دیوان اشعار - غزلیات

خاقانی

غزل شمارهٔ ۱۵۴

خاقانی
دلبر آن به که کسش نشناسد دلبر آن به که کسش نشناسد
دلبر آن به که کسش نشناسد دلبر آن به که کسش نشناسد
دلبر آن به که کسش نشناسد دلبر آن به که کسش نشناسد
دلبر آن به که کسش نشناسد نوبر آن به که خسش نشناسد
نوبر آن به که خسش نشناسد
نوبر آن به که خسش نشناسد
نوبر آن به که خسش نشناسد
نوبر آن به که خسش نشناسد
نوبر آن به که خسش نشناسد
نوبر آن به که خسش نشناسد
ماه سی روزه به از چارده شب ماه سی روزه به از چارده شب
ماه سی روزه به از چارده شب ماه سی روزه به از چارده شب
ماه سی روزه به از چارده شب ماه سی روزه به از چارده شب
ماه سی روزه به از چارده شب که نه سگ نه عسسش نشناسد
که نه سگ نه عسسش نشناسد
که نه سگ نه عسسش نشناسد
که نه سگ نه عسسش نشناسد
که نه سگ نه عسسش نشناسد
که نه سگ نه عسسش نشناسد
که نه سگ نه عسسش نشناسد
مست به عاشق و پوشیده چنانک مست به عاشق و پوشیده چنانک
مست به عاشق و پوشیده چنانک مست به عاشق و پوشیده چنانک
مست به عاشق و پوشیده چنانک مست به عاشق و پوشیده چنانک
مست به عاشق و پوشیده چنانک کس خمار هوسش نشناسد
کس خمار هوسش نشناسد
کس خمار هوسش نشناسد
کس خمار هوسش نشناسد
کس خمار هوسش نشناسد
کس خمار هوسش نشناسد
کس خمار هوسش نشناسد
دل هم از درد به جانی به از آنک دل هم از درد به جانی به از آنک
دل هم از درد به جانی به از آنک دل هم از درد به جانی به از آنک
دل هم از درد به جانی به از آنک دل هم از درد به جانی به از آنک
دل هم از درد به جانی به از آنک هر طبیبی مجسش نشناسد
هر طبیبی مجسش نشناسد
هر طبیبی مجسش نشناسد
هر طبیبی مجسش نشناسد
هر طبیبی مجسش نشناسد
هر طبیبی مجسش نشناسد
هر طبیبی مجسش نشناسد
بخ بخ آن بختی سرمست که کس بخ بخ آن بختی سرمست که کس
بخ بخ آن بختی سرمست که کس بخ بخ آن بختی سرمست که کس
بخ بخ آن بختی سرمست که کس بخ بخ آن بختی سرمست که کس
بخ بخ آن بختی سرمست که کس های و هوی جرسش نشناسد
های و هوی جرسش نشناسد
های و هوی جرسش نشناسد
های و هوی جرسش نشناسد
های و هوی جرسش نشناسد
های و هوی جرسش نشناسد
های و هوی جرسش نشناسد
کو سواری که شود کشتهٔ عشق کو سواری که شود کشتهٔ عشق
کو سواری که شود کشتهٔ عشق کو سواری که شود کشتهٔ عشق
کو سواری که شود کشتهٔ عشق کو سواری که شود کشتهٔ عشق
کو سواری که شود کشتهٔ عشق عقل داغ فرسش نشناسد
عقل داغ فرسش نشناسد
عقل داغ فرسش نشناسد
عقل داغ فرسش نشناسد
عقل داغ فرسش نشناسد
عقل داغ فرسش نشناسد
عقل داغ فرسش نشناسد
عاشق از روی شناسی به بلاست عاشق از روی شناسی به بلاست
عاشق از روی شناسی به بلاست عاشق از روی شناسی به بلاست
عاشق از روی شناسی به بلاست عاشق از روی شناسی به بلاست
عاشق از روی شناسی به بلاست خرم آن کس که کسش نشناسد
خرم آن کس که کسش نشناسد
خرم آن کس که کسش نشناسد
خرم آن کس که کسش نشناسد
خرم آن کس که کسش نشناسد
خرم آن کس که کسش نشناسد
خرم آن کس که کسش نشناسد
عشق را مرغ هوائی باید عشق را مرغ هوائی باید
عشق را مرغ هوائی باید عشق را مرغ هوائی باید
عشق را مرغ هوائی باید عشق را مرغ هوائی باید
عشق را مرغ هوائی باید کاین هوا گون قفسش نشناسد
کاین هوا گون قفسش نشناسد
کاین هوا گون قفسش نشناسد
کاین هوا گون قفسش نشناسد
کاین هوا گون قفسش نشناسد
کاین هوا گون قفسش نشناسد
کاین هوا گون قفسش نشناسد
استخوانی طلبد جان همای استخوانی طلبد جان همای
استخوانی طلبد جان همای استخوانی طلبد جان همای
استخوانی طلبد جان همای استخوانی طلبد جان همای
استخوانی طلبد جان همای که به صحرا مگسش نشناسد
که به صحرا مگسش نشناسد
که به صحرا مگسش نشناسد
که به صحرا مگسش نشناسد
که به صحرا مگسش نشناسد
که به صحرا مگسش نشناسد
که به صحرا مگسش نشناسد
آسمان هرچه بزاید بکشد آسمان هرچه بزاید بکشد
آسمان هرچه بزاید بکشد آسمان هرچه بزاید بکشد
آسمان هرچه بزاید بکشد آسمان هرچه بزاید بکشد
آسمان هرچه بزاید بکشد زانکه فریاد رسش نشناسد
زانکه فریاد رسش نشناسد
زانکه فریاد رسش نشناسد
زانکه فریاد رسش نشناسد
زانکه فریاد رسش نشناسد
زانکه فریاد رسش نشناسد
زانکه فریاد رسش نشناسد
روستم بین که به خون ریز پسر روستم بین که به خون ریز پسر
روستم بین که به خون ریز پسر روستم بین که به خون ریز پسر
روستم بین که به خون ریز پسر روستم بین که به خون ریز پسر
روستم بین که به خون ریز پسر کند آهنگ و پسش نشناسد
کند آهنگ و پسش نشناسد
کند آهنگ و پسش نشناسد
کند آهنگ و پسش نشناسد
کند آهنگ و پسش نشناسد
کند آهنگ و پسش نشناسد
کند آهنگ و پسش نشناسد
خوش نفس دارد خاقانی لیک خوش نفس دارد خاقانی لیک
خوش نفس دارد خاقانی لیک خوش نفس دارد خاقانی لیک
خوش نفس دارد خاقانی لیک خوش نفس دارد خاقانی لیک
خوش نفس دارد خاقانی لیک چرخ، قدر نفسش نشناسد
چرخ، قدر نفسش نشناسد
چرخ، قدر نفسش نشناسد
چرخ، قدر نفسش نشناسد
چرخ، قدر نفسش نشناسد
چرخ، قدر نفسش نشناسد
چرخ، قدر نفسش نشناسد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

