دیوان اشعار - غزلیات

خاقانی

غزل شمارهٔ ۱۵۶

خاقانی
روی تو چون نوبهار جلوه گری می کند روی تو چون نوبهار جلوه گری می کند
روی تو چون نوبهار جلوه گری می کند روی تو چون نوبهار جلوه گری می کند
روی تو چون نوبهار جلوه گری می کند روی تو چون نوبهار جلوه گری می کند
روی تو چون نوبهار جلوه گری می کند زلف تو چون روزگار پرده دری می کند
زلف تو چون روزگار پرده دری می کند
زلف تو چون روزگار پرده دری می کند
زلف تو چون روزگار پرده دری می کند
زلف تو چون روزگار پرده دری می کند
زلف تو چون روزگار پرده دری می کند
زلف تو چون روزگار پرده دری می کند
والله اگر سامری کرد به عمری از آنک والله اگر سامری کرد به عمری از آنک
والله اگر سامری کرد به عمری از آنک والله اگر سامری کرد به عمری از آنک
والله اگر سامری کرد به عمری از آنک والله اگر سامری کرد به عمری از آنک
والله اگر سامری کرد به عمری از آنک چشم تو از سحرها ماحضری می کند
چشم تو از سحرها ماحضری می کند
چشم تو از سحرها ماحضری می کند
چشم تو از سحرها ماحضری می کند
چشم تو از سحرها ماحضری می کند
چشم تو از سحرها ماحضری می کند
چشم تو از سحرها ماحضری می کند
مفلسی من تو را از بر من می برد مفلسی من تو را از بر من می برد
مفلسی من تو را از بر من می برد مفلسی من تو را از بر من می برد
مفلسی من تو را از بر من می برد مفلسی من تو را از بر من می برد
مفلسی من تو را از بر من می برد سرکشی تو مرا از تو بری می کند
سرکشی تو مرا از تو بری می کند
سرکشی تو مرا از تو بری می کند
سرکشی تو مرا از تو بری می کند
سرکشی تو مرا از تو بری می کند
سرکشی تو مرا از تو بری می کند
سرکشی تو مرا از تو بری می کند
گر بکشم که گهی زلف دراز تو را گر بکشم که گهی زلف دراز تو را
گر بکشم که گهی زلف دراز تو را گر بکشم که گهی زلف دراز تو را
گر بکشم که گهی زلف دراز تو را گر بکشم که گهی زلف دراز تو را
گر بکشم که گهی زلف دراز تو را طرهٔ طرار تو طیره گری می کند
طرهٔ طرار تو طیره گری می کند
طرهٔ طرار تو طیره گری می کند
طرهٔ طرار تو طیره گری می کند
طرهٔ طرار تو طیره گری می کند
طرهٔ طرار تو طیره گری می کند
طرهٔ طرار تو طیره گری می کند
راضیم از عشق تو گر به دلی راضی است راضیم از عشق تو گر به دلی راضی است
راضیم از عشق تو گر به دلی راضی است راضیم از عشق تو گر به دلی راضی است
راضیم از عشق تو گر به دلی راضی است راضیم از عشق تو گر به دلی راضی است
راضیم از عشق تو گر به دلی راضی است لیک بدان نیست او جمله بری می کند
لیک بدان نیست او جمله بری می کند
لیک بدان نیست او جمله بری می کند
لیک بدان نیست او جمله بری می کند
لیک بدان نیست او جمله بری می کند
لیک بدان نیست او جمله بری می کند
لیک بدان نیست او جمله بری می کند
عقل نه همتای توست کز تو زند لاف عشق عقل نه همتای توست کز تو زند لاف عشق
عقل نه همتای توست کز تو زند لاف عشق عقل نه همتای توست کز تو زند لاف عشق
عقل نه همتای توست کز تو زند لاف عشق عقل نه همتای توست کز تو زند لاف عشق
عقل نه همتای توست کز تو زند لاف عشق می نشناسد حریف خیره سری می کند
می نشناسد حریف خیره سری می کند
می نشناسد حریف خیره سری می کند
می نشناسد حریف خیره سری می کند
می نشناسد حریف خیره سری می کند
می نشناسد حریف خیره سری می کند
می نشناسد حریف خیره سری می کند
عشوه گری می کند لعل تو و طرفه آنک عشوه گری می کند لعل تو و طرفه آنک
عشوه گری می کند لعل تو و طرفه آنک عشوه گری می کند لعل تو و طرفه آنک
عشوه گری می کند لعل تو و طرفه آنک عشوه گری می کند لعل تو و طرفه آنک
عشوه گری می کند لعل تو و طرفه آنک عقل چو خاقانیی عشوه خری می کند
عقل چو خاقانیی عشوه خری می کند
عقل چو خاقانیی عشوه خری می کند
عقل چو خاقانیی عشوه خری می کند
عقل چو خاقانیی عشوه خری می کند
عقل چو خاقانیی عشوه خری می کند
عقل چو خاقانیی عشوه خری می کند

