دیوان اشعار - غزلیات

خاقانی

غزل شمارهٔ ۱۴۷

خاقانی
مکن کز چشم من بر خاک سیل آتشین خیزد مکن کز چشم من بر خاک سیل آتشین خیزد
مکن کز چشم من بر خاک سیل آتشین خیزد مکن کز چشم من بر خاک سیل آتشین خیزد
مکن کز چشم من بر خاک سیل آتشین خیزد مکن کز چشم من بر خاک سیل آتشین خیزد
مکن کز چشم من بر خاک سیل آتشین خیزد نترسی ز آن چنان سیلی کزو آتش چنین خیزد
نترسی ز آن چنان سیلی کزو آتش چنین خیزد
نترسی ز آن چنان سیلی کزو آتش چنین خیزد
نترسی ز آن چنان سیلی کزو آتش چنین خیزد
نترسی ز آن چنان سیلی کزو آتش چنین خیزد
نترسی ز آن چنان سیلی کزو آتش چنین خیزد
نترسی ز آن چنان سیلی کزو آتش چنین خیزد
گوزن آسا بنالم زار پیش چشم آهویت گوزن آسا بنالم زار پیش چشم آهویت
گوزن آسا بنالم زار پیش چشم آهویت گوزن آسا بنالم زار پیش چشم آهویت
گوزن آسا بنالم زار پیش چشم آهویت گوزن آسا بنالم زار پیش چشم آهویت
گوزن آسا بنالم زار پیش چشم آهویت چه سگ جانم که چندین ناله زین جان حزین خیزد
چه سگ جانم که چندین ناله زین جان حزین خیزد
چه سگ جانم که چندین ناله زین جان حزین خیزد
چه سگ جانم که چندین ناله زین جان حزین خیزد
چه سگ جانم که چندین ناله زین جان حزین خیزد
چه سگ جانم که چندین ناله زین جان حزین خیزد
چه سگ جانم که چندین ناله زین جان حزین خیزد
کله کژ کرده می آئی قبای فستقی در بر کله کژ کرده می آئی قبای فستقی در بر
کله کژ کرده می آئی قبای فستقی در بر کله کژ کرده می آئی قبای فستقی در بر
کله کژ کرده می آئی قبای فستقی در بر کله کژ کرده می آئی قبای فستقی در بر
کله کژ کرده می آئی قبای فستقی در بر کمانکش چشم بادامت چو ترکی کز کمین خیزد
کمانکش چشم بادامت چو ترکی کز کمین خیزد
کمانکش چشم بادامت چو ترکی کز کمین خیزد
کمانکش چشم بادامت چو ترکی کز کمین خیزد
کمانکش چشم بادامت چو ترکی کز کمین خیزد
کمانکش چشم بادامت چو ترکی کز کمین خیزد
کمانکش چشم بادامت چو ترکی کز کمین خیزد
چو تو در خندهٔ شیرین دو چاه از ماه بنمائی چو تو در خندهٔ شیرین دو چاه از ماه بنمائی
چو تو در خندهٔ شیرین دو چاه از ماه بنمائی چو تو در خندهٔ شیرین دو چاه از ماه بنمائی
چو تو در خندهٔ شیرین دو چاه از ماه بنمائی چو تو در خندهٔ شیرین دو چاه از ماه بنمائی
چو تو در خندهٔ شیرین دو چاه از ماه بنمائی مرا در گریهٔ تلخم دو دریا بر زمین خیزد
مرا در گریهٔ تلخم دو دریا بر زمین خیزد
مرا در گریهٔ تلخم دو دریا بر زمین خیزد
مرا در گریهٔ تلخم دو دریا بر زمین خیزد
مرا در گریهٔ تلخم دو دریا بر زمین خیزد
مرا در گریهٔ تلخم دو دریا بر زمین خیزد
مرا در گریهٔ تلخم دو دریا بر زمین خیزد
بگریم تا مرا بینی سلیمان نگین رفته بگریم تا مرا بینی سلیمان نگین رفته
بگریم تا مرا بینی سلیمان نگین رفته بگریم تا مرا بینی سلیمان نگین رفته
بگریم تا مرا بینی سلیمان نگین رفته بگریم تا مرا بینی سلیمان نگین رفته
بگریم تا مرا بینی سلیمان نگین رفته بخندی تا ز یاقوتت سلیمان را نگین خیزد
بخندی تا ز یاقوتت سلیمان را نگین خیزد
بخندی تا ز یاقوتت سلیمان را نگین خیزد
بخندی تا ز یاقوتت سلیمان را نگین خیزد
بخندی تا ز یاقوتت سلیمان را نگین خیزد
بخندی تا ز یاقوتت سلیمان را نگین خیزد
بخندی تا ز یاقوتت سلیمان را نگین خیزد
به هجرت خوشترم دانم که از هجر تو وصل آید به هجرت خوشترم دانم که از هجر تو وصل آید
به هجرت خوشترم دانم که از هجر تو وصل آید به هجرت خوشترم دانم که از هجر تو وصل آید
به هجرت خوشترم دانم که از هجر تو وصل آید به هجرت خوشترم دانم که از هجر تو وصل آید
به هجرت خوشترم دانم که از هجر تو وصل آید به مهرت خوش نیم دانم که از مهر تو کین خیزد
به مهرت خوش نیم دانم که از مهر تو کین خیزد
به مهرت خوش نیم دانم که از مهر تو کین خیزد
به مهرت خوش نیم دانم که از مهر تو کین خیزد
به مهرت خوش نیم دانم که از مهر تو کین خیزد
به مهرت خوش نیم دانم که از مهر تو کین خیزد
به مهرت خوش نیم دانم که از مهر تو کین خیزد
چو رحم آرد دلت بینم که آب از سنگ می زاید چو رحم آرد دلت بینم که آب از سنگ می زاید
چو رحم آرد دلت بینم که آب از سنگ می زاید چو رحم آرد دلت بینم که آب از سنگ می زاید
چو رحم آرد دلت بینم که آب از سنگ می زاید چو رحم آرد دلت بینم که آب از سنگ می زاید
چو رحم آرد دلت بینم که آب از سنگ می زاید چو خشم آرد لبت بینم که موم از انگبین خیزد
چو خشم آرد لبت بینم که موم از انگبین خیزد
چو خشم آرد لبت بینم که موم از انگبین خیزد
چو خشم آرد لبت بینم که موم از انگبین خیزد
چو خشم آرد لبت بینم که موم از انگبین خیزد
چو خشم آرد لبت بینم که موم از انگبین خیزد
چو خشم آرد لبت بینم که موم از انگبین خیزد
بده عناب چون سازی کمند زلف چین بر چین بده عناب چون سازی کمند زلف چین بر چین
بده عناب چون سازی کمند زلف چین بر چین بده عناب چون سازی کمند زلف چین بر چین
بده عناب چون سازی کمند زلف چین بر چین بده عناب چون سازی کمند زلف چین بر چین
بده عناب چون سازی کمند زلف چین بر چین مرا عناب وار از روی خون آلوده چین خیزد
مرا عناب وار از روی خون آلوده چین خیزد
مرا عناب وار از روی خون آلوده چین خیزد
مرا عناب وار از روی خون آلوده چین خیزد
مرا عناب وار از روی خون آلوده چین خیزد
مرا عناب وار از روی خون آلوده چین خیزد
مرا عناب وار از روی خون آلوده چین خیزد
نو باری اشک خون می بار خاقانی در این انده نو باری اشک خون می بار خاقانی در این انده
نو باری اشک خون می بار خاقانی در این انده نو باری اشک خون می بار خاقانی در این انده
نو باری اشک خون می بار خاقانی در این انده نو باری اشک خون می بار خاقانی در این انده
نو باری اشک خون می بار خاقانی در این انده که انده شحنهٔ عشق است و سیم شحنه زین خیزد
که انده شحنهٔ عشق است و سیم شحنه زین خیزد
که انده شحنهٔ عشق است و سیم شحنه زین خیزد
که انده شحنهٔ عشق است و سیم شحنه زین خیزد
که انده شحنهٔ عشق است و سیم شحنه زین خیزد
که انده شحنهٔ عشق است و سیم شحنه زین خیزد
که انده شحنهٔ عشق است و سیم شحنه زین خیزد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر در فضای غنایی و عاشقانه سروده شده است که در آن، شاعر با زبانی سرشار از تصویرسازی‌های شورانگیز، به توصیف رنجِ هجران و تماشای زیباییِ معشوق می‌پردازد. تقابل میان سوزِ درونی عاشق و بی‌اعتنایی یا دلفریبی معشوق، محور اصلی این ابیات است؛ به‌گونه‌ای که اشک‌های عاشق، همچون سیلی آتشین، نشان از شدتِ گدازِ دلی دارد که در بندِ نگاهِ فریبنده و حرکاتِ موزونِ معشوق گرفتار شده است.

