دیوان اشعار - غزلیات

خاقانی

غزل شمارهٔ ۱۴۶

خاقانی
مرا غم تو به خمار خانه باز آورد مرا غم تو به خمار خانه باز آورد
مرا غم تو به خمار خانه باز آورد مرا غم تو به خمار خانه باز آورد
مرا غم تو به خمار خانه باز آورد مرا غم تو به خمار خانه باز آورد
مرا غم تو به خمار خانه باز آورد ز راه کعبه به کوی مغانه باز آورد
ز راه کعبه به کوی مغانه باز آورد
ز راه کعبه به کوی مغانه باز آورد
ز راه کعبه به کوی مغانه باز آورد
ز راه کعبه به کوی مغانه باز آورد
ز راه کعبه به کوی مغانه باز آورد
ز راه کعبه به کوی مغانه باز آورد
دل مرا که دواسبه ز غم گریخته بود دل مرا که دواسبه ز غم گریخته بود
دل مرا که دواسبه ز غم گریخته بود دل مرا که دواسبه ز غم گریخته بود
دل مرا که دواسبه ز غم گریخته بود دل مرا که دواسبه ز غم گریخته بود
دل مرا که دواسبه ز غم گریخته بود هوای تو به سر تازیانه باز آورد
هوای تو به سر تازیانه باز آورد
هوای تو به سر تازیانه باز آورد
هوای تو به سر تازیانه باز آورد
هوای تو به سر تازیانه باز آورد
هوای تو به سر تازیانه باز آورد
هوای تو به سر تازیانه باز آورد
کرانه داشتم از بحر فتنه چون کف آب کرانه داشتم از بحر فتنه چون کف آب
کرانه داشتم از بحر فتنه چون کف آب کرانه داشتم از بحر فتنه چون کف آب
کرانه داشتم از بحر فتنه چون کف آب کرانه داشتم از بحر فتنه چون کف آب
کرانه داشتم از بحر فتنه چون کف آب نهنگ عشق توام در میانه باز آورد
نهنگ عشق توام در میانه باز آورد
نهنگ عشق توام در میانه باز آورد
نهنگ عشق توام در میانه باز آورد
نهنگ عشق توام در میانه باز آورد
نهنگ عشق توام در میانه باز آورد
نهنگ عشق توام در میانه باز آورد
میانهٔ صف مردان بدم چو گوهر تیغ میانهٔ صف مردان بدم چو گوهر تیغ
میانهٔ صف مردان بدم چو گوهر تیغ میانهٔ صف مردان بدم چو گوهر تیغ
میانهٔ صف مردان بدم چو گوهر تیغ میانهٔ صف مردان بدم چو گوهر تیغ
میانهٔ صف مردان بدم چو گوهر تیغ چو نقطهٔ زرهم بر کرانه باز آورد
چو نقطهٔ زرهم بر کرانه باز آورد
چو نقطهٔ زرهم بر کرانه باز آورد
چو نقطهٔ زرهم بر کرانه باز آورد
چو نقطهٔ زرهم بر کرانه باز آورد
چو نقطهٔ زرهم بر کرانه باز آورد
چو نقطهٔ زرهم بر کرانه باز آورد
خدنگ غمزه زدی بر نشانهٔ دل من خدنگ غمزه زدی بر نشانهٔ دل من
خدنگ غمزه زدی بر نشانهٔ دل من خدنگ غمزه زدی بر نشانهٔ دل من
خدنگ غمزه زدی بر نشانهٔ دل من خدنگ غمزه زدی بر نشانهٔ دل من
خدنگ غمزه زدی بر نشانهٔ دل من خدنگ خون به نشان از نشانه باز آورد
خدنگ خون به نشان از نشانه باز آورد
خدنگ خون به نشان از نشانه باز آورد
خدنگ خون به نشان از نشانه باز آورد
خدنگ خون به نشان از نشانه باز آورد
خدنگ خون به نشان از نشانه باز آورد
خدنگ خون به نشان از نشانه باز آورد
دلم که خدمت زلف تو کرد چون گل سر دلم که خدمت زلف تو کرد چون گل سر
دلم که خدمت زلف تو کرد چون گل سر دلم که خدمت زلف تو کرد چون گل سر
دلم که خدمت زلف تو کرد چون گل سر دلم که خدمت زلف تو کرد چون گل سر
