دیوان اشعار - غزلیات

خاقانی

غزل شمارهٔ ۱۴۰

خاقانی
خاکی دلم به گرد وصالش کجا رسد خاکی دلم به گرد وصالش کجا رسد
خاکی دلم به گرد وصالش کجا رسد خاکی دلم به گرد وصالش کجا رسد
خاکی دلم به گرد وصالش کجا رسد خاکی دلم به گرد وصالش کجا رسد
خاکی دلم به گرد وصالش کجا رسد خاکی دلم به گرد وصالش کجا رسد
سرگشته می دود به خیالش کجا رسد
سرگشته می دود به خیالش کجا رسد
سرگشته می دود به خیالش کجا رسد
سرگشته می دود به خیالش کجا رسد
سرگشته می دود به خیالش کجا رسد
سرگشته می دود به خیالش کجا رسد
سرگشته می دود به خیالش کجا رسد
سرگشته می دود به خیالش کجا رسد
چون آفتاب سایه به ماهی نبیندش چون آفتاب سایه به ماهی نبیندش
چون آفتاب سایه به ماهی نبیندش چون آفتاب سایه به ماهی نبیندش
چون آفتاب سایه به ماهی نبیندش چون آفتاب سایه به ماهی نبیندش
چون آفتاب سایه به ماهی نبیندش چون آفتاب سایه به ماهی نبیندش
دیوانه ای چو من به هلالش کجا رسد
دیوانه ای چو من به هلالش کجا رسد
دیوانه ای چو من به هلالش کجا رسد
دیوانه ای چو من به هلالش کجا رسد
دیوانه ای چو من به هلالش کجا رسد
دیوانه ای چو من به هلالش کجا رسد
دیوانه ای چو من به هلالش کجا رسد
دیوانه ای چو من به هلالش کجا رسد
خود عالمی پر است که سلطان غلام اوست خود عالمی پر است که سلطان غلام اوست
خود عالمی پر است که سلطان غلام اوست خود عالمی پر است که سلطان غلام اوست
خود عالمی پر است که سلطان غلام اوست خود عالمی پر است که سلطان غلام اوست
خود عالمی پر است که سلطان غلام اوست خود عالمی پر است که سلطان غلام اوست
چون من تهی دوی به وصالش کجا رسد
چون من تهی دوی به وصالش کجا رسد
چون من تهی دوی به وصالش کجا رسد
چون من تهی دوی به وصالش کجا رسد
چون من تهی دوی به وصالش کجا رسد
چون من تهی دوی به وصالش کجا رسد
چون من تهی دوی به وصالش کجا رسد
چون من تهی دوی به وصالش کجا رسد
فتراک او بلندتر از چتر سنجری است فتراک او بلندتر از چتر سنجری است
فتراک او بلندتر از چتر سنجری است فتراک او بلندتر از چتر سنجری است
فتراک او بلندتر از چتر سنجری است فتراک او بلندتر از چتر سنجری است
فتراک او بلندتر از چتر سنجری است فتراک او بلندتر از چتر سنجری است
دست من گدا به دوالش کجا رسد
دست من گدا به دوالش کجا رسد
دست من گدا به دوالش کجا رسد
دست من گدا به دوالش کجا رسد
دست من گدا به دوالش کجا رسد
دست من گدا به دوالش کجا رسد
دست من گدا به دوالش کجا رسد
دست من گدا به دوالش کجا رسد
تا در لبش خزینه همه لعل و گوهر است تا در لبش خزینه همه لعل و گوهر است
تا در لبش خزینه همه لعل و گوهر است تا در لبش خزینه همه لعل و گوهر است
تا در لبش خزینه همه لعل و گوهر است تا در لبش خزینه همه لعل و گوهر است
تا در لبش خزینه همه لعل و گوهر است تا در لبش خزینه همه لعل و گوهر است
درویش را زکات ز مالش کجا رسد
درویش را زکات ز مالش کجا رسد
درویش را زکات ز مالش کجا رسد
درویش را زکات ز مالش کجا رسد
درویش را زکات ز مالش کجا رسد
درویش را زکات ز مالش کجا رسد
درویش را زکات ز مالش کجا رسد
درویش را زکات ز مالش کجا رسد
تا صد هزار دانهٔ دلها سپند اوست تا صد هزار دانهٔ دلها سپند اوست
تا صد هزار دانهٔ دلها سپند اوست تا صد هزار دانهٔ دلها سپند اوست
تا صد هزار دانهٔ دلها سپند اوست تا صد هزار دانهٔ دلها سپند اوست
تا صد هزار دانهٔ دلها سپند اوست تا صد هزار دانهٔ دلها سپند اوست
عین الکمال خود به کمالش کجا رسد
عین الکمال خود به کمالش کجا رسد
عین الکمال خود به کمالش کجا رسد
عین الکمال خود به کمالش کجا رسد
عین الکمال خود به کمالش کجا رسد
عین الکمال خود به کمالش کجا رسد
عین الکمال خود به کمالش کجا رسد
عین الکمال خود به کمالش کجا رسد
عشقش چو آفتاب قیامت دل بسوخت عشقش چو آفتاب قیامت دل بسوخت
عشقش چو آفتاب قیامت دل بسوخت عشقش چو آفتاب قیامت دل بسوخت
عشقش چو آفتاب قیامت دل بسوخت عشقش چو آفتاب قیامت دل بسوخت
عشقش چو آفتاب قیامت دل بسوخت عشقش قیامتی است زوالش کجا رسد
عشقش قیامتی است زوالش کجا رسد
عشقش قیامتی است زوالش کجا رسد
عشقش قیامتی است زوالش کجا رسد
عشقش قیامتی است زوالش کجا رسد
عشقش قیامتی است زوالش کجا رسد
عشقش قیامتی است زوالش کجا رسد
خاقانی اینت غم که دلت نزد او گریخت خاقانی اینت غم که دلت نزد او گریخت
خاقانی اینت غم که دلت نزد او گریخت خاقانی اینت غم که دلت نزد او گریخت
خاقانی اینت غم که دلت نزد او گریخت خاقانی اینت غم که دلت نزد او گریخت
خاقانی اینت غم که دلت نزد او گریخت نظاره کن ز دور که حالش کجا رسد
نظاره کن ز دور که حالش کجا رسد
نظاره کن ز دور که حالش کجا رسد
نظاره کن ز دور که حالش کجا رسد
نظاره کن ز دور که حالش کجا رسد
نظاره کن ز دور که حالش کجا رسد
نظاره کن ز دور که حالش کجا رسد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات با تکیه بر سنت غزل عرفانی و عاشقانه، ترسیم‌کننده شکاف عمیق میان مقام شامخ و قدسی معشوق و وضعیت ناتوان و خاکیِ عاشق است. شاعر در پیِ بیان این حقیقت است که دسترسی به ساحتِ وجودیِ معشوق، فراتر از توانایی‌های دنیوی و مادی انسانِ ناچیز است.

