دیوان اشعار - غزلیات

خاقانی

غزل شمارهٔ ۱۶۳

خاقانی
عشقت چو درآمد ز دلم صبر بدر شد عشقت چو درآمد ز دلم صبر بدر شد
عشقت چو درآمد ز دلم صبر بدر شد عشقت چو درآمد ز دلم صبر بدر شد
عشقت چو درآمد ز دلم صبر بدر شد عشقت چو درآمد ز دلم صبر بدر شد
عشقت چو درآمد ز دلم صبر بدر شد احوال دلم باز دگر باره دگر شد
احوال دلم باز دگر باره دگر شد
احوال دلم باز دگر باره دگر شد
احوال دلم باز دگر باره دگر شد
احوال دلم باز دگر باره دگر شد
احوال دلم باز دگر باره دگر شد
احوال دلم باز دگر باره دگر شد
عهدی بد و دوری که مرا صبر و دلی بود عهدی بد و دوری که مرا صبر و دلی بود
عهدی بد و دوری که مرا صبر و دلی بود عهدی بد و دوری که مرا صبر و دلی بود
عهدی بد و دوری که مرا صبر و دلی بود عهدی بد و دوری که مرا صبر و دلی بود
عهدی بد و دوری که مرا صبر و دلی بود آن عهد به پای آمد و آن دور به سر شد
آن عهد به پای آمد و آن دور به سر شد
آن عهد به پای آمد و آن دور به سر شد
آن عهد به پای آمد و آن دور به سر شد
آن عهد به پای آمد و آن دور به سر شد
آن عهد به پای آمد و آن دور به سر شد
آن عهد به پای آمد و آن دور به سر شد
تا صاعقهٔ عشق تو در جان من افتاد تا صاعقهٔ عشق تو در جان من افتاد
تا صاعقهٔ عشق تو در جان من افتاد تا صاعقهٔ عشق تو در جان من افتاد
تا صاعقهٔ عشق تو در جان من افتاد تا صاعقهٔ عشق تو در جان من افتاد
تا صاعقهٔ عشق تو در جان من افتاد از واقعهٔ من همه آفاق خبر شد
از واقعهٔ من همه آفاق خبر شد
از واقعهٔ من همه آفاق خبر شد
از واقعهٔ من همه آفاق خبر شد
از واقعهٔ من همه آفاق خبر شد
از واقعهٔ من همه آفاق خبر شد
از واقعهٔ من همه آفاق خبر شد
تا باد، دو زلفین تو را زیر و زبر کرد تا باد، دو زلفین تو را زیر و زبر کرد
تا باد، دو زلفین تو را زیر و زبر کرد تا باد، دو زلفین تو را زیر و زبر کرد
تا باد، دو زلفین تو را زیر و زبر کرد تا باد، دو زلفین تو را زیر و زبر کرد
تا باد، دو زلفین تو را زیر و زبر کرد از آتش غیرت دل من زیر و زبر شد
از آتش غیرت دل من زیر و زبر شد
از آتش غیرت دل من زیر و زبر شد
از آتش غیرت دل من زیر و زبر شد
از آتش غیرت دل من زیر و زبر شد
از آتش غیرت دل من زیر و زبر شد
از آتش غیرت دل من زیر و زبر شد
در حسرت روزی که شود وصل تو روزی در حسرت روزی که شود وصل تو روزی
در حسرت روزی که شود وصل تو روزی در حسرت روزی که شود وصل تو روزی
در حسرت روزی که شود وصل تو روزی در حسرت روزی که شود وصل تو روزی
در حسرت روزی که شود وصل تو روزی روزم همه تاریک بر امید مگر شد
روزم همه تاریک بر امید مگر شد
روزم همه تاریک بر امید مگر شد
روزم همه تاریک بر امید مگر شد
روزم همه تاریک بر امید مگر شد
روزم همه تاریک بر امید مگر شد
روزم همه تاریک بر امید مگر شد
بد بود مرا حال بر آن شکر نکردم بد بود مرا حال بر آن شکر نکردم
بد بود مرا حال بر آن شکر نکردم بد بود مرا حال بر آن شکر نکردم
بد بود مرا حال بر آن شکر نکردم بد بود مرا حال بر آن شکر نکردم
بد بود مرا حال بر آن شکر نکردم تا لاجرم آن حال که بد بود بتر شد
تا لاجرم آن حال که بد بود بتر شد
تا لاجرم آن حال که بد بود بتر شد
تا لاجرم آن حال که بد بود بتر شد
تا لاجرم آن حال که بد بود بتر شد
تا لاجرم آن حال که بد بود بتر شد
تا لاجرم آن حال که بد بود بتر شد
هان ای دل خاقانی خرسند همی باش هان ای دل خاقانی خرسند همی باش
هان ای دل خاقانی خرسند همی باش هان ای دل خاقانی خرسند همی باش
هان ای دل خاقانی خرسند همی باش هان ای دل خاقانی خرسند همی باش
هان ای دل خاقانی خرسند همی باش بر هرچه خداوند قلم راند و قدر شد
بر هرچه خداوند قلم راند و قدر شد
بر هرچه خداوند قلم راند و قدر شد
بر هرچه خداوند قلم راند و قدر شد
بر هرچه خداوند قلم راند و قدر شد
بر هرچه خداوند قلم راند و قدر شد
بر هرچه خداوند قلم راند و قدر شد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعه، ترسیم‌گرِ دگرگونی عمیق و ناگهانی احوالِ عاشق است که با ورود عشق به قلبش، آرامش و شکیبایی را از دست می‌دهد. شاعر در فضایی آکنده از التهاب و اشتیاق، از فروپاشیِ نظمِ گذشته و آغاز دورانی پرآشوب سخن می‌گوید که در آن، صاعقه عشق و آتش غیرت، سراسر وجودش را به تسخیر درآورده است.