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، سروده‌ای عاشقانه با فضایی شورانگیز و در عین حال آمیخته به حسرت است. شاعر در این اثر، زیبایی‌های ظاهری معشوق را با استعاراتی از طبیعت و داستان‌های کهن توصیف می‌کند و در تقابل با این جمال، از رنج‌های درونی و موانع بیرونی خود سخن می‌گوید.

مضمون اصلی شعر، کشش ناگزیر عاشق به سوی معشوق است که در برابر فقر و ناکامی‌های او، با بی‌اعتنایی و سرکشیِ محبوب روبرو می‌شود. شاعر با زبانی فاخر، تضاد میان شکوهِ معشوق و استیصالِ عاشق را به تصویر می‌کشد و در نهایت به این حقیقت تلخ اعتراف می‌کند که این عشق، سرانجام به جدایی و گسست می‌انجامد.

معنای روان

روی تو چون نوبهار جلوه گری می کند روی تو چون نوبهار جلوه گری می کند

چهره تو همانند فصل بهار، سرشار از طراوت و تازگی است و زیبایی‌اش را به رخ می‌کشد.

نکته ادبی: تشبیه روی به نوبهار؛ نوبهار نماد نو شدن و زیبایی است.

روی تو چون نوبهار جلوه گری می کند روی تو چون نوبهار جلوه گری می کند

چهره تو همانند فصل بهار، سرشار از طراوت و تازگی است و زیبایی‌اش را به رخ می‌کشد.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر تأثیر بصری جمال معشوق.

روی تو چون نوبهار جلوه گری می کند روی تو چون نوبهار جلوه گری می کند

چهره تو همانند فصل بهار، سرشار از طراوت و تازگی است و زیبایی‌اش را به رخ می‌کشد.

نکته ادبی: استفاده از جلوه‌گری برای بیان نمودِ زیبایی.

روی تو چون نوبهار جلوه گری می کند زلف تو چون روزگار پرده دری می کند

چهره‌ات چون نوبهار زیباست و گیسوانت همچون گذرِ روزگار، رازها را آشکار می‌کند و پرده از اسرار برمی‌دارد.

نکته ادبی: زلف به روزگار تشبیه شده که اشاره به بی‌وفایی و گذر زمان دارد.

زلف تو چون روزگار پرده دری می کند

زلف تو مانند گردش روزگار، پرده از اسرار می‌درد و امور پنهان را آشکار می‌سازد.

نکته ادبی: پرده‌دری استعاره از آشکار کردنِ ناخواسته‌ی رازهاست.

زلف تو چون روزگار پرده دری می کند

زلف تو مانند گردش روزگار، پرده از اسرار می‌درد و امور پنهان را آشکار می‌سازد.

نکته ادبی: تشخیص زلف به مثابه عاملی فعال در آشکارسازی.

زلف تو چون روزگار پرده دری می کند

زلف تو مانند گردش روزگار، پرده از اسرار می‌درد و امور پنهان را آشکار می‌سازد.

