دیوان اشعار - غزلیات

خاقانی

غزل شمارهٔ ۱۶۲

خاقانی
زهر با یاد تو شکر گردد زهر با یاد تو شکر گردد
زهر با یاد تو شکر گردد زهر با یاد تو شکر گردد
زهر با یاد تو شکر گردد زهر با یاد تو شکر گردد
زهر با یاد تو شکر گردد شام با روی تو سحر گردد
شام با روی تو سحر گردد
شام با روی تو سحر گردد
شام با روی تو سحر گردد
شام با روی تو سحر گردد
شام با روی تو سحر گردد
شام با روی تو سحر گردد
درد عشق تو بوالعجب دردی است درد عشق تو بوالعجب دردی است
درد عشق تو بوالعجب دردی است درد عشق تو بوالعجب دردی است
درد عشق تو بوالعجب دردی است درد عشق تو بوالعجب دردی است
درد عشق تو بوالعجب دردی است که چو درمان کنم بتر گردد
که چو درمان کنم بتر گردد
که چو درمان کنم بتر گردد
که چو درمان کنم بتر گردد
که چو درمان کنم بتر گردد
که چو درمان کنم بتر گردد
که چو درمان کنم بتر گردد
نتواند نشاند درد دلم نتواند نشاند درد دلم
نتواند نشاند درد دلم نتواند نشاند درد دلم
نتواند نشاند درد دلم نتواند نشاند درد دلم
نتواند نشاند درد دلم گر صفاهان به گل شکر گردد
گر صفاهان به گل شکر گردد
گر صفاهان به گل شکر گردد
گر صفاهان به گل شکر گردد
گر صفاهان به گل شکر گردد
گر صفاهان به گل شکر گردد
گر صفاهان به گل شکر گردد
می کشم رطل عشق تا بغداد می کشم رطل عشق تا بغداد
می کشم رطل عشق تا بغداد می کشم رطل عشق تا بغداد
می کشم رطل عشق تا بغداد می کشم رطل عشق تا بغداد
می کشم رطل عشق تا بغداد هم کشم گر ز سر بدر گردد
هم کشم گر ز سر بدر گردد
هم کشم گر ز سر بدر گردد
هم کشم گر ز سر بدر گردد
هم کشم گر ز سر بدر گردد
هم کشم گر ز سر بدر گردد
هم کشم گر ز سر بدر گردد
بر تو تا زنده ام دگر نکنم بر تو تا زنده ام دگر نکنم
بر تو تا زنده ام دگر نکنم بر تو تا زنده ام دگر نکنم
بر تو تا زنده ام دگر نکنم بر تو تا زنده ام دگر نکنم
بر تو تا زنده ام دگر نکنم گرچه کار جهان دگر گردد
گرچه کار جهان دگر گردد
گرچه کار جهان دگر گردد
گرچه کار جهان دگر گردد
گرچه کار جهان دگر گردد
گرچه کار جهان دگر گردد
گرچه کار جهان دگر گردد
برنگردم من از تو تا عمر است برنگردم من از تو تا عمر است
برنگردم من از تو تا عمر است برنگردم من از تو تا عمر است
برنگردم من از تو تا عمر است برنگردم من از تو تا عمر است
برنگردم من از تو تا عمر است آن ندانم که عمر بر گردد
آن ندانم که عمر بر گردد
آن ندانم که عمر بر گردد
آن ندانم که عمر بر گردد
آن ندانم که عمر بر گردد
آن ندانم که عمر بر گردد
آن ندانم که عمر بر گردد
خاک روبی است بنده خاقانی خاک روبی است بنده خاقانی
خاک روبی است بنده خاقانی خاک روبی است بنده خاقانی
خاک روبی است بنده خاقانی خاک روبی است بنده خاقانی
خاک روبی است بنده خاقانی کز قبول تو نامور گردد
کز قبول تو نامور گردد
کز قبول تو نامور گردد
کز قبول تو نامور گردد
کز قبول تو نامور گردد
کز قبول تو نامور گردد
کز قبول تو نامور گردد
بنده خاقانی از تو سرور گشت بنده خاقانی از تو سرور گشت
بنده خاقانی از تو سرور گشت بنده خاقانی از تو سرور گشت
بنده خاقانی از تو سرور گشت بنده خاقانی از تو سرور گشت
بنده خاقانی از تو سرور گشت بس نماند که تاجور گردد
بس نماند که تاجور گردد
بس نماند که تاجور گردد
بس نماند که تاجور گردد
بس نماند که تاجور گردد
بس نماند که تاجور گردد
بس نماند که تاجور گردد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، بیانگرِ عشقی عمیق و شورمندانه است که در آن، شاعر با تکیه بر خیال و یادِ محبوب، تلخ‌ترین لحظاتِ زندگی را به شیرینی و تاریکیِ هجران را به سپیده‌دمِ وصال بدل می‌کند. در این نگاه، عشق نیرویی است که معادلاتِ معمولِ جهان را برهم می‌زند.