دلبر آن به که کسش نشناسد دلبر آن به که کسش نشناسد

معشوق حقیقی و والا، آن است که از دیدگانِ نااهلان پنهان بماند و کسی به حقیقتِ او پی نبرد.

نکته ادبی: «کس» در اینجا به معنای عامه‌ی مردم و اغیار است که شایستگی درک معشوق را ندارند.

دلبر آن به که کسش نشناسد دلبر آن به که کسش نشناسد

معشوق حقیقی و والا، آن است که از دیدگانِ نااهلان پنهان بماند و کسی به حقیقتِ او پی نبرد.

نکته ادبی: تکرار بیت برای تأکید بر اهمیتِ پوشیدگیِ رازِ عشق است.

دلبر آن به که کسش نشناسد دلبر آن به که کسش نشناسد

معشوق حقیقی و والا، آن است که از دیدگانِ نااهلان پنهان بماند و کسی به حقیقتِ او پی نبرد.

نکته ادبی: ساختار نحوی ساده و در عین حال عمیقِ کهن.

دلبر آن به که کسش نشناسد نوبر آن به که خسش نشناسد

همچنین هر پدیده تازه و نایاب (نوبر)، شایسته آن است که فرومایگان (خس) ارزشِ آن را درک نکنند تا از آسیب‌شان در امان بماند.

نکته ادبی: واژه «خس» استعاره از خار و خاشاک و مردمانِ پست‌مایه است.

نوبر آن به که خسش نشناسد

هر پدیده تازه و نایاب، شایسته آن است که فرومایگان ارزشِ آن را درک نکنند تا از آسیب‌شان در امان بماند.

نکته ادبی: تکرار جهت تأکید بر صیانت از امور ارزشمند.

نوبر آن به که خسش نشناسد

هر پدیده تازه و نایاب، شایسته آن است که فرومایگان ارزشِ آن را درک نکنند تا از آسیب‌شان در امان بماند.

نکته ادبی: اشاره به ارزشِ ذاتیِ پدیده‌های متعالی که نیازمندِ پرده‌پوشی است.

نوبر آن به که خسش نشناسد

هر پدیده تازه و نایاب، شایسته آن است که فرومایگان ارزشِ آن را درک نکنند تا از آسیب‌شان در امان بماند.

نکته ادبی: استفاده از تضاد ضمنی بین «نوبر» (ارزشمند) و «خس» (بی‌ارزش).

نوبر آن به که خسش نشناسد

هر پدیده تازه و نایاب، شایسته آن است که فرومایگان ارزشِ آن را درک نکنند تا از آسیب‌شان در امان بماند.

نکته ادبی: اشاره به این نکته که شناختِ نااهلان، مانعِ ظهورِ کمال است.

نوبر آن به که خسش نشناسد

هر پدیده تازه و نایاب، شایسته آن است که فرومایگان ارزشِ آن را درک نکنند تا از آسیب‌شان در امان بماند.

نکته ادبی: لحنِ حکمی و تأکیدی شاعر بر پنهان‌داری.

نوبر آن به که خسش نشناسد

هر پدیده تازه و نایاب، شایسته آن است که فرومایگان ارزشِ آن را درک نکنند تا از آسیب‌شان در امان بماند.

نکته ادبی: تأکید بر لزومِ نگاهبانی از اسرارِ درونی.

ماه سی روزه به از چارده شب ماه سی روزه به از چارده شب

ماه کامل (سی‌روزه) که نمادِ کمال و حقیقتِ تام است، بسیار بهتر از ماهِ نیمه‌کاره (چارده شب) است؛ چرا که کمالِ اصلی در پوشیدگی است.

