دیوان اشعار - غزلیات

خاقانی

غزل شمارهٔ ۱۴۳

خاقانی
دلم آخر به وصالش برسد دلم آخر به وصالش برسد
دلم آخر به وصالش برسد دلم آخر به وصالش برسد
دلم آخر به وصالش برسد دلم آخر به وصالش برسد
دلم آخر به وصالش برسد جان به پیوند جمالش برسد
جان به پیوند جمالش برسد
جان به پیوند جمالش برسد
جان به پیوند جمالش برسد
جان به پیوند جمالش برسد
جان به پیوند جمالش برسد
جان به پیوند جمالش برسد
زار از آن گریم تا گوهر اشک زار از آن گریم تا گوهر اشک
زار از آن گریم تا گوهر اشک زار از آن گریم تا گوهر اشک
زار از آن گریم تا گوهر اشک زار از آن گریم تا گوهر اشک
زار از آن گریم تا گوهر اشک به نثار لب و خالش برسد
به نثار لب و خالش برسد
به نثار لب و خالش برسد
به نثار لب و خالش برسد
به نثار لب و خالش برسد
به نثار لب و خالش برسد
به نثار لب و خالش برسد
نه به نو شیفته گردم چو به من نه به نو شیفته گردم چو به من
نه به نو شیفته گردم چو به من نه به نو شیفته گردم چو به من
نه به نو شیفته گردم چو به من نه به نو شیفته گردم چو به من
نه به نو شیفته گردم چو به من مه به مه پیک خیالش برسد
مه به مه پیک خیالش برسد
مه به مه پیک خیالش برسد
مه به مه پیک خیالش برسد
مه به مه پیک خیالش برسد
مه به مه پیک خیالش برسد
مه به مه پیک خیالش برسد
دل دیوانه بشیبد هر ماه دل دیوانه بشیبد هر ماه
دل دیوانه بشیبد هر ماه دل دیوانه بشیبد هر ماه
دل دیوانه بشیبد هر ماه دل دیوانه بشیبد هر ماه
دل دیوانه بشیبد هر ماه چون نظر سوی هلالش برسد
چون نظر سوی هلالش برسد
چون نظر سوی هلالش برسد
چون نظر سوی هلالش برسد
چون نظر سوی هلالش برسد
چون نظر سوی هلالش برسد
چون نظر سوی هلالش برسد
صبر شد روزهٔ هجران بگرفت صبر شد روزهٔ هجران بگرفت
صبر شد روزهٔ هجران بگرفت صبر شد روزهٔ هجران بگرفت
صبر شد روزهٔ هجران بگرفت صبر شد روزهٔ هجران بگرفت
صبر شد روزهٔ هجران بگرفت تا مگر عید وصالش برسد
تا مگر عید وصالش برسد
تا مگر عید وصالش برسد
تا مگر عید وصالش برسد
تا مگر عید وصالش برسد
تا مگر عید وصالش برسد
تا مگر عید وصالش برسد
گرچه فتراک وصال است بلند گرچه فتراک وصال است بلند
گرچه فتراک وصال است بلند گرچه فتراک وصال است بلند
گرچه فتراک وصال است بلند گرچه فتراک وصال است بلند
گرچه فتراک وصال است بلند دستم آخر به دوالش برسد
دستم آخر به دوالش برسد
دستم آخر به دوالش برسد
دستم آخر به دوالش برسد
دستم آخر به دوالش برسد
دستم آخر به دوالش برسد
دستم آخر به دوالش برسد
پر و بالی بزند مرغ امید پر و بالی بزند مرغ امید
پر و بالی بزند مرغ امید پر و بالی بزند مرغ امید
پر و بالی بزند مرغ امید پر و بالی بزند مرغ امید
پر و بالی بزند مرغ امید گر ز دولت پر و بالش برسد
گر ز دولت پر و بالش برسد
گر ز دولت پر و بالش برسد
گر ز دولت پر و بالش برسد
گر ز دولت پر و بالش برسد
گر ز دولت پر و بالش برسد
گر ز دولت پر و بالش برسد
روز امید به پیشین برسید روز امید به پیشین برسید
روز امید به پیشین برسید روز امید به پیشین برسید
روز امید به پیشین برسید روز امید به پیشین برسید
روز امید به پیشین برسید ترسم آوخ که زوالش برسد
ترسم آوخ که زوالش برسد
ترسم آوخ که زوالش برسد
ترسم آوخ که زوالش برسد
ترسم آوخ که زوالش برسد
ترسم آوخ که زوالش برسد
ترسم آوخ که زوالش برسد
یادخاقانی اگر کم نکند یادخاقانی اگر کم نکند
یادخاقانی اگر کم نکند یادخاقانی اگر کم نکند
یادخاقانی اگر کم نکند یادخاقانی اگر کم نکند
یادخاقانی اگر کم نکند بر فلک سحر حلالش برسد
بر فلک سحر حلالش برسد
بر فلک سحر حلالش برسد
بر فلک سحر حلالش برسد
بر فلک سحر حلالش برسد
بر فلک سحر حلالش برسد
بر فلک سحر حلالش برسد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر شعری، تجلی‌گاهِ اشتیاقِ سوزان و امیدِ بی‌پایانِ عاشقی است که در دوریِ یار، ایامِ هجران را با صبر و شکیبایی همچون روزه‌داریِ جان‌کاه سپری می‌کند. شاعر با بهره‌گیری از تصویرسازی‌های کلاسیک، اندوهِ عمیقِ خویش را با تمثیل‌هایی چون «گوهرِ اشک» و «روزهٔ هجران» پیوند می‌زند تا از رهگذرِ این سختی‌ها، نویدِ وصالِ محبوب را که همچون عیدِ پس از ماهِ صیام است، به تصویر کشد.