در این فضا، زمان به دو بخشِ پیش از عشق (دورانِ آرامش) و پس از عشق (دورانِ طوفان) تقسیم می‌شود و عاشق با وجودِ تاریکی و نومیدیِ حاصل از هجران، تنها با بارقهٔ ضعیفِ امید به وصال، به زندگیِ پرمشقتِ خود ادامه می‌دهد.

معنای روان

عشقت چو درآمد ز دلم صبر بدر شد عشقت چو درآمد ز دلم صبر بدر شد

با ورود عشق تو به قلبم، شکیبایی و آرامش از وجودم رخت بربست.

نکته ادبی: بدر شدن استعاره از رفتن و زوال است.

عشقت چو درآمد ز دلم صبر بدر شد عشقت چو درآمد ز دلم صبر بدر شد

با ورود عشق تو به قلبم، شکیبایی و آرامش از وجودم رخت بربست.

نکته ادبی: بدر شدن استعاره از رفتن و زوال است.

عشقت چو درآمد ز دلم صبر بدر شد عشقت چو درآمد ز دلم صبر بدر شد

با ورود عشق تو به قلبم، شکیبایی و آرامش از وجودم رخت بربست.

نکته ادبی: بدر شدن استعاره از رفتن و زوال است.

عشقت چو درآمد ز دلم صبر بدر شد احوال دلم باز دگر باره دگر شد

با ورود عشق تو به قلبم، شکیبایی از دلم بیرون رفت و اوضاع روحی‌ام به شکلی تازه و متفاوت دگرگون شد.

نکته ادبی: ترکیب دو مصرع بیانگرِ تحولی بنیادین در احوال عاشق است.

احوال دلم باز دگر باره دگر شد

اوضاع روحی من دوباره به شکلی تازه تغییر کرد.

نکته ادبی: تکرارِ دگر، بیانگرِ ناپایداری و تلاطمِ وضعیت درونی است.