مفاهیم این شعر بر پایه‌ی تضاد میان عناصر طبیعت و استعارات کلاسیک بنا شده است. شاعر با بهره‌گیری از نمادهایی مانند سلیمانِ نگین‌باخته، گوزن و جنگجویان ترک، فضایی حماسی-عاشقانه ایجاد کرده تا عجز و درماندگی خود در برابر زیبایی خیره‌کننده‌ی معشوق را به تصویر بکشد. پیام کلی اثر، بیانِ اشتیاقِ سوزانِ عاشق برای دیده شدن توسط معشوق و تسلیم شدن در برابر تیرِ نگاهِ اوست.

معنای روان

مکن کز چشم من بر خاک سیل آتشین خیزد مکن کز چشم من بر خاک سیل آتشین خیزد

این کار را نکن، زیرا از چشمانِ گریانِ من سیلی سرازیر می‌شود که از شدتِ حرارت و سوزشِ فراق، گویی آتشین است و زمین را می‌سوزاند.

نکته ادبی: «سیل آتشین» آرایه متناقض‌نما (پارادوکس) است؛ زیرا سیل ذاتاً آب و سرد است و آتش داغ؛ که نشان‌دهنده شدتِ دردِ عاشق است.

مکن کز چشم من بر خاک سیل آتشین خیزد مکن کز چشم من بر خاک سیل آتشین خیزد

از انجامِ این کار دست بردار، چرا که چشمانِ من از شدتِ اندوه، سیلابی می‌بارند که گویی گدازه‌های آتش است و بر خاکِ وجودم می‌ریزد.

نکته ادبی: تکرار واژه «مکن» در آغاز بیت برای تأکید بر التماس و خواهشِ عاشقانه است.