دلم که خدمت زلف تو کرد چون گل سر نکرده پای گل آلود شانه باز آورد
نکرده پای گل آلود شانه باز آورد
نکرده پای گل آلود شانه باز آورد
نکرده پای گل آلود شانه باز آورد
نکرده پای گل آلود شانه باز آورد
نکرده پای گل آلود شانه باز آورد
نکرده پای گل آلود شانه باز آورد
شد آب و خاکم بر باد هجر، بادهٔ وصل شد آب و خاکم بر باد هجر، بادهٔ وصل
شد آب و خاکم بر باد هجر، بادهٔ وصل شد آب و خاکم بر باد هجر، بادهٔ وصل
شد آب و خاکم بر باد هجر، بادهٔ وصل شد آب و خاکم بر باد هجر، بادهٔ وصل
شد آب و خاکم بر باد هجر، بادهٔ وصل بیار، کاتش عشقت زبانه باز آورد
بیار، کاتش عشقت زبانه باز آورد
بیار، کاتش عشقت زبانه باز آورد
بیار، کاتش عشقت زبانه باز آورد
بیار، کاتش عشقت زبانه باز آورد
بیار، کاتش عشقت زبانه باز آورد
بیار، کاتش عشقت زبانه باز آورد
عنان عمر شد از کف رکاب می به کف آر عنان عمر شد از کف رکاب می به کف آر
عنان عمر شد از کف رکاب می به کف آر عنان عمر شد از کف رکاب می به کف آر
عنان عمر شد از کف رکاب می به کف آر عنان عمر شد از کف رکاب می به کف آر
عنان عمر شد از کف رکاب می به کف آر که دل به توبه شکستن بهانه باز آورد
که دل به توبه شکستن بهانه باز آورد
که دل به توبه شکستن بهانه باز آورد
که دل به توبه شکستن بهانه باز آورد
که دل به توبه شکستن بهانه باز آورد
که دل به توبه شکستن بهانه باز آورد
که دل به توبه شکستن بهانه باز آورد
تو عمر گمشدهٔ من به بوسه باز آور تو عمر گمشدهٔ من به بوسه باز آور
تو عمر گمشدهٔ من به بوسه باز آور تو عمر گمشدهٔ من به بوسه باز آور
تو عمر گمشدهٔ من به بوسه باز آور تو عمر گمشدهٔ من به بوسه باز آور
تو عمر گمشدهٔ من به بوسه باز آور که بخت گمشدهٔ من زمانه باز آورد
که بخت گمشدهٔ من زمانه باز آورد
که بخت گمشدهٔ من زمانه باز آورد
که بخت گمشدهٔ من زمانه باز آورد
که بخت گمشدهٔ من زمانه باز آورد
که بخت گمشدهٔ من زمانه باز آورد
که بخت گمشدهٔ من زمانه باز آورد
هزار کوه و بیابان برید خاقانی هزار کوه و بیابان برید خاقانی
هزار کوه و بیابان برید خاقانی هزار کوه و بیابان برید خاقانی
هزار کوه و بیابان برید خاقانی هزار کوه و بیابان برید خاقانی
هزار کوه و بیابان برید خاقانی سلامتش به سلامت به خانه باز آورد
سلامتش به سلامت به خانه باز آورد
سلامتش به سلامت به خانه باز آورد
سلامتش به سلامت به خانه باز آورد
سلامتش به سلامت به خانه باز آورد
سلامتش به سلامت به خانه باز آورد
سلامتش به سلامت به خانه باز آورد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعه، ترسیمی از کشاکشِ درونیِ شاعر میانِ دو ساحتِ متضاد است: ساحتِ زهد و آرامشِ کعبه‌مانند در برابرِ ساحتِ شوریدگی و تلاطمِ میخانه‌مانند. شاعر با بهره‌گیری از استعاراتِ سبکِ هندی، از ناتوانیِ خود در برابرِ نیرویِ قهارِ عشق سخن می‌گوید؛ عشقی که او را حتی پس از گریزِ موفق و پناه بردن به ساحلِ امنیت، دوباره به میانِ دریایِ فتنه و بلا می‌کشاند.

