دیوان اشعار - غزلیات

خاقانی

غزل شمارهٔ ۱۶۴

خاقانی
آن را که غم گسار تو باشی چه غم خورد آن را که غم گسار تو باشی چه غم خورد
آن را که غم گسار تو باشی چه غم خورد آن را که غم گسار تو باشی چه غم خورد
آن را که غم گسار تو باشی چه غم خورد آن را که غم گسار تو باشی چه غم خورد
آن را که غم گسار تو باشی چه غم خورد و آن را که جان توئی چه دریغ عدم خورد
و آن را که جان توئی چه دریغ عدم خورد
و آن را که جان توئی چه دریغ عدم خورد
و آن را که جان توئی چه دریغ عدم خورد
و آن را که جان توئی چه دریغ عدم خورد
و آن را که جان توئی چه دریغ عدم خورد
و آن را که جان توئی چه دریغ عدم خورد
شادی به روی آنکه به روی تو جام می شادی به روی آنکه به روی تو جام می
شادی به روی آنکه به روی تو جام می شادی به روی آنکه به روی تو جام می
شادی به روی آنکه به روی تو جام می شادی به روی آنکه به روی تو جام می
شادی به روی آنکه به روی تو جام می از دست غم ستاند و بر یاد غم خورد
از دست غم ستاند و بر یاد غم خورد
از دست غم ستاند و بر یاد غم خورد
از دست غم ستاند و بر یاد غم خورد
از دست غم ستاند و بر یاد غم خورد
از دست غم ستاند و بر یاد غم خورد
از دست غم ستاند و بر یاد غم خورد
بر درگه تو ناله کسی را رسد که او بر درگه تو ناله کسی را رسد که او
بر درگه تو ناله کسی را رسد که او بر درگه تو ناله کسی را رسد که او
بر درگه تو ناله کسی را رسد که او بر درگه تو ناله کسی را رسد که او
بر درگه تو ناله کسی را رسد که او چون کوس هرچه زخم بود بر شکم خورد
چون کوس هرچه زخم بود بر شکم خورد
چون کوس هرچه زخم بود بر شکم خورد
چون کوس هرچه زخم بود بر شکم خورد
چون کوس هرچه زخم بود بر شکم خورد
چون کوس هرچه زخم بود بر شکم خورد
چون کوس هرچه زخم بود بر شکم خورد
هرکس که پای داشت به عشق تو هر زمان هرکس که پای داشت به عشق تو هر زمان
هرکس که پای داشت به عشق تو هر زمان هرکس که پای داشت به عشق تو هر زمان
هرکس که پای داشت به عشق تو هر زمان هرکس که پای داشت به عشق تو هر زمان
هرکس که پای داشت به عشق تو هر زمان از دست روزگار دوال ستم خورد
از دست روزگار دوال ستم خورد
از دست روزگار دوال ستم خورد
از دست روزگار دوال ستم خورد
از دست روزگار دوال ستم خورد
از دست روزگار دوال ستم خورد
از دست روزگار دوال ستم خورد
عشق تو بر سر مه عشاق آب خورد عشق تو بر سر مه عشاق آب خورد
عشق تو بر سر مه عشاق آب خورد عشق تو بر سر مه عشاق آب خورد
عشق تو بر سر مه عشاق آب خورد عشق تو بر سر مه عشاق آب خورد
عشق تو بر سر مه عشاق آب خورد گر مرد اوست بر سر ابدال هم خورد
گر مرد اوست بر سر ابدال هم خورد
گر مرد اوست بر سر ابدال هم خورد
گر مرد اوست بر سر ابدال هم خورد
گر مرد اوست بر سر ابدال هم خورد
گر مرد اوست بر سر ابدال هم خورد
گر مرد اوست بر سر ابدال هم خورد
زلف تو کافری است که هر دم به تازگی زلف تو کافری است که هر دم به تازگی
زلف تو کافری است که هر دم به تازگی زلف تو کافری است که هر دم به تازگی
زلف تو کافری است که هر دم به تازگی زلف تو کافری است که هر دم به تازگی
زلف تو کافری است که هر دم به تازگی خون هزار کس خورد آنگه که کم خورد
خون هزار کس خورد آنگه که کم خورد
خون هزار کس خورد آنگه که کم خورد
خون هزار کس خورد آنگه که کم خورد
خون هزار کس خورد آنگه که کم خورد
خون هزار کس خورد آنگه که کم خورد
خون هزار کس خورد آنگه که کم خورد
عالم تو را و گوئی خاقانی آن ماست عالم تو را و گوئی خاقانی آن ماست
عالم تو را و گوئی خاقانی آن ماست عالم تو را و گوئی خاقانی آن ماست
عالم تو را و گوئی خاقانی آن ماست عالم تو را و گوئی خاقانی آن ماست
عالم تو را و گوئی خاقانی آن ماست او آن حریف نیست کز این گونه دم خورد
او آن حریف نیست کز این گونه دم خورد
او آن حریف نیست کز این گونه دم خورد
او آن حریف نیست کز این گونه دم خورد
او آن حریف نیست کز این گونه دم خورد
او آن حریف نیست کز این گونه دم خورد
او آن حریف نیست کز این گونه دم خورد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، تجلی‌گاهِ اوجِ تسلیم و رضا در ساحتِ عشقِ عرفانی است. شاعر در پیِ آن است که بگوید با حضورِ محبوب در جانِ عاشق، تمامیِ رنج‌هایِ عالمِ خاکی و هراس از نیستی، رنگ می‌بازند و به آرامشی ابدی بدل می‌شوند.

