دیوان اشعار - غزلیات

خاقانی

غزل شمارهٔ ۱۵۲

خاقانی
دل سکهٔ عشق می نگرداند دل سکهٔ عشق می نگرداند
دل سکهٔ عشق می نگرداند دل سکهٔ عشق می نگرداند
دل سکهٔ عشق می نگرداند دل سکهٔ عشق می نگرداند
دل سکهٔ عشق می نگرداند جان خطبهٔ عافیت نمی خواند
جان خطبهٔ عافیت نمی خواند
جان خطبهٔ عافیت نمی خواند
جان خطبهٔ عافیت نمی خواند
جان خطبهٔ عافیت نمی خواند
جان خطبهٔ عافیت نمی خواند
جان خطبهٔ عافیت نمی خواند
یک رشتهٔ جان به صد گره دارم یک رشتهٔ جان به صد گره دارم
یک رشتهٔ جان به صد گره دارم یک رشتهٔ جان به صد گره دارم
یک رشتهٔ جان به صد گره دارم یک رشتهٔ جان به صد گره دارم
یک رشتهٔ جان به صد گره دارم صبرش گرهی گشاد نتواند
صبرش گرهی گشاد نتواند
صبرش گرهی گشاد نتواند
صبرش گرهی گشاد نتواند
صبرش گرهی گشاد نتواند
صبرش گرهی گشاد نتواند
صبرش گرهی گشاد نتواند
گفتی به مغان رو و به می بنشین گفتی به مغان رو و به می بنشین
گفتی به مغان رو و به می بنشین گفتی به مغان رو و به می بنشین
گفتی به مغان رو و به می بنشین گفتی به مغان رو و به می بنشین
گفتی به مغان رو و به می بنشین کاین آتش غم جز آب ننشاند
کاین آتش غم جز آب ننشاند
کاین آتش غم جز آب ننشاند
کاین آتش غم جز آب ننشاند
کاین آتش غم جز آب ننشاند
کاین آتش غم جز آب ننشاند
کاین آتش غم جز آب ننشاند
رفتم به مغان و هم ندیدم کس رفتم به مغان و هم ندیدم کس
رفتم به مغان و هم ندیدم کس رفتم به مغان و هم ندیدم کس
رفتم به مغان و هم ندیدم کس رفتم به مغان و هم ندیدم کس
رفتم به مغان و هم ندیدم کس کو آب طرب به جوی دل راند
کو آب طرب به جوی دل راند
کو آب طرب به جوی دل راند
کو آب طرب به جوی دل راند
کو آب طرب به جوی دل راند
کو آب طرب به جوی دل راند
کو آب طرب به جوی دل راند
ساقی دیدم که جرعه بر آتش ساقی دیدم که جرعه بر آتش
ساقی دیدم که جرعه بر آتش ساقی دیدم که جرعه بر آتش
ساقی دیدم که جرعه بر آتش ساقی دیدم که جرعه بر آتش
ساقی دیدم که جرعه بر آتش می ریزد و خاک تشنه می ماند
می ریزد و خاک تشنه می ماند
می ریزد و خاک تشنه می ماند
می ریزد و خاک تشنه می ماند
می ریزد و خاک تشنه می ماند
می ریزد و خاک تشنه می ماند
می ریزد و خاک تشنه می ماند
بر آتش ریزد آب خضر آوخ بر آتش ریزد آب خضر آوخ
بر آتش ریزد آب خضر آوخ بر آتش ریزد آب خضر آوخ
بر آتش ریزد آب خضر آوخ بر آتش ریزد آب خضر آوخ
بر آتش ریزد آب خضر آوخ من خاک و اسیر باد و او داند
من خاک و اسیر باد و او داند
من خاک و اسیر باد و او داند
من خاک و اسیر باد و او داند
من خاک و اسیر باد و او داند
من خاک و اسیر باد و او داند
من خاک و اسیر باد و او داند
چو خاک ز جرعه جوشم از غیرت چو خاک ز جرعه جوشم از غیرت
چو خاک ز جرعه جوشم از غیرت چو خاک ز جرعه جوشم از غیرت
چو خاک ز جرعه جوشم از غیرت چو خاک ز جرعه جوشم از غیرت
چو خاک ز جرعه جوشم از غیرت کو جرعه چرا بر آتش افشاند
کو جرعه چرا بر آتش افشاند
کو جرعه چرا بر آتش افشاند
کو جرعه چرا بر آتش افشاند
کو جرعه چرا بر آتش افشاند
کو جرعه چرا بر آتش افشاند
کو جرعه چرا بر آتش افشاند
دل ماند ز ساقیم غلط گفتم دل ماند ز ساقیم غلط گفتم
دل ماند ز ساقیم غلط گفتم دل ماند ز ساقیم غلط گفتم
دل ماند ز ساقیم غلط گفتم دل ماند ز ساقیم غلط گفتم
دل ماند ز ساقیم غلط گفتم آن دل که نماند ازو کجا ماند
آن دل که نماند ازو کجا ماند
آن دل که نماند ازو کجا ماند
آن دل که نماند ازو کجا ماند
آن دل که نماند ازو کجا ماند
آن دل که نماند ازو کجا ماند
آن دل که نماند ازو کجا ماند
هان چشم من است ساقی و اشکم هان چشم من است ساقی و اشکم
هان چشم من است ساقی و اشکم هان چشم من است ساقی و اشکم
هان چشم من است ساقی و اشکم هان چشم من است ساقی و اشکم
هان چشم من است ساقی و اشکم درد است و رخم سفال را ماند
درد است و رخم سفال را ماند
درد است و رخم سفال را ماند
درد است و رخم سفال را ماند
درد است و رخم سفال را ماند
درد است و رخم سفال را ماند
درد است و رخم سفال را ماند
جز ساقی و دردی سفال و می جز ساقی و دردی سفال و می
جز ساقی و دردی سفال و می جز ساقی و دردی سفال و می
جز ساقی و دردی سفال و می جز ساقی و دردی سفال و می
جز ساقی و دردی سفال و می از ششدر غم مرا که برهاند
از ششدر غم مرا که برهاند
از ششدر غم مرا که برهاند
از ششدر غم مرا که برهاند
از ششدر غم مرا که برهاند
از ششدر غم مرا که برهاند
از ششدر غم مرا که برهاند
ای پیر مغان دل شما مرغان ای پیر مغان دل شما مرغان
ای پیر مغان دل شما مرغان ای پیر مغان دل شما مرغان
ای پیر مغان دل شما مرغان ای پیر مغان دل شما مرغان
ای پیر مغان دل شما مرغان آمد شد ما دگر نرنجاند
آمد شد ما دگر نرنجاند
آمد شد ما دگر نرنجاند
آمد شد ما دگر نرنجاند
آمد شد ما دگر نرنجاند
آمد شد ما دگر نرنجاند
آمد شد ما دگر نرنجاند
خمار شما ندارد آن رطلی خمار شما ندارد آن رطلی
خمار شما ندارد آن رطلی خمار شما ندارد آن رطلی
خمار شما ندارد آن رطلی خمار شما ندارد آن رطلی
خمار شما ندارد آن رطلی کو عقل مرا تمام بستاند
کو عقل مرا تمام بستاند
کو عقل مرا تمام بستاند
کو عقل مرا تمام بستاند
کو عقل مرا تمام بستاند
کو عقل مرا تمام بستاند
کو عقل مرا تمام بستاند
کهسار شما نیارد آن سیلی کهسار شما نیارد آن سیلی
کهسار شما نیارد آن سیلی کهسار شما نیارد آن سیلی
کهسار شما نیارد آن سیلی کهسار شما نیارد آن سیلی
کهسار شما نیارد آن سیلی کو سنگ مرا ز جا بگرداند
کو سنگ مرا ز جا بگرداند
کو سنگ مرا ز جا بگرداند
کو سنگ مرا ز جا بگرداند
کو سنگ مرا ز جا بگرداند
کو سنگ مرا ز جا بگرداند
کو سنگ مرا ز جا بگرداند
خاقانی نخل عشق شد تازه خاقانی نخل عشق شد تازه
خاقانی نخل عشق شد تازه خاقانی نخل عشق شد تازه
خاقانی نخل عشق شد تازه خاقانی نخل عشق شد تازه
خاقانی نخل عشق شد تازه کو دست طلب که نخل جنباند
کو دست طلب که نخل جنباند
کو دست طلب که نخل جنباند
کو دست طلب که نخل جنباند
کو دست طلب که نخل جنباند
کو دست طلب که نخل جنباند
کو دست طلب که نخل جنباند