فضایِ حاکم بر این اشعار، فضایی سرشار از تسلیمِ عاشقانه و اعتراف به شکستِ عقل در برابرِ قدرتِ بی‌بدیلِ محبت است. واژگانِ نمادینی همچون «نهنگِ عشق»، «کعبه»، «میخانه» و «خدنگِ غمزه» در کنارِ هم، تصویری از یک نبردِ نابرابر میانِ اراده‌یِ فردی و طوفانِ سرنوشتِ عاشقانه ترسیم کرده‌اند که در نهایت به نفعِ عشق به پایان می‌رسد.

معنای روان

مرا غم تو به خمار خانه باز آورد مرا غم تو به خمار خانه باز آورد

غمِ دوری و فراقِ تو، من را دوباره به میدانِ رنج و عاشقی (که مانند خمارخانه است) کشانید.

نکته ادبی: خمارخانه به معنایِ میخانه یا محلِ رنج و مستیِ ناشی از عشق است.

مرا غم تو به خمار خانه باز آورد مرا غم تو به خمار خانه باز آورد

غمِ دوری و فراقِ تو، من را دوباره به میدانِ رنج و عاشقی (که مانند خمارخانه است) کشانید.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر قدرتِ بازدارنده‌یِ غم است.

مرا غم تو به خمار خانه باز آورد مرا غم تو به خمار خانه باز آورد

غمِ دوری و فراقِ تو، من را دوباره به میدانِ رنج و عاشقی (که مانند خمارخانه است) کشانید.

نکته ادبی: غم در اینجا به عنوانِ عاملِ محرک و بازگرداننده تصویر شده است.

مرا غم تو به خمار خانه باز آورد ز راه کعبه به کوی مغانه باز آورد

تو مرا از مسیرِ پاکی و زهد و عبادت، به کویِ بی‌پروا و میخانه بازگرداندی.

نکته ادبی: کعبه نمادِ زهد و کویِ مغانه نمادِ بی‌قیدیِ عاشقانه است.

ز راه کعبه به کوی مغانه باز آورد

تو مرا از مسیرِ پاکی و زهد و عبادت، به کویِ بی‌پروا و میخانه بازگرداندی.

نکته ادبی: کویِ مغانه به معنیِ محله‌یِ پیرِ مغان و عارفانِ شوریده است.

ز راه کعبه به کوی مغانه باز آورد

تو مرا از مسیرِ پاکی و زهد و عبادت، به کویِ بی‌پروا و میخانه بازگرداندی.

نکته ادبی: تضادِ کعبه و کویِ مغانه کانونِ معناییِ بیت است.

ز راه کعبه به کوی مغانه باز آورد

تو مرا از مسیرِ پاکی و زهد و عبادت، به کویِ بی‌پروا و میخانه بازگرداندی.

نکته ادبی: استعاره از بازگشتِ اجباریِ عاشق به سویِ معشوق.

ز راه کعبه به کوی مغانه باز آورد

تو مرا از مسیرِ پاکی و زهد و عبادت، به کویِ بی‌پروا و میخانه بازگرداندی.

نکته ادبی: تاکید بر دگرگونیِ مسیرِ زندگیِ شاعر.

ز راه کعبه به کوی مغانه باز آورد

تو مرا از مسیرِ پاکی و زهد و عبادت، به کویِ بی‌پروا و میخانه بازگرداندی.

نکته ادبی: اشاره به گسستنِ پیوندِ عاشق با زهد.

ز راه کعبه به کوی مغانه باز آورد

تو مرا از مسیرِ پاکی و زهد و عبادت، به کویِ بی‌پروا و میخانه بازگرداندی.

نکته ادبی: کنایه از طردِ شریعت در برابرِ طریقتِ عشق.

دل مرا که دواسبه ز غم گریخته بود دل مرا که دواسبه ز غم گریخته بود

دلم که با تمامِ سرعت (مانندِ اسبی دوتازه) از چنگالِ غمِ عشق گریخته بود.

نکته ادبی: دواسبه اصطلاحی برای نشان دادنِ نهایتِ سرعت و شتاب است.

دل مرا که دواسبه ز غم گریخته بود دل مرا که دواسبه ز غم گریخته بود

دلم که با تمامِ سرعت (مانندِ اسبی دوتازه) از چنگالِ غمِ عشق گریخته بود.

نکته ادبی: استعاره از گریزِ عقلانیِ عاشق.

دل مرا که دواسبه ز غم گریخته بود دل مرا که دواسبه ز غم گریخته بود

دلم که با تمامِ سرعت (مانندِ اسبی دوتازه) از چنگالِ غمِ عشق گریخته بود.

نکته ادبی: دل به عنوانِ موجودی گریزپا تصویر شده است.

دل مرا که دواسبه ز غم گریخته بود هوای تو به سر تازیانه باز آورد

اما اشتیاقِ تو، با تازیانه‌ای سنگین آن را دوباره به سویِ خود بازگرداند.

نکته ادبی: تازیانه استعاره از فشارِ روحی و روانیِ عشق است.

هوای تو به سر تازیانه باز آورد

اما اشتیاقِ تو، با تازیانه‌ای سنگین آن را دوباره به سویِ خود بازگرداند.

نکته ادبی: هوایِ تو به معنایِ میل و اشتیاقِ توست.

هوای تو به سر تازیانه باز آورد

اما اشتیاقِ تو، با تازیانه‌ای سنگین آن را دوباره به سویِ خود بازگرداند.

نکته ادبی: تضادِ گریزِ دل و بازگشتِ اجباری.

هوای تو به سر تازیانه باز آورد

اما اشتیاقِ تو، با تازیانه‌ای سنگین آن را دوباره به سویِ خود بازگرداند.