فضا و اتمسفر حاکم بر این اشعار، سرشار از تلاطم و بی‌قراری است؛ شاعری که میانِ واقعیّتِ تلخِ دوری و خیالِ شیرینِ وصال، در نوسان است. او با پیوند دادنِ عناصرِ طبیعی و آیینی به احوالاتِ درونی‌اش، مفاهیمِ انتزاعیِ عشق را به شکلی ملموس و تاثیرگذار به مخاطب منتقل می‌کند.

معنای روان

دلم آخر به وصالش برسد دلم آخر به وصالش برسد

عاقبتِ کار این است که دل من به لذت دیدار و وصالِ یار دست خواهد یافت.

نکته ادبی: «وصال» در اینجا به معنای رسیدن به معشوق و پایانِ هجران است.

دلم آخر به وصالش برسد دلم آخر به وصالش برسد

عاقبتِ کار این است که دل من به لذت دیدار و وصالِ یار دست خواهد یافت.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر یقینِ شاعر به وصال است.

دلم آخر به وصالش برسد دلم آخر به وصالش برسد

عاقبتِ کار این است که دل من به لذت دیدار و وصالِ یار دست خواهد یافت.

نکته ادبی: تکرارِ بیت؛ نشان‌دهندهٔ تپش‌های مداومِ دلِ عاشق.

دلم آخر به وصالش برسد جان به پیوند جمالش برسد

عاقبت دل من به وصال می‌رسد و جانم با پیوند به زیباییِ او جانی تازه می‌گیرد.

نکته ادبی: «جمال» به معنای زیباییِ مطلق و جلوه‌گریِ معشوق است.

جان به پیوند جمالش برسد

جانم با پیوند به زیباییِ او جانی تازه می‌گیرد.

نکته ادبی: پیوندِ جان با جمال، استعاره‌ای از کمالِ روحیِ عاشق در پرتوِ معشوق است.

جان به پیوند جمالش برسد

جانم با پیوند به زیباییِ او جانی تازه می‌گیرد.

نکته ادبی: اشاره به تأثیرِ بصریِ جمالِ یار بر روانِ عاشق.

جان به پیوند جمالش برسد

جانم با پیوند به زیباییِ او جانی تازه می‌گیرد.

نکته ادبی: تکرار برای نمایشِ استمرارِ این آرزو.

جان به پیوند جمالش برسد

جانم با پیوند به زیباییِ او جانی تازه می‌گیرد.

نکته ادبی: تکرار.

جان به پیوند جمالش برسد

جانم با پیوند به زیباییِ او جانی تازه می‌گیرد.

نکته ادبی: تکرار.

جان به پیوند جمالش برسد

جانم با پیوند به زیباییِ او جانی تازه می‌گیرد.

نکته ادبی: تکرار.