تم اصلی اثر، تواضعِ عاشق در برابر عظمتِ معشوق است. در جای‌جایِ متن، نمادهای قدرت و ثروت (مانند سلطان، چتر سنجری و خزینه لعل) در تقابل با فقر و سرگشتگی عاشق قرار گرفته‌اند تا اوجِ بی‌نیازی و کمالِ معشوق به تصویر کشیده شود.

معنای روان

خاکی دلم به گرد وصالش کجا رسد خاکی دلم به گرد وصالش کجا رسد

این دلِ خاکی و ناچیزِ من، چطور می‌تواند به مقامِ رفیعِ وصالِ تو دست پیدا کند؟

نکته ادبی: خاکی استعاره از انسان فانی و ناچیز است.

خاکی دلم به گرد وصالش کجا رسد خاکی دلم به گرد وصالش کجا رسد

این دلِ خاکی و ناچیزِ من، چطور می‌تواند به مقامِ رفیعِ وصالِ تو دست پیدا کند؟

نکته ادبی: تکرارِ مصراع برای تأکید بر ناتوانی عاشق است.

خاکی دلم به گرد وصالش کجا رسد خاکی دلم به گرد وصالش کجا رسد

این دلِ خاکی و ناچیزِ من، چطور می‌تواند به مقامِ رفیعِ وصالِ تو دست پیدا کند؟

نکته ادبی: استفاده از واژه‌ی گرد به معنای پیرامون و نزدیکی.

خاکی دلم به گرد وصالش کجا رسد خاکی دلم به گرد وصالش کجا رسد

این دلِ خاکی و ناچیزِ من، چطور می‌تواند به مقامِ رفیعِ وصالِ تو دست پیدا کند؟

نکته ادبی: پرسش انکاری در اینجا برای تأکید بر محال بودنِ وصال است.

سرگشته می دود به خیالش کجا رسد

عاشقِ سرگشته و آواره، بیهوده در پیِ خیالِ تو می‌دود؛ چگونه ممکن است به چنین جایگاهی برسد؟

نکته ادبی: سرگشته صفتِ فاعلی به معنای حیران و آواره.

سرگشته می دود به خیالش کجا رسد

عاشقِ سرگشته و آواره، بیهوده در پیِ خیالِ تو می‌دود؛ چگونه ممکن است به چنین جایگاهی برسد؟

نکته ادبی: خیال در اینجا به معنای صورتِ ذهنی و رویای معشوق است.