احوال دلم باز دگر باره دگر شد

اوضاع روحی من دوباره به شکلی تازه تغییر کرد.

نکته ادبی: تکرارِ دگر، بیانگرِ ناپایداری و تلاطمِ وضعیت درونی است.

احوال دلم باز دگر باره دگر شد

اوضاع روحی من دوباره به شکلی تازه تغییر کرد.

نکته ادبی: تکرارِ دگر، بیانگرِ ناپایداری و تلاطمِ وضعیت درونی است.

احوال دلم باز دگر باره دگر شد

اوضاع روحی من دوباره به شکلی تازه تغییر کرد.

نکته ادبی: تکرارِ دگر، بیانگرِ ناپایداری و تلاطمِ وضعیت درونی است.

احوال دلم باز دگر باره دگر شد

اوضاع روحی من دوباره به شکلی تازه تغییر کرد.

نکته ادبی: تکرارِ دگر، بیانگرِ ناپایداری و تلاطمِ وضعیت درونی است.

احوال دلم باز دگر باره دگر شد

اوضاع روحی من دوباره به شکلی تازه تغییر کرد.

نکته ادبی: تکرارِ دگر، بیانگرِ ناپایداری و تلاطمِ وضعیت درونی است.

عهدی بد و دوری که مرا صبر و دلی بود عهدی بد و دوری که مرا صبر و دلی بود

در روزگاری که گذشت، پیمانی داشتیم و زمانی بود که من در آن دوران، صاحبِ قلب و شکیبایی بودم.

نکته ادبی: عهدی بد، اشاره به پیوند پیشین و آرامشِ از دست رفته دارد.

عهدی بد و دوری که مرا صبر و دلی بود عهدی بد و دوری که مرا صبر و دلی بود

در روزگاری که گذشت، پیمانی داشتیم و زمانی بود که من در آن دوران، صاحبِ قلب و شکیبایی بودم.

نکته ادبی: عهدی بد، اشاره به پیوند پیشین و آرامشِ از دست رفته دارد.

عهدی بد و دوری که مرا صبر و دلی بود عهدی بد و دوری که مرا صبر و دلی بود

در روزگاری که گذشت، پیمانی داشتیم و زمانی بود که من در آن دوران، صاحبِ قلب و شکیبایی بودم.

نکته ادبی: عهدی بد، اشاره به پیوند پیشین و آرامشِ از دست رفته دارد.

عهدی بد و دوری که مرا صبر و دلی بود آن عهد به پای آمد و آن دور به سر شد

آن عهد و دورانِ آرامش که در آن صاحب دل و صبر بودم، به پایان رسید و آن دوره سپری شد.

نکته ادبی: به پای آمدن، کنایه از به سر رسیدن و پایان یافتن است.

آن عهد به پای آمد و آن دور به سر شد

آن پیمان به پایان خود رسید و آن دوران سپری شد.

نکته ادبی: به سر شدن استعاره از اتمام و پایان یافتن زمان است.

آن عهد به پای آمد و آن دور به سر شد

آن پیمان به پایان خود رسید و آن دوران سپری شد.

نکته ادبی: به سر شدن استعاره از اتمام و پایان یافتن زمان است.

آن عهد به پای آمد و آن دور به سر شد

آن پیمان به پایان خود رسید و آن دوران سپری شد.

نکته ادبی: به سر شدن استعاره از اتمام و پایان یافتن زمان است.

آن عهد به پای آمد و آن دور به سر شد

آن پیمان به پایان خود رسید و آن دوران سپری شد.

نکته ادبی: به سر شدن استعاره از اتمام و پایان یافتن زمان است.

آن عهد به پای آمد و آن دور به سر شد

آن پیمان به پایان خود رسید و آن دوران سپری شد.

نکته ادبی: به سر شدن استعاره از اتمام و پایان یافتن زمان است.