تصویرسازی‌هایِ این سروده، از رنجِ «کوس» که ضربات را برایِ شنیده‌شدنِ بانگ‌اش تحمل می‌کند، تا تازیانه‌هایِ ستمِ روزگار، همگی گویایِ این حقیقت‌اند که در طریقِ عشق، بلا نه مانعی برایِ رسیدن، بلکه نردبانی برایِ عروجِ روح و هم‌نشینی با اولیایِ الهی است.

معنای روان

آن را که غم گسار تو باشی چه غم خورد آن را که غم گسار تو باشی چه غم خورد

کسی که تو غم‌خوار و یاری‌رسانِ او باشی، دیگر چه غمی در دل دارد؟ (هیچ غمی برای او باقی نمی‌ماند).

نکته ادبی: «غم‌گسار» به معنای غم‌خوار و زداینده اندوه است.

آن را که غم گسار تو باشی چه غم خورد آن را که غم گسار تو باشی چه غم خورد

کسی که تو غم‌خوار و یاری‌رسانِ او باشی، دیگر چه غمی در دل دارد؟

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر عدمِ وجودِ غم در سایه‌ی حضور معشوق.

آن را که غم گسار تو باشی چه غم خورد آن را که غم گسار تو باشی چه غم خورد

کسی که تو غم‌خوار و یاری‌رسانِ او باشی، دیگر چه غمی در دل دارد؟

نکته ادبی: استفاده از پرسش انکاری برای تأکید بر نفیِ غم.

آن را که غم گسار تو باشی چه غم خورد و آن را که جان توئی چه دریغ عدم خورد

کسی که تو غم‌خوار و یاری‌رسانِ او باشی، دیگر چه غمی در دل دارد؟ و کسی که تو جان و هستیِ او شده‌ای، چرا باید نگرانِ نیستی و مرگ باشد؟

نکته ادبی: «دریغ عدم خوردن» کنایه از حسرتِ نیستی خوردن یا ترس از فناست.

و آن را که جان توئی چه دریغ عدم خورد

کسی که تو جان و هستیِ او شده‌ای، چرا باید نگرانِ نیستی و مرگ باشد؟

نکته ادبی: «عدم» در عرفان به معنای نیستی و فنایِ ظاهری است که عاشق از آن هراسی ندارد.