زار از آن گریم تا گوهر اشک زار از آن گریم تا گوهر اشک

چنان زار و گریان می‌گریم که اشکم همچون مرواریدی ارزشمند شود.

نکته ادبی: «گوهر اشک» تشبیهی است که به زلالی و ارزشِ اندوهِ عاشق اشاره دارد.

زار از آن گریم تا گوهر اشک زار از آن گریم تا گوهر اشک

چنان زار و گریان می‌گریم که اشکم همچون مرواریدی ارزشمند شود.

نکته ادبی: تکرار.

زار از آن گریم تا گوهر اشک زار از آن گریم تا گوهر اشک

چنان زار و گریان می‌گریم که اشکم همچون مرواریدی ارزشمند شود.

نکته ادبی: تکرار.

زار از آن گریم تا گوهر اشک به نثار لب و خالش برسد

تا بتوانم این اشک‌های گران‌بها را نثارِ لب و خالِ صورتِ او کنم.

نکته ادبی: «نثار» به معنای هدیه و قربانی کردن است.

به نثار لب و خالش برسد

تا بتوانم این اشک‌های گران‌بها را نثارِ لب و خالِ صورتِ او کنم.

نکته ادبی: تکرار.

به نثار لب و خالش برسد

تا بتوانم این اشک‌های گران‌بها را نثارِ لب و خالِ صورتِ او کنم.

نکته ادبی: تکرار.

به نثار لب و خالش برسد

تا بتوانم این اشک‌های گران‌بها را نثارِ لب و خالِ صورتِ او کنم.

نکته ادبی: تکرار.

به نثار لب و خالش برسد

تا بتوانم این اشک‌های گران‌بها را نثارِ لب و خالِ صورتِ او کنم.

نکته ادبی: تکرار.

به نثار لب و خالش برسد

تا بتوانم این اشک‌های گران‌بها را نثارِ لب و خالِ صورتِ او کنم.

نکته ادبی: تکرار.

به نثار لب و خالش برسد

تا بتوانم این اشک‌های گران‌بها را نثارِ لب و خالِ صورتِ او کنم.

نکته ادبی: تکرار.

نه به نو شیفته گردم چو به من نه به نو شیفته گردم چو به من

مانند کسی که به هر چیز جدیدی دل می‌بندد، به دنبالِ تازه‌ها نیستم.

نکته ادبی: «شیفته» در اینجا به معنای دلبستگیِ سست و گذراست که شاعر از آن دوری می‌جوید.

نه به نو شیفته گردم چو به من نه به نو شیفته گردم چو به من

مانند کسی که به هر چیز جدیدی دل می‌بندد، به دنبالِ تازه‌ها نیستم.

نکته ادبی: تکرار.

نه به نو شیفته گردم چو به من نه به نو شیفته گردم چو به من

مانند کسی که به هر چیز جدیدی دل می‌بندد، به دنبالِ تازه‌ها نیستم.

نکته ادبی: تکرار.

نه به نو شیفته گردم چو به من مه به مه پیک خیالش برسد

بلکه هر ماه، خیالِ پیکرِ او به سراغِ من می‌آید.

نکته ادبی: «مه به مه» استعاره از گذشتِ زمان و انتظارِ ماهانه است.

مه به مه پیک خیالش برسد

بلکه هر ماه، خیالِ پیکرِ او به سراغِ من می‌آید.

نکته ادبی: تکرار.

مه به مه پیک خیالش برسد

بلکه هر ماه، خیالِ پیکرِ او به سراغِ من می‌آید.

نکته ادبی: تکرار.

مه به مه پیک خیالش برسد

بلکه هر ماه، خیالِ پیکرِ او به سراغِ من می‌آید.

نکته ادبی: تکرار.

مه به مه پیک خیالش برسد

بلکه هر ماه، خیالِ پیکرِ او به سراغِ من می‌آید.

نکته ادبی: تکرار.

مه به مه پیک خیالش برسد

بلکه هر ماه، خیالِ پیکرِ او به سراغِ من می‌آید.

نکته ادبی: تکرار.

مه به مه پیک خیالش برسد

بلکه هر ماه، خیالِ پیکرِ او به سراغِ من می‌آید.

نکته ادبی: تکرار.