آن عهد به پای آمد و آن دور به سر شد

آن پیمان به پایان خود رسید و آن دوران سپری شد.

نکته ادبی: به سر شدن استعاره از اتمام و پایان یافتن زمان است.

تا صاعقهٔ عشق تو در جان من افتاد تا صاعقهٔ عشق تو در جان من افتاد

از لحظه‌ای که برق و طوفانِ عشق تو بر جانم فرود آمد.

نکته ادبی: صاعقه نمادِ ناگهانی و ویرانگر بودنِ عشق است.

تا صاعقهٔ عشق تو در جان من افتاد تا صاعقهٔ عشق تو در جان من افتاد

از لحظه‌ای که برق و طوفانِ عشق تو بر جانم فرود آمد.

نکته ادبی: صاعقه نمادِ ناگهانی و ویرانگر بودنِ عشق است.

تا صاعقهٔ عشق تو در جان من افتاد تا صاعقهٔ عشق تو در جان من افتاد

از لحظه‌ای که برق و طوفانِ عشق تو بر جانم فرود آمد.

نکته ادبی: صاعقه نمادِ ناگهانی و ویرانگر بودنِ عشق است.

تا صاعقهٔ عشق تو در جان من افتاد از واقعهٔ من همه آفاق خبر شد

از لحظه‌ای که طوفان عشق تو بر جانم افتاد، همگان از این رویدادِ بزرگ آگاه شدند.

نکته ادبی: آفاق مجاز از تمام مردم جهان است.

از واقعهٔ من همه آفاق خبر شد

همه جهان از ماجرای عاشقانه من باخبر شدند.

نکته ادبی: واقعه، در اینجا به معنای اتفاقِ بزرگ و دگرگون‌کننده‌ای است که برای عاشق رخ داده.

از واقعهٔ من همه آفاق خبر شد

همه جهان از ماجرای عاشقانه من باخبر شدند.

نکته ادبی: واقعه، در اینجا به معنای اتفاقِ بزرگ و دگرگون‌کننده‌ای است که برای عاشق رخ داده.

از واقعهٔ من همه آفاق خبر شد

همه جهان از ماجرای عاشقانه من باخبر شدند.

نکته ادبی: واقعه، در اینجا به معنای اتفاقِ بزرگ و دگرگون‌کننده‌ای است که برای عاشق رخ داده.

از واقعهٔ من همه آفاق خبر شد

همه جهان از ماجرای عاشقانه من باخبر شدند.

نکته ادبی: واقعه، در اینجا به معنای اتفاقِ بزرگ و دگرگون‌کننده‌ای است که برای عاشق رخ داده.

از واقعهٔ من همه آفاق خبر شد

همه جهان از ماجرای عاشقانه من باخبر شدند.

نکته ادبی: واقعه، در اینجا به معنای اتفاقِ بزرگ و دگرگون‌کننده‌ای است که برای عاشق رخ داده.

از واقعهٔ من همه آفاق خبر شد

همه جهان از ماجرای عاشقانه من باخبر شدند.

نکته ادبی: واقعه، در اینجا به معنای اتفاقِ بزرگ و دگرگون‌کننده‌ای است که برای عاشق رخ داده.

تا باد، دو زلفین تو را زیر و زبر کرد تا باد، دو زلفین تو را زیر و زبر کرد

زمانی که وزش باد، گیسوانِ دو سویِ تو را آشفته ساخت.

نکته ادبی: زلفین به معنای دو گیسو و زیر و زبر به معنای آشفتن است.

تا باد، دو زلفین تو را زیر و زبر کرد تا باد، دو زلفین تو را زیر و زبر کرد

زمانی که وزش باد، گیسوانِ دو سویِ تو را آشفته ساخت.

نکته ادبی: زلفین به معنای دو گیسو و زیر و زبر به معنای آشفتن است.