در بخش‌های دیگر، شاعر بر ماهیتِ پارادوکسیکالِ عشق تأکید می‌ورزد که هرچه بیشتر برای درمانِ آن تلاش شود، دردمندیِ عاشق فزونی می‌یابد. همچنین، این شعر بر عهدِ استوارِ عاشق در برابر گذرِ زمان و تغییراتِ دنیا پای می‌فشارد و عشق را فراتر از ثروت و عقلِ مصلحت‌اندیش می‌داند.

معنای روان

زهر با یاد تو شکر گردد زهر با یاد تو شکر گردد

یادِ تو چنان شیرین و اثرگذار است که تلخیِ زهر را به حلاوتِ شکر بدل می‌کند و دیدنِ چهره‌یِ تو، شب‌هایِ تاریکِ فراق را به روشناییِ صبحِ وصال تبدیل می‌سازد.

نکته ادبی: شام در اینجا استعاره از دورانِ دوری و رنج است و سحر استعاره از پایانِ آن رنج و آغازِ گشایش.

زهر با یاد تو شکر گردد زهر با یاد تو شکر گردد

یادِ معشوق، چنان نیرویی دارد که تلخیِ زهر را برای عاشق به شیرینیِ شکر تبدیل می‌کند.

نکته ادبی: واژه زهر نماد تلخی و رنج است و شکر نماد لذت و شیرینی؛ تضادی که در کل مصراع جریان دارد.

زهر با یاد تو شکر گردد زهر با یاد تو شکر گردد

یادِ معشوق، چنان نیرویی دارد که تلخیِ زهر را برای عاشق به شیرینیِ شکر تبدیل می‌کند.

نکته ادبی: استفاده از تضاد برای القای قدرتِ جادوییِ یادِ یار.

زهر با یاد تو شکر گردد زهر با یاد تو شکر گردد

یادِ معشوق، چنان نیرویی دارد که تلخیِ زهر را برای عاشق به شیرینیِ شکر تبدیل می‌کند.

نکته ادبی: تکرار واژگان در این بخش بر تأکید بر قدرتِ روانیِ یادِ معشوق است.

زهر با یاد تو شکر گردد شام با روی تو سحر گردد

یادِ تو تلخی‌ها را شیرین می‌کند و دیدنِ روی تو، شب‌های تاریکِ هجران را به سپیده‌دمِ امید و وصل بدل می‌سازد.

نکته ادبی: شام در اینجا استعاره از دوران دوری و سحر استعاره از لحظه دیدار یا گشایش است.

شام با روی تو سحر گردد

رویِ معشوق، تاریکیِ شب‌های هجران را به روشنیِ صبحِ دیدار تبدیل می‌کند.

نکته ادبی: شام و سحر تقابل زمانیِ کلاسیک برای نشان دادن گذار از اندوه به شادی است.

شام با روی تو سحر گردد

رویِ معشوق، تاریکیِ شب‌های هجران را به روشنیِ صبحِ دیدار تبدیل می‌کند.

نکته ادبی: استعاره از چهره یار به مثابه خورشید یا نور.

شام با روی تو سحر گردد

رویِ معشوق، تاریکیِ شب‌های هجران را به روشنیِ صبحِ دیدار تبدیل می‌کند.

نکته ادبی: بافتار کلامیِ سحر به معنای پایان یافتنِ تاریکی است.