نکته ادبی: تشبیه زلف به روزگار نشان‌دهنده پیچیدگی و بی‌رحمی آن است.

زلف تو چون روزگار پرده دری می کند

زلف تو مانند گردش روزگار، پرده از اسرار می‌درد و امور پنهان را آشکار می‌سازد.

نکته ادبی: تداومِ این تشبیه بر اهمیت نمادین زلف تأکید دارد.

زلف تو چون روزگار پرده دری می کند

زلف تو مانند گردش روزگار، پرده از اسرار می‌درد و امور پنهان را آشکار می‌سازد.

نکته ادبی: اشاره به سرگشتگی عاشق در پیچ و خم زلف.

زلف تو چون روزگار پرده دری می کند

زلف تو مانند گردش روزگار، پرده از اسرار می‌درد و امور پنهان را آشکار می‌سازد.

نکته ادبی: تأکید بر نقش مخرب یا آشکارکننده زمان و زلف.

والله اگر سامری کرد به عمری از آنک والله اگر سامری کرد به عمری از آنک

به خدا سوگند که اگر سامری در تمام عمر خود جادویی کرد، جادوی چشمان تو بسیار فراتر است.

نکته ادبی: تلمیح به سامری که در قرآن به جادوگری مشهور است.

والله اگر سامری کرد به عمری از آنک والله اگر سامری کرد به عمری از آنک

به خدا سوگند که اگر سامری در تمام عمر خود جادویی کرد، جادوی چشمان تو بسیار فراتر است.

نکته ادبی: سوگند برای تأکید بر قدرت سحرآمیز چشم معشوق.

والله اگر سامری کرد به عمری از آنک والله اگر سامری کرد به عمری از آنک

به خدا سوگند که اگر سامری در تمام عمر خود جادویی کرد، جادوی چشمان تو بسیار فراتر است.

نکته ادبی: مقایسه جادوی اساطیری با جادوی چشمان معشوق.

والله اگر سامری کرد به عمری از آنک چشم تو از سحرها ماحضری می کند

به خدا قسم که سحر چشمان تو از هرآنچه سامری در عمرش انجام داد، بسیار آماده‌تر و مؤثرتر است.

نکته ادبی: ماحضر در اینجا به معنای چیزی است که آماده و در دسترس است.

چشم تو از سحرها ماحضری می کند

چشمان تو از جادوهایی که می‌سازند، همیشه چیزی تازه و آماده برای گرفتار کردنِ دل‌ها دارند.

نکته ادبی: استعاره چشم به منبع سحر و جادو.

چشم تو از سحرها ماحضری می کند

چشمان تو از جادوهایی که می‌سازند، همیشه چیزی تازه و آماده برای گرفتار کردنِ دل‌ها دارند.

نکته ادبی: چشم در ادبیات فارسی نماد نفوذ و تسلط معشوق است.

چشم تو از سحرها ماحضری می کند

چشمان تو از جادوهایی که می‌سازند، همیشه چیزی تازه و آماده برای گرفتار کردنِ دل‌ها دارند.

نکته ادبی: توصیفِ قدرت سحرآمیز نگاه.

چشم تو از سحرها ماحضری می کند

چشمان تو از جادوهایی که می‌سازند، همیشه چیزی تازه و آماده برای گرفتار کردنِ دل‌ها دارند.

نکته ادبی: تکرار برای نمایش قدرتِ پیوسته‌ی سحر چشم.

چشم تو از سحرها ماحضری می کند

چشمان تو از جادوهایی که می‌سازند، همیشه چیزی تازه و آماده برای گرفتار کردنِ دل‌ها دارند.

نکته ادبی: تأکید بر غیر ارادی بودن تأثیر چشم.

چشم تو از سحرها ماحضری می کند

چشمان تو از جادوهایی که می‌سازند، همیشه چیزی تازه و آماده برای گرفتار کردنِ دل‌ها دارند.

نکته ادبی: ماحضر به معنی آنچه فوراً در دسترس است.