و آن را که جان توئی چه دریغ عدم خورد

کسی که تو جان و هستیِ او شده‌ای، چرا باید نگرانِ نیستی و مرگ باشد؟

نکته ادبی: تأکید بر جایگزینیِ جانِ عاشق با جانِ معشوق.

و آن را که جان توئی چه دریغ عدم خورد

کسی که تو جان و هستیِ او شده‌ای، چرا باید نگرانِ نیستی و مرگ باشد؟

نکته ادبی: ساختار جمله‌ی استفهامی برای بیانِ اطمینانِ خاطر.

و آن را که جان توئی چه دریغ عدم خورد

کسی که تو جان و هستیِ او شده‌ای، چرا باید نگرانِ نیستی و مرگ باشد؟

نکته ادبی: عدم هراسی از زوال در حضورِ جانِ جاویدان.

و آن را که جان توئی چه دریغ عدم خورد

کسی که تو جان و هستیِ او شده‌ای، چرا باید نگرانِ نیستی و مرگ باشد؟

نکته ادبی: «دریغ خوردن» در اینجا به معنای غصه و دریغِ بیهوده است.

و آن را که جان توئی چه دریغ عدم خورد

کسی که تو جان و هستیِ او شده‌ای، چرا باید نگرانِ نیستی و مرگ باشد؟

نکته ادبی: پاسخِ بلاغی به مفهومِ بقایِ عاشق در وصل.

شادی به روی آنکه به روی تو جام می شادی به روی آنکه به روی تو جام می

خوشا به حالِ آن کسی که با نگاه به رویِ تو، جامِ شراب را...

نکته ادبی: «شادی به روی» کنایه از مبارک‌باد گفتن یا خوشا به حالِ کسی که در چهره‌ی معشوق می‌نگرد.

شادی به روی آنکه به روی تو جام می شادی به روی آنکه به روی تو جام می

خوشا به حالِ آن کسی که با نگاه به رویِ تو، جامِ شراب را...

نکته ادبی: اشاره به استعاره‌ی جامِ می‌ به معنایِ فیضِ الهی.

شادی به روی آنکه به روی تو جام می شادی به روی آنکه به روی تو جام می

خوشا به حالِ آن کسی که با نگاه به رویِ تو، جامِ شراب را...

نکته ادبی: پیوندِ میانِ رویتِ معشوق و نوشیدنِ شرابِ طهور.

شادی به روی آنکه به روی تو جام می از دست غم ستاند و بر یاد غم خورد

خوشا به حالِ آن کسی که با نگاه به رویِ تو، جامِ شراب را از دستِ غم می‌ستاند و به یادِ غم می‌نوشد (یعنی تلخیِ غم برای او به حلاوت تبدیل می‌شود).

نکته ادبی: پارادوکسِ زیبایی که در آن غم، خود منشأ شادی می‌گردد.

از دست غم ستاند و بر یاد غم خورد

از دستِ غم می‌ستاند و به یادِ غم می‌نوشد.

نکته ادبی: تلمیح به کیمیایِ عشق که رنج را به لذت بدل می‌کند.

از دست غم ستاند و بر یاد غم خورد

از دستِ غم می‌ستاند و به یادِ غم می‌نوشد.

نکته ادبی: تکرار برای تبیینِ این پارادوکسِ عرفانی.

از دست غم ستاند و بر یاد غم خورد

از دستِ غم می‌ستاند و به یادِ غم می‌نوشد.

نکته ادبی: تأکید بر استقامتِ عاشق در برابر غم.

از دست غم ستاند و بر یاد غم خورد

از دستِ غم می‌ستاند و به یادِ غم می‌نوشد.

نکته ادبی: شادیِ حاصل از دیدار، تلخیِ جامِ غم را می‌زداید.

از دست غم ستاند و بر یاد غم خورد

از دستِ غم می‌ستاند و به یادِ غم می‌نوشد.

