دیوان اشعار - غزلیات

خاقانی

غزل شمارهٔ ۱۵۰

خاقانی
عقل ز دست غمت دست به سر می رود عقل ز دست غمت دست به سر می رود
عقل ز دست غمت دست به سر می رود عقل ز دست غمت دست به سر می رود
عقل ز دست غمت دست به سر می رود عقل ز دست غمت دست به سر می رود
عقل ز دست غمت دست به سر می رود بر سر کوی تو باد هم به خطر می رود
بر سر کوی تو باد هم به خطر می رود
بر سر کوی تو باد هم به خطر می رود
بر سر کوی تو باد هم به خطر می رود
بر سر کوی تو باد هم به خطر می رود
بر سر کوی تو باد هم به خطر می رود
بر سر کوی تو باد هم به خطر می رود
در غم تو هر کجا فتنه درآمد ز در در غم تو هر کجا فتنه درآمد ز در
در غم تو هر کجا فتنه درآمد ز در در غم تو هر کجا فتنه درآمد ز در
در غم تو هر کجا فتنه درآمد ز در در غم تو هر کجا فتنه درآمد ز در
در غم تو هر کجا فتنه درآمد ز در عافیت از راه بم زود بدر می رود
عافیت از راه بم زود بدر می رود
عافیت از راه بم زود بدر می رود
عافیت از راه بم زود بدر می رود
عافیت از راه بم زود بدر می رود
عافیت از راه بم زود بدر می رود
عافیت از راه بم زود بدر می رود
از تو به جان و دلی مشتریم وصل را از تو به جان و دلی مشتریم وصل را
از تو به جان و دلی مشتریم وصل را از تو به جان و دلی مشتریم وصل را
از تو به جان و دلی مشتریم وصل را از تو به جان و دلی مشتریم وصل را
از تو به جان و دلی مشتریم وصل را راضیم ار زین قدر بیع به سر می رود
راضیم ار زین قدر بیع به سر می رود
راضیم ار زین قدر بیع به سر می رود
راضیم ار زین قدر بیع به سر می رود
راضیم ار زین قدر بیع به سر می رود
راضیم ار زین قدر بیع به سر می رود
راضیم ار زین قدر بیع به سر می رود
گرچه من اینجا حدیث از سر جان می کنم گرچه من اینجا حدیث از سر جان می کنم
گرچه من اینجا حدیث از سر جان می کنم گرچه من اینجا حدیث از سر جان می کنم
گرچه من اینجا حدیث از سر جان می کنم گرچه من اینجا حدیث از سر جان می کنم
گرچه من اینجا حدیث از سر جان می کنم نزد تو آنجا سخن از سر و زر می رود
نزد تو آنجا سخن از سر و زر می رود
نزد تو آنجا سخن از سر و زر می رود
نزد تو آنجا سخن از سر و زر می رود
نزد تو آنجا سخن از سر و زر می رود
نزد تو آنجا سخن از سر و زر می رود
نزد تو آنجا سخن از سر و زر می رود
جان من از خشک و تر رفته چو سیم است لیک جان من از خشک و تر رفته چو سیم است لیک
جان من از خشک و تر رفته چو سیم است لیک جان من از خشک و تر رفته چو سیم است لیک
جان من از خشک و تر رفته چو سیم است لیک جان من از خشک و تر رفته چو سیم است لیک
جان من از خشک و تر رفته چو سیم است لیک شعر به وصف توام چون زر تر می رود
شعر به وصف توام چون زر تر می رود
شعر به وصف توام چون زر تر می رود
شعر به وصف توام چون زر تر می رود
شعر به وصف توام چون زر تر می رود
شعر به وصف توام چون زر تر می رود
شعر به وصف توام چون زر تر می رود
نیستی آگه ز حال کز صف عشاق تو نیستی آگه ز حال کز صف عشاق تو
نیستی آگه ز حال کز صف عشاق تو نیستی آگه ز حال کز صف عشاق تو
نیستی آگه ز حال کز صف عشاق تو نیستی آگه ز حال کز صف عشاق تو
نیستی آگه ز حال کز صف عشاق تو حال چو خاقانیی زیر و زبر می رود
حال چو خاقانیی زیر و زبر می رود
حال چو خاقانیی زیر و زبر می رود
حال چو خاقانیی زیر و زبر می رود
حال چو خاقانیی زیر و زبر می رود
حال چو خاقانیی زیر و زبر می رود
حال چو خاقانیی زیر و زبر می رود