نکته ادبی: مقایسه کنایی میانِ کمالِ پوشیده و جلوه‌گری‌های ناقص.

ماه سی روزه به از چارده شب ماه سی روزه به از چارده شب

ماه کامل (سی‌روزه) که نمادِ کمال و حقیقتِ تام است، بسیار بهتر از ماهِ نیمه‌کاره (چارده شب) است.

نکته ادبی: استفاده از اصطلاحِ نجومی به عنوان استعاره‌ای برای مراتبِ وجودی.

ماه سی روزه به از چارده شب ماه سی روزه به از چارده شب

ماه کامل (سی‌روزه) که نمادِ کمال و حقیقتِ تام است، بسیار بهتر از ماهِ نیمه‌کاره (چارده شب) است.

نکته ادبی: تأکید بر برتریِ کیفیتِ باطنی بر کیفیتِ ظاهری.

ماه سی روزه به از چارده شب که نه سگ نه عسسش نشناسد

زیرا این حقیقتِ والا چنان پنهان است که نه سگ‌های ولگرد و نه مأمورانِ شهر (عسس) که نمادِ موانعِ ظاهری هستند، به آن دسترسی ندارند.

نکته ادبی: «عسس» به معنای پاسبان و نگهبان شب است که در اینجا نمادِ عقلِ جزئی‌نگر و محدودکننده است.

که نه سگ نه عسسش نشناسد

این حقیقتِ والا چنان پنهان است که نه سگ‌های ولگرد و نه مأمورانِ شهر به آن دسترسی ندارند.

نکته ادبی: اشاره به امنیتِ فضایِ خلوتِ عارفانه.

که نه سگ نه عسسش نشناسد

این حقیقتِ والا چنان پنهان است که نه سگ‌های ولگرد و نه مأمورانِ شهر به آن دسترسی ندارند.

نکته ادبی: تداومِ فضایِ امنیتی که علیهِ نفوذِ نامحرمان به کار رفته است.

که نه سگ نه عسسش نشناسد

این حقیقتِ والا چنان پنهان است که نه سگ‌های ولگرد و نه مأمورانِ شهر به آن دسترسی ندارند.

نکته ادبی: تأکید بر غیرِ قابلِ نفوذ بودنِ حریمِ دل.

که نه سگ نه عسسش نشناسد

این حقیقتِ والا چنان پنهان است که نه سگ‌های ولگرد و نه مأمورانِ شهر به آن دسترسی ندارند.

نکته ادبی: نمادپردازی برای ممانعت از ورودِ اغیار.

که نه سگ نه عسسش نشناسد

این حقیقتِ والا چنان پنهان است که نه سگ‌های ولگرد و نه مأمورانِ شهر به آن دسترسی ندارند.

نکته ادبی: استعاره از مصونیتِ اسرارِ عاشقانه.

که نه سگ نه عسسش نشناسد

این حقیقتِ والا چنان پنهان است که نه سگ‌های ولگرد و نه مأمورانِ شهر به آن دسترسی ندارند.

نکته ادبی: تأکید بر غلبه‌یِ فضایِ ایمنِ عارفانه.

مست به عاشق و پوشیده چنانک مست به عاشق و پوشیده چنانک

عاشقِ سرمست چنان در خلوت و پوشیدگی غرق است که حقیقتِ حالِ او بر همگان پوشیده است.

نکته ادبی: «مست» استعاره از کسی است که در عشق الهی فانی شده.

مست به عاشق و پوشیده چنانک مست به عاشق و پوشیده چنانک

عاشقِ سرمست چنان در خلوت و پوشیدگی غرق است که حقیقتِ حالِ او بر همگان پوشیده است.

نکته ادبی: اشاره به حریمِ شخصی و قدسیِ عاشق.

مست به عاشق و پوشیده چنانک مست به عاشق و پوشیده چنانک

عاشقِ سرمست چنان در خلوت و پوشیدگی غرق است که حقیقتِ حالِ او بر همگان پوشیده است.

نکته ادبی: توصیفِ حالِ درونیِ پنهان از دیدگانِ ناظران.

مست به عاشق و پوشیده چنانک کس خمار هوسش نشناسد

هیچ‌کس نمی‌تواند به ژرفایِ اشتیاق و خمارِ (دردِ طلبِ) او پی ببرد و این عطشِ درونی از نگاهِ اغیار پنهان است.

نکته ادبی: «خمار» در اینجا به معنایِ طلبِ شدید و عطشِ روحانی است.

کس خمار هوسش نشناسد

هیچ‌کس نمی‌تواند به ژرفایِ اشتیاق و خمارِ او پی ببرد.

نکته ادبی: تأکید بر درک‌ناپذیریِ تجربه‌یِ عرفانی.

کس خمار هوسش نشناسد

هیچ‌کس نمی‌تواند به ژرفایِ اشتیاق و خمارِ او پی ببرد.

نکته ادبی: اشاره به تنهاییِ عاشق در میانِ خلق.

کس خمار هوسش نشناسد

هیچ‌کس نمی‌تواند به ژرفایِ اشتیاق و خمارِ او پی ببرد.

نکته ادبی: بیانِ یک ویژگیِ اختصاصیِ عارفانه.

کس خمار هوسش نشناسد

هیچ‌کس نمی‌تواند به ژرفایِ اشتیاق و خمارِ او پی ببرد.