نکته ادبی: تشبیه به شلاق زدن برایِ تسلیم کردنِ دلی که گریخته است.

هوای تو به سر تازیانه باز آورد

اما اشتیاقِ تو، با تازیانه‌ای سنگین آن را دوباره به سویِ خود بازگرداند.

نکته ادبی: تداومِ تصویرِ ستمگریِ عشق.

هوای تو به سر تازیانه باز آورد

اما اشتیاقِ تو، با تازیانه‌ای سنگین آن را دوباره به سویِ خود بازگرداند.

نکته ادبی: استعاره از قدرتِ مهارنشدنیِ عشق.

هوای تو به سر تازیانه باز آورد

اما اشتیاقِ تو، با تازیانه‌ای سنگین آن را دوباره به سویِ خود بازگرداند.

نکته ادبی: تأکید بر نقشِ عشق در بازگرداندنِ عاشق.

کرانه داشتم از بحر فتنه چون کف آب کرانه داشتم از بحر فتنه چون کف آب

من همچون کفِ رویِ آب، در کناره و حاشیه دریایِ فتنه بودم و ایمن مانده بودم.

نکته ادبی: کفِ آب نمادِ ناچیزی و دوری از عمقِ دریاست.

کرانه داشتم از بحر فتنه چون کف آب کرانه داشتم از بحر فتنه چون کف آب

من همچون کفِ رویِ آب، در کناره و حاشیه دریایِ فتنه بودم و ایمن مانده بودم.

نکته ادبی: بحرِ فتنه استعاره از بلاهایِ عشق است.

کرانه داشتم از بحر فتنه چون کف آب کرانه داشتم از بحر فتنه چون کف آب

من همچون کفِ رویِ آب، در کناره و حاشیه دریایِ فتنه بودم و ایمن مانده بودم.

نکته ادبی: کرانه داشتن استعاره از دوری از بلاست.

کرانه داشتم از بحر فتنه چون کف آب نهنگ عشق توام در میانه باز آورد

اما عشقِ تو، همچون نهنگی مرا به میانه دریایِ بلا کشاند.

نکته ادبی: نهنگ استعاره از صیادِ عشق است که عاشق را می‌بلعد.

نهنگ عشق توام در میانه باز آورد

اما عشقِ تو، همچون نهنگی مرا به میانه دریایِ بلا کشاند.

نکته ادبی: تضادِ کناره بودن و در میان بودن.

نهنگ عشق توام در میانه باز آورد

اما عشقِ تو، همچون نهنگی مرا به میانه دریایِ بلا کشاند.

نکته ادبی: نهنگ نمادِ قدرتِ ویرانگر است.

نهنگ عشق توام در میانه باز آورد

اما عشقِ تو، همچون نهنگی مرا به میانه دریایِ بلا کشاند.

نکته ادبی: استعاره از غرق شدن در تلاطماتِ عشق.

نهنگ عشق توام در میانه باز آورد

اما عشقِ تو، همچون نهنگی مرا به میانه دریایِ بلا کشاند.

نکته ادبی: تقابلِ امنیّتِ ساحل و خطرِ دریا.

نهنگ عشق توام در میانه باز آورد

اما عشقِ تو، همچون نهنگی مرا به میانه دریایِ بلا کشاند.

نکته ادبی: تأکید بر نفوذِ عشق به عمقِ وجود.

نهنگ عشق توام در میانه باز آورد

اما عشقِ تو، همچون نهنگی مرا به میانه دریایِ بلا کشاند.

نکته ادبی: نهنگِ عشق از تصویرسازی‌هایِ رایج در ادبیاتِ عرفانی است.

میانهٔ صف مردان بدم چو گوهر تیغ میانهٔ صف مردان بدم چو گوهر تیغ

من در میانِ صفِ مردانِ بزرگ، مانندِ جواهرِ رویِ تیغ بودم (ارزشمند و شاخص).

نکته ادبی: گوهرِ تیغ استعاره از جایگاهِ رفیع و ارزشمند است.

میانهٔ صف مردان بدم چو گوهر تیغ میانهٔ صف مردان بدم چو گوهر تیغ

من در میانِ صفِ مردانِ بزرگ، مانندِ جواهرِ رویِ تیغ بودم (ارزشمند و شاخص).

نکته ادبی: صفِ مردان کنایه از اهلِ کمال است.

میانهٔ صف مردان بدم چو گوهر تیغ میانهٔ صف مردان بدم چو گوهر تیغ

من در میانِ صفِ مردانِ بزرگ، مانندِ جواهرِ رویِ تیغ بودم (ارزشمند و شاخص).

نکته ادبی: تداعی‌گرِ شکوه و افتخارِ پیشین.