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اشعار تصویرگر حیرانی عاشق در وادیِ عشق و فدا کردنِ عقل و جان در راهِ معشوق است. شاعر با بهره‌گیری از مفاهیم تجاری و بازرگانی، ایثارِ تمام هستی را در برابرِ تماشای جمالِ دوست، ناچیز و عینِ سود می‌داند.

فضای کلی حاکم بر این ابیات، آمیزه‌ای از دردِ هجران و شورِ تسلیم است که در آن، عافیت‌طلبیِ عقلِ مصلحت‌بین به چالش کشیده می‌شود و در نهایت، رنجِ عاشق به بهایِ هنریِ ماندگار و ارزشمندِ شعر بدل می‌گردد.

معنای روان

عقل ز دست غمت دست به سر می رود عقل ز دست غمت دست به سر می رود

عقل و هوش من در برابر فشارِ اندوهِ تو، چنان بی‌تاب و پریشان شده که گویی دست بر سر می‌کوبد و در حیرت مانده است.

نکته ادبی: دست به سر رفتن کنایه از حیرت، استیصال و بی‌چارگی است.

عقل ز دست غمت دست به سر می رود عقل ز دست غمت دست به سر می رود

عقل و هوش من در برابر فشارِ اندوهِ تو، چنان بی‌تاب و پریشان شده که گویی دست بر سر می‌کوبد و در حیرت مانده است.

نکته ادبی: تکرارِ مصراع برای تأکید بر شدت آشفتگی ذهن.

عقل ز دست غمت دست به سر می رود عقل ز دست غمت دست به سر می رود

عقل و هوش من در برابر فشارِ اندوهِ تو، چنان بی‌تاب و پریشان شده که گویی دست بر سر می‌کوبد و در حیرت مانده است.

نکته ادبی: تکرارِ مصراع برای تأکید بر شدت آشفتگی ذهن.

عقل ز دست غمت دست به سر می رود بر سر کوی تو باد هم به خطر می رود

در حریمِ کوی تو، حتی نسیمِ ملایم هم از شدتِ هیبت و خطرِ عشق، به سلامت عبور نمی‌کند و در معرض نابودی است.

نکته ادبی: اضافه شدن واژه 'باد' بر ایهامِ خطراتِ محیطِ عشق می‌افزاید.

بر سر کوی تو باد هم به خطر می رود

در حریمِ کوی تو، حتی نسیمِ ملایم هم از شدتِ هیبت و خطرِ عشق، به سلامت عبور نمی‌کند و در معرض نابودی است.

نکته ادبی: استعاره از محیطی که حتی عناصر طبیعی در آن امنیت ندارند.

بر سر کوی تو باد هم به خطر می رود

در حریمِ کوی تو، حتی نسیمِ ملایم هم از شدتِ هیبت و خطرِ عشق، به سلامت عبور نمی‌کند و در معرض نابودی است.

نکته ادبی: استعاره از محیطی که حتی عناصر طبیعی در آن امنیت ندارند.

بر سر کوی تو باد هم به خطر می رود

در حریمِ کوی تو، حتی نسیمِ ملایم هم از شدتِ هیبت و خطرِ عشق، به سلامت عبور نمی‌کند و در معرض نابودی است.

نکته ادبی: استعاره از محیطی که حتی عناصر طبیعی در آن امنیت ندارند.

بر سر کوی تو باد هم به خطر می رود

در حریمِ کوی تو، حتی نسیمِ ملایم هم از شدتِ هیبت و خطرِ عشق، به سلامت عبور نمی‌کند و در معرض نابودی است.

نکته ادبی: استعاره از محیطی که حتی عناصر طبیعی در آن امنیت ندارند.

بر سر کوی تو باد هم به خطر می رود

در حریمِ کوی تو، حتی نسیمِ ملایم هم از شدتِ هیبت و خطرِ عشق، به سلامت عبور نمی‌کند و در معرض نابودی است.