نکته ادبی: تکرار برای تثبیتِ مفهومِ پنهان‌ماندگی.

کس خمار هوسش نشناسد

هیچ‌کس نمی‌تواند به ژرفایِ اشتیاق و خمارِ او پی ببرد.

نکته ادبی: اشاره به عمقِ درکِ عاشق که از دسترسِ عمومی خارج است.

کس خمار هوسش نشناسد

هیچ‌کس نمی‌تواند به ژرفایِ اشتیاق و خمارِ او پی ببرد.

نکته ادبی: تأکید بر لاهوتی بودنِ نیازِ عاشق.

دل هم از درد به جانی به از آنک دل هم از درد به جانی به از آنک

دلی که دردمند و سوخته است، بسیار ارزشمندتر از دلی است که بی‌درد و غافل باشد.

نکته ادبی: تضادِ بین «درد» (هشیاریِ عاشقانه) و «بی‌دردی» (غفلت).

دل هم از درد به جانی به از آنک دل هم از درد به جانی به از آنک

دلی که دردمند و سوخته است، بسیار ارزشمندتر از دلی است که بی‌درد و غافل باشد.

نکته ادبی: تأکید بر تقدسِ دردِ عشق.

دل هم از درد به جانی به از آنک دل هم از درد به جانی به از آنک

دلی که دردمند و سوخته است، بسیار ارزشمندتر از دلی است که بی‌درد و غافل باشد.

نکته ادبی: بیانِ ارزشمندیِ ناپایداری و تلاطمِ عاشقانه.

دل هم از درد به جانی به از آنک هر طبیبی مجسش نشناسد

چرا که دردِ عشق، دردی الهی است که هیچ طبیبِ ظاهربین نمی‌تواند نبضِ (مجسش) آن را بگیرد و حقیقتش را تشخیص دهد.

نکته ادبی: «مجس» از ریشه جس به معنای لمس کردن و نبض گرفتن است، استعاره از تشخیصِ پزشکی.

هر طبیبی مجسش نشناسد

دردِ عشق دردی الهی است که هیچ طبیبِ ظاهربین نمی‌تواند حقیقتش را تشخیص دهد.

نکته ادبی: استعاره «طبیب» برای عقلِ جزئی که از درکِ عشق ناتوان است.

هر طبیبی مجسش نشناسد

دردِ عشق دردی الهی است که هیچ طبیبِ ظاهربین نمی‌تواند حقیقتش را تشخیص دهد.

نکته ادبی: تأکید بر استعلایِ دردِ عشق از درمان‌های دنیوی.

هر طبیبی مجسش نشناسد

دردِ عشق دردی الهی است که هیچ طبیبِ ظاهربین نمی‌تواند حقیقتش را تشخیص دهد.

نکته ادبی: بیانِ ناتوانیِ دانشِ بشری در مقابلِ حقیقتِ الهی.

هر طبیبی مجسش نشناسد

دردِ عشق دردی الهی است که هیچ طبیبِ ظاهربین نمی‌تواند حقیقتش را تشخیص دهد.

نکته ادبی: اشاره به عمقِ دردی که فراتر از جسم است.

هر طبیبی مجسش نشناسد

دردِ عشق دردی الهی است که هیچ طبیبِ ظاهربین نمی‌تواند حقیقتش را تشخیص دهد.

نکته ادبی: تأکید بر لزومِ شناختِ خاص برای درمانِ خاص.

هر طبیبی مجسش نشناسد

دردِ عشق دردی الهی است که هیچ طبیبِ ظاهربین نمی‌تواند حقیقتش را تشخیص دهد.

نکته ادبی: پایانِ تحلیلِ ناتوانیِ طبیبانِ ظاهرگرا.

بخ بخ آن بختی سرمست که کس بخ بخ آن بختی سرمست که کس

آفرین بر آن بخت و اقبالِ مست و عاشق که چنان بلندمرتبه است...

نکته ادبی: «بخ بخ» کلمه‌ای عربی برای تحسین و آفرین گفتن است.

بخ بخ آن بختی سرمست که کس بخ بخ آن بختی سرمست که کس

آفرین بر آن بخت و اقبالِ مست و عاشق که چنان بلندمرتبه است.

نکته ادبی: توصیفِ خوش‌اقبالیِ کسی که به مرتبه عشق رسیده است.

بخ بخ آن بختی سرمست که کس بخ بخ آن بختی سرمست که کس

آفرین بر آن بخت و اقبالِ مست و عاشق که چنان بلندمرتبه است.

نکته ادبی: لحنِ ستایش‌گونه نسبت به حالتِ جذبه.

بخ بخ آن بختی سرمست که کس های و هوی جرسش نشناسد

که کسی نمی‌تواند صدایِ کاروان و هیاهویِ زنگِ (جرسش) حرکتِ این بختِ بلند را بشنود و درک کند.

نکته ادبی: «جرس» به معنای زنگِ کاروان است که استعاره از ندایِ درون و حرکتِ روحی است.

های و هوی جرسش نشناسد

هیچ‌کس نمی‌تواند هیاهویِ زنگِ حرکتِ این بختِ بلند را بشنود.

نکته ادبی: تأکید بر پنهان بودنِ سیر و سلوکِ عاشق.

های و هوی جرسش نشناسد

هیچ‌کس نمی‌تواند هیاهویِ زنگِ حرکتِ این بختِ بلند را بشنود.