شام با روی تو سحر گردد

رویِ معشوق، تاریکیِ شب‌های هجران را به روشنیِ صبحِ دیدار تبدیل می‌کند.

نکته ادبی: اشاره به غلبه نورِ جمال یار بر ظلمتِ فراق.

شام با روی تو سحر گردد

رویِ معشوق، تاریکیِ شب‌های هجران را به روشنیِ صبحِ دیدار تبدیل می‌کند.

نکته ادبی: استفاده از نمادهای طبیعت برای تبیین حالات روحی.

شام با روی تو سحر گردد

رویِ معشوق، تاریکیِ شب‌های هجران را به روشنیِ صبحِ دیدار تبدیل می‌کند.

نکته ادبی: تصویرسازیِ تقابلی برای القای مفهومِ تحولِ درونی.

درد عشق تو بوالعجب دردی است درد عشق تو بوالعجب دردی است

دردِ عشقِ تو، دردی شگفت‌انگیز و بی‌مانند است.

نکته ادبی: بوالعجب ترکیبی کهن به معنای عجیب و غریب است.

درد عشق تو بوالعجب دردی است درد عشق تو بوالعجب دردی است

دردِ عشقِ تو، دردی شگفت‌انگیز و بی‌مانند است.

نکته ادبی: تأکید بر تفاوت ماهویِ دردِ عشق با دردهای جسمانی.

درد عشق تو بوالعجب دردی است درد عشق تو بوالعجب دردی است

دردِ عشقِ تو، دردی شگفت‌انگیز و بی‌مانند است.

نکته ادبی: استفاده از صفت برای تمایز نهادن بر نوعِ درد.

درد عشق تو بوالعجب دردی است که چو درمان کنم بتر گردد

دردِ عشقِ تو بسیار عجیب است؛ چرا که هر چه در پیِ درمانِ آن برمی‌آیم، دردِ من بیشتر می‌شود.

نکته ادبی: بیانِ پارادوکسیکال؛ درمانِ عشق همان دردِ عشق است.

که چو درمان کنم بتر گردد

هرچه برای بهبودِ دردِ عشق تلاش می‌کنم، وضعیت بدتر می‌شود.

نکته ادبی: تضاد میان درمان (کوشش برای بهبود) و نتیجه (بدتر شدن).

که چو درمان کنم بتر گردد

هرچه برای بهبودِ دردِ عشق تلاش می‌کنم، وضعیت بدتر می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به اینکه دردِ عشق را درمانی نیست جز خودِ عشق.

که چو درمان کنم بتر گردد

هرچه برای بهبودِ دردِ عشق تلاش می‌کنم، وضعیت بدتر می‌شود.

نکته ادبی: فعل بتر (بهتر نشدن) در اینجا با مفهومِ تشدیدِ درد به کار رفته است.

که چو درمان کنم بتر گردد

هرچه برای بهبودِ دردِ عشق تلاش می‌کنم، وضعیت بدتر می‌شود.

نکته ادبی: تأکید بر بیهودگیِ تلاش‌های بیرونی برای تسکینِ دردِ قلبی.

که چو درمان کنم بتر گردد

هرچه برای بهبودِ دردِ عشق تلاش می‌کنم، وضعیت بدتر می‌شود.

نکته ادبی: توصیفِ ناگزیریِ عاشق در تحملِ درد.

که چو درمان کنم بتر گردد

هرچه برای بهبودِ دردِ عشق تلاش می‌کنم، وضعیت بدتر می‌شود.

نکته ادبی: بیانِ عجزِ عاشق در برابرِ نیرویِ عشق.

نتواند نشاند درد دلم نتواند نشاند درد دلم

هیچ چیزی نمی‌تواند دردِ دلِ مرا آرام کند.

نکته ادبی: فعلِ نشاندن در اینجا به معنای آرام کردن یا ساکن کردنِ التهاب است.

نتواند نشاند درد دلم نتواند نشاند درد دلم

هیچ چیزی نمی‌تواند دردِ دلِ مرا آرام کند.

نکته ادبی: استفاده از نفی برای تأکید بر عمقِ درد.

نتواند نشاند درد دلم نتواند نشاند درد دلم

هیچ چیزی نمی‌تواند دردِ دلِ مرا آرام کند.