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

دل سکهٔ عشق می نگرداند دل سکهٔ عشق می نگرداند

دل من پیوسته در حال معامله با عشق است و تمام هستی خود را وقف این دادوستدِ عاشقانه کرده است.

نکته ادبی: سکه گرداندن کنایه از معامله‌گری و صرفِ همت است؛ واژه سکه در ادبیات کلاسیک نماد ارزش و اعتبار است.

دل سکهٔ عشق می نگرداند دل سکهٔ عشق می نگرداند

دل من پیوسته در حال معامله با عشق است و تمام هستی خود را وقف این دادوستدِ عاشقانه کرده است.

نکته ادبی: تکرارِ فعلِ نگرداندن نشان از استمرار و تداومِ عملِ دل در مسیر عاشقی دارد.

دل سکهٔ عشق می نگرداند دل سکهٔ عشق می نگرداند

دل من پیوسته در حال معامله با عشق است و تمام هستی خود را وقف این دادوستدِ عاشقانه کرده است.

نکته ادبی: این بیت آغازینِ غزلی است که تقابلِ ارزش‌های مادی (سکه) و ارزش‌های معنوی (عشق) را نشان می‌دهد.

دل سکهٔ عشق می نگرداند جان خطبهٔ عافیت نمی خواند

دل من پیوسته در حال معامله با عشق است و در عین حال جانِ من از خواندنِ خطبه‌ی عافیت و آسایش سر باز می‌زند و آن را نمی‌پذیرد.

نکته ادبی: خطبه خواندن کنایه از پذیرشِ رسمی و علنیِ یک پیمان یا حالت است؛ جان از عافیت‌طلبی که نمادِ زندگیِ بی‌دردسر است، امتناع می‌کند.

جان خطبهٔ عافیت نمی خواند

جان من زیر بارِ زندگی آرام و بی‌دغدغه نمی‌رود و طالبِ رنجِ عشق است.

نکته ادبی: منفی کردن فعل، نشان از اراده‌ی قویِ عاشق برای ردِ امنیتِ کاذبِ دنیاست.

جان خطبهٔ عافیت نمی خواند

جان من زیر بارِ زندگی آرام و بی‌دغدغه نمی‌رود و طالبِ رنجِ عشق است.

نکته ادبی: عافیت در اینجا نمادِ سکونِ منفعلانه است که عاشق آن را برنمی‌تابد.

جان خطبهٔ عافیت نمی خواند

جان من زیر بارِ زندگی آرام و بی‌دغدغه نمی‌رود و طالبِ رنجِ عشق است.

نکته ادبی: جان به عنوان مرکزِ اراده‌ی انسان، در اینجا ضدِ عافیت عمل می‌کند.

جان خطبهٔ عافیت نمی خواند

جان من زیر بارِ زندگی آرام و بی‌دغدغه نمی‌رود و طالبِ رنجِ عشق است.

نکته ادبی: ساختار نحوی جمله، بر امتناعِ درونی و خودخواسته تأکید دارد.

جان خطبهٔ عافیت نمی خواند

جان من زیر بارِ زندگی آرام و بی‌دغدغه نمی‌رود و طالبِ رنجِ عشق است.

نکته ادبی: این مصرع بر تضادِ همیشگی میانِ جانِ مشتاق و عقلِ عافیت‌جو اشاره دارد.

جان خطبهٔ عافیت نمی خواند

جان من زیر بارِ زندگی آرام و بی‌دغدغه نمی‌رود و طالبِ رنجِ عشق است.

نکته ادبی: استفاده از واژه خطبه، فضای رسمی و دعایی را به ذهن متبادر می‌کند که عاشق از آن دوری می‌جوید.