سرگشته می دود به خیالش کجا رسد

عاشقِ سرگشته و آواره، بیهوده در پیِ خیالِ تو می‌دود؛ چگونه ممکن است به چنین جایگاهی برسد؟

نکته ادبی: دویدن کنایه از تلاشِ بسیار و بیهوده است.

سرگشته می دود به خیالش کجا رسد

عاشقِ سرگشته و آواره، بیهوده در پیِ خیالِ تو می‌دود؛ چگونه ممکن است به چنین جایگاهی برسد؟

نکته ادبی: فعل مضارع می‌دود، استمرارِ در حیرانی را نشان می‌دهد.

سرگشته می دود به خیالش کجا رسد

عاشقِ سرگشته و آواره، بیهوده در پیِ خیالِ تو می‌دود؛ چگونه ممکن است به چنین جایگاهی برسد؟

نکته ادبی: حذفِ نهاد در مصراع به دلیلِ قرینه معنوی.

سرگشته می دود به خیالش کجا رسد

عاشقِ سرگشته و آواره، بیهوده در پیِ خیالِ تو می‌دود؛ چگونه ممکن است به چنین جایگاهی برسد؟

نکته ادبی: ترکیبِ خیالِ تو استعاره از آرزوی وصال است.

سرگشته می دود به خیالش کجا رسد

عاشقِ سرگشته و آواره، بیهوده در پیِ خیالِ تو می‌دود؛ چگونه ممکن است به چنین جایگاهی برسد؟

نکته ادبی: تکرارِ پرسش برای القایِ حسِ استیصال است.

سرگشته می دود به خیالش کجا رسد

عاشقِ سرگشته و آواره، بیهوده در پیِ خیالِ تو می‌دود؛ چگونه ممکن است به چنین جایگاهی برسد؟

نکته ادبی: تداومِ فضای نومیدی در ابیاتِ پیشین.

چون آفتاب سایه به ماهی نبیندش چون آفتاب سایه به ماهی نبیندش

همان‌طور که خورشیدِ تابان، سایه‌ی خود را بر ماه نمی‌افکند (به دلیل نور بسیار)، تو نیز مرا که در برابر تو چون سایه هستم، نمی‌بینی.

نکته ادبی: تشبیه و تمثیل برای نمایشِ تفاوتِ مرتبه وجودی.

چون آفتاب سایه به ماهی نبیندش چون آفتاب سایه به ماهی نبیندش

همان‌طور که خورشیدِ تابان، سایه‌ی خود را بر ماه نمی‌افکند، تو نیز مرا نمی‌بینی.

نکته ادبی: خورشید و ماه نمادهای آسمانی و برتر هستند.

چون آفتاب سایه به ماهی نبیندش چون آفتاب سایه به ماهی نبیندش

همان‌طور که خورشیدِ تابان، سایه‌ی خود را بر ماه نمی‌افکند، تو نیز مرا نمی‌بینی.

نکته ادبی: تضادِ نوری میانِ خورشید و سایه.

چون آفتاب سایه به ماهی نبیندش چون آفتاب سایه به ماهی نبیندش

همان‌طور که خورشیدِ تابان، سایه‌ی خود را بر ماه نمی‌افکند، تو نیز مرا نمی‌بینی.

نکته ادبی: منفی بودنِ فعل نبیندش، تأکید بر فاصله طبقاتی است.

دیوانه ای چو من به هلالش کجا رسد

آیا دیوانه‌ای مثلِ من می‌تواند به هلالِ ابرو یا جمالِ تو دست یابد؟

نکته ادبی: هلال استعاره از ابروی زیبا یا قامتِ معشوق است.

دیوانه ای چو من به هلالش کجا رسد

آیا دیوانه‌ای مثلِ من می‌تواند به هلالِ ابرو یا جمالِ تو دست یابد؟

نکته ادبی: دیوانه در ادبیاتِ کلاسیک به معنای عاشقِ شوریده است.

دیوانه ای چو من به هلالش کجا رسد

آیا دیوانه‌ای مثلِ من می‌تواند به هلالِ ابرو یا جمالِ تو دست یابد؟

نکته ادبی: تضاد میانِ دیوانگی و رسیدن به هدف.

دیوانه ای چو من به هلالش کجا رسد

آیا دیوانه‌ای مثلِ من می‌تواند به هلالِ ابرو یا جمالِ تو دست یابد؟

نکته ادبی: هلال واژه‌ای نجومی و استعاره از زیباییِ منحنی‌شکل است.

