکته ادبی: خانه فروشی زدن کنایه از حراج کردن دارایی و نابود کردنِ آن است.

و آمده تا هوش را خانه فروشی زند

و آمده است تا هوش و حواسم را هم به حراج بگذارد.

نکته ادبی: خانه فروشی زدن کنایه از حراج کردن دارایی و نابود کردنِ آن است.

و آمده تا هوش را خانه فروشی زند

و آمده است تا هوش و حواسم را هم به حراج بگذارد.

نکته ادبی: خانه فروشی زدن کنایه از حراج کردن دارایی و نابود کردنِ آن است.

و آمده تا هوش را خانه فروشی زند

و آمده است تا هوش و حواسم را هم به حراج بگذارد.

نکته ادبی: خانه فروشی زدن کنایه از حراج کردن دارایی و نابود کردنِ آن است.

و آمده تا هوش را خانه فروشی زند

و آمده است تا هوش و حواسم را هم به حراج بگذارد.

نکته ادبی: خانه فروشی زدن کنایه از حراج کردن دارایی و نابود کردنِ آن است.

دور فلک بر دلم کرد ز جور آنچه کرد دور فلک بر دلم کرد ز جور آنچه کرد

گردش روزگار هر ظلمی که می‌توانست بر دلِ من روا داشت.

نکته ادبی: دور فلک نماد تقدیر و سرنوشتِ ناخوشایند است.

دور فلک بر دلم کرد ز جور آنچه کرد دور فلک بر دلم کرد ز جور آنچه کرد

گردش روزگار هر ظلمی که می‌توانست بر دلِ من روا داشت.

نکته ادبی: دور فلک نماد تقدیر و سرنوشتِ ناخوشایند است.

دور فلک بر دلم کرد ز جور آنچه کرد دور فلک بر دلم کرد ز جور آنچه کرد

گردش روزگار هر ظلمی که می‌توانست بر دلِ من روا داشت.

نکته ادبی: دور فلک نماد تقدیر و سرنوشتِ ناخوشایند است.

دور فلک بر دلم کرد ز جور آنچه کرد خوی تو نیز از جفا یاری او می کند

و رفتارِ تو نیز با بی‌مهری‌هایت، در این ستمگری با روزگار هم‌دست شده است.

نکته ادبی: خوی در اینجا به معنای رفتار و منشِ محبوب است.

خوی تو نیز از جفا یاری او می کند

و رفتارِ تو نیز با بی‌مهری‌هایت، در این ستمگری با روزگار هم‌دست شده است.

نکته ادبی: یاری کردن در اینجا کنایه از شریکِ جرم بودن در ستم است.

خوی تو نیز از جفا یاری او می کند

و رفتارِ تو نیز با بی‌مهری‌هایت، در این ستمگری با روزگار هم‌دست شده است.

نکته ادبی: یاری کردن در اینجا کنایه از شریکِ جرم بودن در ستم است.

خوی تو نیز از جفا یاری او می کند

و رفتارِ تو نیز با بی‌مهری‌هایت، در این ستمگری با روزگار هم‌دست شده است.

نکته ادبی: یاری کردن در اینجا کنایه از شریکِ جرم بودن در ستم است.

خوی تو نیز از جفا یاری او می کند

و رفتارِ تو نیز با بی‌مهری‌هایت، در این ستمگری با روزگار هم‌دست شده است.

نکته ادبی: یاری کردن در اینجا کنایه از شریکِ جرم بودن در ستم است.

خوی تو نیز از جفا یاری او می کند

و رفتارِ تو نیز با بی‌مهری‌هایت، در این ستمگری با روزگار هم‌دست شده است.

نکته ادبی: یاری کردن در اینجا کنایه از شریکِ جرم بودن در ستم است.

خوی تو نیز از جفا یاری او می کند

و رفتارِ تو نیز با بی‌مهری‌هایت، در این ستمگری با روزگار هم‌دست شده است.

نکته ادبی: یاری کردن در اینجا کنایه از شریکِ جرم بودن در ستم است.

با تو ز دست فلک خیره چه نالم از آنک با تو ز دست فلک خیره چه نالم از آنک

به خاطرِ تو، بیهوده از دستِ روزگار گله نمی‌کنم، چرا که...