نکته ادبی: استعاره از محیطی که حتی عناصر طبیعی در آن امنیت ندارند.

بر سر کوی تو باد هم به خطر می رود

در حریمِ کوی تو، حتی نسیمِ ملایم هم از شدتِ هیبت و خطرِ عشق، به سلامت عبور نمی‌کند و در معرض نابودی است.

نکته ادبی: استعاره از محیطی که حتی عناصر طبیعی در آن امنیت ندارند.

در غم تو هر کجا فتنه درآمد ز در در غم تو هر کجا فتنه درآمد ز در

هر کجا که سایه غمِ تو پا می‌گذارد، بلافاصله آشوب و فتنه‌ای در آنجا برپا می‌شود.

نکته ادبی: فتنه در متون کلاسیک به معنای آزمونِ سخت یا آشوب و شورش است.

در غم تو هر کجا فتنه درآمد ز در در غم تو هر کجا فتنه درآمد ز در

هر کجا که سایه غمِ تو پا می‌گذارد، بلافاصله آشوب و فتنه‌ای در آنجا برپا می‌شود.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر همه‌گیر بودن غم عشق.

در غم تو هر کجا فتنه درآمد ز در در غم تو هر کجا فتنه درآمد ز در

هر کجا که سایه غمِ تو پا می‌گذارد، بلافاصله آشوب و فتنه‌ای در آنجا برپا می‌شود.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر همه‌گیر بودن غم عشق.

در غم تو هر کجا فتنه درآمد ز در عافیت از راه بم زود بدر می رود

به محض ورودِ غمِ تو، آسایش و امنیت از مسیرِ درگاهِ تو، راهِ فرار پیش می‌گیرد و ناپدید می‌شود.

نکته ادبی: عافیت به معنای سلامت و دور بودن از بلاست.

عافیت از راه بم زود بدر می رود

به محض ورودِ غمِ تو، آسایش و امنیت از مسیرِ درگاهِ تو، راهِ فرار پیش می‌گیرد و ناپدید می‌شود.

نکته ادبی: استفاده از عبارت 'راه به بدر رفتن' به معنای گریختن است.

عافیت از راه بم زود بدر می رود

به محض ورودِ غمِ تو، آسایش و امنیت از مسیرِ درگاهِ تو، راهِ فرار پیش می‌گیرد و ناپدید می‌شود.

نکته ادبی: استفاده از عبارت 'راه به بدر رفتن' به معنای گریختن است.

عافیت از راه بم زود بدر می رود

به محض ورودِ غمِ تو، آسایش و امنیت از مسیرِ درگاهِ تو، راهِ فرار پیش می‌گیرد و ناپدید می‌شود.

نکته ادبی: استفاده از عبارت 'راه به بدر رفتن' به معنای گریختن است.

عافیت از راه بم زود بدر می رود

به محض ورودِ غمِ تو، آسایش و امنیت از مسیرِ درگاهِ تو، راهِ فرار پیش می‌گیرد و ناپدید می‌شود.

نکته ادبی: استفاده از عبارت 'راه به بدر رفتن' به معنای گریختن است.

عافیت از راه بم زود بدر می رود

به محض ورودِ غمِ تو، آسایش و امنیت از مسیرِ درگاهِ تو، راهِ فرار پیش می‌گیرد و ناپدید می‌شود.

نکته ادبی: استفاده از عبارت 'راه به بدر رفتن' به معنای گریختن است.

عافیت از راه بم زود بدر می رود

به محض ورودِ غمِ تو، آسایش و امنیت از مسیرِ درگاهِ تو، راهِ فرار پیش می‌گیرد و ناپدید می‌شود.

نکته ادبی: استفاده از عبارت 'راه به بدر رفتن' به معنای گریختن است.

از تو به جان و دلی مشتریم وصل را از تو به جان و دلی مشتریم وصل را

من با تمام جان و دلِ خود، خریدارِ وصال تو هستم.

نکته ادبی: مشتری استعاره از طالب بودن و خواستنِ واقعی است.

از تو به جان و دلی مشتریم وصل را از تو به جان و دلی مشتریم وصل را

من با تمام جان و دلِ خود، خریدارِ وصال تو هستم.