مکن کز چشم من بر خاک سیل آتشین خیزد مکن کز چشم من بر خاک سیل آتشین خیزد

به این کار ادامه نده که از اشک‌های من بر روی زمین سیلی از آتش روان می‌شود.

نکته ادبی: استفاده از «خاک» به عنوان مقصدِ اشک، کنایه از فرو ریختنِ عزتِ نفسِ عاشق در پیشگاهِ معشوق است.

مکن کز چشم من بر خاک سیل آتشین خیزد نترسی ز آن چنان سیلی کزو آتش چنین خیزد

دست از این کار بکش که از چشمانم سیلِ آتشین می‌بارد. آیا نمی‌ترسی از چنین سیلِ خروشانی که از آن، آتشی به این عظمت برمی‌خیزد؟

نکته ادبی: در اینجا بیت از دو بخش تشکیل شده که دومی پرسشی انکاری است؛ هشدار به معشوق در بابِ پیامدهای بی‌رحمی‌اش.

نترسی ز آن چنان سیلی کزو آتش چنین خیزد

آیا از عاقبتِ این سیلِ اشکی که از چشمانم جاری است و چنان آتشی از آن شعله‌ور می‌شود، هراسی نداری؟

نکته ادبی: «آتش‌خیزیِ سیل»، نشان‌دهنده عمقِ فاجعه‌ای است که معشوق با بی‌توجهی‌اش رقم می‌زند.

نترسی ز آن چنان سیلی کزو آتش چنین خیزد

آیا از آن سیلِ ویرانگر که از اشکم جاری شده و چنین آتشی برافروخته، نمی‌ترسی؟

نکته ادبی: تداومِ پرسشِ انکاری برای تحریکِ عواطفِ معشوق.

نترسی ز آن چنان سیلی کزو آتش چنین خیزد

آیا با دیدنِ چنین سیلِ سوزانی که از چشمانم روان است، هراسی در دلت ایجاد نمی‌شود؟

نکته ادبی: اشاره به تأثیرِ نگاهِ معشوق در تشدیدِ این وضعیتِ بحرانی.

نترسی ز آن چنان سیلی کزو آتش چنین خیزد

آیا از سیلی که از سوزِ درونم برخاسته و آتشی چنین بزرگ به پا کرده، بیمناک نیستی؟

نکته ادبی: «سیل» نمادِ رنجِ جاری و «آتش» نمادِ سوزِ پنهان است.

نترسی ز آن چنان سیلی کزو آتش چنین خیزد

بیم نداری از سیلی که در آن آتشِ عشق نهفته است؟

نکته ادبی: استعاره از جاری شدنِ اشکِ خونین به دلیلِ شدتِ درد.

نترسی ز آن چنان سیلی کزو آتش چنین خیزد

آیا از عظمتِ این سیل و آتشی که از آن برمی‌خیزد، نمی‌ترسی؟

نکته ادبی: حفظِ لحنِ عتاب‌آمیز و دردمندانه نسبت به معشوق.

گوزن آسا بنالم زار پیش چشم آهویت گوزن آسا بنالم زار پیش چشم آهویت

مانند گوزنی که در دام افتاده، در برابرِ چشمانِ زیبا و آهووارِ تو به زاری ناله می‌کنم.

نکته ادبی: «گوزن‌آسا» تشبیهی است برای نمایشِ بی‌پناهی و ترسِ عاشق در برابرِ شکارچی (معشوق).

گوزن آسا بنالم زار پیش چشم آهویت گوزن آسا بنالم زار پیش چشم آهویت

چون گوزنی که از ترس می‌نالد، در پیشگاهِ چشمانِ تو که مانند آهو وحشی و زیباست، گریه و زاری می‌کنم.

نکته ادبی: «چشمِ آهو» استعاره از چشمانِ نافذ و زیبای معشوق است.

گوزن آسا بنالم زار پیش چشم آهویت گوزن آسا بنالم زار پیش چشم آهویت

همچون گوزنی اسیر، در مقابلِ نگاهِ تو که چون چشمانِ آهو دلرباست، ناله سر می‌دهم.

نکته ادبی: مقابله‌ی گوزن (نمادِ ضعف) با چشمانِ آهو (نمادِ قدرتِ جذب).

گوزن آسا بنالم زار پیش چشم آهویت چه سگ جانم که چندین ناله زین جان حزین خیزد

مانند گوزن در برابرت ناله می‌کنم. چه جانِ سخت و صبوری دارم که این‌همه ناله از این جانِ غمگین و دردمند برمی‌خیزد.

نکته ادبی: «سگ‌جان» در ادبیاتِ کهن به معنای جان‌سخت و مقاوم در برابرِ رنج است، نه دشنام.

چه سگ جانم که چندین ناله زین جان حزین خیزد

چقدر جان‌سختم که با وجود این‌همه رنج و ناله، هنوز زنده‌ام و این‌همه فریاد از وجودِ محزونم بیرون می‌آید.

نکته ادبی: واژه «حزین» صفتِ جان است، تأکید بر عمقِ درونیِ غم.

چه سگ جانم که چندین ناله زین جان حزین خیزد

چه تحملِ عجیبی دارم که این‌همه ناله از این جانِ دردمند بلند می‌شود.

نکته ادبی: پرسشِ تعجبی برای ابرازِ حیرت از دوامِ عاشق در برابرِ درد.

چه سگ جانم که چندین ناله زین جان حزین خیزد

جان‌سخت هستم که این‌همه ناله از عمقِ جانم سر برمی‌آورد.