نکته ادبی: اشاره به بی‌قراریِ همیشگیِ عاشق.

نتواند نشاند درد دلم گر صفاهان به گل شکر گردد

هیچ چیزی نمی‌تواند دردِ مرا آرام کند، حتی اگر تمامِ اصفهان را از شکرِ شیرین پر کنند.

نکته ادبی: اغراق برای نشان دادنِ بی‌اثر بودنِ لذت‌های دنیوی در برابرِ دردِ عشق.

گر صفاهان به گل شکر گردد

حتی اگر شهر اصفهان لبریز از شکر شود، نمی‌تواند مرهمی بر زخمِ دلِ من باشد.

نکته ادبی: اصفهان به عنوان شهری آباد و پرنعمت نماد رفاه است.

گر صفاهان به گل شکر گردد

حتی اگر شهر اصفهان لبریز از شکر شود، نمی‌تواند مرهمی بر زخمِ دلِ من باشد.

نکته ادبی: تصویرسازیِ حسی برای تقابلِ تلخیِ عشق و شیرینیِ دنیوی.

گر صفاهان به گل شکر گردد

حتی اگر شهر اصفهان لبریز از شکر شود، نمی‌تواند مرهمی بر زخمِ دلِ من باشد.

نکته ادبی: اغراقِ شاعرانه.

گر صفاهان به گل شکر گردد

حتی اگر شهر اصفهان لبریز از شکر شود، نمی‌تواند مرهمی بر زخمِ دلِ من باشد.

نکته ادبی: تأکید بر استغنای دردِ عشق از اسبابِ مادی.

گر صفاهان به گل شکر گردد

حتی اگر شهر اصفهان لبریز از شکر شود، نمی‌تواند مرهمی بر زخمِ دلِ من باشد.

نکته ادبی: تضادِ میانِ فراوانیِ مادی و فقرِ عاطفی.

گر صفاهان به گل شکر گردد

حتی اگر شهر اصفهان لبریز از شکر شود، نمی‌تواند مرهمی بر زخمِ دلِ من باشد.

نکته ادبی: بیانِ ناچیزیِ دنیا در برابرِ ارزشِ رنجِ عشق.

می کشم رطل عشق تا بغداد می کشم رطل عشق تا بغداد

جامِ عشق را تا سر حدِ مرگ و نیستی (بغداد) می‌نوشم.

نکته ادبی: رطل پیمانه‌ای بزرگ است و کنایه از غرق شدن در لذت یا دردِ عشق تا مرزِ نابودی.

می کشم رطل عشق تا بغداد می کشم رطل عشق تا بغداد

جامِ عشق را تا سر حدِ مرگ و نیستی (بغداد) می‌نوشم.

نکته ادبی: بغداد در اینجا نماد دوری یا مقصدِ نهایی و دشوار است.

می کشم رطل عشق تا بغداد می کشم رطل عشق تا بغداد

جامِ عشق را تا سر حدِ مرگ و نیستی (بغداد) می‌نوشم.

نکته ادبی: استعاره از تحملِ بارِ گرانِ عشق.

می کشم رطل عشق تا بغداد هم کشم گر ز سر بدر گردد

جامِ عشق را تا دوردست‌ها می‌نوشم و حتی اگر از سرم نیز بگذرد و جانم را بگیرد، باز هم آن را می‌نوشم.

نکته ادبی: از سر بدر شدن کنایه از مردن یا زوالِ عقل است که عاشق به آن تن می‌دهد.

هم کشم گر ز سر بدر گردد

حتی اگر عشق مرا تا آستانه مرگ بکشاند، باز هم آن را تحمل می‌کنم.

نکته ادبی: تأکید بر اراده‌یِ قویِ عاشق.

هم کشم گر ز سر بدر گردد

حتی اگر عشق مرا تا آستانه مرگ بکشاند، باز هم آن را تحمل می‌کنم.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر استمرارِ پیمان.

هم کشم گر ز سر بدر گردد

حتی اگر عشق مرا تا آستانه مرگ بکشاند، باز هم آن را تحمل می‌کنم.

نکته ادبی: بیانِ بی‌باکیِ عاشق.