نکته ادبی: مشتری استعاره از طالب بودن و خواستنِ واقعی است.

از تو به جان و دلی مشتریم وصل را از تو به جان و دلی مشتریم وصل را

من با تمام جان و دلِ خود، خریدارِ وصال تو هستم.

نکته ادبی: مشتری استعاره از طالب بودن و خواستنِ واقعی است.

از تو به جان و دلی مشتریم وصل را راضیم ار زین قدر بیع به سر می رود

حتی اگر این معامله به قیمتِ پایانِ عمر و نابودی من تمام شود، باز هم راضی و خشنودم.

نکته ادبی: بیع به معنای داد و ستد و خرید و فروش است.

راضیم ار زین قدر بیع به سر می رود

حتی اگر این معامله به قیمتِ پایانِ عمر و نابودی من تمام شود، باز هم راضی و خشنودم.

نکته ادبی: بیع به معنای داد و ستد و خرید و فروش است.

راضیم ار زین قدر بیع به سر می رود

حتی اگر این معامله به قیمتِ پایانِ عمر و نابودی من تمام شود، باز هم راضی و خشنودم.

نکته ادبی: بیع به معنای داد و ستد و خرید و فروش است.

راضیم ار زین قدر بیع به سر می رود

حتی اگر این معامله به قیمتِ پایانِ عمر و نابودی من تمام شود، باز هم راضی و خشنودم.

نکته ادبی: بیع به معنای داد و ستد و خرید و فروش است.

راضیم ار زین قدر بیع به سر می رود

حتی اگر این معامله به قیمتِ پایانِ عمر و نابودی من تمام شود، باز هم راضی و خشنودم.

نکته ادبی: بیع به معنای داد و ستد و خرید و فروش است.

راضیم ار زین قدر بیع به سر می رود

حتی اگر این معامله به قیمتِ پایانِ عمر و نابودی من تمام شود، باز هم راضی و خشنودم.

نکته ادبی: بیع به معنای داد و ستد و خرید و فروش است.

راضیم ار زین قدر بیع به سر می رود

حتی اگر این معامله به قیمتِ پایانِ عمر و نابودی من تمام شود، باز هم راضی و خشنودم.

نکته ادبی: بیع به معنای داد و ستد و خرید و فروش است.

گرچه من اینجا حدیث از سر جان می کنم گرچه من اینجا حدیث از سر جان می کنم

با وجود اینکه من اینجا از ایثارِ جان و از خودگذشتگی سخن می‌گویم،

نکته ادبی: حدیث از سر جان کردن، کنایه از از خودگذشتگی است.

گرچه من اینجا حدیث از سر جان می کنم گرچه من اینجا حدیث از سر جان می کنم

با وجود اینکه من اینجا از ایثارِ جان و از خودگذشتگی سخن می‌گویم،

نکته ادبی: حدیث از سر جان کردن، کنایه از از خودگذشتگی است.

گرچه من اینجا حدیث از سر جان می کنم گرچه من اینجا حدیث از سر جان می کنم

با وجود اینکه من اینجا از ایثارِ جان و از خودگذشتگی سخن می‌گویم،

نکته ادبی: حدیث از سر جان کردن، کنایه از از خودگذشتگی است.

گرچه من اینجا حدیث از سر جان می کنم نزد تو آنجا سخن از سر و زر می رود

تو در آنجا تنها از ارزش‌های مادی و سود و زیان (سر و زر) دم می‌زنی.

نکته ادبی: تضاد میان 'جان' (ارزش معنوی) و 'سر و زر' (ارزش مادی).

نزد تو آنجا سخن از سر و زر می رود

تو در آنجا تنها از ارزش‌های مادی و سود و زیان (سر و زر) دم می‌زنی.

نکته ادبی: تضاد میان 'جان' (ارزش معنوی) و 'سر و زر' (ارزش مادی).

نزد تو آنجا سخن از سر و زر می رود

تو در آنجا تنها از ارزش‌های مادی و سود و زیان (سر و زر) دم می‌زنی.

نکته ادبی: تضاد میان 'جان' (ارزش معنوی) و 'سر و زر' (ارزش مادی).