نکته ادبی: اشاره به بی‌صداییِ این سیرِ درونی در دنیایِ بیرون.

های و هوی جرسش نشناسد

هیچ‌کس نمی‌تواند هیاهویِ زنگِ حرکتِ این بختِ بلند را بشنود.

نکته ادبی: توصیفِ پنهان‌کاریِِ عارفانه.

های و هوی جرسش نشناسد

هیچ‌کس نمی‌تواند هیاهویِ زنگِ حرکتِ این بختِ بلند را بشنود.

نکته ادبی: اشاره به حریمِ اختصاصیِ سیرِ عاشق.

های و هوی جرسش نشناسد

هیچ‌کس نمی‌تواند هیاهویِ زنگِ حرکتِ این بختِ بلند را بشنود.

نکته ادبی: تأکید بر مصونیتِ حرکتِ عاشق از قضاوتِ دیگران.

های و هوی جرسش نشناسد

هیچ‌کس نمی‌تواند هیاهویِ زنگِ حرکتِ این بختِ بلند را بشنود.

نکته ادبی: پایان‌بندیِ شعر با تأکید بر استقلالِ کاملِ عاشق.

کو سواری که شود کشتهٔ عشق کو سواری که شود کشتهٔ عشق

کجاست آن پهلوان و سالکِ راهِ حقی که جانش را در راهِ عشق فدا کند؟

نکته ادبی: واژه "کُشته" در اینجا به معنای فداشده در راه آرمان است و "سوار" استعاره از سالکِ چابک‌سوار و تیزرو در مسیر معنویت می‌باشد.

کو سواری که شود کشتهٔ عشق کو سواری که شود کشتهٔ عشق

آن سواری که از جانِ خود در راهِ عشق بگذرد، در کجای این عالم است؟

نکته ادبی: تکرارِ پرسش برای تأکید بر نایابیِ عاشقِ حقیقی است.

کو سواری که شود کشتهٔ عشق کو سواری که شود کشتهٔ عشق

آیا سواری هست که در میدانِ عشق، خونِ جانش ریخته شود؟

نکته ادبی: ساختارِ پرسشیِ "کو"، نوعی استفهامِ انکاری یا طلبِ مشتاقانه است.

کو سواری که شود کشتهٔ عشق عقل داغ فرسش نشناسد

کجاست آن عاشقِ جان‌باخته؟ و عقلِ حسابگرِ ما حتی نشان و ردِپای مرکبِ او را هم تشخیص نمی‌دهد.

نکته ادبی: "داغِ فرس" استعاره از نشان و اثرِ مرکبِ سالک است که عقلِ جزئی از درکِ آن ناتوان است.

عقل داغ فرسش نشناسد

عقلِ ناقصِ ما تواناییِ تشخیصِ مسیر و نشانه‌های مرکبِ این سالک را ندارد.

نکته ادبی: "فرس" به معنای اسب است که در عرفان کنایه از بدن یا مرکبِ راهوارِ جان است.

عقل داغ فرسش نشناسد

عقلِ استدلالی، هیچ‌گاه به شناختِ نشانِ مرکبِ این عاشقِ راهِ حق دست نخواهد یافت.

نکته ادبی: "نشناسد" به معنای ناتوانی در دریافت و درکِ حقیقتِ پنهان است.

عقل داغ فرسش نشناسد

این راه چنان پیچیده است که حتی عقل نیز نشانه‌های مرکبِ سالک را در نمی‌یابد.

نکته ادبی: تکرارِ مفهومِ ناتوانیِ عقل در برابرِ شوریدگیِ عشق.

عقل داغ فرسش نشناسد

عقلِ بشری، غافل از آن است که عاشق با چه مرکبی به سوی حق می‌تازد.

نکته ادبی: بهره‌گیری از کنایه برای بیانِ قصورِ عقل.

عقل داغ فرسش نشناسد

هیچ عقلِ عاقلی نمی‌تواند اثرِ این راهواری و شتابِ عاشق را درک کند.

نکته ادبی: تأکید بر تضاد میانِ عقلِ ساکن و عشقِ پویا.

عقل داغ فرسش نشناسد

عقل در شناختِ ابزار و وسیله‌ی این سفرِ عاشقانه، ناتوان و درمانده است.

نکته ادبی: اشاره به محدودیت‌های ادراکیِ انسانِ خردمند در برابرِ تجربیاتِ عارفانه.

عاشق از روی شناسی به بلاست عاشق از روی شناسی به بلاست

عاشق چون شناخته شود و بر سرِ زبان‌ها بیفتد، گرفتارِ رنج و بلا می‌شود.

نکته ادبی: "روی شناسی" در اینجا به معنای مشهور شدن و انگشت‌نما شدن در میانِ خلق است.

عاشق از روی شناسی به بلاست عاشق از روی شناسی به بلاست

هرگاه عاشق در میانِ مردم شناخته شود، به مصیبت و درد دچار می‌گردد.

نکته ادبی: "بلاست" تأکید بر پیامدِ ناخوشایندِ شهرت برای عاشق است.

عاشق از روی شناسی به بلاست عاشق از روی شناسی به بلاست

آشناییِ مردم با احوالِ عاشق، برای او چیزی جز دردسر و بلا به ارمغان نمی‌آورد.