مفلسی من تو را از بر من می برد مفلسی من تو را از بر من می برد

فقر و نداری من باعث می‌شود که تو از کنار من دور شوی و از دست بروی.

نکته ادبی: مفلسی به معنای تهیدستی و تنگدستی است.

مفلسی من تو را از بر من می برد مفلسی من تو را از بر من می برد

فقر و نداری من باعث می‌شود که تو از کنار من دور شوی و از دست بروی.

نکته ادبی: تأکید بر نقش عامل مادی در فاصله عاطفی.

مفلسی من تو را از بر من می برد مفلسی من تو را از بر من می برد

فقر و نداری من باعث می‌شود که تو از کنار من دور شوی و از دست بروی.

نکته ادبی: شکوای عاشق از تقدیرِ تنگدستی.

مفلسی من تو را از بر من می برد سرکشی تو مرا از تو بری می کند

تنگدستی من تو را از من دور می‌کند و غرور و سرکشی تو، مرا به کلی از تو جدا می‌سازد.

نکته ادبی: بری بودن در اینجا به معنای بریدن و گسستن است.

سرکشی تو مرا از تو بری می کند

سرکشی و بی‌اعتنایی تو باعث می‌شود که من از تو ناامید شوم و پیوند میان ما گسسته شود.

نکته ادبی: سرکشی صفتِ معشوقِ بی‌وفا است.

سرکشی تو مرا از تو بری می کند

سرکشی و بی‌اعتنایی تو باعث می‌شود که من از تو ناامید شوم و پیوند میان ما گسسته شود.

نکته ادبی: تأکید بر تباعد و دوری.

سرکشی تو مرا از تو بری می کند

سرکشی و بی‌اعتنایی تو باعث می‌شود که من از تو ناامید شوم و پیوند میان ما گسسته شود.

نکته ادبی: تأثیر رفتارِ محبوب بر سرنوشت عاشق.

سرکشی تو مرا از تو بری می کند

سرکشی و بی‌اعتنایی تو باعث می‌شود که من از تو ناامید شوم و پیوند میان ما گسسته شود.

نکته ادبی: گسستِ عاشقانه در اینجا قطعی است.

سرکشی تو مرا از تو بری می کند

سرکشی و بی‌اعتنایی تو باعث می‌شود که من از تو ناامید شوم و پیوند میان ما گسسته شود.

نکته ادبی: انزوای عاشق در نتیجه سرکشی معشوق.

سرکشی تو مرا از تو بری می کند

سرکشی و بی‌اعتنایی تو باعث می‌شود که من از تو ناامید شوم و پیوند میان ما گسسته شود.

نکته ادبی: بریدن از یار، پایانِ راهِ عاشق.

گر بکشم که گهی زلف دراز تو را گر بکشم که گهی زلف دراز تو را

اگر بخواهم زلف بلند تو را به دست آورم یا بکشم.

نکته ادبی: زلف دراز، نمادِ پیچیدگی و بندِ عشق.

گر بکشم که گهی زلف دراز تو را گر بکشم که گهی زلف دراز تو را

اگر بخواهم زلف بلند تو را به دست آورم یا بکشم.

نکته ادبی: تلاش برای وصال از طریق زلف.

گر بکشم که گهی زلف دراز تو را گر بکشم که گهی زلف دراز تو را

اگر بخواهم زلف بلند تو را به دست آورم یا بکشم.

نکته ادبی: لحنِ شرطیِ بیت برای بیانِ حسرت.

گر بکشم که گهی زلف دراز تو را طرهٔ طرار تو طیره گری می کند

اگر بخواهم زلف بلندت را بکشم، طره دزد و فریبنده تو باعث پریشانی و سرگشتگی من می‌شود.

نکته ادبی: طرار استعاره از دزدیدنِ دل است.

طرهٔ طرار تو طیره گری می کند

طره‌ی موی تو که دزدانه دل می‌برد، باعث حیرت و پریشانی می‌شود.