یک رشتهٔ جان به صد گره دارم یک رشتهٔ جان به صد گره دارم

تار و پودِ وجودم (رشته جان) چنان درگیر گرفتاری‌ها و گره‌های متعدد شده است که رهایی از آن ممکن نیست.

نکته ادبی: رشته جان استعاره از حیات و هستی آدمی است و گره استعاره از مشکلاتِ لاینحلِ عاشقی.

یک رشتهٔ جان به صد گره دارم یک رشتهٔ جان به صد گره دارم

تار و پودِ وجودم چنان درگیر گرفتاری‌ها و گره‌های متعدد شده است که رهایی از آن ممکن نیست.

نکته ادبی: عدد صد در ادبیات فارسی اغلب نشانه‌ی کثرت و فراوانی است، نه شمارش دقیق.

یک رشتهٔ جان به صد گره دارم یک رشتهٔ جان به صد گره دارم

تار و پودِ وجودم چنان درگیر گرفتاری‌ها و گره‌های متعدد شده است که رهایی از آن ممکن نیست.

نکته ادبی: این تصویرسازی نشان‌دهنده‌ی پیچیدگیِ احوالِ درونیِ شاعر است.

یک رشتهٔ جان به صد گره دارم صبرش گرهی گشاد نتواند

تار و پودِ وجودم چنان درگیر گرفتاری‌ها و گره‌های متعدد شده است که صبر و شکیبایی نیز توانِ باز کردنِ این گره‌ها را ندارد.

نکته ادبی: صبر در اینجا شخص‌انگاری شده است که ناتوان از حلِ مشکلاتِ عاشق است.

صبرش گرهی گشاد نتواند

صبر و شکیبایی توانِ باز کردنِ گره‌های مشکلاتِ مرا ندارد.

نکته ادبی: ناتوانی صبر، نشانگرِ شدتِ عمیقِ بحرانِ روحیِ عاشق است.

صبرش گرهی گشاد نتواند

صبر و شکیبایی توانِ باز کردنِ گره‌های مشکلاتِ مرا ندارد.

نکته ادبی: واژه گشودن در برابر گره، تضادِ معناییِ دقیقی برای تبیینِ درماندگی ایجاد کرده است.

صبرش گرهی گشاد نتواند

صبر و شکیبایی توانِ باز کردنِ گره‌های مشکلاتِ مرا ندارد.

نکته ادبی: استفاده از فعلِ توانستن به صورت منفی، حاکی از ناامیدی از ابزارهای متعارفِ تسلی‌بخش است.

صبرش گرهی گشاد نتواند

صبر و شکیبایی توانِ باز کردنِ گره‌های مشکلاتِ مرا ندارد.

نکته ادبی: بن‌بستِ روحیِ عاشق با این تعبیر به خوبی نمایان شده است.

صبرش گرهی گشاد نتواند

صبر و شکیبایی توانِ باز کردنِ گره‌های مشکلاتِ مرا ندارد.

نکته ادبی: تکرار این مفهوم، بر عجزِ مطلقِ عاشق صحه می‌گذارد.

صبرش گرهی گشاد نتواند

صبر و شکیبایی توانِ باز کردنِ گره‌های مشکلاتِ مرا ندارد.

نکته ادبی: این سطر نشان می‌دهد که منطقِ صبر، پاسخگویِ نیازِ شدیدِ عاشق نیست.

گفتی به مغان رو و به می بنشین گفتی به مغان رو و به می بنشین

به من گفتی که نزد مغان برو و با باده‌نوشی خلوت کن.

نکته ادبی: مغان در ادبیات عارفانه، مرشدانِ راهِ حقیقت یا کسانی هستند که به شرابِ معرفت دسترسی دارند؛ این دعوت به خلوت، استعاره‌ای از پناه بردن به خردِ عرفانی است.

گفتی به مغان رو و به می بنشین گفتی به مغان رو و به می بنشین

به من گفتی که نزد مغان برو و با باده‌نوشی خلوت کن.

نکته ادبی: می در اینجا شرابِ معرفت و عشق است که برای خاموش کردنِ آتشِ غم توصیه شده است.

گفتی به مغان رو و به می بنشین گفتی به مغان رو و به می بنشین

به من گفتی که نزد مغان برو و با باده‌نوشی خلوت کن.

نکته ادبی: فعلِ بنشین، دعوت به سکون و تأمل در کنارِ اهلِ معرفت است.

گفتی به مغان رو و به می بنشین کاین آتش غم جز آب ننشاند

به من گفتی که نزد مغان برو و با باده‌نوشی خلوت کن، زیرا تنها آبِ معرفت می‌تواند آتشِ سوزانِ اندوهِ مرا خاموش کند.

نکته ادبی: تضاد میان آتش (غم) و آب (می/عشق) از کلیشه‌های موفقِ ادبی برای بیانِ تسکین است.

کاین آتش غم جز آب ننشاند

تنها آبِ معرفت و عشق می‌تواند این آتشِ سوزانِ غم را خاموش کند.

نکته ادبی: آب در اینجا استعاره از قدرتِ تسکین‌دهندگیِ حقیقت یا باده‌ عرفانی است.

کاین آتش غم جز آب ننشاند

تنها آبِ معرفت و عشق می‌تواند این آتشِ سوزانِ غم را خاموش کند.

نکته ادبی: نشاندن آتش کنایه از فروکش کردنِ اضطراب و درد است.

کاین آتش غم جز آب ننشاند

تنها آبِ معرفت و عشق می‌تواند این آتشِ سوزانِ غم را خاموش کند.

نکته ادبی: آتشِ غم استعاره‌ای است برای رنجِ جدایی و فراق.

کاین آتش غم جز آب ننشاند

تنها آبِ معرفت و عشق می‌تواند این آتشِ سوزانِ غم را خاموش کند.

نکته ادبی: استفاده از قیدِ حصر (جز) تأکید بر نایاب بودنِ درمانِ دردِ عاشق است.

کاین آتش غم جز آب ننشاند

تنها آبِ معرفت و عشق می‌تواند این آتشِ سوزانِ غم را خاموش کند.