نکته ادبی: ادامه توصیفِ وضعیتِ جانِ عاشق.

چه سگ جانم که چندین ناله زین جان حزین خیزد

عجب صبری دارم که با این‌همه درد، هنوز جان دارم و ناله می‌کنم.

نکته ادبی: بیانِ رنجِ وجودی.

چه سگ جانم که چندین ناله زین جان حزین خیزد

چه جانِ مقاومی است که این‌همه ناله از آن برمی‌خیزد.

نکته ادبی: مقاومت در عینِ شکستگی.

چه سگ جانم که چندین ناله زین جان حزین خیزد

جانِ من بسیار مقاوم است که این‌همه ناله از آن بلند می‌شود.

نکته ادبی: تأکید بر تداومِ فریادهای درونی.

کله کژ کرده می آئی قبای فستقی در بر کله کژ کرده می آئی قبای فستقی در بر

با کلاهی کج بر سر و قبایی به رنگِ فستقی، نزدِ من می‌آیی و با این ظاهرِ آراسته دلم را می‌بری.

نکته ادبی: «کله کژ کردن» نشانه بی‌اعتنایی و غرورِ جوانی در عرفِ آن زمان است.

کله کژ کرده می آئی قبای فستقی در بر کله کژ کرده می آئی قبای فستقی در بر

کلاه را کج نهاده‌ای و قبای فستقی‌رنگ پوشیده‌ای و به این صورتِ زیبا نزدِ من می‌آیی.

نکته ادبی: جزئیاتِ رنگ و پوشش، تصویرِ ظاهریِ معشوق را برجسته می‌کند.

کله کژ کرده می آئی قبای فستقی در بر کله کژ کرده می آئی قبای فستقی در بر

با وقار و کلاه‌کجی و پوششِ سبزِ فستقی‌رنگ، به سراغِ من می‌آیی.

نکته ادبی: ترکیبِ رنگ و حالتِ کلاه برای تصویرسازیِ کاملِ چهره.

کله کژ کرده می آئی قبای فستقی در بر کمانکش چشم بادامت چو ترکی کز کمین خیزد

با آن کلاهِ کج و قبای فستقی می‌آیی؛ چشمانِ بادامیِ تو همچون کمان‌داری است که ناگهان از کمینگاه به سمتِ من حمله می‌کند.

نکته ادبی: «ترک» در شعرِ کهن نمادِ زیبایی و در عین حال قساوت و مهاجم بودن است.

کمانکش چشم بادامت چو ترکی کز کمین خیزد

چشمانِ بادامیِ تو چون کمان‌داری است که مانندِ یک جنگجوی ترک از کمینگاه بیرون می‌آید.

نکته ادبی: تشبیه نگاهِ معشوق به تیرِ کمان‌دار.

کمانکش چشم بادامت چو ترکی کز کمین خیزد

چشمانِ بادامی‌ات همانندِ تیراندازی است که از کمینگاه ظاهر می‌شود.

نکته ادبی: استعاره از غافلگیر کردنِ عاشق با نگاه.

کمانکش چشم بادامت چو ترکی کز کمین خیزد

چشمانت کمان‌کش است، مثلِ جنگجویی که از کمین بیرون می‌پرد.

نکته ادبی: تصویرسازیِ حماسی از یک امرِ عاشقانه.

کمانکش چشم بادامت چو ترکی کز کمین خیزد

نگاهِ تو چون ترکِ کمان‌داری است که از کمینگاه برمی‌خیزد.

نکته ادبی: غافلگیریِ دلِ عاشق.

کمانکش چشم بادامت چو ترکی کز کمین خیزد

چشمانِ بادامیِ تو همچون مهاجمی از کمینگاه است.

نکته ادبی: تأکید بر نقشِ تهاجمیِ زیبایی.

کمانکش چشم بادامت چو ترکی کز کمین خیزد

چشمانت به سانِ ترکِ کمان‌داری است که در کمین است.

نکته ادبی: تشبیه مرکب.

چو تو در خندهٔ شیرین دو چاه از ماه بنمائی چو تو در خندهٔ شیرین دو چاه از ماه بنمائی

آن‌گاه که در خندهٔ شیرینت، دو چاه (چالِ گونه) بر صورتِ ماهت نمایان می‌شود.

نکته ادبی: «دو چاه» استعاره از چالِ گونه است که هنگام خنده ظاهر می‌شود.

چو تو در خندهٔ شیرین دو چاه از ماه بنمائی چو تو در خندهٔ شیرین دو چاه از ماه بنمائی

وقتی با خنده‌ای شیرین، دو چالِ گونه بر رخسارِ ماهت آشکار می‌کنی.

نکته ادبی: «ماه» استعاره از چهره‌ی درخشانِ معشوق.

چو تو در خندهٔ شیرین دو چاه از ماه بنمائی چو تو در خندهٔ شیرین دو چاه از ماه بنمائی

هنگامی که در خنده‌ات دو گودی بر صورتِ ماه‌گونِ تو پدیدار می‌گردد.

نکته ادبی: تصویرسازیِ دقیقِ صورتِ خندان.

چو تو در خندهٔ شیرین دو چاه از ماه بنمائی مرا در گریهٔ تلخم دو دریا بر زمین خیزد

وقتی تو با خنده‌ات چال‌های گونه‌ات را نشان می‌دهی، برای من از شدتِ گریه، دو دریا از چشمانم بر زمین جاری می‌شود.