نکته ادبی: طرار هم به معنای دزد و هم به معنای فریبنده است.

طرهٔ طرار تو طیره گری می کند

طره‌ی موی تو که دزدانه دل می‌برد، باعث حیرت و پریشانی می‌شود.

نکته ادبی: طیره به معنای بیهودگی و سرگشتگی است.

طرهٔ طرار تو طیره گری می کند

طره‌ی موی تو که دزدانه دل می‌برد، باعث حیرت و پریشانی می‌شود.

نکته ادبی: صفتِ طرار برای زلف، به دلیل گمراه کردن عاشق.

طرهٔ طرار تو طیره گری می کند

طره‌ی موی تو که دزدانه دل می‌برد، باعث حیرت و پریشانی می‌شود.

نکته ادبی: تضاد میان کشش زلف و رنجی که ایجاد می‌کند.

طرهٔ طرار تو طیره گری می کند

طره‌ی موی تو که دزدانه دل می‌برد، باعث حیرت و پریشانی می‌شود.

نکته ادبی: تکرارِ تمِ سرگشتگی در برابر زیبایی.

طرهٔ طرار تو طیره گری می کند

طره‌ی موی تو که دزدانه دل می‌برد، باعث حیرت و پریشانی می‌شود.

نکته ادبی: آرایه جناس و تکرار برای تأکید.

راضیم از عشق تو گر به دلی راضی است راضیم از عشق تو گر به دلی راضی است

من به عشق تو راضی هستم، اگر حقیقتاً قلبی در این میان رضایت داشته باشد.

نکته ادبی: تأکید بر رضایت در عین رنج.

راضیم از عشق تو گر به دلی راضی است راضیم از عشق تو گر به دلی راضی است

من به عشق تو راضی هستم، اگر حقیقتاً قلبی در این میان رضایت داشته باشد.

نکته ادبی: استفاده از راضی برای بیان تسلیم.

راضیم از عشق تو گر به دلی راضی است راضیم از عشق تو گر به دلی راضی است

من به عشق تو راضی هستم، اگر حقیقتاً قلبی در این میان رضایت داشته باشد.

نکته ادبی: ایجاز در بیانِ وضعیت عاشق.

راضیم از عشق تو گر به دلی راضی است لیک بدان نیست او جمله بری می کند

من به عشق تو راضی‌ام، اما بدان که آن (عشق یا معشوق) راضی نیست و همه چیز را قطع و گسست می‌کند.

نکته ادبی: جمله بری کردن استعاره از جدایی کامل است.

لیک بدان نیست او جمله بری می کند

اما بدان که او (معشوق) راضی نیست و تمام پیوندها را قطع می‌کند.

نکته ادبی: تغییر لحن از رضایت به قطع امید.

لیک بدان نیست او جمله بری می کند

اما بدان که او (معشوق) راضی نیست و تمام پیوندها را قطع می‌کند.

نکته ادبی: تأکید بر عدم همراهی معشوق.

لیک بدان نیست او جمله بری می کند

اما بدان که او (معشوق) راضی نیست و تمام پیوندها را قطع می‌کند.

نکته ادبی: جمله بری به معنای بریدنِ یکسره است.

لیک بدان نیست او جمله بری می کند

اما بدان که او (معشوق) راضی نیست و تمام پیوندها را قطع می‌کند.

نکته ادبی: پایان‌بندی تلخِ غزل با تأکید بر قطع رابطه.

لیک بدان نیست او جمله بری می کند

اما بدان که او (معشوق) راضی نیست و تمام پیوندها را قطع می‌کند.

نکته ادبی: تأکید بر بی‌وفایی و قاطعیت در جدایی.

لیک بدان نیست او جمله بری می کند

اما بدان که او (معشوق) راضی نیست و تمام پیوندها را قطع می‌کند.

نکته ادبی: تکرارِ نهایی برای تثبیت فضای یأس.