نکته ادبی: تضادِ ظاهری میانِ غم و شادی.

از دست غم ستاند و بر یاد غم خورد

از دستِ غم می‌ستاند و به یادِ غم می‌نوشد.

نکته ادبی: نوشیدنِ غم، نمادی از پذیرشِ بلاست.

بر درگه تو ناله کسی را رسد که او بر درگه تو ناله کسی را رسد که او

ناله و دعایِ کسی به درگاهِ تو می‌رسد که او...

نکته ادبی: «درگه» کوتاه‌شده‌ی درگاه است.

بر درگه تو ناله کسی را رسد که او بر درگه تو ناله کسی را رسد که او

ناله و دعایِ کسی به درگاهِ تو می‌رسد که او...

نکته ادبی: اشاره به شرطِ استجابتِ دعا در درگاهِ الهی.

بر درگه تو ناله کسی را رسد که او بر درگه تو ناله کسی را رسد که او

ناله و دعایِ کسی به درگاهِ تو می‌رسد که او...

نکته ادبی: پیوندِ نیازِ عاشق با صبرِ او.

بر درگه تو ناله کسی را رسد که او چون کوس هرچه زخم بود بر شکم خورد

ناله و دعایِ کسی به درگاهِ تو می‌رسد که او، مانندِ طبل، هر ضربه‌ای که به شکمش می‌خورد را تحمل کند.

نکته ادبی: تشبیه به کوس (طبل) که تنها با ضربه‌خوردن بانگش بلند می‌شود.

چون کوس هرچه زخم بود بر شکم خورد

چون کوس هرچه زخم بود بر شکم خورد.

نکته ادبی: زخم در اینجا به معنای ضربه است.

چون کوس هرچه زخم بود بر شکم خورد

چون کوس هرچه زخم بود بر شکم خورد.

نکته ادبی: تعبیرِ جسورانه و تصویری از صبرِ عارفانه.

چون کوس هرچه زخم بود بر شکم خورد

چون کوس هرچه زخم بود بر شکم خورد.

نکته ادبی: ضرباتِ روزگار بر جانِ عاشق، همچون ضرباتِ چوب بر طبل است.

چون کوس هرچه زخم بود بر شکم خورد

چون کوس هرچه زخم بود بر شکم خورد.

نکته ادبی: استعاره‌سازیِ خلاقانه از طبل برای بیانِ پذیرشِ درد.

چون کوس هرچه زخم بود بر شکم خورد

چون کوس هرچه زخم بود بر شکم خورد.

نکته ادبی: تأکید بر صبوری در برابر سختی‌ها.

چون کوس هرچه زخم بود بر شکم خورد

چون کوس هرچه زخم بود بر شکم خورد.

نکته ادبی: پایان‌بندیِ تمثیلِ کوس.

هرکس که پای داشت به عشق تو هر زمان هرکس که پای داشت به عشق تو هر زمان

هرکسی که در عشقِ تو گام نهاد، در هر لحظه...

نکته ادبی: «پا داشتن» کنایه از ثبات‌قدم بودن و وارد شدن به مسیر است.

هرکس که پای داشت به عشق تو هر زمان هرکس که پای داشت به عشق تو هر زمان

هرکسی که در عشقِ تو گام نهاد، در هر لحظه...

نکته ادبی: اشاره به همیشگی بودنِ ابتلائاتِ عاشقی.

هرکس که پای داشت به عشق تو هر زمان هرکس که پای داشت به عشق تو هر زمان

هرکسی که در عشقِ تو گام نهاد، در هر لحظه...

نکته ادبی: در اینجا عشقِ حقیقی، راهی پرمخاطره ترسیم شده است.

هرکس که پای داشت به عشق تو هر زمان از دست روزگار دوال ستم خورد

هرکسی که در عشقِ تو گام نهاد، در هر لحظه ناگزیر است تازیانه‌هایِ ستمِ روزگار را تاب بیاورد.