نکته ادبی: تقابلِ چالِ گونه (کوچک و زیبا) با دریا (بزرگ و طوفانیِ اشک).

مرا در گریهٔ تلخم دو دریا بر زمین خیزد

در حالی که تو می‌خندی، من چنان می‌گریم که دو دریا از اشک بر زمین جاری می‌شود.

نکته ادبی: مبالغه برای نشان دادنِ شدتِ غم.

مرا در گریهٔ تلخم دو دریا بر زمین خیزد

خندهٔ تو چال می‌اندازد و گریهٔ من دریا می‌سازد.

نکته ادبی: تضادِ معناییِ خنده و گریه.

مرا در گریهٔ تلخم دو دریا بر زمین خیزد

با خنده‌ات، در گریهٔ تلخِ من دو دریا بر زمین روان می‌شود.

نکته ادبی: گریه به «دریا» تشبیه شده است.

مرا در گریهٔ تلخم دو دریا بر زمین خیزد

خندهٔ تو چال است و گریهٔ من دریا بر زمین.

نکته ادبی: تضاد و تناسبِ تصویری.

مرا در گریهٔ تلخم دو دریا بر زمین خیزد

خندهٔ تو شادی است و گریهٔ من دریایی از غم.

نکته ادبی: بیانِ تلخ‌کامی.

مرا در گریهٔ تلخم دو دریا بر زمین خیزد

در برابرِ خنده‌ات، دو دریا اشک از من برمی‌خیزد.

نکته ادبی: تأکید بر طوفانی بودنِ حالِ عاشق.

بگریم تا مرا بینی سلیمان نگین رفته بگریم تا مرا بینی سلیمان نگین رفته

آن‌قدر می‌گریم تا مرا ببینی؛ من همچون سلیمانی هستم که نگینِ انگشتری‌اش را از دست داده است.

نکته ادبی: «سلیمان نگین‌رفته» تلمیحی است به داستانِ سلیمان و از دست دادنِ ملک و پادشاهی.

بگریم تا مرا بینی سلیمان نگین رفته بگریم تا مرا بینی سلیمان نگین رفته

گریه می‌کنم تا مرا مشاهده کنی، من آن سلیمانم که نگینِ قدرت و ملکِ خود را گم کرده است.

نکته ادبی: استعاره از دست دادنِ عزت و پادشاهیِ قلب.

بگریم تا مرا بینی سلیمان نگین رفته بگریم تا مرا بینی سلیمان نگین رفته

می‌گریم تا مرا که سلیمانی بی‌نگین هستم، ببینی.

نکته ادبی: یادآوریِ داستانِ سلیمان.

بگریم تا مرا بینی سلیمان نگین رفته بخندی تا ز یاقوتت سلیمان را نگین خیزد

می‌گریم تا مرا ببینی که سلیمانی هستم که نگینش رفته است؛ تو بخند تا از لبانِ یاقوت‌فامت، نگینِ سلیمان به او بازگردد.

نکته ادبی: «یاقوت» استعاره از لب‌های سرخ و گرانبهای معشوق است.

بخندی تا ز یاقوتت سلیمان را نگین خیزد

بخند تا با خنده‌ات، مانندِ معجزه‌ای نگینِ گمشدهٔ سلیمان (عزتِ من) بازگردد.

نکته ادبی: ارتباطِ خنده با احیایِ شکوه.

بخندی تا ز یاقوتت سلیمان را نگین خیزد

تو بخند تا از یاقوتِ لبانت، سلیمانِ وجودم به نگین برسد.

نکته ادبی: استعاره از بازیافتنِ جان.

بخندی تا ز یاقوتت سلیمان را نگین خیزد

خنده‌ات یاقوت است که سلیمان را نگین می‌بخشد.

نکته ادبی: معجزهٔ خنده‌ی معشوق.

بخندی تا ز یاقوتت سلیمان را نگین خیزد

بخند تا نگینِ سلیمان را از لبانت بگیرم.

نکته ادبی: طلبِ لطف.

بخندی تا ز یاقوتت سلیمان را نگین خیزد

با خنده‌ات، نگینِ سلیمان را به من بازگردان.

نکته ادبی: بازگشت به قدرت.

بخندی تا ز یاقوتت سلیمان را نگین خیزد

بخند تا از یاقوتِ لبت، نگینِ سلیمان پیدا شود.

نکته ادبی: پایان‌بندیِ امیدوارانه.

به هجرت خوشترم دانم که از هجر تو وصل آید به هجرت خوشترم دانم که از هجر تو وصل آید

من دوری و هجران تو را بر وصال ترجیح می‌دهم، چرا که می‌دانم همین فراق است که نویدبخشِ رسیدن به توست.

نکته ادبی: تضادِ میان هجر و وصل، بن‌مایه اصلی اندیشه عرفانی در انتظار است.

به هجرت خوشترم دانم که از هجر تو وصل آید به هجرت خوشترم دانم که از هجر تو وصل آید

من دوری و هجران تو را بر وصال ترجیح می‌دهم، چرا که می‌دانم همین فراق است که نویدبخشِ رسیدن به توست.

نکته ادبی: تضادِ میان هجر و وصل، بن‌مایه اصلی اندیشه عرفانی در انتظار است.