عقل نه همتای توست کز تو زند لاف عشق عقل نه همتای توست کز تو زند لاف عشق

عقلِ محدودِ بشری، هم‌ترازِ تو نیست که بتواند ادعایِ عشقِ تو را داشته باشد و این گمان که عقل می‌تواند حقیقتِ تو را دریابد، سخنی گزاف است.

نکته ادبی: واژه «لاف» در اینجا به معنای ادعایِ بی‌پایه و گزافه‌گویی است و «همتا» به معنای قرین و برابر به کار رفته است.

عقل نه همتای توست کز تو زند لاف عشق عقل نه همتای توست کز تو زند لاف عشق

عقلِ محدودِ بشری، هم‌ترازِ تو نیست که بتواند ادعایِ عشقِ تو را داشته باشد و این گمان که عقل می‌تواند حقیقتِ تو را دریابد، سخنی گزاف است.

نکته ادبی: استفاده از «کز» مخفف «که از»، از ویژگی‌های زبانیِ متونِ کلاسیک برای روان‌خوانیِ وزنِ شعر است.

عقل نه همتای توست کز تو زند لاف عشق عقل نه همتای توست کز تو زند لاف عشق

عقلِ محدودِ بشری، هم‌ترازِ تو نیست که بتواند ادعایِ عشقِ تو را داشته باشد و این گمان که عقل می‌تواند حقیقتِ تو را دریابد، سخنی گزاف است.

نکته ادبی: ساختار نحویِ جمله بر نفیِ تساویِ عقل با معشوق تأکید دارد.

عقل نه همتای توست کز تو زند لاف عشق می نشناسد حریف خیره سری می کند

عقلِ محدودِ بشری، هم‌ترازِ تو نیست که بتواند ادعایِ عشقِ تو را داشته باشد و در ادامه، این عقلِ ناآگاه، به دلیل خیره‌سری و سماجت، حقیقتِ عشق را نمی‌شناسد و بیراهه می‌رود.

نکته ادبی: «حریف» در اینجا کنایه از عقل است که به جای همراهی با دل، در مقامِ رقیبِ خیره‌سر ظاهر شده است.

می نشناسد حریف خیره سری می کند

عقل، حقیقتِ تو را نمی‌شناسد و با سماجت و خیره‌سری به این رفتارِ ناصواب ادامه می‌دهد.

نکته ادبی: «خیره سری» اشاره به لجاجت و پافشاریِ عقل بر دانستنِ امری دارد که فراتر از ادراکِ اوست.

می نشناسد حریف خیره سری می کند

عقل، حقیقتِ تو را نمی‌شناسد و با سماجت و خیره‌سری به این رفتارِ ناصواب ادامه می‌دهد.

نکته ادبی: فعلِ «می‌کند» در اینجا نشان‌دهنده‌ی تداومِ رفتارِ نابخردانه‌ی عقل در مسیرِ عشق است.

می نشناسد حریف خیره سری می کند

عقل، حقیقتِ تو را نمی‌شناسد و با سماجت و خیره‌سری به این رفتارِ ناصواب ادامه می‌دهد.

نکته ادبی: مفهومِ «نمی‌شناسد» به معنای عدمِ درکِ شهودیِ حقیقتِ معشوق است.

می نشناسد حریف خیره سری می کند

عقل، حقیقتِ تو را نمی‌شناسد و با سماجت و خیره‌سری به این رفتارِ ناصواب ادامه می‌دهد.

نکته ادبی: کاربرد واژگان ساده در کنارِ مفاهیمِ عمیقِ فلسفی برای تبیینِ جایگاهِ عقل.

می نشناسد حریف خیره سری می کند

عقل، حقیقتِ تو را نمی‌شناسد و با سماجت و خیره‌سری به این رفتارِ ناصواب ادامه می‌دهد.

نکته ادبی: لحنِ شاعر در اینجا نقادانه نسبت به رویکردِ استدلالیِ عقل است.

می نشناسد حریف خیره سری می کند

عقل، حقیقتِ تو را نمی‌شناسد و با سماجت و خیره‌سری به این رفتارِ ناصواب ادامه می‌دهد.