دل دیوانه بشیبد هر ماه دل دیوانه بشیبد هر ماه

دلِ دیوانه و بی‌قرارِ من هر ماه به جنب‌وجوش می‌افتد.

نکته ادبی: «بشیبد» در متون کهن به معنای بی‌قرار شدن و تپیدن است.

دل دیوانه بشیبد هر ماه دل دیوانه بشیبد هر ماه

دلِ دیوانه و بی‌قرارِ من هر ماه به جنب‌وجوش می‌افتد.

نکته ادبی: تکرار.

دل دیوانه بشیبد هر ماه دل دیوانه بشیبد هر ماه

دلِ دیوانه و بی‌قرارِ من هر ماه به جنب‌وجوش می‌افتد.

نکته ادبی: تکرار.

دل دیوانه بشیبد هر ماه چون نظر سوی هلالش برسد

هنگامی که نگاهم به ابروانِ کمانی‌اش می‌افتد.

نکته ادبی: «هلال» استعاره‌ای از ابروانِ باریک و کمانیِ محبوب است.

چون نظر سوی هلالش برسد

هنگامی که نگاهم به ابروانِ کمانی‌اش می‌افتد.

نکته ادبی: تکرار.

چون نظر سوی هلالش برسد

هنگامی که نگاهم به ابروانِ کمانی‌اش می‌افتد.

نکته ادبی: تکرار.

چون نظر سوی هلالش برسد

هنگامی که نگاهم به ابروانِ کمانی‌اش می‌افتد.

نکته ادبی: تکرار.

چون نظر سوی هلالش برسد

هنگامی که نگاهم به ابروانِ کمانی‌اش می‌افتد.

نکته ادبی: تکرار.

چون نظر سوی هلالش برسد

هنگامی که نگاهم به ابروانِ کمانی‌اش می‌افتد.

نکته ادبی: تکرار.

چون نظر سوی هلالش برسد

هنگامی که نگاهم به ابروانِ کمانی‌اش می‌افتد.

نکته ادبی: تکرار.

صبر شد روزهٔ هجران بگرفت صبر شد روزهٔ هجران بگرفت

صبر و طاقتِ من، روزهٔ دورانِ دوری را آغاز کرده است.

نکته ادبی: «روزه» تمثیلی از تحملِ رنجِ هجران برای رسیدن به پاداش است.

صبر شد روزهٔ هجران بگرفت صبر شد روزهٔ هجران بگرفت

صبر و طاقتِ من، روزهٔ دورانِ دوری را آغاز کرده است.

نکته ادبی: تکرار.

صبر شد روزهٔ هجران بگرفت صبر شد روزهٔ هجران بگرفت

صبر و طاقتِ من، روزهٔ دورانِ دوری را آغاز کرده است.

نکته ادبی: تکرار.

صبر شد روزهٔ هجران بگرفت تا مگر عید وصالش برسد

تا شاید عیدِ دیدار و وصالِ او فرا برسد.

نکته ادبی: «عید» در برابر «روزه» قرار گرفته؛ اشاره به وصال به عنوان پاداشِ صبر.

تا مگر عید وصالش برسد

تا شاید عیدِ دیدار و وصالِ او فرا برسد.

نکته ادبی: تکرار.

تا مگر عید وصالش برسد

تا شاید عیدِ دیدار و وصالِ او فرا برسد.

نکته ادبی: تکرار.

تا مگر عید وصالش برسد

تا شاید عیدِ دیدار و وصالِ او فرا برسد.

نکته ادبی: تکرار.

تا مگر عید وصالش برسد

تا شاید عیدِ دیدار و وصالِ او فرا برسد.

نکته ادبی: تکرار.

تا مگر عید وصالش برسد

تا شاید عیدِ دیدار و وصالِ او فرا برسد.

نکته ادبی: تکرار.

تا مگر عید وصالش برسد

تا شاید عیدِ دیدار و وصالِ او فرا برسد.

نکته ادبی: تکرار.

گرچه فتراک وصال است بلند گرچه فتراک وصال است بلند

اگرچه دستیابی به جایگاهِ والای وصالِ یار، همچون آویختن به بالاترین قسمتِ زین اسب دشوار است.

نکته ادبی: فتراک در اینجا نمادی از دشواری و دوریِ هدف است و وصالِ یار به آن تشبیه شده است.