تا باد، دو زلفین تو را زیر و زبر کرد تا باد، دو زلفین تو را زیر و زبر کرد

زمانی که وزش باد، گیسوانِ دو سویِ تو را آشفته ساخت.

نکته ادبی: زلفین به معنای دو گیسو و زیر و زبر به معنای آشفتن است.

تا باد، دو زلفین تو را زیر و زبر کرد از آتش غیرت دل من زیر و زبر شد

همان‌طور که باد گیسوان تو را آشفته کرد، آتشِ حسادت نیز دل مرا از شدتِ التهاب و آشفتگی دگرگون ساخت.

نکته ادبی: غیرت در متون کلاسیک اغلب به معنای حسادتِ عاشقانه و دفاع از حریم معشوق است.

از آتش غیرت دل من زیر و زبر شد

آتشِ حسادت، دل مرا کاملاً آشفته و متلاشی کرد.

نکته ادبی: آتشِ غیرت، اضافه استعاری است که شدتِ خشم و التهابِ درونی را نشان می‌دهد.

از آتش غیرت دل من زیر و زبر شد

آتشِ حسادت، دل مرا کاملاً آشفته و متلاشی کرد.

نکته ادبی: آتشِ غیرت، اضافه استعاری است که شدتِ خشم و التهابِ درونی را نشان می‌دهد.

از آتش غیرت دل من زیر و زبر شد

آتشِ حسادت، دل مرا کاملاً آشفته و متلاشی کرد.

نکته ادبی: آتشِ غیرت، اضافه استعاری است که شدتِ خشم و التهابِ درونی را نشان می‌دهد.

از آتش غیرت دل من زیر و زبر شد

آتشِ حسادت، دل مرا کاملاً آشفته و متلاشی کرد.

نکته ادبی: آتشِ غیرت، اضافه استعاری است که شدتِ خشم و التهابِ درونی را نشان می‌دهد.

از آتش غیرت دل من زیر و زبر شد

آتشِ حسادت، دل مرا کاملاً آشفته و متلاشی کرد.

نکته ادبی: آتشِ غیرت، اضافه استعاری است که شدتِ خشم و التهابِ درونی را نشان می‌دهد.

از آتش غیرت دل من زیر و زبر شد

آتشِ حسادت، دل مرا کاملاً آشفته و متلاشی کرد.

نکته ادبی: آتشِ غیرت، اضافه استعاری است که شدتِ خشم و التهابِ درونی را نشان می‌دهد.

در حسرت روزی که شود وصل تو روزی در حسرت روزی که شود وصل تو روزی

در آرزوی آن روز که به وصال تو برسم.

نکته ادبی: تکرارِ روزی، ایهام به روز (زمان) و وصال دارد.

در حسرت روزی که شود وصل تو روزی در حسرت روزی که شود وصل تو روزی

در آرزوی آن روز که به وصال تو برسم.

نکته ادبی: تکرارِ روزی، ایهام به روز (زمان) و وصال دارد.

در حسرت روزی که شود وصل تو روزی در حسرت روزی که شود وصل تو روزی

در آرزوی آن روز که به وصال تو برسم.

نکته ادبی: تکرارِ روزی، ایهام به روز (زمان) و وصال دارد.

در حسرت روزی که شود وصل تو روزی روزم همه تاریک بر امید مگر شد

در انتظارِ وصال تو هستم و در این راه، روزگارم تیره و تاریک گشته و تنها با امیدِ «مگر» (شاید)، زنده مانده‌ام.

نکته ادبی: امیدِ مگر، کنایه از امیدی ضعیف و نامطمئن است.

روزم همه تاریک بر امید مگر شد

روزگارم در تاریکی و ناامیدیِ محض، تنها با امیدِ ضعیفِ «شاید» سپری شد.

نکته ادبی: مگر در اینجا حرفِ شک و تردید است که نشان از شدتِ هجران دارد.