نکته ادبی: تأکید بر لزومِ پوشیدگیِ احوالِ عارفان.

عاشق از روی شناسی به بلاست خرم آن کس که کسش نشناسد

عاشق به دلیلِ شناخته‌شدن در بلاست؛ پس خوشا به حالِ کسی که کسی او را نشناسد.

نکته ادبی: "خرم آن کس" بیانگرِ آرزویِ عارف برای خلوت و گمنامی است.

خرم آن کس که کسش نشناسد

خوشبخت کسی است که از دیدِ مردم پنهان بماند و کسی او را نشناسد.

نکته ادبی: گمنامی به مثابه‌ی یک ارزشِ عرفانی.

خرم آن کس که کسش نشناسد

سعادت در آن است که عاشقِ حقیقی از نگاهِ مردم پنهان و ناشناخته باشد.

نکته ادبی: تکرارِ مفهومِ برتریِ عزلت و گمنامی.

خرم آن کس که کسش نشناسد

بهترین حال برای سالک، گمنامی و پنهان بودن در میانِ مردم است.

نکته ادبی: اشاره به مفهومِ "ملامت" یا دوری از شهرت.

خرم آن کس که کسش نشناسد

خوشا به حالِ آن عاشقی که هیچ‌کس از احوالِ او باخبر نیست.

نکته ادبی: تأکید بر امنیتِ روانی در گمنامی.

خرم آن کس که کسش نشناسد

سعادتِ حقیقی در این است که عاشق، ناشناخته و فارغ از نگاهِ خلق بماند.

نکته ادبی: تأکیدِ مجدد بر ارزشِ عدمِ شهرت.

خرم آن کس که کسش نشناسد

خوشا بر حالِ کسی که هیچ‌کس او را نمی‌شناسد تا به سراغش بیاید و مانعش شود.

نکته ادبی: اشاره به استقلالِ عاشق در دوری از خلایق.

عشق را مرغ هوائی باید عشق را مرغ هوائی باید

عشقِ حقیقی به روحی بلندپرواز و هوایی نیاز دارد.

نکته ادبی: "مرغِ هوایی" استعاره از جانِ آزاده و سبک‌بار است.

عشق را مرغ هوائی باید عشق را مرغ هوائی باید

برای درکِ عشق، باید جانی مانندِ مرغِ آسمانی داشت که به هوا تعلق دارد.

نکته ادبی: استعاره‌ی "مرغ" برای روحِ انسانی که باید از زمین جدا شود.

عشق را مرغ هوائی باید عشق را مرغ هوائی باید

عشق تنها شایسته‌ی کسی است که جانی آزاده و هوایی داشته باشد.

نکته ادبی: تکرارِ نیازِ عشق به تجردِ روح.

عشق را مرغ هوائی باید کاین هوا گون قفسش نشناسد

عشق نیازمندِ مرغِ هوایی است، زیرا قفسِ این دنیای مادی، ماهیتِ او را نمی‌شناسد.

نکته ادبی: "هوا گون قفس" کنایه از دنیای فانی است که به ظاهر شفاف اما در باطن زندان است.

کاین هوا گون قفسش نشناسد

قفسِ دنیوی که گویی از جنسِ هوا و خیال است، ماهیتِ این مرغِ عشق را درک نمی‌کند.

نکته ادبی: اشاره به تضادِ میانِ حقیقتِ روح و محدودیتِ ماده.

کاین هوا گون قفسش نشناسد

این جهانِ مادی، زندانی است که روحِ عاشق را در بندِ خود نمی‌شناسد.

نکته ادبی: تکرارِ استعاره‌ی قفس.

کاین هوا گون قفسش نشناسد

قفسِ دنیا چنان تنگ است که با هوایِ مرغِ عشق سازگار نیست و او را نمی‌شناسد.

نکته ادبی: تأکید بر بیگانگیِ عاشق با محیطِ دنیوی.

کاین هوا گون قفسش نشناسد

این قفسِ دنیویِ بی‌مقدار، ارزشِ مرغِ عشق را در نمی‌یابد.

نکته ادبی: تداومِ فضای استعاریِ زندان.

کاین هوا گون قفسش نشناسد

مرغِ عشق در قفسی گرفتار است که آن قفس توانِ درکِ حقیقتِ او را ندارد.

نکته ادبی: اشاره به جهلِ عالمِ ماده نسبت به عالمِ معنا.

کاین هوا گون قفسش نشناسد

دنیا به عنوانِ یک قفسِ موقت، در شناختِ جوهرِ جانِ عاشق عاجز است.

نکته ادبی: تأکید بر ناآگاهیِ محیط از ماهیتِ موجودِ برتر.

استخوانی طلبد جان همای استخوانی طلبد جان همای

جانِ بلندمرتبه‌ی همای (پرنده‌ی پادشاهی) به دنبالِ حقیقتی است که درخورِ او باشد.

نکته ادبی: "همای" استعاره از روحِ متعالی و "استخوان" کنایه از حقیقتِ ناب.

استخوانی طلبد جان همای استخوانی طلبد جان همای

روحِ بزرگ، تنها به دنبالِ چیزی است که شایسته‌ی مقامِ والای او باشد.

نکته ادبی: تأکید بر طلبِ عارفانه.

استخوانی طلبد جان همای استخوانی طلبد جان همای

جانِ همای، به دنبالِ طعمه‌ای متعالی است که درخورِ شأنِ او باشد.