نکته ادبی: خیره نالیدن به معنای شکایتِ بیهوده و بی‌مورد کردن است.

با تو ز دست فلک خیره چه نالم از آنک با تو ز دست فلک خیره چه نالم از آنک

به خاطرِ تو، بیهوده از دستِ روزگار گله نمی‌کنم، چرا که...

نکته ادبی: خیره نالیدن به معنای شکایتِ بیهوده و بی‌مورد کردن است.

با تو ز دست فلک خیره چه نالم از آنک با تو ز دست فلک خیره چه نالم از آنک

به خاطرِ تو، بیهوده از دستِ روزگار گله نمی‌کنم، چرا که...

نکته ادبی: خیره نالیدن به معنای شکایتِ بیهوده و بی‌مورد کردن است.

با تو ز دست فلک خیره چه نالم از آنک هست در ستم که پیش پای بره نشکند

ستمِ تو چنان فراگیر است که هیچ موجودِ ضعیفی (حتی بره) از آن در امان نیست.

نکته ادبی: پیش پای بره نشکستن، کنایه از نهایتِ سنگدلی و ظلمی است که حتی به ناتوان‌ترین موجودات هم رحم نمی‌کند.

هست در ستم که پیش پای بره نشکند

ستمِ تو چنان فراگیر است که هیچ موجودِ ضعیفی (حتی بره) از آن در امان نیست.

نکته ادبی: پیش پای بره نشکستن، کنایه از نهایتِ سنگدلی و ظلمی است که حتی به ناتوان‌ترین موجودات هم رحم نمی‌کند.

هست در ستم که پیش پای بره نشکند

ستمِ تو چنان فراگیر است که هیچ موجودِ ضعیفی (حتی بره) از آن در امان نیست.

نکته ادبی: پیش پای بره نشکستن، کنایه از نهایتِ سنگدلی و ظلمی است که حتی به ناتوان‌ترین موجودات هم رحم نمی‌کند.

هست در ستم که پیش پای بره نشکند

ستمِ تو چنان فراگیر است که هیچ موجودِ ضعیفی (حتی بره) از آن در امان نیست.

نکته ادبی: پیش پای بره نشکستن، کنایه از نهایتِ سنگدلی و ظلمی است که حتی به ناتوان‌ترین موجودات هم رحم نمی‌کند.

هست در ستم که پیش پای بره نشکند

ستمِ تو چنان فراگیر است که هیچ موجودِ ضعیفی (حتی بره) از آن در امان نیست.

نکته ادبی: پیش پای بره نشکستن، کنایه از نهایتِ سنگدلی و ظلمی است که حتی به ناتوان‌ترین موجودات هم رحم نمی‌کند.

هست در ستم که پیش پای بره نشکند

ستمِ تو چنان فراگیر است که هیچ موجودِ ضعیفی (حتی بره) از آن در امان نیست.

نکته ادبی: پیش پای بره نشکستن، کنایه از نهایتِ سنگدلی و ظلمی است که حتی به ناتوان‌ترین موجودات هم رحم نمی‌کند.

هست در ستم که پیش پای بره نشکند

ستمِ تو چنان فراگیر است که هیچ موجودِ ضعیفی (حتی بره) از آن در امان نیست.

نکته ادبی: پیش پای بره نشکستن، کنایه از نهایتِ سنگدلی و ظلمی است که حتی به ناتوان‌ترین موجودات هم رحم نمی‌کند.

آرایه‌های ادبی

استعاره شاخ زدن

تشبیه رشدِ عشق در دل به روییدنِ شاخه درخت.

کنایه بیخ کندن

کنایه از ریشه‌کن کردن و نابودیِ صبر و آرامش.

تشخیص و استعاره میدان دل

تشبیه دل به میدان جنگ که عشق در آن حمله می‌کند.

کنایه کیسه به صابون زدن

اصطلاحی کهن به معنای فریب دادن و سرکیسه کردن.

کنایه خانه فروشی زدن

به معنای به حراج گذاشتن و ویران کردنِ هوش و حواس.

اغراق پیش پای بره نشکستن

مبالغه در وصفِ بی‌رحمی محبوب که حتی به موجودِ ضعیفی مثل بره نیز رحم نمی‌کند.