به هجرت خوشترم دانم که از هجر تو وصل آید به هجرت خوشترم دانم که از هجر تو وصل آید

من دوری و هجران تو را بر وصال ترجیح می‌دهم، چرا که می‌دانم همین فراق است که نویدبخشِ رسیدن به توست.

نکته ادبی: تضادِ میان هجر و وصل، بن‌مایه اصلی اندیشه عرفانی در انتظار است.

به هجرت خوشترم دانم که از هجر تو وصل آید به مهرت خوش نیم دانم که از مهر تو کین خیزد

از محبت و مهرِ تو خشنود نیستم، زیرا تجربه‌ام می‌گوید که مهرِ تو پایدار نیست و عاقبت به دشمنی و کین‌توزی ختم می‌شود.

نکته ادبی: استفاده از تضادِ مهر و کین برای بیان بی‌اعتباریِ عواطف ظاهری.

به مهرت خوش نیم دانم که از مهر تو کین خیزد

از محبت و مهرِ تو خشنود نیستم، زیرا تجربه‌ام می‌گوید که مهرِ تو پایدار نیست و عاقبت به دشمنی و کین‌توزی ختم می‌شود.

نکته ادبی: استفاده از تضادِ مهر و کین برای بیان بی‌اعتباریِ عواطف ظاهری.

به مهرت خوش نیم دانم که از مهر تو کین خیزد

از محبت و مهرِ تو خشنود نیستم، زیرا تجربه‌ام می‌گوید که مهرِ تو پایدار نیست و عاقبت به دشمنی و کین‌توزی ختم می‌شود.

نکته ادبی: استفاده از تضادِ مهر و کین برای بیان بی‌اعتباریِ عواطف ظاهری.

به مهرت خوش نیم دانم که از مهر تو کین خیزد

از محبت و مهرِ تو خشنود نیستم، زیرا تجربه‌ام می‌گوید که مهرِ تو پایدار نیست و عاقبت به دشمنی و کین‌توزی ختم می‌شود.

نکته ادبی: استفاده از تضادِ مهر و کین برای بیان بی‌اعتباریِ عواطف ظاهری.

به مهرت خوش نیم دانم که از مهر تو کین خیزد

از محبت و مهرِ تو خشنود نیستم، زیرا تجربه‌ام می‌گوید که مهرِ تو پایدار نیست و عاقبت به دشمنی و کین‌توزی ختم می‌شود.

نکته ادبی: استفاده از تضادِ مهر و کین برای بیان بی‌اعتباریِ عواطف ظاهری.

به مهرت خوش نیم دانم که از مهر تو کین خیزد

از محبت و مهرِ تو خشنود نیستم، زیرا تجربه‌ام می‌گوید که مهرِ تو پایدار نیست و عاقبت به دشمنی و کین‌توزی ختم می‌شود.

نکته ادبی: استفاده از تضادِ مهر و کین برای بیان بی‌اعتباریِ عواطف ظاهری.

به مهرت خوش نیم دانم که از مهر تو کین خیزد

از محبت و مهرِ تو خشنود نیستم، زیرا تجربه‌ام می‌گوید که مهرِ تو پایدار نیست و عاقبت به دشمنی و کین‌توزی ختم می‌شود.

نکته ادبی: استفاده از تضادِ مهر و کین برای بیان بی‌اعتباریِ عواطف ظاهری.

چو رحم آرد دلت بینم که آب از سنگ می زاید چو رحم آرد دلت بینم که آب از سنگ می زاید

وقتی دلت به رحم می‌آید، شاهدِ معجزه‌ای هستم که گویی از دلِ سنگِ سخت، آبِ گوارای رحمت می‌جوشد.

نکته ادبی: تلمیح به معجزات الهی و استعاره از نرم شدنِ دلِ سنگدل.

چو رحم آرد دلت بینم که آب از سنگ می زاید چو رحم آرد دلت بینم که آب از سنگ می زاید

وقتی دلت به رحم می‌آید، شاهدِ معجزه‌ای هستم که گویی از دلِ سنگِ سخت، آبِ گوارای رحمت می‌جوشد.

نکته ادبی: تلمیح به معجزات الهی و استعاره از نرم شدنِ دلِ سنگدل.

چو رحم آرد دلت بینم که آب از سنگ می زاید چو رحم آرد دلت بینم که آب از سنگ می زاید

وقتی دلت به رحم می‌آید، شاهدِ معجزه‌ای هستم که گویی از دلِ سنگِ سخت، آبِ گوارای رحمت می‌جوشد.

نکته ادبی: تلمیح به معجزات الهی و استعاره از نرم شدنِ دلِ سنگدل.

چو رحم آرد دلت بینم که آب از سنگ می زاید چو خشم آرد لبت بینم که موم از انگبین خیزد

اما وقتی لبت به خشم باز می‌شود، شیرینی و لطافتِ وجودت (انگبین) مانند مومِ سفت و سخت، تغییر ماهیت می‌دهد.

نکته ادبی: استعاره از تغییر حالت؛ انگبین استعاره از کلام شیرین و موم استعاره از خشونت و سختی است.

چو خشم آرد لبت بینم که موم از انگبین خیزد

اما وقتی لبت به خشم باز می‌شود، شیرینی و لطافتِ وجودت (انگبین) مانند مومِ سفت و سخت، تغییر ماهیت می‌دهد.

نکته ادبی: استعاره از تغییر حالت؛ انگبین استعاره از کلام شیرین و موم استعاره از خشونت و سختی است.