میانهٔ صف مردان بدم چو گوهر تیغ چو نقطهٔ زرهم بر کرانه باز آورد

اما اکنون مرا به حاشیه رانده و همچون نقطه‌ای ناچیز از زر، به کناری انداخته‌ای.

نکته ادبی: نقطهٔ زر کنایه از ناچیزی و حاشیه‌نشینی است.

چو نقطهٔ زرهم بر کرانه باز آورد

اما اکنون مرا به حاشیه رانده و همچون نقطه‌ای ناچیز از زر، به کناری انداخته‌ای.

نکته ادبی: تضادِ میانه و کرانه.

چو نقطهٔ زرهم بر کرانه باز آورد

اما اکنون مرا به حاشیه رانده و همچون نقطه‌ای ناچیز از زر، به کناری انداخته‌ای.

نکته ادبی: استعاره از زوالِ جایگاهِ اجتماعیِ عاشق.

چو نقطهٔ زرهم بر کرانه باز آورد

اما اکنون مرا به حاشیه رانده و همچون نقطه‌ای ناچیز از زر، به کناری انداخته‌ای.

نکته ادبی: نقطهٔ زر دلالت بر کوچکی و انزوا دارد.

چو نقطهٔ زرهم بر کرانه باز آورد

اما اکنون مرا به حاشیه رانده و همچون نقطه‌ای ناچیز از زر، به کناری انداخته‌ای.

نکته ادبی: نشان‌دهندهٔ تغییرِ احوالِ عاشق.

چو نقطهٔ زرهم بر کرانه باز آورد

اما اکنون مرا به حاشیه رانده و همچون نقطه‌ای ناچیز از زر، به کناری انداخته‌ای.

نکته ادبی: تأکید بر رانده شدن از جمع.

چو نقطهٔ زرهم بر کرانه باز آورد

اما اکنون مرا به حاشیه رانده و همچون نقطه‌ای ناچیز از زر، به کناری انداخته‌ای.

نکته ادبی: تصویرِ تلخِ شکست و انزوا.

خدنگ غمزه زدی بر نشانهٔ دل من خدنگ غمزه زدی بر نشانهٔ دل من

تیرِ نگاه و غمزهٔ تو بر هدفِ دلِ من نشست.

نکته ادبی: خدنگ به معنیِ تیرِ پردار است که بسیار تیز است.

خدنگ غمزه زدی بر نشانهٔ دل من خدنگ غمزه زدی بر نشانهٔ دل من

تیرِ نگاه و غمزهٔ تو بر هدفِ دلِ من نشست.

نکته ادبی: غمزه استعاره از تیرِ نگاهِ معشوق است.

خدنگ غمزه زدی بر نشانهٔ دل من خدنگ غمزه زدی بر نشانهٔ دل من

تیرِ نگاه و غمزهٔ تو بر هدفِ دلِ من نشست.

نکته ادبی: دل به عنوانِ نشانه (هدف) تیرِ عشق معرفی شده است.

خدنگ غمزه زدی بر نشانهٔ دل من خدنگ خون به نشان از نشانه باز آورد

و تیرِ خونینِ تو، مرا از آرامشِ نشانه‌بودن (هدف بودن) بیرون آورد.

نکته ادبی: خدنگِ خون به معنیِ تیرِ آلوده به خون است.

خدنگ خون به نشان از نشانه باز آورد

و تیرِ خونینِ تو، مرا از آرامشِ نشانه‌بودن (هدف بودن) بیرون آورد.

نکته ادبی: استعاره از آشوبِ درونیِ عاشق.

خدنگ خون به نشان از نشانه باز آورد

و تیرِ خونینِ تو، مرا از آرامشِ نشانه‌بودن (هدف بودن) بیرون آورد.

نکته ادبی: تکرارِ «نشانه» برای ایجادِ جناسِ معنایی.

خدنگ خون به نشان از نشانه باز آورد

و تیرِ خونینِ تو، مرا از آرامشِ نشانه‌بودن (هدف بودن) بیرون آورد.

نکته ادبی: تصویرِ مرگِ آرامشِ عاشق.

خدنگ خون به نشان از نشانه باز آورد

و تیرِ خونینِ تو، مرا از آرامشِ نشانه‌بودن (هدف بودن) بیرون آورد.

نکته ادبی: اشاره به تأثیرِ عمیقِ غمزه.

خدنگ خون به نشان از نشانه باز آورد

و تیرِ خونینِ تو، مرا از آرامشِ نشانه‌بودن (هدف بودن) بیرون آورد.

نکته ادبی: نشان‌دهندهٔ گذار از یک وضعیت به وضعیتِ بحرانی‌تر.

خدنگ خون به نشان از نشانه باز آورد

و تیرِ خونینِ تو، مرا از آرامشِ نشانه‌بودن (هدف بودن) بیرون آورد.

