دیوان اشعار - غزلیات

خاقانی

غزل شمارهٔ ۱۵۹

خاقانی
ماه را با نور رویش بیش مقداری نماند ماه را با نور رویش بیش مقداری نماند
ماه را با نور رویش بیش مقداری نماند ماه را با نور رویش بیش مقداری نماند
ماه را با نور رویش بیش مقداری نماند ماه را با نور رویش بیش مقداری نماند
ماه را با نور رویش بیش مقداری نماند مشک را با بوی زلفش بس خریداری نماند
مشک را با بوی زلفش بس خریداری نماند
مشک را با بوی زلفش بس خریداری نماند
مشک را با بوی زلفش بس خریداری نماند
مشک را با بوی زلفش بس خریداری نماند
مشک را با بوی زلفش بس خریداری نماند
مشک را با بوی زلفش بس خریداری نماند
تا برآمد در جهان آوازهٔ زلف و رخش تا برآمد در جهان آوازهٔ زلف و رخش
تا برآمد در جهان آوازهٔ زلف و رخش تا برآمد در جهان آوازهٔ زلف و رخش
تا برآمد در جهان آوازهٔ زلف و رخش تا برآمد در جهان آوازهٔ زلف و رخش
تا برآمد در جهان آوازهٔ زلف و رخش کیمیای کفر و دین را روز بازاری نماند
کیمیای کفر و دین را روز بازاری نماند
کیمیای کفر و دین را روز بازاری نماند
کیمیای کفر و دین را روز بازاری نماند
کیمیای کفر و دین را روز بازاری نماند
کیمیای کفر و دین را روز بازاری نماند
کیمیای کفر و دین را روز بازاری نماند
در جهان هر جا که یاد آن لب میگون گذشت در جهان هر جا که یاد آن لب میگون گذشت
در جهان هر جا که یاد آن لب میگون گذشت در جهان هر جا که یاد آن لب میگون گذشت
در جهان هر جا که یاد آن لب میگون گذشت در جهان هر جا که یاد آن لب میگون گذشت
در جهان هر جا که یاد آن لب میگون گذشت ناشکسته توبه و نابسته زناری نماند
ناشکسته توبه و نابسته زناری نماند
ناشکسته توبه و نابسته زناری نماند
ناشکسته توبه و نابسته زناری نماند
ناشکسته توبه و نابسته زناری نماند
ناشکسته توبه و نابسته زناری نماند
ناشکسته توبه و نابسته زناری نماند
گر در این آتش که عشق اوست در درگاه او گر در این آتش که عشق اوست در درگاه او
گر در این آتش که عشق اوست در درگاه او گر در این آتش که عشق اوست در درگاه او
گر در این آتش که عشق اوست در درگاه او گر در این آتش که عشق اوست در درگاه او
گر در این آتش که عشق اوست در درگاه او آبروئی ماند کس را آب ما باری نماند
آبروئی ماند کس را آب ما باری نماند
آبروئی ماند کس را آب ما باری نماند
آبروئی ماند کس را آب ما باری نماند
آبروئی ماند کس را آب ما باری نماند
آبروئی ماند کس را آب ما باری نماند
آبروئی ماند کس را آب ما باری نماند
آن زمان کز بهر دو نان عشق او خلعت برید آن زمان کز بهر دو نان عشق او خلعت برید
آن زمان کز بهر دو نان عشق او خلعت برید آن زمان کز بهر دو نان عشق او خلعت برید
آن زمان کز بهر دو نان عشق او خلعت برید آن زمان کز بهر دو نان عشق او خلعت برید
آن زمان کز بهر دو نان عشق او خلعت برید ای عفی الله خود نصیب من کله واری نماند
ای عفی الله خود نصیب من کله واری نماند
ای عفی الله خود نصیب من کله واری نماند
ای عفی الله خود نصیب من کله واری نماند
ای عفی الله خود نصیب من کله واری نماند
ای عفی الله خود نصیب من کله واری نماند
ای عفی الله خود نصیب من کله واری نماند
واندر آن بستان کز او دست خسان را گل رسید واندر آن بستان کز او دست خسان را گل رسید
واندر آن بستان کز او دست خسان را گل رسید واندر آن بستان کز او دست خسان را گل رسید
واندر آن بستان کز او دست خسان را گل رسید واندر آن بستان کز او دست خسان را گل رسید
واندر آن بستان کز او دست خسان را گل رسید ای عجب گوئی برای چشم من خاری نماند
ای عجب گوئی برای چشم من خاری نماند
ای عجب گوئی برای چشم من خاری نماند
ای عجب گوئی برای چشم من خاری نماند
ای عجب گوئی برای چشم من خاری نماند
ای عجب گوئی برای چشم من خاری نماند
ای عجب گوئی برای چشم من خاری نماند
شرط خاقانی است با جور و جفایش ساختن شرط خاقانی است با جور و جفایش ساختن
شرط خاقانی است با جور و جفایش ساختن شرط خاقانی است با جور و جفایش ساختن
شرط خاقانی است با جور و جفایش ساختن شرط خاقانی است با جور و جفایش ساختن
شرط خاقانی است با جور و جفایش ساختن خاصه اکنون کاندرین عالم وفاداری نماند
خاصه اکنون کاندرین عالم وفاداری نماند
خاصه اکنون کاندرین عالم وفاداری نماند
خاصه اکنون کاندرین عالم وفاداری نماند
خاصه اکنون کاندرین عالم وفاداری نماند
خاصه اکنون کاندرین عالم وفاداری نماند
خاصه اکنون کاندرین عالم وفاداری نماند