روزم همه تاریک بر امید مگر شد

روزگارم در تاریکی و ناامیدیِ محض، تنها با امیدِ ضعیفِ «شاید» سپری شد.

نکته ادبی: مگر در اینجا حرفِ شک و تردید است که نشان از شدتِ هجران دارد.

روزم همه تاریک بر امید مگر شد

روزگارم در تاریکی و ناامیدیِ محض، تنها با امیدِ ضعیفِ «شاید» سپری شد.

نکته ادبی: مگر در اینجا حرفِ شک و تردید است که نشان از شدتِ هجران دارد.

روزم همه تاریک بر امید مگر شد

روزگارم در تاریکی و ناامیدیِ محض، تنها با امیدِ ضعیفِ «شاید» سپری شد.

نکته ادبی: مگر در اینجا حرفِ شک و تردید است که نشان از شدتِ هجران دارد.

روزم همه تاریک بر امید مگر شد

روزگارم در تاریکی و ناامیدیِ محض، تنها با امیدِ ضعیفِ «شاید» سپری شد.

نکته ادبی: مگر در اینجا حرفِ شک و تردید است که نشان از شدتِ هجران دارد.

روزم همه تاریک بر امید مگر شد

روزگارم در تاریکی و ناامیدیِ محض، تنها با امیدِ ضعیفِ «شاید» سپری شد.

نکته ادبی: مگر در اینجا حرفِ شک و تردید است که نشان از شدتِ هجران دارد.

بد بود مرا حال بر آن شکر نکردم بد بود مرا حال بر آن شکر نکردم

روزگارم ناخوش بود و من در آن حالِ بد، شکرگزاری نکردم.

نکته ادبی: حرف «مرا» در اینجا به معنای «برای من» یا «مرا بود» است که دلالت بر حالِ گوینده دارد.

بد بود مرا حال بر آن شکر نکردم بد بود مرا حال بر آن شکر نکردم

روزگارم ناخوش بود و من در آن حالِ بد، شکرگزاری نکردم.

نکته ادبی: تکرارِ بیت نشان از تأکید شاعر بر خطایِ خود در گذشته است.

بد بود مرا حال بر آن شکر نکردم بد بود مرا حال بر آن شکر نکردم

روزگارم ناخوش بود و من در آن حالِ بد، شکرگزاری نکردم.

نکته ادبی: فعل «نکردم» در اینجا نفیِ کنشِ شکرگزاری در گذشته است.

بد بود مرا حال بر آن شکر نکردم تا لاجرم آن حال که بد بود بتر شد

وضعیتم ناگوار بود و به خاطر آن ناشکری کردم؛ به همین دلیل، ناگزیر همان حالِ بد، رو به وخامت گذاشت و بدتر شد.

نکته ادبی: «لاجرم» در اینجا به معنای «به ناچار» و «قطعاً» به کار رفته و نتیجه منطقیِ رفتارِ پیشین است.

تا لاجرم آن حال که بد بود بتر شد

در نتیجه‌ی آن ناشکیبایی، آن وضعیتی که بد بود، به ناچار وخیم‌تر شد.

نکته ادبی: واژه «بتر» در ادبیات کلاسیک به معنای «بدتر» است.

تا لاجرم آن حال که بد بود بتر شد

در نتیجه‌ی آن ناشکیبایی، آن وضعیتی که بد بود، به ناچار وخیم‌تر شد.

نکته ادبی: ساختار نحوی جمله بر رابطه علت و معلولی میان ناشکری و بدتر شدن حال تأکید دارد.

تا لاجرم آن حال که بد بود بتر شد

در نتیجه‌ی آن ناشکیبایی، آن وضعیتی که بد بود، به ناچار وخیم‌تر شد.

نکته ادبی: تکرار مکرر این مضمون، نشان از ندامت عمیق شاعر از ناشکیبایی دارد.