نکته ادبی: پایان‌بندی با تصویرِ زخمِ عشق.

دلم که خدمت زلف تو کرد چون گل سر دلم که خدمت زلف تو کرد چون گل سر

دلم که در راهِ خدمت به گیسوان پرپیچ و تاب تو به سر برده، همچون سرِ گلی شکفته و آشفته گشته است.

نکته ادبی: ترکیب 'گل سر' استعاره از آشفتگی و پریشانیِ حاصل از سودای عشق است.

دلم که خدمت زلف تو کرد چون گل سر دلم که خدمت زلف تو کرد چون گل سر

دلم که در راهِ خدمت به گیسوان پرپیچ و تاب تو به سر برده، همچون سرِ گلی شکفته و آشفته گشته است.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر استمرارِ خدمت و رنج است.

دلم که خدمت زلف تو کرد چون گل سر دلم که خدمت زلف تو کرد چون گل سر

دلم که در راهِ خدمت به گیسوان پرپیچ و تاب تو به سر برده، همچون سرِ گلی شکفته و آشفته گشته است.

نکته ادبی: مصراعِ نخست بازنماییِ حالِ دل است.

دلم که خدمت زلف تو کرد چون گل سر نکرده پای گل آلود شانه باز آورد

دلم در خدمتِ زلف تو، چون سرِ گلی پریشان شد و حال که بازگشته، همچنان با پای گل‌آلود (آلوده به رنج‌های راه عشق) به پیشگاه تو آمده و هنوز شانه (نماد نظم و آرامش) به موهایش نخورده است.

نکته ادبی: تضاد میان گلِ آلود و شانه، کنایه از نرسیدن به آسودگی و نظم است.

نکرده پای گل آلود شانه باز آورد

دلِ من نتوانسته است پای گِل‌گرفته از رنجِ خویش را بشوید و در پیِ آن است که با شانه، نظم را به موهای آشفته‌اش بازگرداند.

نکته ادبی: اشاره به شانه زدن، تمثیلی از مرتب شدنِ احوالِ دل است.

نکرده پای گل آلود شانه باز آورد

دلِ من نتوانسته است پای گِل‌گرفته از رنجِ خویش را بشوید و در پیِ آن است که با شانه، نظم را به موهای آشفته‌اش بازگرداند.

نکته ادبی: ادامه تفسیر مصراع دوم بیت نخست.

نکرده پای گل آلود شانه باز آورد

دلِ من نتوانسته است پای گِل‌گرفته از رنجِ خویش را بشوید و در پیِ آن است که با شانه، نظم را به موهای آشفته‌اش بازگرداند.

نکته ادبی: تأکید بر عدمِ تصفیه و سامان‌یافتگی دل.

نکرده پای گل آلود شانه باز آورد

دلِ من نتوانسته است پای گِل‌گرفته از رنجِ خویش را بشوید و در پیِ آن است که با شانه، نظم را به موهای آشفته‌اش بازگرداند.

نکته ادبی: استعاره از بازگشتِ دلِ خسته.

نکرده پای گل آلود شانه باز آورد

دلِ من نتوانسته است پای گِل‌گرفته از رنجِ خویش را بشوید و در پیِ آن است که با شانه، نظم را به موهای آشفته‌اش بازگرداند.

نکته ادبی: اشاره به تأثیرِ شانه بر زلف.

نکرده پای گل آلود شانه باز آورد

دلِ من نتوانسته است پای گِل‌گرفته از رنجِ خویش را بشوید و در پیِ آن است که با شانه، نظم را به موهای آشفته‌اش بازگرداند.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر درماندگیِ دل.

شد آب و خاکم بر باد هجر، بادهٔ وصل شد آب و خاکم بر باد هجر، بادهٔ وصل

پیکر و جانِ من (آب و خاک) در تندبادِ دوری از تو بر باد رفته است؛ پس شرابِ وصال را بیاور.

نکته ادبی: آب و خاک کنایه از عناصرِ تشکیل‌دهنده‌ی انسان و فناپذیریِ اوست.

شد آب و خاکم بر باد هجر، بادهٔ وصل شد آب و خاکم بر باد هجر، بادهٔ وصل

پیکر و جانِ من در تندبادِ دوری از تو بر باد رفته است؛ پس شرابِ وصال را بیاور.

نکته ادبی: تضاد میان بادِ هجران و باده‌ی وصل.

شد آب و خاکم بر باد هجر، بادهٔ وصل شد آب و خاکم بر باد هجر، بادهٔ وصل

پیکر و جانِ من در تندبادِ دوری از تو بر باد رفته است؛ پس شرابِ وصال را بیاور.