نزد تو آنجا سخن از سر و زر می رود

تو در آنجا تنها از ارزش‌های مادی و سود و زیان (سر و زر) دم می‌زنی.

نکته ادبی: تضاد میان 'جان' (ارزش معنوی) و 'سر و زر' (ارزش مادی).

نزد تو آنجا سخن از سر و زر می رود

تو در آنجا تنها از ارزش‌های مادی و سود و زیان (سر و زر) دم می‌زنی.

نکته ادبی: تضاد میان 'جان' (ارزش معنوی) و 'سر و زر' (ارزش مادی).

نزد تو آنجا سخن از سر و زر می رود

تو در آنجا تنها از ارزش‌های مادی و سود و زیان (سر و زر) دم می‌زنی.

نکته ادبی: تضاد میان 'جان' (ارزش معنوی) و 'سر و زر' (ارزش مادی).

نزد تو آنجا سخن از سر و زر می رود

تو در آنجا تنها از ارزش‌های مادی و سود و زیان (سر و زر) دم می‌زنی.

نکته ادبی: تضاد میان 'جان' (ارزش معنوی) و 'سر و زر' (ارزش مادی).

جان من از خشک و تر رفته چو سیم است لیک جان من از خشک و تر رفته چو سیم است لیک

وجود من از تمامی سختی‌ها و رنج‌ها (خشک و تر) رنگ باخته و نحیف شده است،

نکته ادبی: سیم استعاره از سفیدی و رنگ‌پریدگی ناشی از رنج است.

جان من از خشک و تر رفته چو سیم است لیک جان من از خشک و تر رفته چو سیم است لیک

وجود من از تمامی سختی‌ها و رنج‌ها (خشک و تر) رنگ باخته و نحیف شده است،

نکته ادبی: سیم استعاره از سفیدی و رنگ‌پریدگی ناشی از رنج است.

جان من از خشک و تر رفته چو سیم است لیک جان من از خشک و تر رفته چو سیم است لیک

وجود من از تمامی سختی‌ها و رنج‌ها (خشک و تر) رنگ باخته و نحیف شده است،

نکته ادبی: سیم استعاره از سفیدی و رنگ‌پریدگی ناشی از رنج است.

جان من از خشک و تر رفته چو سیم است لیک شعر به وصف توام چون زر تر می رود

اما با این حال، شعری که در وصف تو می‌سرایم، مانند طلای ناب و تازه، ارزشمند و درخشان است.

نکته ادبی: زر تر کنایه از طلا و در مفهوم شعری، به معنای شعر تازه و گرانبها است.

شعر به وصف توام چون زر تر می رود

اما با این حال، شعری که در وصف تو می‌سرایم، مانند طلای ناب و تازه، ارزشمند و درخشان است.

نکته ادبی: زر تر کنایه از طلا و در مفهوم شعری، به معنای شعر تازه و گرانبها است.

شعر به وصف توام چون زر تر می رود

اما با این حال، شعری که در وصف تو می‌سرایم، مانند طلای ناب و تازه، ارزشمند و درخشان است.

نکته ادبی: زر تر کنایه از طلا و در مفهوم شعری، به معنای شعر تازه و گرانبها است.

شعر به وصف توام چون زر تر می رود

اما با این حال، شعری که در وصف تو می‌سرایم، مانند طلای ناب و تازه، ارزشمند و درخشان است.

نکته ادبی: زر تر کنایه از طلا و در مفهوم شعری، به معنای شعر تازه و گرانبها است.

شعر به وصف توام چون زر تر می رود

اما با این حال، شعری که در وصف تو می‌سرایم، مانند طلای ناب و تازه، ارزشمند و درخشان است.

نکته ادبی: زر تر کنایه از طلا و در مفهوم شعری، به معنای شعر تازه و گرانبها است.

شعر به وصف توام چون زر تر می رود

اما با این حال، شعری که در وصف تو می‌سرایم، مانند طلای ناب و تازه، ارزشمند و درخشان است.

نکته ادبی: زر تر کنایه از طلا و در مفهوم شعری، به معنای شعر تازه و گرانبها است.