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات بازتاب‌دهنده فضای عاشقانه و عارفانه‌ای است که در آن زیبایی بی‌همتای معشوق، تمامی ارزش‌های مادی و ظاهری جهان را تحت‌الشعاع قرار می‌دهد. شاعر با زبانی سرشار از اغراق‌های شاعرانه، نشان می‌دهد که چگونه پرتوِ جمال و عطرِ وجودِ محبوب، برتر از تمام زیبایی‌های طبیعت (ماه و مشک) است و هرگونه منطقِ دینی یا دنیوی را در برابر جاذبهٔ عشقِ خود به زانو درمی‌آورد.

شاعر در این مسیر، از زوال آبرو و دارایی خود در آتشِ عشق سخن می‌گوید و به نوعی فنای عاشق در برابر معشوق اشاره دارد. فضای کلی اثر، فضایی است که در آن عاشق، تهی‌دست از هرگونه تعلقات دنیوی، در آستانهٔ عشق، هستی خود را به تمامی از دست داده است و در عین حال، این از دست دادن را والاترین مرتبه وجودی می‌داند.

معنای روان

ماه را با نور رویش بیش مقداری نماند ماه را با نور رویش بیش مقداری نماند

ماه در مقایسه با درخشش چهره معشوق، دیگر ارزش و روشنایی ندارد و مشک نیز در برابر رایحه خوش زلف او، خریداری ندارد و بی‌ارزش است.

نکته ادبی: بیش در اینجا به معنای «دیگر» یا «بیش از این» به کار رفته است.

ماه را با نور رویش بیش مقداری نماند ماه را با نور رویش بیش مقداری نماند

از وقتی آوازه زلف و رخسار معشوق در جهان پیچید، دیگر سکه رایجِ کفر و دین (ارزش‌های مرسوم دنیوی و مذهبی) در این بازار عشق، اعتباری ندارد.

نکته ادبی: کیمیا در اینجا استعاره از ارزش‌گذاری و عیارِ سنجش است.

ماه را با نور رویش بیش مقداری نماند ماه را با نور رویش بیش مقداری نماند

در هر جای جهان که یادی از لب‌های شراب‌گون و سرخ معشوق به میان آمد، دیگر توبه‌ای باقی نماند که شکسته نشود و زناری (نشانه دلبستگی به عشق) نماند که بسته نشود.

نکته ادبی: میگون صفتی است برای لب که یادآور رنگ شراب است و زنار در ادبیات عرفانی نماد گسستن از زهد و پیوستن به عشق است.

ماه را با نور رویش بیش مقداری نماند مشک را با بوی زلفش بس خریداری نماند

اگر در این آتشِ سوزانِ عشق در آستانه درگاه محبوب، برای دیگران آبرویی باقی مانده باشد، برای من که هیچ آبرو و اعتباری نمانده است.