نکته ادبی: «دوال» تازیانه چرمی است که به سختی‌های ایام تشبیه شده.

از دست روزگار دوال ستم خورد

از دست روزگار دوال ستم خورد.

نکته ادبی: روزگار فاعلی است که عاشق را با تازیانه (دوال) می‌نوازد.

از دست روزگار دوال ستم خورد

از دست روزگار دوال ستم خورد.

نکته ادبی: عشق، دردمندیِ ناگزیر به همراه دارد.

از دست روزگار دوال ستم خورد

از دست روزگار دوال ستم خورد.

نکته ادبی: تأکید بر مظلومیتِ عاشق در پیشگاهِ روزگار.

از دست روزگار دوال ستم خورد

از دست روزگار دوال ستم خورد.

نکته ادبی: تکرار برای یادآوریِ بهایِ سنگینِ عشق.

از دست روزگار دوال ستم خورد

از دست روزگار دوال ستم خورد.

نکته ادبی: تصویرِ خشونتِ روزگار بر جانِ عاشق.

از دست روزگار دوال ستم خورد

از دست روزگار دوال ستم خورد.

نکته ادبی: تضادِ ظاهری بینِ عشق و آسایش.

عشق تو بر سر مه عشاق آب خورد عشق تو بر سر مه عشاق آب خورد

عشقِ تو آن‌چنان متعالی است که حتی سرآمدِ عاشقان از سرچشمه‌ی آن می‌نوشند.

نکته ادبی: «مه» در اینجا به معنایِ ماه و بهترین‌ها (بزرگان) است.

عشق تو بر سر مه عشاق آب خورد عشق تو بر سر مه عشاق آب خورد

عشقِ تو آن‌چنان متعالی است که حتی سرآمدِ عاشقان از سرچشمه‌ی آن می‌نوشند.

نکته ادبی: استعاره‌ی آب خوردن از سرِ چشمه.

عشق تو بر سر مه عشاق آب خورد عشق تو بر سر مه عشاق آب خورد

عشقِ تو آن‌چنان متعالی است که حتی سرآمدِ عاشقان از سرچشمه‌ی آن می‌نوشند.

نکته ادبی: تعالیِ عشق تا جایی که بزرگان نیز محتاج آنند.

عشق تو بر سر مه عشاق آب خورد گر مرد اوست بر سر ابدال هم خورد

عشقِ تو آن‌چنان متعالی است که حتی سرآمدِ عاشقان از سرچشمه‌ی آن می‌نوشند؛ و اگر کسی به راستی مردِ میدان باشد، حتی در مقامِ عارفانِ بزرگ (ابدال) نیز جای می‌گیرد.

نکته ادبی: «ابدال» طبقه‌ای از اولیایِ الهی هستند.

گر مرد اوست بر سر ابدال هم خورد

گر مرد اوست بر سر ابدال هم خورد.

نکته ادبی: مرد در اینجا به معنایِ انسانِ کامل و شجاع در طریق است.

گر مرد اوست بر سر ابدال هم خورد

گر مرد اوست بر سر ابدال هم خورد.

نکته ادبی: ترفیعِ درجه‌ی عاشق به مقامِ ابدال.

گر مرد اوست بر سر ابدال هم خورد

گر مرد اوست بر سر ابدال هم خورد.

نکته ادبی: دستیابی به کمالِ عرفانی از طریقِ عشق.

گر مرد اوست بر سر ابدال هم خورد

گر مرد اوست بر سر ابدال هم خورد.

نکته ادبی: تأکید بر برابریِ عاشقِ راستین با اولیا.

گر مرد اوست بر سر ابدال هم خورد

گر مرد اوست بر سر ابدال هم خورد.

نکته ادبی: پایانی حماسی بر غزل.

گر مرد اوست بر سر ابدال هم خورد

گر مرد اوست بر سر ابدال هم خورد.

نکته ادبی: اوج‌گیریِ مضامینِ غزل.