نکته ادبی: این مصرع پاسخی فلسفی به مشکلِ وجودیِ عاشق است.

کاین آتش غم جز آب ننشاند

تنها آبِ معرفت و عشق می‌تواند این آتشِ سوزانِ غم را خاموش کند.

نکته ادبی: ترکیبِ آتشِ غم و آب نشانگرِ تلاطمِ درونیِ شاعر است.

رفتم به مغان و هم ندیدم کس رفتم به مغان و هم ندیدم کس

به دیرِ مغان رفتم اما هیچ‌کس را نیافتم.

نکته ادبی: ندیدنِ کس در این مکان، استعاره‌ای از تنهاییِ مطلقِ عارف و فقدانِ راهبر یا معشوق در زمانی است که او به آن نیاز دارد.

رفتم به مغان و هم ندیدم کس رفتم به مغان و هم ندیدم کس

به دیرِ مغان رفتم اما هیچ‌کس را نیافتم.

نکته ادبی: مغان به عنوان نمادِ حقیقتِ پنهان، در اینجا غایب است که نشانه‌ی ناامیدیِ شاعر است.

رفتم به مغان و هم ندیدم کس رفتم به مغان و هم ندیدم کس

به دیرِ مغان رفتم اما هیچ‌کس را نیافتم.

نکته ادبی: این سطر بر ناامیدیِ شاعر از یافتنِ درمان در مکان‌های عرفی تأکید دارد.

رفتم به مغان و هم ندیدم کس کو آب طرب به جوی دل راند

به دیرِ مغان رفتم و کسی را نیافتم که بتواند آبِ طرب و شادی را در جویبارِ دلِ من جاری سازد.

نکته ادبی: آبِ طرب استعاره از لذت و آرامشِ معنوی است که در مسیرِ دل جاری می‌شود.

کو آب طرب به جوی دل راند

کسی نبود که با بخششِ معرفت، جویبارِ دلِ مرا شاداب و زنده کند.

نکته ادبی: جویِ دل، استعاره از مجرای احساسات و عواطفِ آدمی است.

کو آب طرب به جوی دل راند

کسی نبود که با بخششِ معرفت، جویبارِ دلِ مرا شاداب و زنده کند.

نکته ادبی: راندنِ آب در جوی کنایه از حیات‌بخشی و بازگرداندنِ طراوت است.

کو آب طرب به جوی دل راند

کسی نبود که با بخششِ معرفت، جویبارِ دلِ مرا شاداب و زنده کند.

نکته ادبی: تضاد میانِ خشکیِ دل و آبِ طرب، وضعیتِ روحیِ عاشق را نشان می‌دهد.

کو آب طرب به جوی دل راند

کسی نبود که با بخششِ معرفت، جویبارِ دلِ مرا شاداب و زنده کند.

نکته ادبی: این سطر نمادِ نیازِ شدیدِ انسان به واسطه‌ای برای وصل به معشوق است.

کو آب طرب به جوی دل راند

کسی نبود که با بخششِ معرفت، جویبارِ دلِ مرا شاداب و زنده کند.

نکته ادبی: کو (که او) در اینجا پرسشی حسرت‌آلود است.

کو آب طرب به جوی دل راند

کسی نبود که با بخششِ معرفت، جویبارِ دلِ مرا شاداب و زنده کند.

نکته ادبی: تصویرسازیِ جویِ دل با آبِ طرب، از تصاویرِ رایج برای بیانِ نشاطِ عرفانی است.

ساقی دیدم که جرعه بر آتش ساقی دیدم که جرعه بر آتش

ساقی را دیدم که جرعه‌ای از شراب را بر آتش می‌ریزد.

نکته ادبی: ساقی در اینجا نمادِ فیض‌بخشِ الهی است که به ظاهر بی‌ملاحظه عمل می‌کند.

ساقی دیدم که جرعه بر آتش ساقی دیدم که جرعه بر آتش

ساقی را دیدم که جرعه‌ای از شراب را بر آتش می‌ریزد.

نکته ادبی: ریختن جرعه بر آتش، آیینی نمادین برای فرو نشاندنِ شعله است.

ساقی دیدم که جرعه بر آتش ساقی دیدم که جرعه بر آتش

ساقی را دیدم که جرعه‌ای از شراب را بر آتش می‌ریزد.

نکته ادبی: این صحنه تصویری از تلاطمِ میانِ نیازِ شدید و برآورده نشدنِ آن است.

ساقی دیدم که جرعه بر آتش می ریزد و خاک تشنه می ماند

ساقی جرعه را می‌ریزد و خاکِ تشنه (وجودِ من) همچنان تشنه باقی می‌ماند.

نکته ادبی: خاکِ تشنه استعاره از وجودِ عاشقِ طالبِ حقیقت است که به این سادگی سیراب نمی‌شود.

می ریزد و خاک تشنه می ماند

با وجودِ بخششِ ساقی، باز هم جانِ من تشنه و بی‌قرار مانده است.

نکته ادبی: ماندنِ خاک به صورتِ تشنه، تأکید بر استمرارِ نیاز و نرسیدن به مقصود است.

می ریزد و خاک تشنه می ماند

با وجودِ بخششِ ساقی، باز هم جانِ من تشنه و بی‌قرار مانده است.

نکته ادبی: تضادِ میانِ ریختنِ جرعه و تشنه ماندنِ خاک، عمقِ عطشِ عاشق را نشان می‌دهد.

می ریزد و خاک تشنه می ماند

با وجودِ بخششِ ساقی، باز هم جانِ من تشنه و بی‌قرار مانده است.

نکته ادبی: این تصویر، ناامیدیِ عاشق را از راهکارهایِ بیرونی تقویت می‌کند.

می ریزد و خاک تشنه می ماند

با وجودِ بخششِ ساقی، باز هم جانِ من تشنه و بی‌قرار مانده است.

نکته ادبی: استعاره‌سازیِ تشنه بودنِ خاک، گویایِ عطشِ روحیِ شاعر است.

می ریزد و خاک تشنه می ماند

با وجودِ بخششِ ساقی، باز هم جانِ من تشنه و بی‌قرار مانده است.