نکته ادبی: شاعر از واژه آب بازی لفظی هوشمندانه‌ای با آبرو کرده است.

مشک را با بوی زلفش بس خریداری نماند

زمانی که عشق برای بهره‌مندی از اندک روزی دنیا، سهم و تقدیرِ هر کس را تعیین می‌کرد، خدای من شاهد است که سهم من حتی به اندازه کلاهی (چیز ناچیزی) هم نشد.

نکته ادبی: دو نان کنایه از اندک روزی دنیوی و خلعت بریدن کنایه از تعیین سرنوشت است.

ماه را با نور رویش بیش مقداری نماند ماه را با نور رویش بیش مقداری نماند

در برابر نور چهره‌ی درخشان یار، ماه دیگر جلوه و ارزشی ندارد.

نکته ادبی: استفاده از حرف اضافه 'با' در معنایِ 'در برابرِ' یا 'در مقایسه با' برای نشان دادن برتری.

ماه را با نور رویش بیش مقداری نماند ماه را با نور رویش بیش مقداری نماند

در برابر نور چهره‌ی درخشان یار، ماه دیگر جلوه و ارزشی ندارد.

نکته ادبی: استفاده از حرف اضافه 'با' در معنایِ 'در برابرِ' یا 'در مقایسه با' برای نشان دادن برتری.

ماه را با نور رویش بیش مقداری نماند ماه را با نور رویش بیش مقداری نماند

در برابر نور چهره‌ی درخشان یار، ماه دیگر جلوه و ارزشی ندارد.

نکته ادبی: استفاده از حرف اضافه 'با' در معنایِ 'در برابرِ' یا 'در مقایسه با' برای نشان دادن برتری.

ماه را با نور رویش بیش مقداری نماند مشک را با بوی زلفش بس خریداری نماند

در برابر نور چهره‌ی او ماه ارزشی ندارد و به خاطر عطر گیسوی او، دیگر کسی مشک را خریدار نیست.

نکته ادبی: استعاره‌ی 'خریداری نماند' کنایه از بی‌ارزش شدن کالای مشهور به خوشبویی در برابر بوی خوش زلف یار است.

مشک را با بوی زلفش بس خریداری نماند

به دلیل رایحه‌ی دل‌انگیز زلف او، مشک دیگر هیچ خریدار و ارزشی ندارد.

نکته ادبی: حذفِ مضاف‌الیه در برخی متون کهن رایج است و تمرکز بر صفتِ 'خوشبویی' دارد.

مشک را با بوی زلفش بس خریداری نماند

به دلیل رایحه‌ی دل‌انگیز زلف او، مشک دیگر هیچ خریدار و ارزشی ندارد.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر اوجِ خوشبویی گیسوی معشوق.

مشک را با بوی زلفش بس خریداری نماند

به دلیل رایحه‌ی دل‌انگیز زلف او، مشک دیگر هیچ خریدار و ارزشی ندارد.

نکته ادبی: استفاده از 'بس' به معنای بسیار و شدت تأکید.

مشک را با بوی زلفش بس خریداری نماند

به دلیل رایحه‌ی دل‌انگیز زلف او، مشک دیگر هیچ خریدار و ارزشی ندارد.

نکته ادبی: صنعتِ غلو برای بیان کمال عطر یار.

مشک را با بوی زلفش بس خریداری نماند

به دلیل رایحه‌ی دل‌انگیز زلف او، مشک دیگر هیچ خریدار و ارزشی ندارد.

نکته ادبی: تکرارِ بیت برای القای فضایِ پرشور شعر.

مشک را با بوی زلفش بس خریداری نماند

به دلیل رایحه‌ی دل‌انگیز زلف او، مشک دیگر هیچ خریدار و ارزشی ندارد.

نکته ادبی: تکرارِ بیت برای القای فضایِ پرشور شعر.

تا برآمد در جهان آوازهٔ زلف و رخش تا برآمد در جهان آوازهٔ زلف و رخش

از زمانی که آوازه‌ی زیبایی زلف و چهره‌ی او در جهان پیچید...

نکته ادبی: عبارت 'آوازه' در اینجا به معنای شهرت و خبرِ زیبایی است.