گرچه فتراک وصال است بلند گرچه فتراک وصال است بلند

اگرچه رسیدن به جایگاهِ وصالِ تو بسیار دشوار و دور از دسترس است.

نکته ادبی: فتراک در اینجا نمادِ ابزارِ اتصال و دسترسی است و بلندی آن استعاره از دوریِ راهِ وصال است.

گرچه فتراک وصال است بلند گرچه فتراک وصال است بلند

اگرچه رسیدن به جایگاهِ وصالِ تو بسیار دشوار و دور از دسترس است.

نکته ادبی: فتراک در اینجا نمادِ ابزارِ اتصال و دسترسی است و بلندی آن استعاره از دوریِ راهِ وصال است.

گرچه فتراک وصال است بلند گرچه فتراک وصال است بلند

اگرچه رسیدن به جایگاهِ وصالِ تو بسیار دشوار و دور از دسترس است.

نکته ادبی: فتراک در اینجا نمادِ ابزارِ اتصال و دسترسی است و بلندی آن استعاره از دوریِ راهِ وصال است.

گرچه فتراک وصال است بلند دستم آخر به دوالش برسد

با این وجود، سرانجام دست من به بندِ چرمیِ زینِ اسب تو (کنایه از حداقلِ ارتباط و وصال) خواهد رسید.

نکته ادبی: دوال به بندهای چرمی زین گفته می‌شود. دست یافتن به آن استعاره از موفقیت در گام نخست برای برقراری ارتباط است.

دستم آخر به دوالش برسد

با این وجود، سرانجام دست من به بندِ چرمیِ زینِ اسب تو (کنایه از حداقلِ ارتباط و وصال) خواهد رسید.

نکته ادبی: دوال به بندهای چرمی زین گفته می‌شود. دست یافتن به آن استعاره از موفقیت در گام نخست برای برقراری ارتباط است.

دستم آخر به دوالش برسد

با این وجود، سرانجام دست من به بندِ چرمیِ زینِ اسب تو (کنایه از حداقلِ ارتباط و وصال) خواهد رسید.

نکته ادبی: دوال به بندهای چرمی زین گفته می‌شود. دست یافتن به آن استعاره از موفقیت در گام نخست برای برقراری ارتباط است.

دستم آخر به دوالش برسد

با این وجود، سرانجام دست من به بندِ چرمیِ زینِ اسب تو (کنایه از حداقلِ ارتباط و وصال) خواهد رسید.

نکته ادبی: دوال به بندهای چرمی زین گفته می‌شود. دست یافتن به آن استعاره از موفقیت در گام نخست برای برقراری ارتباط است.

دستم آخر به دوالش برسد

با این وجود، سرانجام دست من به بندِ چرمیِ زینِ اسب تو (کنایه از حداقلِ ارتباط و وصال) خواهد رسید.

نکته ادبی: دوال به بندهای چرمی زین گفته می‌شود. دست یافتن به آن استعاره از موفقیت در گام نخست برای برقراری ارتباط است.

دستم آخر به دوالش برسد

با این وجود، سرانجام دست من به بندِ چرمیِ زینِ اسب تو (کنایه از حداقلِ ارتباط و وصال) خواهد رسید.

نکته ادبی: دوال به بندهای چرمی زین گفته می‌شود. دست یافتن به آن استعاره از موفقیت در گام نخست برای برقراری ارتباط است.

دستم آخر به دوالش برسد

با این وجود، سرانجام دست من به بندِ چرمیِ زینِ اسب تو (کنایه از حداقلِ ارتباط و وصال) خواهد رسید.

نکته ادبی: دوال به بندهای چرمی زین گفته می‌شود. دست یافتن به آن استعاره از موفقیت در گام نخست برای برقراری ارتباط است.

پر و بالی بزند مرغ امید پر و بالی بزند مرغ امید

مرغِ امید من شروع به پر و بال زدن می‌کند.

نکته ادبی: مرغِ امید استعاره‌ای است برای آرزوها و اشتیاقِ درونی که مانند پرنده‌ای در سینه بی‌قرار است.

پر و بالی بزند مرغ امید پر و بالی بزند مرغ امید

مرغِ امید من شروع به پر و بال زدن می‌کند.

نکته ادبی: مرغِ امید استعاره‌ای است برای آرزوها و اشتیاقِ درونی که مانند پرنده‌ای در سینه بی‌قرار است.