تا لاجرم آن حال که بد بود بتر شد

در نتیجه‌ی آن ناشکیبایی، آن وضعیتی که بد بود، به ناچار وخیم‌تر شد.

نکته ادبی: استفاده از واژگانِ ساده برای بیان یک قانونِ کلیِ اخلاقی.

تا لاجرم آن حال که بد بود بتر شد

در نتیجه‌ی آن ناشکیبایی، آن وضعیتی که بد بود، به ناچار وخیم‌تر شد.

نکته ادبی: این مصراع چکیده تجربه زیسته شاعر در دوران سختی است.

تا لاجرم آن حال که بد بود بتر شد

در نتیجه‌ی آن ناشکیبایی، آن وضعیتی که بد بود، به ناچار وخیم‌تر شد.

نکته ادبی: تداومِ فضای یأس و پشیمانی در کلام شاعر.

هان ای دل خاقانی خرسند همی باش هان ای دل خاقانی خرسند همی باش

ای دلِ خاقانی! هشدار که باید خرسند و راضی باشی.

نکته ادبی: «خاقانی» تخلص شاعر است که خود را خطاب قرار می‌دهد (خطاب به نفس).

هان ای دل خاقانی خرسند همی باش هان ای دل خاقانی خرسند همی باش

ای دلِ خاقانی! هشدار که باید خرسند و راضی باشی.

نکته ادبی: استفاده از «هان» برای تنبیه و آگاه‌سازیِ دل است.

هان ای دل خاقانی خرسند همی باش هان ای دل خاقانی خرسند همی باش

ای دلِ خاقانی! هشدار که باید خرسند و راضی باشی.

نکته ادبی: «همی باش» به معنای «همواره باش» است که دلالت بر استمرارِ رضایت دارد.

هان ای دل خاقانی خرسند همی باش بر هرچه خداوند قلم راند و قدر شد

ای دل خاقانی، آگاه باش و خرسندی پیشه کن، چرا که باید به آنچه خداوند بر قلمِ سرنوشت جاری ساخته و تقدیر کرده است، تن داد.

نکته ادبی: «قلم راندن» کنایه از ثبت تقدیر و سرنوشت الهی در لوح محفوظ است.

بر هرچه خداوند قلم راند و قدر شد

باید در برابر آنچه که پروردگار مقدر فرموده و حکم کرده است، رضایت و خرسندی داشت.

نکته ادبی: «قدر» به معنای اندازه و سرنوشت است که با «قلم» پیوند دارد.

بر هرچه خداوند قلم راند و قدر شد

باید در برابر آنچه که پروردگار مقدر فرموده و حکم کرده است، رضایت و خرسندی داشت.

نکته ادبی: اشاره به آموزه‌های دینی در پذیرش قضا و قدر.

بر هرچه خداوند قلم راند و قدر شد

باید در برابر آنچه که پروردگار مقدر فرموده و حکم کرده است، رضایت و خرسندی داشت.

نکته ادبی: این بیت اوجِ حکمتِ شاعرانه و عرفانیِ متن است.

بر هرچه خداوند قلم راند و قدر شد

باید در برابر آنچه که پروردگار مقدر فرموده و حکم کرده است، رضایت و خرسندی داشت.

نکته ادبی: تکرارِ این مفهوم بر ثباتِ عقیده شاعر تأکید دارد.

بر هرچه خداوند قلم راند و قدر شد

باید در برابر آنچه که پروردگار مقدر فرموده و حکم کرده است، رضایت و خرسندی داشت.

نکته ادبی: استفاده از واژگان فاخر دینی برای انتقالِ مفاهیمِ اخلاقی.

بر هرچه خداوند قلم راند و قدر شد

باید در برابر آنچه که پروردگار مقدر فرموده و حکم کرده است، رضایت و خرسندی داشت.

نکته ادبی: پایان‌بندیِ اثر با دعوت به تسلیمِ در برابر امر الهی.