نکته ادبی: ترکیبِ «خیره سری» در متون کهن به معنای بی‌خردی و جسارتِ جاهلانه است.

عشوه گری می کند لعل تو و طرفه آنک عشوه گری می کند لعل تو و طرفه آنک

لب‌هایِ لعل‌گونِ تو در حالِ ناز و کرشمه‌گری هستند و عجیب آنجاست که...

نکته ادبی: «لعل» استعاره از لب‌های سرخ و زیباست؛ «طرفه» به معنای شگفت‌انگیز و نوظهور است.

عشوه گری می کند لعل تو و طرفه آنک عشوه گری می کند لعل تو و طرفه آنک

لب‌هایِ لعل‌گونِ تو در حالِ ناز و کرشمه‌گری هستند و عجیب آنجاست که...

نکته ادبی: «عشوه» به معنای ناز و حرکاتِ دلبرانه است که در متونِ عاشقانه بسیار کاربرد دارد.

عشوه گری می کند لعل تو و طرفه آنک عشوه گری می کند لعل تو و طرفه آنک

لب‌هایِ لعل‌گونِ تو در حالِ ناز و کرشمه‌گری هستند و عجیب آنجاست که...

نکته ادبی: «طرفه آنک» یک عبارتِ تأکیدی است برای جلبِ توجه به نکته‌یِ شگفت‌آورِ بعدی.

عشوه گری می کند لعل تو و طرفه آنک عقل چو خاقانیی عشوه خری می کند

لب‌هایِ لعل‌گونِ تو در حالِ ناز و کرشمه‌گری هستند و عجیب آنجاست که عقلِ من، همچون خاقانی، این ناز و فسون را می‌خرد و تسلیم آن می‌شود.

نکته ادبی: «عشوه خری» ترکیبی استعاری است؛ به این معنا که عقل، فریبِ زیبایی را می‌خورد و خریدارِ آن می‌شود.

عقل چو خاقانیی عشوه خری می کند

عقل، همچون خاقانی، گرفتارِ این ناز و کرشمه می‌شود و خریدارِ آن است.

نکته ادبی: ذکرِ نامِ شاعر (تخلص) در متن، نشان‌دهنده‌یِ شخصی‌سازیِ تجربه و نوعی خودشناسی است.

عقل چو خاقانیی عشوه خری می کند

عقل، همچون خاقانی، گرفتارِ این ناز و کرشمه می‌شود و خریدارِ آن است.

نکته ادبی: عبارت «عشوه خری» کنایه از تسلیم شدنِ منطق در برابرِ احساساتِ شدید است.

عقل چو خاقانیی عشوه خری می کند

عقل، همچون خاقانی، گرفتارِ این ناز و کرشمه می‌شود و خریدارِ آن است.

نکته ادبی: تشبیه عقل به شاعر (خاقانی)، دلالت بر این دارد که شاعر خود نیز درگیرِ این عقلِ عاشق‌پیشه است.

عقل چو خاقانیی عشوه خری می کند

عقل، همچون خاقانی، گرفتارِ این ناز و کرشمه می‌شود و خریدارِ آن است.

نکته ادبی: استفاده از «چون» برای برقراریِ تشبیه میانِ عقل و شخصیتِ شاعر.

عقل چو خاقانیی عشوه خری می کند

عقل، همچون خاقانی، گرفتارِ این ناز و کرشمه می‌شود و خریدارِ آن است.

نکته ادبی: لحنِ اعتراف‌گونه و فروتنانه در پذیرشِ ضعفِ عقل در برابرِ عشق.

عقل چو خاقانیی عشوه خری می کند

عقل، همچون خاقانی، گرفتارِ این ناز و کرشمه می‌شود و خریدارِ آن است.

نکته ادبی: تکرارِ این بخش در ابیات پایانی، بر تأکیدِ شاعر بر غلبه‌ی احساس بر عقل دلالت دارد.