هم کشم گر ز سر بدر گردد

حتی اگر عشق مرا تا آستانه مرگ بکشاند، باز هم آن را تحمل می‌کنم.

نکته ادبی: کنایه از فناپذیریِ عاشق.

هم کشم گر ز سر بدر گردد

حتی اگر عشق مرا تا آستانه مرگ بکشاند، باز هم آن را تحمل می‌کنم.

نکته ادبی: اشاره به پذیرشِ مخاطراتِ راه عشق.

هم کشم گر ز سر بدر گردد

حتی اگر عشق مرا تا آستانه مرگ بکشاند، باز هم آن را تحمل می‌کنم.

نکته ادبی: تأکید بر تسلیمِ مطلقِ عاشق.

بر تو تا زنده ام دگر نکنم بر تو تا زنده ام دگر نکنم

تا زنده‌ام، دیگر پیمانِ خود را با تو نمی‌شکنم.

نکته ادبی: نکر (انکار) در اینجا به معنای نقضِ عهد یا برگشتن از عشق است.

بر تو تا زنده ام دگر نکنم بر تو تا زنده ام دگر نکنم

تا زنده‌ام، دیگر پیمانِ خود را با تو نمی‌شکنم.

نکته ادبی: تأکید بر ابدیتِ عهدِ عاشقی.

بر تو تا زنده ام دگر نکنم بر تو تا زنده ام دگر نکنم

تا زنده‌ام، دیگر پیمانِ خود را با تو نمی‌شکنم.

نکته ادبی: تعهدِ قطعیِ عاشق.

بر تو تا زنده ام دگر نکنم گرچه کار جهان دگر گردد

تا زمانی که زنده‌ام از عشقِ تو برنمی‌گردم، اگرچه تمامِ جهان دگرگون شود.

نکته ادبی: دگر شدنِ کارِ جهان کنایه از تغییراتِ روزگار و حوادثِ پیش‌بینی‌ناپذیر است.

گرچه کار جهان دگر گردد

حتی با تغییراتِ بنیادین در جهان، من از تو دست برنمی‌دارم.

نکته ادبی: ثباتِ رایِ عاشق در برابرِ تلاطماتِ زمانه.

گرچه کار جهان دگر گردد

حتی با تغییراتِ بنیادین در جهان، من از تو دست برنمی‌دارم.

نکته ادبی: استقلالِ عاطفیِ عاشق از شرایطِ پیرامونی.

گرچه کار جهان دگر گردد

حتی با تغییراتِ بنیادین در جهان، من از تو دست برنمی‌دارم.

نکته ادبی: تقابلِ امرِ ثابت (عشق) و امرِ متغیر (جهان).

گرچه کار جهان دگر گردد

حتی با تغییراتِ بنیادین در جهان، من از تو دست برنمی‌دارم.

نکته ادبی: بیانِ وفاداریِ مطلق.

گرچه کار جهان دگر گردد

حتی با تغییراتِ بنیادین در جهان، من از تو دست برنمی‌دارم.

نکته ادبی: استواریِ قدم در مسیرِ عشق.

گرچه کار جهان دگر گردد

حتی با تغییراتِ بنیادین در جهان، من از تو دست برنمی‌دارم.

نکته ادبی: نتیجه‌گیریِ اخلاقی و رفتاریِ عاشق.

برنگردم من از تو تا عمر است برنگردم من از تو تا عمر است

تا زمانی که زنده هستم و نفسم باقی است، هرگز از تو روی برنمی‌گردانم و از وفاداری به تو دست نمی‌کشم.

نکته ادبی: تکرارِ مصراع بیانگر تأکید شدید بر وفاداری و پایداری در عهد است.

برنگردم من از تو تا عمر است برنگردم من از تو تا عمر است

تا زمانی که زنده هستم و نفسم باقی است، هرگز از تو روی برنمی‌گردانم و از وفاداری به تو دست نمی‌کشم.

نکته ادبی: استفاده از ساختار «تا عمر است» برای نشان دادنِ قیدِ زمانِ ابدی.

برنگردم من از تو تا عمر است برنگردم من از تو تا عمر است

تا زمانی که زنده هستم و نفسم باقی است، هرگز از تو روی برنمی‌گردانم و از وفاداری به تو دست نمی‌کشم.