تا برآمد در جهان آوازهٔ زلف و رخش تا برآمد در جهان آوازهٔ زلف و رخش

از زمانی که آوازه‌ی زیبایی زلف و چهره‌ی او در جهان پیچید...

نکته ادبی: استفاده از 'رُخ' به جای چهره که در متون کلاسیک رایج است.

تا برآمد در جهان آوازهٔ زلف و رخش تا برآمد در جهان آوازهٔ زلف و رخش

از زمانی که آوازه‌ی زیبایی زلف و چهره‌ی او در جهان پیچید...

نکته ادبی: ارتباط معنایی با بیت بعد برای تکمیلِ گزاره.

تا برآمد در جهان آوازهٔ زلف و رخش کیمیای کفر و دین را روز بازاری نماند

از وقتی شهرت زیبایی او فراگیر شد، دیگر بازارِ کفر و دین از رونق افتاد و تمایزشان بی‌معنا شد.

نکته ادبی: تضاد میان 'کفر و دین' که در عشق، هر دو یکسان و حیران می‌مانند.

کیمیای کفر و دین را روز بازاری نماند

دیگر بازاری برای رونقِ کفر و دین باقی نمانده است.

نکته ادبی: استفاده از واژه‌ی 'کیمیا' کنایه از امری بسیار باارزش که در برابر زیبایی یار بی‌ارزش شده است.

کیمیای کفر و دین را روز بازاری نماند

دیگر بازاری برای رونقِ کفر و دین باقی نمانده است.

نکته ادبی: اشاره به اینکه عشق، فراسویِ احکام شرع و عرف است.

کیمیای کفر و دین را روز بازاری نماند

دیگر بازاری برای رونقِ کفر و دین باقی نمانده است.

نکته ادبی: تکرارِ بیت برای تثبیت معنایِ وحدت‌بخشِ عشق.

کیمیای کفر و دین را روز بازاری نماند

دیگر بازاری برای رونقِ کفر و دین باقی نمانده است.

نکته ادبی: تکرارِ بیت.

کیمیای کفر و دین را روز بازاری نماند

دیگر بازاری برای رونقِ کفر و دین باقی نمانده است.

نکته ادبی: تکرارِ بیت.

کیمیای کفر و دین را روز بازاری نماند

دیگر بازاری برای رونقِ کفر و دین باقی نمانده است.

نکته ادبی: تکرارِ بیت.

در جهان هر جا که یاد آن لب میگون گذشت در جهان هر جا که یاد آن لب میگون گذشت

در هر جای جهان که یادی از لب شراب‌گون او شد...

نکته ادبی: صفت 'میگون' استعاره از سرخی و گیرایی لب است.

در جهان هر جا که یاد آن لب میگون گذشت در جهان هر جا که یاد آن لب میگون گذشت

در هر جای جهان که یادی از لب شراب‌گون او شد...

نکته ادبی: استفاده از 'گذشت' به معنایِ یاد شدن و عبورِ نامِ او.

در جهان هر جا که یاد آن لب میگون گذشت در جهان هر جا که یاد آن لب میگون گذشت

در هر جای جهان که یادی از لب شراب‌گون او شد...

نکته ادبی: تأکید بر تأثیرگذاریِ یادِ معشوق.

در جهان هر جا که یاد آن لب میگون گذشت ناشکسته توبه و نابسته زناری نماند

هیچ‌کس نماند که توبه‌اش را نشکسته باشد و زنّار نبسته باشد.

نکته ادبی: تضاد 'توبه' و 'زنار'؛ توبه نماد دینداری و زنار نماد خروج از دین و پیوستن به آیین عشق است.

ناشکسته توبه و نابسته زناری نماند

هیچ‌کس نماند که توبه‌اش را نشکسته باشد و زنّار نبسته باشد.

نکته ادبی: کنایه از اینکه عشقِ او همگان را به بی‌خویشتنی می‌کشاند.

ناشکسته توبه و نابسته زناری نماند

هیچ‌کس نماند که توبه‌اش را نشکسته باشد و زنّار نبسته باشد.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید.

ناشکسته توبه و نابسته زناری نماند

هیچ‌کس نماند که توبه‌اش را نشکسته باشد و زنّار نبسته باشد.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید.

ناشکسته توبه و نابسته زناری نماند

هیچ‌کس نماند که توبه‌اش را نشکسته باشد و زنّار نبسته باشد.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید.