نکته ادبی: استعاره از نابودی در هجران.

شد آب و خاکم بر باد هجر، بادهٔ وصل بیار، کاتش عشقت زبانه باز آورد

پیکر و جانِ من در تندبادِ دوری از تو بر باد رفته است؛ شرابِ وصال را بیاور، چرا که آتشِ عشقِ تو دوباره زبانه می‌کشد و شعله‌ور شده است.

نکته ادبی: زبانه کشیدن آتش، استعاره از شدت گرفتنِ اشتیاق است.

بیار، کاتش عشقت زبانه باز آورد

آتشِ عشقِ تو دوباره زبانه می‌کشد و شعله‌ور شده است، پس آن را با شرابِ وصال فرو بنشان.

نکته ادبی: آتشِ عشق نمادِ سوز و گداز است.

بیار، کاتش عشقت زبانه باز آورد

آتشِ عشقِ تو دوباره زبانه می‌کشد و شعله‌ور شده است.

نکته ادبی: تشبیه عشق به آتش.

بیار، کاتش عشقت زبانه باز آورد

آتشِ عشقِ تو دوباره زبانه می‌کشد و شعله‌ور شده است.

نکته ادبی: تکرارِ تصویرِ زبانه کشیدن.

بیار، کاتش عشقت زبانه باز آورد

آتشِ عشقِ تو دوباره زبانه می‌کشد و شعله‌ور شده است.

نکته ادبی: نماد پردازی آتش.

بیار، کاتش عشقت زبانه باز آورد

آتشِ عشقِ تو دوباره زبانه می‌کشد و شعله‌ور شده است.

نکته ادبی: تأکید بر شدتِ شعله.

بیار، کاتش عشقت زبانه باز آورد

آتشِ عشقِ تو دوباره زبانه می‌کشد و شعله‌ور شده است.

نکته ادبی: تکرار جهتِ تأکید.

عنان عمر شد از کف رکاب می به کف آر عنان عمر شد از کف رکاب می به کف آر

عنانِ زندگی از دستم رها شده و اختیارم از کف رفته است؛ پس آماده‌ی باده‌نوشی شو (رکابِ می را به کف آر).

نکته ادبی: عنانِ عمر استعاره از کنترلِ زندگی است.

عنان عمر شد از کف رکاب می به کف آر عنان عمر شد از کف رکاب می به کف آر

عنانِ زندگی از دستم رها شده است؛ پس آماده‌ی باده‌نوشی شو.

نکته ادبی: تأکید بر شتابِ گذرِ عمر.

عنان عمر شد از کف رکاب می به کف آر عنان عمر شد از کف رکاب می به کف آر

عنانِ زندگی از دستم رها شده است؛ پس آماده‌ی باده‌نوشی شو.

نکته ادبی: استعاره از ناگزیریِ مرگ یا پیری.

عنان عمر شد از کف رکاب می به کف آر که دل به توبه شکستن بهانه باز آورد

عنانِ زندگی از کف رفته، شراب بیاور، چرا که دل بهانه‌ای می‌جوید تا توبه‌ی خود را بشکند.

نکته ادبی: شکستنِ توبه، تمثیلی از بازگشت به لذاتِ زمینی یا عشق.

که دل به توبه شکستن بهانه باز آورد

دل می‌خواهد توبه را بشکند و به دنبال بهانه‌ای برای آن می‌گردد.

نکته ادبی: تجسیمِ دل به عنوانِ موجودی طالبِ رهایی.

که دل به توبه شکستن بهانه باز آورد

دل می‌خواهد توبه را بشکند و به دنبال بهانه‌ای برای آن می‌گردد.

نکته ادبی: بیانِ کشمکشِ درونیِ شاعر.

که دل به توبه شکستن بهانه باز آورد

دل می‌خواهد توبه را بشکند و به دنبال بهانه‌ای برای آن می‌گردد.

نکته ادبی: تمثیلِ بهانه آوردن.

که دل به توبه شکستن بهانه باز آورد

دل می‌خواهد توبه را بشکند و به دنبال بهانه‌ای برای آن می‌گردد.

نکته ادبی: آرایه تکرار در بندهای پیشین.

که دل به توبه شکستن بهانه باز آورد

دل می‌خواهد توبه را بشکند و به دنبال بهانه‌ای برای آن می‌گردد.

نکته ادبی: بیانِ اشتیاقِ دل برای گناهِ عاشقانه.

که دل به توبه شکستن بهانه باز آورد

دل می‌خواهد توبه را بشکند و به دنبال بهانه‌ای برای آن می‌گردد.

نکته ادبی: تأکید بر بی‌قراریِ دل.