چو خشم آرد لبت بینم که موم از انگبین خیزد

اما وقتی لبت به خشم باز می‌شود، شیرینی و لطافتِ وجودت (انگبین) مانند مومِ سفت و سخت، تغییر ماهیت می‌دهد.

نکته ادبی: استعاره از تغییر حالت؛ انگبین استعاره از کلام شیرین و موم استعاره از خشونت و سختی است.

چو خشم آرد لبت بینم که موم از انگبین خیزد

اما وقتی لبت به خشم باز می‌شود، شیرینی و لطافتِ وجودت (انگبین) مانند مومِ سفت و سخت، تغییر ماهیت می‌دهد.

نکته ادبی: استعاره از تغییر حالت؛ انگبین استعاره از کلام شیرین و موم استعاره از خشینگ و سختی است.

چو خشم آرد لبت بینم که موم از انگبین خیزد

اما وقتی لبت به خشم باز می‌شود، شیرینی و لطافتِ وجودت (انگبین) مانند مومِ سفت و سخت، تغییر ماهیت می‌دهد.

نکته ادبی: استعاره از تغییر حالت؛ انگبین استعاره از کلام شیرین و موم استعاره از خشونت و سختی است.

چو خشم آرد لبت بینم که موم از انگبین خیزد

اما وقتی لبت به خشم باز می‌شود، شیرینی و لطافتِ وجودت (انگبین) مانند مومِ سفت و سخت، تغییر ماهیت می‌دهد.

نکته ادبی: استعاره از تغییر حالت؛ انگبین استعاره از کلام شیرین و موم استعاره از خشونت و سختی است.

چو خشم آرد لبت بینم که موم از انگبین خیزد

اما وقتی لبت به خشم باز می‌شود، شیرینی و لطافتِ وجودت (انگبین) مانند مومِ سفت و سخت، تغییر ماهیت می‌دهد.

نکته ادبی: استعاره از تغییر حالت؛ انگبین استعاره از کلام شیرین و موم استعاره از خشونت و سختی است.

بده عناب چون سازی کمند زلف چین بر چین بده عناب چون سازی کمند زلف چین بر چین

زمانی که گیسوانِ پرچین و شکنِ خود را مانند کمندی برای شکار من می‌آرایی، بوسه‌ای از لب‌هایِ سرخ‌فامت (عناب) به من ببخش.

نکته ادبی: عناب استعاره از لب سرخ و کوچک محبوب است.

بده عناب چون سازی کمند زلف چین بر چین بده عناب چون سازی کمند زلف چین بر چین

زمانی که گیسوانِ پرچین و شکنِ خود را مانند کمندی برای شکار من می‌آرایی، بوسه‌ای از لب‌هایِ سرخ‌فامت (عناب) به من ببخش.

نکته ادبی: عناب استعاره از لب سرخ و کوچک محبوب است.

بده عناب چون سازی کمند زلف چین بر چین بده عناب چون سازی کمند زلف چین بر چین

زمانی که گیسوانِ پرچین و شکنِ خود را مانند کمندی برای شکار من می‌آرایی، بوسه‌ای از لب‌هایِ سرخ‌فامت (عناب) به من ببخش.

نکته ادبی: عناب استعاره از لب سرخ و کوچک محبوب است.

بده عناب چون سازی کمند زلف چین بر چین مرا عناب وار از روی خون آلوده چین خیزد

در مقابل، چهره‌ی من از شدت غم و اشک‌های خونین، چنان چروک‌خورده و سرخ شده است که گویی میوه‌ی عنابِ پژمرده‌ای است.

نکته ادبی: ایهام در کلمه چین؛ هم به معنای شکنِ گیسو و هم به معنای چین و چروکِ صورت.

مرا عناب وار از روی خون آلوده چین خیزد

در مقابل، چهره‌ی من از شدت غم و اشک‌های خونین، چنان چروک‌خورده و سرخ شده است که گویی میوه‌ی عنابِ پژمرده‌ای است.

نکته ادبی: ایهام در کلمه چین؛ هم به معنای شکنِ گیسو و هم به معنای چین و چروکِ صورت.

مرا عناب وار از روی خون آلوده چین خیزد

در مقابل، چهره‌ی من از شدت غم و اشک‌های خونین، چنان چروک‌خورده و سرخ شده است که گویی میوه‌ی عنابِ پژمرده‌ای است.

نکته ادبی: ایهام در کلمه چین؛ هم به معنای شکنِ گیسو و هم به معنای چین و چروکِ صورت.

مرا عناب وار از روی خون آلوده چین خیزد

در مقابل، چهره‌ی من از شدت غم و اشک‌های خونین، چنان چروک‌خورده و سرخ شده است که گویی میوه‌ی عنابِ پژمرده‌ای است.

نکته ادبی: ایهام در کلمه چین؛ هم به معنای شکنِ گیسو و هم به معنای چین و چروکِ صورت.

مرا عناب وار از روی خون آلوده چین خیزد

در مقابل، چهره‌ی من از شدت غم و اشک‌های خونین، چنان چروک‌خورده و سرخ شده است که گویی میوه‌ی عنابِ پژمرده‌ای است.

نکته ادبی: ایهام در کلمه چین؛ هم به معنای شکنِ گیسو و هم به معنای چین و چروکِ صورت.