نکته ادبی: بی‌حاصلیِ پادرمیانیِ ساقی، بر تنهاییِ عاشق تأکید دارد.

می ریزد و خاک تشنه می ماند

با وجودِ بخششِ ساقی، باز هم جانِ من تشنه و بی‌قرار مانده است.

نکته ادبی: شعر با تصویری از عطشِ تمام‌نشدنی به پایان می‌رسد که نمادِ جاودانگیِ جستجویِ عارف است.

بر آتش ریزد آب خضر آوخ بر آتش ریزد آب خضر آوخ

افسوس و دریغ که حتی آب حیات‌بخش خضر نیز بر آتشِ این عشق ریخته می‌شود، اما گویی توانِ فرو نشاندن آن را ندارد.

بر آتش ریزد آب خضر آوخ بر آتش ریزد آب خضر آوخ

افسوس و دریغ که حتی آب حیات‌بخش خضر نیز بر آتشِ این عشق ریخته می‌شود، اما گویی توانِ فرو نشاندن آن را ندارد.

بر آتش ریزد آب خضر آوخ بر آتش ریزد آب خضر آوخ

افسوس و دریغ که حتی آب حیات‌بخش خضر نیز بر آتشِ این عشق ریخته می‌شود، اما گویی توانِ فرو نشاندن آن را ندارد.

بر آتش ریزد آب خضر آوخ من خاک و اسیر باد و او داند

افسوس که آبِ خضر بر آتش عشق ریخته می‌شود؛ من همچون توده‌ای خاک، بازیچه‌ی تندباد حوادث هستم و تنها اوست که از حقیقتِ حال من آگاه است.

من خاک و اسیر باد و او داند

من تنها مشتی خاک هستم که در بندِ بادِ سرنوشت گرفتار شده‌ام و تنها خداوند (معشوق) از احوالِ من باخبر است.

من خاک و اسیر باد و او داند

من تنها مشتی خاک هستم که در بندِ بادِ سرنوشت گرفتار شده‌ام و تنها خداوند (معشوق) از احوالِ من باخبر است.

من خاک و اسیر باد و او داند

من تنها مشتی خاک هستم که در بندِ بادِ سرنوشت گرفتار شده‌ام و تنها خداوند (معشوق) از احوالِ من باخبر است.

من خاک و اسیر باد و او داند

من تنها مشتی خاک هستم که در بندِ بادِ سرنوشت گرفتار شده‌ام و تنها خداوند (معشوق) از احوالِ من باخبر است.

من خاک و اسیر باد و او داند

من تنها مشتی خاک هستم که در بندِ بادِ سرنوشت گرفتار شده‌ام و تنها خداوند (معشوق) از احوالِ من باخبر است.

من خاک و اسیر باد و او داند

من تنها مشتی خاک هستم که در بندِ بادِ سرنوشت گرفتار شده‌ام و تنها خداوند (معشوق) از احوالِ من باخبر است.

چو خاک ز جرعه جوشم از غیرت چو خاک ز جرعه جوشم از غیرت

مانند خاکی تشنه که با رسیدنِ قطره‌ای آب به جوش می‌آید، من نیز از شدت غیرت و التهابِ درونی در برابرِ جرعه‌ای از این عشق می‌خروشم.

چو خاک ز جرعه جوشم از غیرت چو خاک ز جرعه جوشم از غیرت

مانند خاکی تشنه که با رسیدنِ قطره‌ای آب به جوش می‌آید، من نیز از شدت غیرت و التهابِ درونی در برابرِ جرعه‌ای از این عشق می‌خروشم.

چو خاک ز جرعه جوشم از غیرت چو خاک ز جرعه جوشم از غیرت

مانند خاکی تشنه که با رسیدنِ قطره‌ای آب به جوش می‌آید، من نیز از شدت غیرت و التهابِ درونی در برابرِ جرعه‌ای از این عشق می‌خروشم.

چو خاک ز جرعه جوشم از غیرت کو جرعه چرا بر آتش افشاند

همچون خاک از رسیدنِ جرعه‌یِ عشق به جوش می‌آیم؛ اما چرا این ساقی، جرعه‌ای را بر این آتشِِ سوزان می‌پاشد؟

کو جرعه چرا بر آتش افشاند

ساقیِِ هستی، چرا این جرعه‌یِ عشق را بر آتشِِ وجودِِ من می‌افشاند؟ (چرا با دادن عشق، دردم را دوچندان می‌کند؟)

کو جرعه چرا بر آتش افشاند

ساقیِِ هستی، چرا این جرعه‌یِ عشق را بر آتشِِ وجودِِ من می‌افشاند؟ (چرا با دادن عشق، دردم را دوچندان می‌کند؟)

کو جرعه چرا بر آتش افشاند

ساقیِِ هستی، چرا این جرعه‌یِ عشق را بر آتشِِ وجودِِ من می‌افشاند؟ (چرا با دادن عشق، دردم را دوچندان می‌کند؟)

کو جرعه چرا بر آتش افشاند

ساقیِِ هستی، چرا این جرعه‌یِ عشق را بر آتشِِ وجودِِ من می‌افشاند؟ (چرا با دادن عشق، دردم را دوچندان می‌کند؟)

کو جرعه چرا بر آتش افشاند

ساقیِِ هستی، چرا این جرعه‌یِ عشق را بر آتشِِ وجودِِ من می‌افشاند؟ (چرا با دادن عشق، دردم را دوچندان می‌کند؟)

کو جرعه چرا بر آتش افشاند

ساقیِِ هستی، چرا این جرعه‌یِ عشق را بر آتشِِ وجودِِ من می‌افشاند؟ (چرا با دادن عشق، دردم را دوچندان می‌کند؟)

دل ماند ز ساقیم غلط گفتم دل ماند ز ساقیم غلط گفتم

پیش‌تر به اشتباه گفتم که دلم نزد ساقی باقی مانده است.

دل ماند ز ساقیم غلط گفتم دل ماند ز ساقیم غلط گفتم

پیش‌تر به اشتباه گفتم که دلم نزد ساقی باقی مانده است.