شعر به وصف توام چون زر تر می رود

اما با این حال، شعری که در وصف تو می‌سرایم، مانند طلای ناب و تازه، ارزشمند و درخشان است.

نکته ادبی: زر تر کنایه از طلا و در مفهوم شعری، به معنای شعر تازه و گرانبها است.

نیستی آگه ز حال کز صف عشاق تو نیستی آگه ز حال کز صف عشاق تو

تو از حالِ کسی که در صفِ عاشقانِ تو ایستاده است، هیچ آگاهی و خبری نداری.

نکته ادبی: واژه «آگه» مخفف «آگاه» و از نظر دستوری صفت است. ساختار «صف عشاق» اضافه تشبیهی یا اقترانی برای نشان دادن جایگاه عاشق است.

نیستی آگه ز حال کز صف عشاق تو نیستی آگه ز حال کز صف عشاق تو

تو از حالِ کسی که در صفِ عاشقانِ تو ایستاده است، هیچ آگاهی و خبری نداری.

نکته ادبی: تکرارِ بیت جهتِ تأکید بر استمرارِ غفلتِ معشوق و استیصالِ عاشق است.

نیستی آگه ز حال کز صف عشاق تو نیستی آگه ز حال کز صف عشاق تو

تو از حالِ کسی که در صفِ عاشقانِ تو ایستاده است، هیچ آگاهی و خبری نداری.

نکته ادبی: به کارگیریِ عبارتِ «صف عشاق» نشانگرِ طبقه بندیِ عرفانی و جایگاهِ عاشقان در برابرِ معشوق است.

نیستی آگه ز حال کز صف عشاق تو حال چو خاقانیی زیر و زبر می رود

تو از حالِ کسی که در صفِ عاشقانِ توست بی‌خبری؛ و اکنون احوالِ خاقانی چنان آشفته و دگرگون گشته که گویی به سوی فروپاشی می‌رود.

نکته ادبی: «خاقانی» تخلصِ شاعر است. ترکیب «زیر و زبر شدن» کنایه از نابودی یا تغییرِ ماهوی است.

حال چو خاقانیی زیر و زبر می رود

حال و روزِ خاقانی چنان در هم ریخته و آشفته گشته که گویی در مسیرِ فروپاشی و نابودی است.

نکته ادبی: حرف «ی» در انتهای «خاقانیی» یایِ نکره یا یایِ وحدت است که به معنای فردی چون خاقانی است.

حال چو خاقانیی زیر و زبر می رود

حال و روزِ خاقانی چنان در هم ریخته و آشفته گشته که گویی در مسیرِ فروپاشی و نابودی است.

نکته ادبی: استفاده از «زیر و زبر» به عنوانِ تقابلِ دو واژه، آرایه تضاد را برای بیانِ شدتِ بحران به کار گرفته است.

حال چو خاقانیی زیر و زبر می رود

حال و روزِ خاقانی چنان در هم ریخته و آشفته گشته که گویی در مسیرِ فروپاشی و نابودی است.

نکته ادبی: تداومِ این جمله در ابیات پیاپی، بر شدتِ بیقراری و اضطرابِ شاعر تأکید دارد.

حال چو خاقانیی زیر و زبر می رود

حال و روزِ خاقانی چنان در هم ریخته و آشفته گشته که گویی در مسیرِ فروپاشی و نابودی است.

نکته ادبی: فعلِ «می‌رود» در اینجا به معنایِ رو به چیزی نهادن یا به سمتی حرکت کردن است.

حال چو خاقانیی زیر و زبر می رود

حال و روزِ خاقانی چنان در هم ریخته و آشفته گشته که گویی در مسیرِ فروپاشی و نابودی است.

نکته ادبی: تکرارِ این مصرع نشان‌دهنده‌یِ اصرارِ شاعر بر وخامتِ اوضاعِ روحیِ خویش است.

حال چو خاقانیی زیر و زبر می رود

حال و روزِ خاقانی چنان در هم ریخته و آشفته گشته که گویی در مسیرِ فروپاشی و نابودی است.

نکته ادبی: خاقانی با این تکرار، مخاطب را به درکِ عمیق‌ترِ فروپاشیِ احوالش فرا می‌خواند.