ناشکسته توبه و نابسته زناری نماند

هیچ‌کس نماند که توبه‌اش را نشکسته باشد و زنّار نبسته باشد.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید.

ناشکسته توبه و نابسته زناری نماند

هیچ‌کس نماند که توبه‌اش را نشکسته باشد و زنّار نبسته باشد.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید.

گر در این آتش که عشق اوست در درگاه او گر در این آتش که عشق اوست در درگاه او

اگر در آتش عشق او، کسی آبرویش باقی مانده باشد...

نکته ادبی: استعاره‌ی 'آتشِ عشق' نماد سوزندگی و از میان بردنِ هویتِ عاشق.

گر در این آتش که عشق اوست در درگاه او گر در این آتش که عشق اوست در درگاه او

اگر در آتش عشق او، کسی آبرویش باقی مانده باشد...

نکته ادبی: تکرار برای تبیینِ جایگاه عاشق.

گر در این آتش که عشق اوست در درگاه او گر در این آتش که عشق اوست در درگاه او

اگر در آتش عشق او، کسی آبرویش باقی مانده باشد...

نکته ادبی: تکرار برای تبیینِ جایگاه عاشق.

گر در این آتش که عشق اوست در درگاه او آبروئی ماند کس را آب ما باری نماند

اگر برای دیگران آبرویی مانده، برای من دیگر هیچ آبرویی نمانده است.

نکته ادبی: ایهام در 'آب ما'؛ می‌تواند اشاره به آبرو و یا اشکِ چشم باشد که هر دو در عشق فنا شده‌اند.

آبروئی ماند کس را آب ما باری نماند

اگر برای دیگران آبرویی مانده، برای من دیگر هیچ آبرویی نمانده است.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر بی‌نصیبیِ شاعر.

آبروئی ماند کس را آب ما باری نماند

اگر برای دیگران آبرویی مانده، برای من دیگر هیچ آبرویی نمانده است.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر بی‌نصیبیِ شاعر.

آبروئی ماند کس را آب ما باری نماند

اگر برای دیگران آبرویی مانده، برای من دیگر هیچ آبرویی نمانده است.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر بی‌نصیبیِ شاعر.

آبروئی ماند کس را آب ما باری نماند

اگر برای دیگران آبرویی مانده، برای من دیگر هیچ آبرویی نمانده است.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر بی‌نصیبیِ شاعر.

آبروئی ماند کس را آب ما باری نماند

اگر برای دیگران آبرویی مانده، برای من دیگر هیچ آبرویی نمانده است.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر بی‌نصیبیِ شاعر.

آبروئی ماند کس را آب ما باری نماند

اگر برای دیگران آبرویی مانده، برای من دیگر هیچ آبرویی نمانده است.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر بی‌نصیبیِ شاعر.

آن زمان کز بهر دو نان عشق او خلعت برید آن زمان کز بهر دو نان عشق او خلعت برید

آن زمان که عشق برای دو قرص نان به دیگران خلعت بخشید...

نکته ادبی: کنایه 'دو نان' یعنی برای امور بسیار ناچیز و دنیوی.

آن زمان کز بهر دو نان عشق او خلعت برید آن زمان کز بهر دو نان عشق او خلعت برید

آن زمان که عشق برای دو قرص نان به دیگران خلعت بخشید...

نکته ادبی: استعاره‌ی 'خلعت بریدن' به معنایِ بخشیدن مقام و پاداشِ عاشقانه.

آن زمان کز بهر دو نان عشق او خلعت برید آن زمان کز بهر دو نان عشق او خلعت برید

آن زمان که عشق برای دو قرص نان به دیگران خلعت بخشید...

نکته ادبی: تکرار برای تصویرسازی.

آن زمان کز بهر دو نان عشق او خلعت برید ای عفی الله خود نصیب من کله واری نماند

خدایا، حتی نصیب من یک کلاه هم نرسید (هیچ‌چیز به من نرسید).

نکته ادبی: 'کله‌واری' به معنای یک کلاه کوچک یا کمترین مقدار از چیزی است که اینجا کنایه از محرومیت کامل است.