دل ماند ز ساقیم غلط گفتم دل ماند ز ساقیم غلط گفتم

پیش‌تر به اشتباه گفتم که دلم نزد ساقی باقی مانده است.

دل ماند ز ساقیم غلط گفتم آن دل که نماند ازو کجا ماند

به خطا گفتم دلم نزد ساقی مانده است، چرا که آن دلی که در عشق فنا شده و از دست رفته، دیگر کجا مانده است که در گروِِ ساقی باشد؟

آن دل که نماند ازو کجا ماند

وقتی دل در آتش عشق سوخته و از میان رفته است، دیگر کجا می‌تواند باقی بماند؟ (این تناقضی است که ناشی از فنای عاشق است).

آن دل که نماند ازو کجا ماند

وقتی دل در آتش عشق سوخته و از میان رفته است، دیگر کجا می‌تواند باقی بماند؟ (این تناقضی است که ناشی از فنای عاشق است).

آن دل که نماند ازو کجا ماند

وقتی دل در آتش عشق سوخته و از میان رفته است، دیگر کجا می‌تواند باقی بماند؟ (این تناقضی است که ناشی از فنای عاشق است).

آن دل که نماند ازو کجا ماند

وقتی دل در آتش عشق سوخته و از میان رفته است، دیگر کجا می‌تواند باقی بماند؟ (این تناقضی است که ناشی از فنای عاشق است).

آن دل که نماند ازو کجا ماند

وقتی دل در آتش عشق سوخته و از میان رفته است، دیگر کجا می‌تواند باقی بماند؟ (این تناقضی است که ناشی از فنای عاشق است).

آن دل که نماند ازو کجا ماند

وقتی دل در آتش عشق سوخته و از میان رفته است، دیگر کجا می‌تواند باقی بماند؟ (این تناقضی است که ناشی از فنای عاشق است).

هان چشم من است ساقی و اشکم هان چشم من است ساقی و اشکم

آگاه باش که چشم من خود ساقی است و اشکی که از آن می‌بارد، همان شرابِِ این بزم است.

هان چشم من است ساقی و اشکم هان چشم من است ساقی و اشکم

آگاه باش که چشم من خود ساقی است و اشکی که از آن می‌بارد، همان شرابِِ این بزم است.

هان چشم من است ساقی و اشکم هان چشم من است ساقی و اشکم

آگاه باش که چشم من خود ساقی است و اشکی که از آن می‌بارد، همان شرابِِ این بزم است.

هان چشم من است ساقی و اشکم درد است و رخم سفال را ماند

چشم من ساقی و اشکم شراب است؛ این حالت، خودِِ رنج است و رخسارِِ زرد و رنجورِِ من، به سفالی (جام سفالین) بی‌ارزش ماننده است.

درد است و رخم سفال را ماند

رنگِِ رخسارِِ من از شدتِِ درد و اندوه، به سفالِِ کهنه و بی‌رنگ ماننده شده است.

درد است و رخم سفال را ماند

رنگِِ رخسارِِ من از شدتِِ درد و اندوه، به سفالِِ کهنه و بی‌رنگ ماننده شده است.

درد است و رخم سفال را ماند

رنگِِ رخسارِِ من از شدتِِ درد و اندوه، به سفالِِ کهنه و بی‌رنگ ماننده شده است.

درد است و رخم سفال را ماند

رنگِِ رخسارِِ من از شدتِِ درد و اندوه، به سفالِِ کهنه و بی‌رنگ ماننده شده است.

درد است و رخم سفال را ماند

رنگِِ رخسارِِ من از شدتِِ درد و اندوه، به سفالِِ کهنه و بی‌رنگ ماننده شده است.

درد است و رخم سفال را ماند

رنگِِ رخسارِِ من از شدتِِ درد و اندوه، به سفالِِ کهنه و بی‌رنگ ماننده شده است.

جز ساقی و دردی سفال و می جز ساقی و دردی سفال و می

در این هستی، جز ساقی، ته‌مانده‌یِ جامِِ سفالین و شراب، چیزی باقی نمانده است.

جز ساقی و دردی سفال و می جز ساقی و دردی سفال و می

در این هستی، جز ساقی، ته‌مانده‌یِ جامِِ سفالین و شراب، چیزی باقی نمانده است.

جز ساقی و دردی سفال و می جز ساقی و دردی سفال و می

در این هستی، جز ساقی، ته‌مانده‌یِ جامِِ سفالین و شراب، چیزی باقی نمانده است.

جز ساقی و دردی سفال و می از ششدر غم مرا که برهاند

جز ساقی و جام سفالین و شراب چیزی نیست؛ با این حال، چه کسی مرا از این گرفتاریِِ شش‌درِِ غم و اندوه نجات خواهد داد؟

از ششدر غم مرا که برهاند

چه کسی مرا از این بن‌بستِِ شش‌درِِ غم و رنج رهایی می‌بخشد؟

از ششدر غم مرا که برهاند

چه کسی مرا از این بن‌بستِِ شش‌درِِ غم و رنج رهایی می‌بخشد؟

از ششدر غم مرا که برهاند

چه کسی مرا از این بن‌بستِِ شش‌درِِ غم و رنج رهایی می‌بخشد؟

از ششدر غم مرا که برهاند

چه کسی مرا از این بن‌بستِِ شش‌درِِ غم و رنج رهایی می‌بخشد؟

از ششدر غم مرا که برهاند

چه کسی مرا از این بن‌بستِِ شش‌درِِ غم و رنج رهایی می‌بخشد؟

از ششدر غم مرا که برهاند

چه کسی مرا از این بن‌بستِِ شش‌درِِ غم و رنج رهایی می‌بخشد؟

ای پیر مغان دل شما مرغان ای پیر مغان دل شما مرغان

ای پیر مغان، قلب شما همچون مرغان خوش‌الحان و سبک‌بال است و رفت و آمدهای ما دیگر خاطر شما را آزرده نمی‌سازد.

نکته ادبی: مرغان در اینجا استعاره از سبک‌بالی و اوج‌گیریِ روحانی است.