نکته ادبی: تکرارِ استعاره‌ی همای برای روحِ سالک.

استخوانی طلبد جان همای که به صحرا مگسش نشناسد

جانِ همای چیزی طلب می‌کند که در صحرا، حتی مگس هم آن را نشناسد (آن‌قدر ارزشمند است که پست‌طبعان از آن بی‌خبرند).

نکته ادبی: تضادِ میانِ همای و مگس، نمادِ روحِ والا در برابرِ مردمِ پست‌طبع.

که به صحرا مگسش نشناسد

حقیقتی که همای می‌جوید، آن‌قدر متعالی است که مگس‌های صحرا (افراد پست) آن را نمی‌شناسند.

نکته ادبی: استفاده از مگس به عنوان نمادِ خساست و پستی.

که به صحرا مگسش نشناسد

مگس‌های بیابان، از درکِ آنچه جانِ همای می‌طلبد، ناتوان‌اند.

نکته ادبی: تأکید بر تفاوتِ طبقاتِ روحی.

که به صحرا مگسش نشناسد

چیزی که روحِ بزرگ به دنبالش است، از دایره‌ی شناختِ فرومایگان خارج است.

نکته ادبی: تأکیدِ دوباره بر نادانیِ فرومایگان.

که به صحرا مگسش نشناسد

همای به چیزی نظر دارد که برای مگس‌ها ناشناخته و دست‌نیافتنی است.

نکته ادبی: تقابلِ دو نمادِ همای و مگس.

که به صحرا مگسش نشناسد

طلبِ جانِ همای، از چنان جنسی است که مگسِ صحرا آن را تشخیص نمی‌دهد.

نکته ادبی: تأکید بر مراتبِ معرفتی.

که به صحرا مگسش نشناسد

مگس‌هایِ زمینی، هیچ درکی از آن حقیقتی که روحِ همای طلب می‌کند، ندارند.

نکته ادبی: تداومِ استعاره‌ی همای و مگس.

آسمان هرچه بزاید بکشد آسمان هرچه بزاید بکشد

آسمان (فلک) هر چه را که به وجود می‌آورد، دوباره نابود می‌کند و می‌کشد.

نکته ادبی: "آسمان" کنایه از چرخِ روزگار و تقدیرِ محتوم است.

آسمان هرچه بزاید بکشد آسمان هرچه بزاید بکشد

چرخِ گردون هر آفریده‌ای را که می‌زاید، در نهایت نابود می‌سازد.

نکته ادبی: تأکید بر ناپایداریِ هستی.

آسمان هرچه بزاید بکشد آسمان هرچه بزاید بکشد

آسمانِ بی‌رحم، زایش و مرگِ موجودات را رقم می‌زند.

نکته ادبی: تأکید بر چرخه زایش و مرگ.

آسمان هرچه بزاید بکشد زانکه فریاد رسش نشناسد

آسمان هر چه بزاید می‌کشد، چراکه فریادرسی را نمی‌شناسد (و به کسی رحم نمی‌کند).

نکته ادبی: "فریادرس" کنایه از دلسوز یا نجات‌دهنده است که فلک از او بی‌خبر است.

زانکه فریاد رسش نشناسد

فلک موجودات را نابود می‌کند، زیرا هیچ فریادرسی نمی‌شناسد تا از او بترسد یا به او پاسخ دهد.

نکته ادبی: اشاره به استبدادِ تقدیر.

زانکه فریاد رسش نشناسد

از آنجا که آسمان هیچ دادرسی نمی‌شناسد، پس به راحتی جانِ موجودات را می‌ستاند.

نکته ادبی: تأکید بر قساوتِ تقدیر.

زانکه فریاد رسش نشناسد

آسمان به کسی پاسخگو نیست و فریادرسِ موجودات را نمی‌شناسد.

نکته ادبی: بی‌طرفی و بی‌اعتناییِ طبیعت.

زانکه فریاد رسش نشناسد

چرخِ روزگار، بی‌اعتنا به هرگونه فریاد، نابود می‌کند چون فریادرسی را به رسمیت نمی‌شناسد.

نکته ادبی: تأکید بر عدمِ وجودِ دادرسی در برابرِ تقدیر.

زانکه فریاد رسش نشناسد

مرگِ آفریدگان به این دلیل است که آسمان، قدرتِ بالاتری (فریادرسی) نمی‌شناسد.

نکته ادبی: تأکید بر قدرتِ مطلقِ تقدیر.

زانکه فریاد رسش نشناسد

آسمان فریادرس را نمی‌شناسد؛ پس با هرچه می‌زاید، به سادگی وداع می‌کند.

نکته ادبی: جمع‌بندیِ نگاهِ بدبینانه به تقدیر.

روستم بین که به خون ریز پسر روستم بین که به خون ریز پسر

رستم را ببین که چگونه برای ریختن خون فرزندش، سهراب، اقدام می‌کند و او را نمی‌شناسد.

نکته ادبی: «خون‌ریز» در اینجا به معنای مسبب ریختن خون است و «پس» به معنای فرزند (سهراب).

روستم بین که به خون ریز پسر روستم بین که به خون ریز پسر

به رستم بنگر که چگونه در پیِ آسیب رساندن به فرزندِ خویش است و او را باز نمی‌شناسد.