مرا عناب وار از روی خون آلوده چین خیزد

در مقابل، چهره‌ی من از شدت غم و اشک‌های خونین، چنان چروک‌خورده و سرخ شده است که گویی میوه‌ی عنابِ پژمرده‌ای است.

نکته ادبی: ایهام در کلمه چین؛ هم به معنای شکنِ گیسو و هم به معنای چین و چروکِ صورت.

مرا عناب وار از روی خون آلوده چین خیزد

در مقابل، چهره‌ی من از شدت غم و اشک‌های خونین، چنان چروک‌خورده و سرخ شده است که گویی میوه‌ی عنابِ پژمرده‌ای است.

نکته ادبی: ایهام در کلمه چین؛ هم به معنای شکنِ گیسو و هم به معنای چین و چروکِ صورت.

نو باری اشک خون می بار خاقانی در این انده نو باری اشک خون می بار خاقانی در این انده

ای خاقانی، در این اندوهِ جانکاه، دوباره اشک‌های خونین بر چهره ببار.

نکته ادبی: استفاده از تخلص و خطاب به خویشتن برای تأکید بر شدت اندوه.

نو باری اشک خون می بار خاقانی در این انده نو باری اشک خون می بار خاقانی در این انده

ای خاقانی، در این اندوهِ جانکاه، دوباره اشک‌های خونین بر چهره ببار.

نکته ادبی: استفاده از تخلص و خطاب به خویشتن برای تأکید بر شدت اندوه.

نو باری اشک خون می بار خاقانی در این انده نو باری اشک خون می بار خاقانی در این انده

ای خاقانی، در این اندوهِ جانکاه، دوباره اشک‌های خونین بر چهره ببار.

نکته ادبی: استفاده از تخلص و خطاب به خویشتن برای تأکید بر شدت اندوه.

نو باری اشک خون می بار خاقانی در این انده که انده شحنهٔ عشق است و سیم شحنه زین خیزد

زیرا غم، همچون شحنه‌ای (پاسبانِ حکومتی) بر ملکِ عشق گماشته شده است و تمامِ گنجینه‌های گرانبهایِ جان از همین راهِ سختی و اندوه به دست می‌آید.

نکته ادبی: شحنه اصطلاحی تاریخی برای مأمور انتظامی و پاسبان است که در اینجا برای مراقبتِ غم بر حریم عشق به کار رفته است.

که انده شحنهٔ عشق است و سیم شحنه زین خیزد

زیرا غم، همچون شحنه‌ای (پاسبانِ حکومتی) بر ملکِ عشق گماشته شده است و تمامِ گنجینه‌های گرانبهایِ جان از همین راهِ سختی و اندوه به دست می‌آید.

نکته ادبی: شحنه اصطلاحی تاریخی برای مأمور انتظامی و پاسبان است که در اینجا برای مراقبتِ غم بر حریم عشق به کار رفته است.

که انده شحنهٔ عشق است و سیم شحنه زین خیزد

زیرا غم، همچون شحنه‌ای (پاسبانِ حکومتی) بر ملکِ عشق گماشته شده است و تمامِ گنجینه‌های گرانبهایِ جان از همین راهِ سختی و اندوه به دست می‌آید.

نکته ادبی: شحنه اصطلاحی تاریخی برای مأمور انتظامی و پاسبان است که در اینجا برای مراقبتِ غم بر حریم عشق به کار رفته است.

که انده شحنهٔ عشق است و سیم شحنه زین خیزد

زیرا غم، همچون شحنه‌ای (پاسبانِ حکومتی) بر ملکِ عشق گماشته شده است و تمامِ گنجینه‌های گرانبهایِ جان از همین راهِ سختی و اندوه به دست می‌آید.

نکته ادبی: شحنه اصطلاحی تاریخی برای مأمور انتظامی و پاسبان است که در اینجا برای مراقبتِ غم بر حریم عشق به کار رفته است.

که انده شحنهٔ عشق است و سیم شحنه زین خیزد

زیرا غم، همچون شحنه‌ای (پاسبانِ حکومتی) بر ملکِ عشق گماشته شده است و تمامِ گنجینه‌های گرانبهایِ جان از همین راهِ سختی و اندوه به دست می‌آید.

نکته ادبی: شحنه اصطلاحی تاریخی برای مأمور انتظامی و پاسبان است که در اینجا برای مراقبتِ غم بر حریم عشق به کار رفته است.

که انده شحنهٔ عشق است و سیم شحنه زین خیزد

زیرا غم، همچون شحنه‌ای (پاسبانِ حکومتی) بر ملکِ عشق گماشته شده است و تمامِ گنجینه‌های گرانبهایِ جان از همین راهِ سختی و اندوه به دست می‌آید.

نکته ادبی: شحنه اصطلاحی تاریخی برای مأمور انتظامی و پاسبان است که در اینجا برای مراقبتِ غم بر حریم عشق به کار رفته است.

که انده شحنهٔ عشق است و سیم شحنه زین خیزد

زیرا غم، همچون شحنه‌ای (پاسبانِ حکومتی) بر ملکِ عشق گماشته شده است و تمامِ گنجینه‌های گرانبهایِ جان از همین راهِ سختی و اندوه به دست می‌آید.

نکته ادبی: شحنه اصطلاحی تاریخی برای مأمور انتظامی و پاسبان است که در اینجا برای مراقبتِ غم بر حریم عشق به کار رفته است.