زلف تو کافری است که هر دم به تازگی زلف تو کافری است که هر دم به تازگی

گیسوی تو همچون کافری بی‌دین عمل می‌کند که هر لحظه با ترفند و شکلی تازه، در پی فریب و آزار عاشقان است.

نکته ادبی: کافر استعاره از معشوق و زلف اوست که به دلیل بی‌وفایی و قساوت به کافر تشبیه شده است.

زلف تو کافری است که هر دم به تازگی زلف تو کافری است که هر دم به تازگی

گیسوی تو همچون کافری بی‌دین عمل می‌کند که هر لحظه با ترفند و شکلی تازه، در پی فریب و آزار عاشقان است.

نکته ادبی: تکرارِ ویژگیِ تازگیِ زلف برای تأکید بر پویایی و خستگی‌ناپذیریِ آن در ستمگری است.

زلف تو کافری است که هر دم به تازگی زلف تو کافری است که هر دم به تازگی

گیسوی تو همچون کافری بی‌دین عمل می‌کند که هر لحظه با ترفند و شکلی تازه، در پی فریب و آزار عاشقان است.

نکته ادبی: استفاده از عبارت «هر دم به تازگی» بیانگرِ بی‌وفاییِ مستمر و بی‌پایان معشوق است.

زلف تو کافری است که هر دم به تازگی خون هزار کس خورد آنگه که کم خورد

زلف تو چون کافری است که دائم ستم می‌کند و این گیسو چنان بی‌رحم است که حتی وقتی جان هزاران نفر را می‌گیرد، باز هم آن را اندک می‌شمارد.

نکته ادبی: مبالغه در بخش «خون هزار کس خورد» بر شدتِ ستم‌گریِ معشوق تأکید دارد.

خون هزار کس خورد آنگه که کم خورد

این معشوق چنان در کشتن عاشقان قساوت دارد که حتی ریختن خون هزاران نفر را امری ناچیز و کم می‌پندارد.

نکته ادبی: «کم خورد» کنایه از بی‌ارزش شمردنِ جانِ عشاق در نظر معشوق است.

خون هزار کس خورد آنگه که کم خورد

این معشوق چنان در کشتن عاشقان قساوت دارد که حتی ریختن خون هزاران نفر را امری ناچیز و کم می‌پندارد.

نکته ادبی: «خون خوردن» در ادبیات کلاسیک کنایه از رنج و غم کشیدن یا باعث رنج دیگران شدن است.

خون هزار کس خورد آنگه که کم خورد

این معشوق چنان در کشتن عاشقان قساوت دارد که حتی ریختن خون هزاران نفر را امری ناچیز و کم می‌پندارد.

نکته ادبی: ساختار جملات بیانگر بی‌اعتنایی معشوق به رنج دیگران است.

خون هزار کس خورد آنگه که کم خورد

این معشوق چنان در کشتن عاشقان قساوت دارد که حتی ریختن خون هزاران نفر را امری ناچیز و کم می‌پندارد.

نکته ادبی: تداوم مبالغه برای نشان دادنِ عمقِ فاجعه‌ای که معشوق ایجاد کرده است.

خون هزار کس خورد آنگه که کم خورد

این معشوق چنان در کشتن عاشقان قساوت دارد که حتی ریختن خون هزاران نفر را امری ناچیز و کم می‌پندارد.

نکته ادبی: تکرارِ این مفهوم بر استبدادِ مطلقِ معشوق تأکید دارد.

خون هزار کس خورد آنگه که کم خورد

این معشوق چنان در کشتن عاشقان قساوت دارد که حتی ریختن خون هزاران نفر را امری ناچیز و کم می‌پندارد.

نکته ادبی: استفاده از عدد هزار برای نشان دادنِ کثرت قربانیانِ عشق است.

عالم تو را و گوئی خاقانی آن ماست عالم تو را و گوئی خاقانی آن ماست

همه عالم زیر سلطه و دارایی توست و با این همه، باز هم مدعی هستی که خاقانی (شاعر) متعلق به توست.