ای پیر مغان دل شما مرغان ای پیر مغان دل شما مرغان

ای پیر مغان، قلب شما همچون مرغان خوش‌الحان و سبک‌بال است و رفت و آمدهای ما دیگر خاطر شما را آزرده نمی‌سازد.

نکته ادبی: پیر مغان نماد مرشد و راهنمای کامل در عرفان است.

ای پیر مغان دل شما مرغان ای پیر مغان دل شما مرغان

ای پیر مغان، قلب شما همچون مرغان خوش‌الحان و سبک‌بال است و رفت و آمدهای ما دیگر خاطر شما را آزرده نمی‌سازد.

نکته ادبی: آزرده‌نکردن کنایه از پذیرش حضورِ مرید است.

ای پیر مغان دل شما مرغان آمد شد ما دگر نرنجاند

ای پیر مغان، قلب شما همچون مرغان خوش‌الحان و سبک‌بال است و رفت و آمدهای ما دیگر خاطر شما را آزرده نمی‌سازد.

نکته ادبی: آمد و شد کنایه از تکرارِ دیدار و استمرار در طلب است.

آمد شد ما دگر نرنجاند

رفت و آمد و حضورِ مدامِ ما دیگر مایه رنجشِ شما نمی‌شود.

نکته ادبی: استفاده از فعل منفی برای تأکید بر پذیرش است.

آمد شد ما دگر نرنجاند

رفت و آمد و حضورِ مدامِ ما دیگر مایه رنجشِ شما نمی‌شود.

نکته ادبی: نرنجاندن در اینجا به معنایِ پذیرفته شدنِ التماس‌های شاعر است.

آمد شد ما دگر نرنجاند

رفت و آمد و حضورِ مدامِ ما دیگر مایه رنجشِ شما نمی‌شود.

نکته ادبی: تکرارِ این مصرع تأکیدی بر اشتیاقِ بی‌پایان است.

آمد شد ما دگر نرنجاند

رفت و آمد و حضورِ مدامِ ما دیگر مایه رنجشِ شما نمی‌شود.

نکته ادبی: آمد و شد در اینجا استعاره از سیر و سلوک است.

آمد شد ما دگر نرنجاند

رفت و آمد و حضورِ مدامِ ما دیگر مایه رنجشِ شما نمی‌شود.

نکته ادبی: مفهومِ رنجاندن در ادبیاتِ عرفانی، همان بازداشتنِ عاشق از درگاه است.

آمد شد ما دگر نرنجاند

رفت و آمد و حضورِ مدامِ ما دیگر مایه رنجشِ شما نمی‌شود.

نکته ادبی: بهره‌گیری از وزن عروضی برای القای ضرب‌آهنگِ آمد و شد.

خمار شما ندارد آن رطلی خمار شما ندارد آن رطلی

باده‌ای که شما عرضه می‌کنید، آن‌قدر قوی نیست که بتواند عقل و هوش مرا یک‌سره از سرم بیرون کند.

نکته ادبی: رطل پیمانه‌ای بزرگ برای شراب است که کنایه از تجربه‌ی عمیق عرفانی است.

خمار شما ندارد آن رطلی خمار شما ندارد آن رطلی

باده‌ای که شما عرضه می‌کنید، آن‌قدر قوی نیست که بتواند عقل و هوش مرا یک‌سره از سرم بیرون کند.

نکته ادبی: خمار در اینجا به معنای بقایِ هشیاری و عقلِ مانعِ شهود است.

خمار شما ندارد آن رطلی خمار شما ندارد آن رطلی

باده‌ای که شما عرضه می‌کنید، آن‌قدر قوی نیست که بتواند عقل و هوش مرا یک‌سره از سرم بیرون کند.

نکته ادبی: استفهامِ انکاری برای نشان دادنِ ضعفِ شراب‌های معمولی.

خمار شما ندارد آن رطلی کو عقل مرا تمام بستاند

باده‌ای که شما عرضه می‌کنید، آن‌قدر قوی نیست که بتواند عقل و هوش مرا یک‌سره از سرم بیرون کند.

نکته ادبی: ستاندنِ عقل در عرفان به معنای رسیدن به بی‌خودی و فقرِ الی‌الله است.

کو عقل مرا تمام بستاند

آن شرابی را که تمامِ عقل و هشیاری مرا به کلی زائل کند و مرا به بی‌خودی برساند، نزد شما نمی‌بینم.

نکته ادبی: بستاند به معنیِ ربودن و از میان بردن است.

کو عقل مرا تمام بستاند

آن شرابی را که تمامِ عقل و هشیاری مرا به کلی زائل کند و مرا به بی‌خودی برساند، نزد شما نمی‌بینم.

نکته ادبی: تکرارِ کو (که او) نشان از جستجوگری و یافت‌نشدن است.

کو عقل مرا تمام بستاند

آن شرابی را که تمامِ عقل و هشیاری مرا به کلی زائل کند و مرا به بی‌خودی برساند، نزد شما نمی‌بینم.

نکته ادبی: عقل در اینجا عقلِ جزئیِ مصلحت‌اندیش است.

کو عقل مرا تمام بستاند

آن شرابی را که تمامِ عقل و هشیاری مرا به کلی زائل کند و مرا به بی‌خودی برساند، نزد شما نمی‌بینم.

نکته ادبی: تمام بستاند به معنایِ سلبِ کاملِ اختیار و هوش است.

کو عقل مرا تمام بستاند

آن شرابی را که تمامِ عقل و هشیاری مرا به کلی زائل کند و مرا به بی‌خودی برساند، نزد شما نمی‌بینم.

نکته ادبی: مخاطبِ شاعر، پیرِ مغان است که ساقیِ این باده است.

کو عقل مرا تمام بستاند

آن شرابی را که تمامِ عقل و هشیاری مرا به کلی زائل کند و مرا به بی‌خودی برساند، نزد شما نمی‌بینم.

نکته ادبی: اشاره به عطشِ سالک برای تجربه‌ای فراتر از ادراکِ معمولی.

کهسار شما نیارد آن سیلی کهسار شما نیارد آن سیلی

در کوهستانِ شما، آن سیلابی جاری نمی‌شود که بتواند سنگ وجود مرا از جای خود تکان دهد و مرا منقلب کند.