تو عمر گمشدهٔ من به بوسه باز آور تو عمر گمشدهٔ من به بوسه باز آور

ای محبوب، تو عمرِ گمشده‌ی مرا با یک بوسه به من بازگردان.

نکته ادبی: بوسه به عنوانِ اکسیرِ حیات‌بخش.

تو عمر گمشدهٔ من به بوسه باز آور تو عمر گمشدهٔ من به بوسه باز آور

ای محبوب، تو عمرِ گمشده‌ی مرا با یک بوسه به من بازگردان.

نکته ادبی: عمرِ گمشده کنایه از جوانیِ از دست رفته.

تو عمر گمشدهٔ من به بوسه باز آور تو عمر گمشدهٔ من به بوسه باز آور

ای محبوب، تو عمرِ گمشده‌ی مرا با یک بوسه به من بازگردان.

نکته ادبی: التماسِ عاشقانه.

تو عمر گمشدهٔ من به بوسه باز آور که بخت گمشدهٔ من زمانه باز آورد

عمرِ گمشده‌ام را به بوسه‌ای بازگردان، زیرا که زمانه، بخت و اقبالِ گمشده‌ی مرا به سوی من باز می‌گرداند.

نکته ادبی: تقابلِ عمرِ گمشده و بختِ بازگشته.

که بخت گمشدهٔ من زمانه باز آورد

تقدیر، روزگارِ خوشِ مرا دوباره به من باز می‌گرداند.

نکته ادبی: زمانه به عنوانِ عاملِ تغییرِ سرنوشت.

که بخت گمشدهٔ من زمانه باز آورد

تقدیر، روزگارِ خوشِ مرا دوباره به من باز می‌گرداند.

نکته ادبی: تکرارِ معنای رجعتِ بخت.

که بخت گمشدهٔ من زمانه باز آورد

تقدیر، روزگارِ خوشِ مرا دوباره به من باز می‌گرداند.

نکته ادبی: استعاره از گردشِ چرخِ فلک.

که بخت گمشدهٔ من زمانه باز آورد

تقدیر، روزگارِ خوشِ مرا دوباره به من باز می‌گرداند.

نکته ادبی: امید به آینده.

که بخت گمشدهٔ من زمانه باز آورد

تقدیر، روزگارِ خوشِ مرا دوباره به من باز می‌گرداند.

نکته ادبی: شخصیت‌بخشی به زمانه.

که بخت گمشدهٔ من زمانه باز آورد

تقدیر، روزگارِ خوشِ مرا دوباره به من باز می‌گرداند.

نکته ادبی: تأکید بر بازگشتِ بخت.

هزار کوه و بیابان برید خاقانی هزار کوه و بیابان برید خاقانی

خاقانی هزاران کوه و بیابان را پشت سر گذاشت و رنج‌های فراوان کشید.

نکته ادبی: اشاره به سختیِ سفرهای شاعرانه و تبعیدها.

هزار کوه و بیابان برید خاقانی هزار کوه و بیابان برید خاقانی

خاقانی هزاران کوه و بیابان را پشت سر گذاشت.

نکته ادبی: کوه و بیابان نمادِ موانعِ سختِ راه.

هزار کوه و بیابان برید خاقانی هزار کوه و بیابان برید خاقانی

خاقانی هزاران کوه و بیابان را پشت سر گذاشت.

نکته ادبی: تأکید بر مسافتِ طولانی.

هزار کوه و بیابان برید خاقانی سلامتش به سلامت به خانه باز آورد

خاقانی هزاران کوه و بیابان را پیمود و سرانجام تقدیر، او را به سلامت به خانه بازگرداند.

نکته ادبی: سلامت در سلامت تکرارِ جناس‌گونه برای تأکید بر ایمنی.

سلامتش به سلامت به خانه باز آورد

سرانجام، او را به سلامت به خانه بازگرداندند.

نکته ادبی: خانه استعاره از وطن یا آرامشِ قلبی.

سلامتش به سلامت به خانه باز آورد

سرانجام، او را به سلامت به خانه بازگرداندند.

نکته ادبی: تکرارِ مفهومِ بازگشت به خانه.

سلامتش به سلامت به خانه باز آورد

سرانجام، او را به سلامت به خانه بازگرداندند.

نکته ادبی: پایانِ رنج‌های سفر.

سلامتش به سلامت به خانه باز آورد

سرانجام، او را به سلامت به خانه بازگرداندند.

نکته ادبی: تأکید بر نجات‌یافتگی.

سلامتش به سلامت به خانه باز آورد

سرانجام، او را به سلامت به خانه بازگرداندند.

نکته ادبی: آسودگیِ پس از طوفان.

سلامتش به سلامت به خانه باز آورد

سرانجام، او را به سلامت به خانه بازگرداندند.

نکته ادبی: حسن ختامِ قطعه.