نکته ادبی: اشاره به تراژدی شاهنامه و کنایه از جهل انسان نسبت به سرنوشت محتوم.

روستم بین که به خون ریز پسر روستم بین که به خون ریز پسر

رستم را در حالی ببین که برای خون‌ریزی فرزندش عزمِ جنگ دارد و او را باز نمی‌شناسد.

نکته ادبی: «آهنگ کردن» در اینجا به معنای قصد و نیت حمله کردن است.

روستم بین که به خون ریز پسر کند آهنگ و پسش نشناسد

رستم را بنگر که قصد جانِ فرزندش را می‌کند، بی‌آنکه بداند او کیست.

نکته ادبی: حالتِ تعلیق در ابیات ابتدایی، نشان‌دهنده حیرت شاعر از این فاجعه اساطیری است.

کند آهنگ و پسش نشناسد

او قصد نبرد دارد در حالی که حقیقتِ فرزندش را نمی‌شناسد.

نکته ادبی: «کند آهنگ» به معنای شمشیر کشیدن یا عزمِ نبرد داشتن است.

کند آهنگ و پسش نشناسد

آن پهلوان شمشیر می‌کشد اما فرزندش را از میانِ دشمنان تشخیص نمی‌دهد.

نکته ادبی: ایهام در فعل «شناسد» که هم به شناختِ چهره و هم به شناختِ حقیقتِ نسب اشاره دارد.

کند آهنگ و پسش نشناسد

رستم بدونِ شناختِ فرزند، به سوی او برای نبرد پیش می‌رود.

نکته ادبی: تکرارِ این مفهوم در ادبیات خاقانی برای تأکید بر کوریِ بخت است.

کند آهنگ و پسش نشناسد

رستم قصدِ جانِ پسر را دارد و در آن لحظه غافل از حقیقتِ اوست.

نکته ادبی: غفلت، درون‌مایه اصلیِ حماسه رستم و سهراب در دیدگاه شاعرانِ سبک آذربایجانی است.

کند آهنگ و پسش نشناسد

در حالی که رستم عزمِ میدان دارد، از هویتِ واقعیِ پسرش ناآگاه است.

نکته ادبی: ساختارِ جملات در اینجا پرسشی-استفهامی است که مخاطب را به تفکر وامی‌دارد.

کند آهنگ و پسش نشناسد

رستم برای خون‌ریزیِ فرزند گام برمی‌دارد و او را نمی‌شناسد.

نکته ادبی: اشاره به جبرِ تراژیک که بر پهلوانِ اساطیری سایه افکنده است.

خوش نفس دارد خاقانی لیک خوش نفس دارد خاقانی لیک

خاقانی نفس و بیانی خوش و سحرانگیز دارد، اما افسوس...

نکته ادبی: «خوش‌نفس» کنایه از سخنوریِ عالی و بیانِ نافذ و شاعرانه است.

خوش نفس دارد خاقانی لیک خوش نفس دارد خاقانی لیک

خاقانی صاحبِ طبعی لطیف و گفتاری عالی است، اگرچه...

نکته ادبی: «لیک» به معنای اما و برای ایجادِ تقابل و گله‌مندی استفاده شده است.

خوش نفس دارد خاقانی لیک خوش نفس دارد خاقانی لیک

خاقانی دارای سخنی دلنشین و نفسِ قدسی است، با این وجود...

نکته ادبی: خودستاییِ متینِ شاعر که مقدمه‌ای برای بیانِ گلایه از زمانه است.

خوش نفس دارد خاقانی لیک چرخ، قدر نفسش نشناسد

خاقانی بیانی شیوا و نفسِ دل‌انگیزی دارد، اما چرخِ روزگار قدرِ این نفس را نمی‌شناسد.

نکته ادبی: «چرخ» استعاره از آسمان، بخت یا روزگارِ بی‌مروت است.

چرخ، قدر نفسش نشناسد

چرخِ فلک به ارزشِ والای سخنِ او آگاه نیست.

نکته ادبی: استعاره از کوریِ روزگار در تشخیصِ ارزش‌های هنری.

چرخ، قدر نفسش نشناسد

روزگارِ ناسازگار، قدرِ جایگاهِ والای کلامِ او را درک نمی‌کند.

نکته ادبی: اشاره به تضادِ میانِ تواناییِ فردی و بی‌توجهیِ عمومی.

چرخ، قدر نفسش نشناسد

فلکِ بی‌بنیاد، ارزشِ نفسِ مسیحاییِ شاعر را نمی‌شناسد.

نکته ادبی: نفس در اینجا هم به معنای روح و هم به معنای بیانِ شاعرانه است.

چرخ، قدر نفسش نشناسد

چرخ بر خلافِ انتظار، قدر و منزلتِ این شاعر را درنمی‌یابد.

نکته ادبی: انتقاد از گردشِ ناعادلانه روزگار در حقِ اهلِ فضیلت.

چرخ، قدر نفسش نشناسد

قدر و ارزشِ کلامِ خاقانی در نزدِ چرخِ زمانه ناشناخته مانده است.

نکته ادبی: مظلومیتِ هنرمند که در بسیاری از اشعارِ خاقانی دیده می‌شود.

چرخ، قدر نفسش نشناسد

چرخ، قدرِ این نفسِ خوش را نمی‌شناسد.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر یأسِ شاعر از زمانه خویش.