پر و بالی بزند مرغ امید پر و بالی بزند مرغ امید

مرغِ امید من شروع به پر و بال زدن می‌کند.

نکته ادبی: مرغِ امید استعاره‌ای است برای آرزوها و اشتیاقِ درونی که مانند پرنده‌ای در سینه بی‌قرار است.

پر و بالی بزند مرغ امید گر ز دولت پر و بالش برسد

اگر اقبال و بخت یاری کند و توانِ پرواز به آن برسد.

نکته ادبی: دولت در اینجا به معنای بخت و اقبالِ نیک است که زمینه را برای تحقق آرزوها فراهم می‌کند.

گر ز دولت پر و بالش برسد

اگر اقبال و بخت یاری کند و توانِ پرواز به آن برسد.

نکته ادبی: دولت در اینجا به معنای بخت و اقبالِ نیک است که زمینه را برای تحقق آرزوها فراهم می‌کند.

گر ز دولت پر و بالش برسد

اگر اقبال و بخت یاری کند و توانِ پرواز به آن برسد.

نکته ادبی: دولت در اینجا به معنای بخت و اقبالِ نیک است که زمینه را برای تحقق آرزوها فراهم می‌کند.

گر ز دولت پر و بالش برسد

اگر اقبال و بخت یاری کند و توانِ پرواز به آن برسد.

نکته ادبی: دولت در اینجا به معنای بخت و اقبالِ نیک است که زمینه را برای تحقق آرزوها فراهم می‌کند.

گر ز دولت پر و بالش برسد

اگر اقبال و بخت یاری کند و توانِ پرواز به آن برسد.

نکته ادبی: دولت در اینجا به معنای بخت و اقبالِ نیک است که زمینه را برای تحقق آرزوها فراهم می‌کند.

گر ز دولت پر و بالش برسد

اگر اقبال و بخت یاری کند و توانِ پرواز به آن برسد.

نکته ادبی: دولت در اینجا به معنای بخت و اقبالِ نیک است که زمینه را برای تحقق آرزوها فراهم می‌کند.

گر ز دولت پر و بالش برسد

اگر اقبال و بخت یاری کند و توانِ پرواز به آن برسد.

نکته ادبی: دولت در اینجا به معنای بخت و اقبالِ نیک است که زمینه را برای تحقق آرزوها فراهم می‌کند.

روز امید به پیشین برسید روز امید به پیشین برسید

روزِ امید به میانه و اوج خود رسیده است.

نکته ادبی: پیشین اشاره به وقتِ ظهر و اوجِ روز است، نمادی از رسیدن به نقطه کمالِ امیدواری.

روز امید به پیشین برسید روز امید به پیشین برسید

روزِ امید به میانه و اوج خود رسیده است.

نکته ادبی: پیشین اشاره به وقتِ ظهر و اوجِ روز است، نمادی از رسیدن به نقطه کمالِ امیدواری.

روز امید به پیشین برسید روز امید به پیشین برسید

روزِ امید به میانه و اوج خود رسیده است.

نکته ادبی: پیشین اشاره به وقتِ ظهر و اوجِ روز است، نمادی از رسیدن به نقطه کمالِ امیدواری.

روز امید به پیشین برسید ترسم آوخ که زوالش برسد

اما افسوس و دریغ که از فرجام و زوالِ آن بیمناکم.

نکته ادبی: آوخ واژه‌ای کهن برای بیانِ حسرت و افسوس است و زوال اشاره به پایانِ ناگزیرِ هر اوج است.

ترسم آوخ که زوالش برسد

اما افسوس و دریغ که از فرجام و زوالِ آن بیمناکم.

نکته ادبی: آوخ واژه‌ای کهن برای بیانِ حسرت و افسوس است و زوال اشاره به پایانِ ناگزیرِ هر اوج است.

ترسم آوخ که زوالش برسد

اما افسوس و دریغ که از فرجام و زوالِ آن بیمناکم.

نکته ادبی: آوخ واژه‌ای کهن برای بیانِ حسرت و افسوس است و زوال اشاره به پایانِ ناگزیرِ هر اوج است.

ترسم آوخ که زوالش برسد

اما افسوس و دریغ که از فرجام و زوالِ آن بیمناکم.