نکته ادبی: کهسار به معنای کوهستان است.

کهسار شما نیارد آن سیلی کهسار شما نیارد آن سیلی

در کوهستانِ شما، آن سیلابی جاری نمی‌شود که بتواند سنگ وجود مرا از جای خود تکان دهد و مرا منقلب کند.

نکته ادبی: سیل نماد تحول و سیلانِ عشق است.

کهسار شما نیارد آن سیلی کهسار شما نیارد آن سیلی

در کوهستانِ شما، آن سیلابی جاری نمی‌شود که بتواند سنگ وجود مرا از جای خود تکان دهد و مرا منقلب کند.

نکته ادبی: سنگ کنایه از قساوتِ قلب یا جمودِ فکری است.

کهسار شما نیارد آن سیلی کو سنگ مرا ز جا بگرداند

در کوهستانِ شما، آن سیلابی جاری نمی‌شود که بتواند سنگ وجود مرا از جای خود تکان دهد و مرا منقلب کند.

نکته ادبی: گرداندنِ سنگ از جا، کنایه از تغییرِ بنیادینِ درونی است.

کو سنگ مرا ز جا بگرداند

آن سیلیِ کوبنده‌ای که بتواند سنگِ سخت و صبورِ وجودِ مرا از جای برکند و دگرگون سازد، در این کهسار نیست.

نکته ادبی: سیلی به معنایِ جریانِ آبِ عظیم و سیل‌آساست.

کو سنگ مرا ز جا بگرداند

آن سیلیِ کوبنده‌ای که بتواند سنگِ سخت و صبورِ وجودِ مرا از جای برکند و دگرگون سازد، در این کهسار نیست.

نکته ادبی: سنگِ وجود در اینجا مظهرِ سخت‌دلی و پایداری در برابرِ عشق است.

کو سنگ مرا ز جا بگرداند

آن سیلیِ کوبنده‌ای که بتواند سنگِ سخت و صبورِ وجودِ مرا از جای برکند و دگرگون سازد، در این کهسار نیست.

نکته ادبی: ز جا بگرداند به معنایِ دگرگونیِ حال است.

کو سنگ مرا ز جا بگرداند

آن سیلیِ کوبنده‌ای که بتواند سنگِ سخت و صبورِ وجودِ مرا از جای برکند و دگرگون سازد، در این کهسار نیست.

نکته ادبی: استعاره از ناتوانیِ عواملِ بیرونی در تغییرِ احوالِ درونی.

کو سنگ مرا ز جا بگرداند

آن سیلیِ کوبنده‌ای که بتواند سنگِ سخت و صبورِ وجودِ مرا از جای برکند و دگرگون سازد، در این کهسار نیست.

نکته ادبی: کهسار در اینجا محلِ حضورِ پیر است.

کو سنگ مرا ز جا بگرداند

آن سیلیِ کوبنده‌ای که بتواند سنگِ سخت و صبورِ وجودِ مرا از جای برکند و دگرگون سازد، در این کهسار نیست.

نکته ادبی: اشاره به نیاز به قدرتِ الهی برای تحولِ درونی.

خاقانی نخل عشق شد تازه خاقانی نخل عشق شد تازه

نهالِ عشقِ خاقانی دوباره سرسبز و بارور شده است.

نکته ادبی: نخل عشق استعاره از شور و اشتیاق عاشقانه است که در نهادِ شاعر ریشه دوانده.

خاقانی نخل عشق شد تازه خاقانی نخل عشق شد تازه

نهالِ عشقِ خاقانی دوباره سرسبز و بارور شده است.

نکته ادبی: تازه شدنِ نخل به معنایِ تجدیدِ عشق است.

خاقانی نخل عشق شد تازه خاقانی نخل عشق شد تازه

نهالِ عشقِ خاقانی دوباره سرسبز و بارور شده است.

نکته ادبی: خاقانی تخلص شاعر است.

خاقانی نخل عشق شد تازه کو دست طلب که نخل جنباند

نهالِ عشقِ خاقانی دوباره سرسبز و بارور شده است.

نکته ادبی: این مصراع وضعیتِ آماده‌ی عاشق را بیان می‌کند.

کو دست طلب که نخل جنباند

اکنون پرسش این است که آن دستِ همت و طلب کجاست تا این نخلِ به ثمر نشسته را بتکاند و بهره‌ی آن را آشکار کند.

نکته ادبی: دستِ طلب به معنایِ تلاش و اراده‌ی عاشقانه برای رسیدن به مقصود است.

کو دست طلب که نخل جنباند

اکنون پرسش این است که آن دستِ همت و طلب کجاست تا این نخلِ به ثمر نشسته را بتکاند و بهره‌ی آن را آشکار کند.

نکته ادبی: جنباندن در اینجا به معنای تکان دادن درخت برای ریزش میوه است.

کو دست طلب که نخل جنباند

اکنون پرسش این است که آن دستِ همت و طلب کجاست تا این نخلِ به ثمر نشسته را بتکاند و بهره‌ی آن را آشکار کند.

نکته ادبی: استعاره از بهره‌برداری از میوه‌ی عشق.

کو دست طلب که نخل جنباند

اکنون پرسش این است که آن دستِ همت و طلب کجاست تا این نخلِ به ثمر نشسته را بتکاند و بهره‌ی آن را آشکار کند.

نکته ادبی: نخلِ عشق در ادبیاتِ کلاسیک نمادِ باروری و ثمردهیِ جانِ عاشق است.

کو دست طلب که نخل جنباند

اکنون پرسش این است که آن دستِ همت و طلب کجاست تا این نخلِ به ثمر نشسته را بتکاند و بهره‌ی آن را آشکار کند.

نکته ادبی: دستِ طلب در اینجا فاعلِ مؤثر برای ثمردهیِ عشق است.

کو دست طلب که نخل جنباند

اکنون پرسش این است که آن دستِ همت و طلب کجاست تا این نخلِ به ثمر نشسته را بتکاند و بهره‌ی آن را آشکار کند.

نکته ادبی: مفهومِ نهایی، نیاز به عاملی بیرونی برای بروزِ کمالاتِ درونی است.