نکته ادبی: فعل «برنگردم» به معنایِ پشت کردن و گسستنِ پیمان است.

برنگردم من از تو تا عمر است آن ندانم که عمر بر گردد

تا زنده‌ام از تو روی برنمی‌گردانم؛ گرچه نمی‌دانم که آیا روزگارِ من هم به پایان می‌رسد و عمرم به سر می‌آید یا خیر.

نکته ادبی: مصرع دوم بیانگرِ تردیدِ شاعر در بقای عمرِ خود در برابرِ ثباتِ عشق است.

آن ندانم که عمر بر گردد

نمی‌دانم که آیا سرنوشت و عمر من نیز روزی تغییر می‌کند و به پایان می‌رسد یا خیر.

نکته ادبی: کنایه از بی‌اطلاعیِ انسان از تقدیر و زمانِ مرگ.

آن ندانم که عمر بر گردد

نمی‌دانم که آیا سرنوشت و عمر من نیز روزی تغییر می‌کند و به پایان می‌رسد یا خیر.

نکته ادبی: اشاره به فانی بودن عمر انسان در برابر عشقِ پایدار.

آن ندانم که عمر بر گردد

نمی‌دانم که آیا سرنوشت و عمر من نیز روزی تغییر می‌کند و به پایان می‌رسد یا خیر.

نکته ادبی: جمله پرسشیِ درونی که نشان‌دهنده تامل در گذرا بودنِ عمر است.

آن ندانم که عمر بر گردد

نمی‌دانم که آیا سرنوشت و عمر من نیز روزی تغییر می‌کند و به پایان می‌رسد یا خیر.

نکته ادبی: استفاده از «عمر برگردد» کنایه از سپری شدنِ زندگی است.

آن ندانم که عمر بر گردد

نمی‌دانم که آیا سرنوشت و عمر من نیز روزی تغییر می‌کند و به پایان می‌رسد یا خیر.

نکته ادبی: تداومِ این بیت تأکیدی بر این معناست که تنها دغدغه‌ی شاعر، تداومِ عشق است.

آن ندانم که عمر بر گردد

نمی‌دانم که آیا سرنوشت و عمر من نیز روزی تغییر می‌کند و به پایان می‌رسد یا خیر.

نکته ادبی: لحنِ شاعر حاکی از فروتنی در برابرِ تقدیر است.

خاک روبی است بنده خاقانی خاک روبی است بنده خاقانی

خاقانی که بنده و خدمتگزارِ توست، در برابر تو همچون خاک‌روبی ناچیز است.

نکته ادبی: «خاک‌روبی» استعاره از نهایتِ کوچکی و بندگی در پیشگاهِ ممدوح است.

خاک روبی است بنده خاقانی خاک روبی است بنده خاقانی

خاقانی که بنده و خدمتگزارِ توست، در برابر تو همچون خاک‌روبی ناچیز است.

نکته ادبی: تکرارِ نام شاعر (تخلص) برایِ تثبیتِ هویت و ارادتِ شخصی.

خاک روبی است بنده خاقانی خاک روبی است بنده خاقانی

خاقانی که بنده و خدمتگزارِ توست، در برابر تو همچون خاک‌روبی ناچیز است.

نکته ادبی: اشاره به نقشِ خاقانی به عنوانِ شاعری ستایشگر.

خاک روبی است بنده خاقانی کز قبول تو نامور گردد

خاقانی که بنده و خاک‌روبِ درگاه توست، تنها به واسطه پذیرش و عنایت تو، نام‌آور و سربلند می‌شود.

نکته ادبی: رابطه علی و معلولی؛ پذیرشِ ممدوح، عاملِ ارتقایِ جایگاهِ شاعر است.

کز قبول تو نامور گردد

تنها با پذیرش و عنایتِ توست که خاقانی به عزت و نام‌نیکی می‌رسد.

نکته ادبی: «قبول» در اینجا به معنایِ توجهِ بزرگانه و پذیرشِ ستایش است.

کز قبول تو نامور گردد

تنها با پذیرش و عنایتِ توست که خاقانی به عزت و نام‌نیکی می‌رسد.