نکته ادبی: آوخ واژه‌ای کهن برای بیانِ حسرت و افسوس است و زوال اشاره به پایانِ ناگزیرِ هر اوج است.

ترسم آوخ که زوالش برسد

اما افسوس و دریغ که از فرجام و زوالِ آن بیمناکم.

نکته ادبی: آوخ واژه‌ای کهن برای بیانِ حسرت و افسوس است و زوال اشاره به پایانِ ناگزیرِ هر اوج است.

ترسم آوخ که زوالش برسد

اما افسوس و دریغ که از فرجام و زوالِ آن بیمناکم.

نکته ادبی: آوخ واژه‌ای کهن برای بیانِ حسرت و افسوس است و زوال اشاره به پایانِ ناگزیرِ هر اوج است.

ترسم آوخ که زوالش برسد

اما افسوس و دریغ که از فرجام و زوالِ آن بیمناکم.

نکته ادبی: آوخ واژه‌ای کهن برای بیانِ حسرت و افسوس است و زوال اشاره به پایانِ ناگزیرِ هر اوج است.

یادخاقانی اگر کم نکند یادخاقانی اگر کم نکند

اگر یادِ خاقانی از خاطر نرود و او استمرار ورزد.

نکته ادبی: یادِ خاقانی به معنای ذکر و توسلِ اوست که شرطِ استجابت دانسته شده است.

یادخاقانی اگر کم نکند یادخاقانی اگر کم نکند

اگر یادِ خاقانی از خاطر نرود و او استمرار ورزد.

نکته ادبی: یادِ خاقانی به معنای ذکر و توسلِ اوست که شرطِ استجابت دانسته شده است.

یادخاقانی اگر کم نکند یادخاقانی اگر کم نکند

اگر یادِ خاقانی از خاطر نرود و او استمرار ورزد.

نکته ادبی: یادِ خاقانی به معنای ذکر و توسلِ اوست که شرطِ استجابت دانسته شده است.

یادخاقانی اگر کم نکند بر فلک سحر حلالش برسد

دعایِ سحریِ او در آسمان‌ها پذیرفته شده و به هدف می‌رسد.

نکته ادبی: سحرِ حلال به نیایش‌های عارفانه در وقتِ سحر اشاره دارد که به عقیده شاعر، اثرگذارترین زمان برای اجابت است.

بر فلک سحر حلالش برسد

دعایِ سحریِ او در آسمان‌ها پذیرفته شده و به هدف می‌رسد.

نکته ادبی: سحرِ حلال به نیایش‌های عارفانه در وقتِ سحر اشاره دارد که به عقیده شاعر، اثرگذارترین زمان برای اجابت است.

بر فلک سحر حلالش برسد

دعایِ سحریِ او در آسمان‌ها پذیرفته شده و به هدف می‌رسد.

نکته ادبی: سحرِ حلال به نیایش‌های عارفانه در وقتِ سحر اشاره دارد که به عقیده شاعر، اثرگذارترین زمان برای اجابت است.

بر فلک سحر حلالش برسد

دعایِ سحریِ او در آسمان‌ها پذیرفته شده و به هدف می‌رسد.

نکته ادبی: سحرِ حلال به نیایش‌های عارفانه در وقتِ سحر اشاره دارد که به عقیده شاعر، اثرگذارترین زمان برای اجابت است.

بر فلک سحر حلالش برسد

دعایِ سحریِ او در آسمان‌ها پذیرفته شده و به هدف می‌رسد.

نکته ادبی: سحرِ حلال به نیایش‌های عارفانه در وقتِ سحر اشاره دارد که به عقیده شاعر، اثرگذارترین زمان برای اجابت است.

بر فلک سحر حلالش برسد

دعایِ سحریِ او در آسمان‌ها پذیرفته شده و به هدف می‌رسد.

نکته ادبی: سحرِ حلال به نیایش‌های عارفانه در وقتِ سحر اشاره دارد که به عقیده شاعر، اثرگذارترین زمان برای اجابت است.

بر فلک سحر حلالش برسد

دعایِ سحریِ او در آسمان‌ها پذیرفته شده و به هدف می‌رسد.

نکته ادبی: سحرِ حلال به نیایش‌های عارفانه در وقتِ سحر اشاره دارد که به عقیده شاعر، اثرگذارترین زمان برای اجابت است.