نکته ادبی: تلمیح به مالکیت مطلق معشوق بر جهان و در عین حال سلطه بر قلب شاعر.

عالم تو را و گوئی خاقانی آن ماست عالم تو را و گوئی خاقانی آن ماست

همه عالم زیر سلطه و دارایی توست و با این همه، باز هم مدعی هستی که خاقانی (شاعر) متعلق به توست.

نکته ادبی: در اینجا خاقانی به صورت سوم‌شخص از خودش یاد می‌کند که نوعی تخلص درونی است.

عالم تو را و گوئی خاقانی آن ماست عالم تو را و گوئی خاقانی آن ماست

همه عالم زیر سلطه و دارایی توست و با این همه، باز هم مدعی هستی که خاقانی (شاعر) متعلق به توست.

نکته ادبی: تضاد میانِ «عالم» و «خاقانی» برای نشان دادنِ تواضع و در عین حال بزرگیِ جایگاه شاعر است.

عالم تو را و گوئی خاقانی آن ماست او آن حریف نیست کز این گونه دم خورد

همه عالم متعلق به توست و می‌گویی خاقانی از آنِ ماست؛ اما او آن حریف ضعیفی نیست که به سادگی چنین رفتاری را تحمل کند.

نکته ادبی: «حریف» به معنای رقیب یا همراه در بازیِ عشق است.

او آن حریف نیست کز این گونه دم خورد

او (خاقانی) آن عاشق ساده‌لوح و ناتوانی نیست که بخواهد چنین حرف‌های بیهوده یا رفتارهای نامنصفانه را تحمل کند و از آن‌ها آسیب ببیند.

نکته ادبی: «دم خوردن» در اینجا کنایه از سکوت کردن در برابر ستم و تحملِ ذلت است.

او آن حریف نیست کز این گونه دم خورد

او (خاقانی) آن عاشق ساده‌لوح و ناتوانی نیست که بخواهد چنین حرف‌های بیهوده یا رفتارهای نامنصفانه را تحمل کند و از آن‌ها آسیب ببیند.

نکته ادبی: انکارِ این که شاعر، حریفی زبون است، نشان‌دهنده اعتماد به نفسِ اوست.

او آن حریف نیست کز این گونه دم خورد

او (خاقانی) آن عاشق ساده‌لوح و ناتوانی نیست که بخواهد چنین حرف‌های بیهوده یا رفتارهای نامنصفانه را تحمل کند و از آن‌ها آسیب ببیند.

نکته ادبی: «حریف» در ادبیات کهن به معنای شریکِ بزم و رقیب در عشق است.

او آن حریف نیست کز این گونه دم خورد

او (خاقانی) آن عاشق ساده‌لوح و ناتوانی نیست که بخواهد چنین حرف‌های بیهوده یا رفتارهای نامنصفانه را تحمل کند و از آن‌ها آسیب ببیند.

نکته ادبی: تأکید بر تفاوتِ ماهویِ شاعر با سایر عشاق که تسلیم شده‌اند.

او آن حریف نیست کز این گونه دم خورد

او (خاقانی) آن عاشق ساده‌لوح و ناتوانی نیست که بخواهد چنین حرف‌های بیهوده یا رفتارهای نامنصفانه را تحمل کند و از آن‌ها آسیب ببیند.

نکته ادبی: این بیت نشان‌دهنده پایانِ انفعالِ شاعر است.

او آن حریف نیست کز این گونه دم خورد

او (خاقانی) آن عاشق ساده‌لوح و ناتوانی نیست که بخواهد چنین حرف‌های بیهوده یا رفتارهای نامنصفانه را تحمل کند و از آن‌ها آسیب ببیند.

نکته ادبی: استفاده از فعل «خوردن» در «دم خوردن» تناسبِ معنوی با «خون خوردن» در ابیات پیشین دارد.