نکته ادبی: واژه «نامور» به معنایِ مشهور و صاحبِ آوازه است.

کز قبول تو نامور گردد

تنها با پذیرش و عنایتِ توست که خاقانی به عزت و نام‌نیکی می‌رسد.

نکته ادبی: تکرار این مفهوم برای بیانِ وابستگیِ کاملِ شاعر به حمایتِ ممدوح است.

کز قبول تو نامور گردد

تنها با پذیرش و عنایتِ توست که خاقانی به عزت و نام‌نیکی می‌رسد.

نکته ادبی: تاکید بر جایگاهِ رفیعِ مخاطب در اعطایِ شأن و منزلت.

کز قبول تو نامور گردد

تنها با پذیرش و عنایتِ توست که خاقانی به عزت و نام‌نیکی می‌رسد.

نکته ادبی: «نامور گشتن» نتیجه مستقیمِ لطفِ حاکم یا ممدوح است.

کز قبول تو نامور گردد

تنها با پذیرش و عنایتِ توست که خاقانی به عزت و نام‌نیکی می‌رسد.

نکته ادبی: ساختارِ جملات نشان از اوجِ تمجید دارد.

بنده خاقانی از تو سرور گشت بنده خاقانی از تو سرور گشت

خاقانی به خاطرِ توجهِ تو به او، به مقام سروری و بزرگی رسید.

نکته ادبی: «سرور» به معنای آقا و بزرگ و رهبر است که از نگاهِ عنایت‌بخشِ ممدوح حاصل شده.

بنده خاقانی از تو سرور گشت بنده خاقانی از تو سرور گشت

خاقانی به خاطرِ توجهِ تو به او، به مقام سروری و بزرگی رسید.

نکته ادبی: «از تو» نشان‌دهنده عاملِ اصلیِ این تغییرِ وضعیت است.

بنده خاقانی از تو سرور گشت بنده خاقانی از تو سرور گشت

خاقانی به خاطرِ توجهِ تو به او، به مقام سروری و بزرگی رسید.

نکته ادبی: تعبیرِ شاعر از خود به عنوانِ «بنده»، نشان‌دهنده آداب‌دانی و فروتنی است.

بنده خاقانی از تو سرور گشت بس نماند که تاجور گردد

خاقانی از جانب تو به سروری رسید و دور نیست که با ادامه این لطف، به مقام پادشاهی و تاج‌گذاری دست یابد.

نکته ادبی: «تاجور» استعاره از کمالِ قدرت و پادشاهی است.

بس نماند که تاجور گردد

دیری نخواهد پایید که با لطفِ تو به مقامی بس رفیع (همچون پادشاه) نائل شود.

نکته ادبی: «بس نماند» کنایه از گذشتِ زمانِ کوتاهی است که به موفقیت ختم می‌شود.

بس نماند که تاجور گردد

دیری نخواهد پایید که با لطفِ تو به مقامی بس رفیع (همچون پادشاه) نائل شود.

نکته ادبی: استفاده از آینده‌ی نزدیک برای بیانِ اشتیاق و پیش‌بینیِ موفقیت.

بس نماند که تاجور گردد

دیری نخواهد پایید که با لطفِ تو به مقامی بس رفیع (همچون پادشاه) نائل شود.

نکته ادبی: «تاجور» به جایگاهِ عالی اشاره دارد.

بس نماند که تاجور گردد

دیری نخواهد پایید که با لطفِ تو به مقامی بس رفیع (همچون پادشاه) نائل شود.

نکته ادبی: تکرارِ این مضامین برای اقناعِ مخاطب به حمایتِ بیشتر است.

بس نماند که تاجور گردد

دیری نخواهد پایید که با لطفِ تو به مقامی بس رفیع (همچون پادشاه) نائل شود.

نکته ادبی: لحنِ امیدبخش و ستایش‌آمیز.

بس نماند که تاجور گردد

دیری نخواهد پایید که با لطفِ تو به مقامی بس رفیع (همچون پادشاه) نائل شود.

نکته ادبی: جمع‌بندیِ ادعایِ شاعر درباره رشدِ منزلتش به دستِ ممدوح.