ای عفی الله خود نصیب من کله واری نماند

خدایا، حتی نصیب من یک کلاه هم نرسید (هیچ‌چیز به من نرسید).

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر حسرتِ شاعر.

ای عفی الله خود نصیب من کله واری نماند

خدایا، حتی نصیب من یک کلاه هم نرسید (هیچ‌چیز به من نرسید).

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر حسرتِ شاعر.

ای عفی الله خود نصیب من کله واری نماند

خدایا، حتی نصیب من یک کلاه هم نرسید (هیچ‌چیز به من نرسید).

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر حسرتِ شاعر.

ای عفی الله خود نصیب من کله واری نماند

خدایا، حتی نصیب من یک کلاه هم نرسید (هیچ‌چیز به من نرسید).

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر حسرتِ شاعر.

ای عفی الله خود نصیب من کله واری نماند

خدایا، حتی نصیب من یک کلاه هم نرسید (هیچ‌چیز به من نرسید).

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر حسرتِ شاعر.

ای عفی الله خود نصیب من کله واری نماند

خدایا، حتی نصیب من یک کلاه هم نرسید (هیچ‌چیز به من نرسید).

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر حسرتِ شاعر.

واندر آن بستان کز او دست خسان را گل رسید واندر آن بستان کز او دست خسان را گل رسید

در آن باغ (دنیا) که فرومایگان و ناکسان به گل‌ها (بهره‌ها و کامیابی‌ها) دست یافتند، من تنها نظاره‌گرم.

نکته ادبی: واژه خسان جمع خس به معنای گیاه خشک و خاشاک است که کنایه از افراد بی‌ارزش و دون‌پایه می‌باشد.

واندر آن بستان کز او دست خسان را گل رسید واندر آن بستان کز او دست خسان را گل رسید

در آن باغ (دنیا) که فرومایگان و ناکسان به گل‌ها (بهره‌ها و کامیابی‌ها) دست یافتند، من تنها نظاره‌گرم.

نکته ادبی: این بیت تکرارِ معنایی بیت پیشین است و تأکیدی است بر دوریِ شاعر از جایگاهِ شایسته‌ی خود در جهان.

واندر آن بستان کز او دست خسان را گل رسید واندر آن بستان کز او دست خسان را گل رسید

در آن باغ (دنیا) که فرومایگان و ناکسان به گل‌ها (بهره‌ها و کامیابی‌ها) دست یافتند، من تنها نظاره‌گرم.

نکته ادبی: بستان در این سیاق استعاره از جهان هستی است که باید محل رویش فضیلت باشد.

واندر آن بستان کز او دست خسان را گل رسید ای عجب گوئی برای چشم من خاری نماند

در آن باغ که فرومایگان به گل رسیدند، آیا با تعجب می‌گویی که برای چشم من دیگر هیچ خاری (رنج و مانعی) باقی نمانده است؟

نکته ادبی: شاعر با طرح پرسش انکاری، تعجب خود را از قضاوت نادرست دیگران نسبت به وضعیت دشوارش نشان می‌دهد.

ای عجب گوئی برای چشم من خاری نماند

شگفتا که با این همه رنج و سختی، چنین می‌گویی که دیگر هیچ خار و مزاحمی برای من باقی نمانده است.

نکته ادبی: واژه ای عجب در اینجا برای بیان حیرت و اعتراض به ادعای نادرست مخاطب به کار رفته است.

ای عجب گوئی برای چشم من خاری نماند

شگفتا که با این همه رنج و سختی، چنین می‌گویی که دیگر هیچ خار و مزاحمی برای من باقی نمانده است.

نکته ادبی: خار در اینجا نمادِ صریحِ رنج و دردهای جانکاه است.

ای عجب گوئی برای چشم من خاری نماند

شگفتا که با این همه رنج و سختی، چنین می‌گویی که دیگر هیچ خار و مزاحمی برای من باقی نمانده است.

نکته ادبی: چشم در اینجا به معنای وجود یا دیدگاه است؛ یعنی در هستیِ من خاری باقی نمانده است.

ای عجب گوئی برای چشم من خاری نماند

شگفتا که با این همه رنج و سختی، چنین می‌گویی که دیگر هیچ خار و مزاحمی برای من باقی نمانده است.

نکته ادبی: تضاد میان گل (در بیت قبل) و خار در این ابیات به زیبایی ترسیم شده است.

ای عجب گوئی برای چشم من خاری نماند

شگفتا که با این همه رنج و سختی، چنین می‌گویی که دیگر هیچ خار و مزاحمی برای من باقی نمانده است.

نکته ادبی: تکرار این مصراع در ساختار غزل، برای القای حسِ استمرارِ رنج و گلایه است.

ای عجب گوئی برای چشم من خاری نماند

شگفتا که با این همه رنج و سختی، چنین می‌گویی که دیگر هیچ خار و مزاحمی برای من باقی نمانده است.

نکته ادبی: ساختار نحوی جمله (ای عجب گوئی) به سبک خراسانی و آذربایجانی نزدیک است.

شرط خاقانی است با جور و جفایش ساختن شرط خاقانی است با جور و جفایش ساختن

روش و آیینِ خاقانی این است که در برابر جور و جفای محبوب (یا روزگار) دم برنیاورد و آن را تحمل کند.

نکته ادبی: خاقانی در اینجا به خود به عنوانِ الگوی صبر ارجاع می‌دهد؛ روشی که متخلص به نام اوست.

شرط خاقانی است با جور و جفایش ساختن شرط خاقانی است با جور و جفایش ساختن

روش و آیینِ خاقانی این است که در برابر جور و جفای محبوب (یا روزگار) دم برنیاورد و آن را تحمل کند.

نکته ادبی: جور و جفا مترادف یکدیگرند و برای تأکید بر شدتِ ستم به کار رفته‌اند.

شرط خاقانی است با جور و جفایش ساختن شرط خاقانی است با جور و جفایش ساختن

روش و آیینِ خاقانی این است که در برابر جور و جفای محبوب (یا روزگار) دم برنیاورد و آن را تحمل کند.

نکته ادبی: ساختن در اینجا به معنای تحمل کردن و مدارا کردن است.

شرط خاقانی است با جور و جفایش ساختن خاصه اکنون کاندرین عالم وفاداری نماند

روشِ خاقانی صبر در برابر جفاست، به‌ویژه اکنون که وفاداری در این جهان از میان رفته است.

نکته ادبی: خاصه (مخفف خاصتاً) به معنای به‌ویژه است که برای برجسته‌سازی زمان حال آورده شده است.

خاصه اکنون کاندرین عالم وفاداری نماند

به‌ویژه اکنون که در این جهان، دیگر هیچ نشانه‌ای از وفاداری باقی نمانده است.

نکته ادبی: کاندرین (که + اندر + این) ادغام حروف برای موزون‌سازی شعر است.

خاصه اکنون کاندرین عالم وفاداری نماند

به‌ویژه اکنون که در این جهان، دیگر هیچ نشانه‌ای از وفاداری باقی نمانده است.

نکته ادبی: وفاداری نمادِ ارزشمندترین فضیلت اخلاقی است که در نگاه شاعر از دست رفته است.

خاصه اکنون کاندرین عالم وفاداری نماند

به‌ویژه اکنون که در این جهان، دیگر هیچ نشانه‌ای از وفاداری باقی نمانده است.

نکته ادبی: عالم در اینجا کنایه از جامعه‌ی انسانیِ عهدِ شاعر است.

خاصه اکنون کاندرین عالم وفاداری نماند

به‌ویژه اکنون که در این جهان، دیگر هیچ نشانه‌ای از وفاداری باقی نمانده است.

نکته ادبی: تأکید بر زمان (اکنون) نشان می‌دهد که این فقدانِ اخلاقی، دردی تازه و روزافزون است.

خاصه اکنون کاندرین عالم وفاداری نماند

به‌ویژه اکنون که در این جهان، دیگر هیچ نشانه‌ای از وفاداری باقی نمانده است.

نکته ادبی: باقیماندن (نماند) در تقابل با از دست رفتنِ ارزش‌هاست.

خاصه اکنون کاندرین عالم وفاداری نماند

به‌ویژه اکنون که در این جهان، دیگر هیچ نشانه‌ای از وفاداری باقی نمانده است.

نکته ادبی: بند پایانی که تأکیدی است بر یأسِ شاعر از زمانه‌ی خویش.