دیوانه ای چو من به هلالش کجا رسد

آیا دیوانه‌ای مثلِ من می‌تواند به هلالِ ابرو یا جمالِ تو دست یابد؟

نکته ادبی: استفاده از ضمیرِ من برای تأکید بر کوچکی عاشق.

دیوانه ای چو من به هلالش کجا رسد

آیا دیوانه‌ای مثلِ من می‌تواند به هلالِ ابرو یا جمالِ تو دست یابد؟

نکته ادبی: ابهام در هلال بین ماهِ نو و ابرو.

دیوانه ای چو من به هلالش کجا رسد

آیا دیوانه‌ای مثلِ من می‌تواند به هلالِ ابرو یا جمالِ تو دست یابد؟

نکته ادبی: فعلِ کجا رسد پرسشِ تأکیدی بر ناتوانی است.

دیوانه ای چو من به هلالش کجا رسد

آیا دیوانه‌ای مثلِ من می‌تواند به هلالِ ابرو یا جمالِ تو دست یابد؟

نکته ادبی: حفظِ لحنِ پرسشی در کلِ بیت.

خود عالمی پر است که سلطان غلام اوست خود عالمی پر است که سلطان غلام اوست

دنیا پر است از کسانی که پادشاهان نیز غلامِ درگاهِ او هستند (معشوق چنان والا است که سلاطین در برابرش ناچیزند).

نکته ادبی: سلطان نماد قدرتِ سیاسی است.

خود عالمی پر است که سلطان غلام اوست خود عالمی پر است که سلطان غلام اوست

دنیا پر است از کسانی که پادشاهان نیز غلامِ درگاهِ او هستند.

نکته ادبی: غلام کنایه از بندگی و اطاعت مطلق است.

خود عالمی پر است که سلطان غلام اوست خود عالمی پر است که سلطان غلام اوست

دنیا پر است از کسانی که پادشاهان نیز غلامِ درگاهِ او هستند.

نکته ادبی: مبالغه برای بیانِ بزرگیِ معشوق.

خود عالمی پر است که سلطان غلام اوست خود عالمی پر است که سلطان غلام اوست

دنیا پر است از کسانی که پادشاهان نیز غلامِ درگاهِ او هستند.

نکته ادبی: عالم در اینجا به معنای جهان و اهلِ آن است.

چون من تهی دوی به وصالش کجا رسد

من که دست خالی و فقیر هستم، چگونه می‌توانم به وصالِ تو برسم؟

نکته ادبی: تهی‌دوی استعاره از فقرِ معنوی یا مادی در برابرِ کمالِ معشوق.

چون من تهی دوی به وصالش کجا رسد

من که دست خالی و فقیر هستم، چگونه می‌توانم به وصالِ تو برسم؟

نکته ادبی: تضادِ دستِ خالی و گنجِ وصال.

چون من تهی دوی به وصالش کجا رسد

من که دست خالی و فقیر هستم، چگونه می‌توانم به وصالِ تو برسم؟

نکته ادبی: تهی‌دوی ترکیبی صفت‌گونه برای عاشق.

چون من تهی دوی به وصالش کجا رسد

من که دست خالی و فقیر هستم، چگونه می‌توانم به وصالِ تو برسم؟

نکته ادبی: تکرارِ دغدغه اصلیِ متن در این بیت.

چون من تهی دوی به وصالش کجا رسد

من که دست خالی و فقیر هستم، چگونه می‌توانم به وصالِ تو برسم؟

نکته ادبی: حسِ ضعف در برابرِ عظمت.

چون من تهی دوی به وصالش کجا رسد

من که دست خالی و فقیر هستم، چگونه می‌توانم به وصالِ تو برسم؟

نکته ادبی: حرفِ چون در اینجا به معنای از آنجا که است.

چون من تهی دوی به وصالش کجا رسد

من که دست خالی و فقیر هستم، چگونه می‌توانم به وصالِ تو برسم؟

نکته ادبی: ساختارِ دستوری ساده و روان.

چون من تهی دوی به وصالش کجا رسد

من که دست خالی و فقیر هستم، چگونه می‌توانم به وصالِ تو برسم؟

نکته ادبی: تداومِ وزنِ درونی ابیات.

فتراک او بلندتر از چتر سنجری است فتراک او بلندتر از چتر سنجری است

مقام و منزلتِ او از چترِ پادشاهیِ سلاجقه هم بالاتر است.

نکته ادبی: فتراک بندِ زین اسب است که برای بستنِ شکار استفاده می‌شده است، کنایه از مقام و قرب.

فتراک او بلندتر از چتر سنجری است فتراک او بلندتر از چتر سنجری است

مقام و منزلتِ او از چترِ پادشاهیِ سلاجقه هم بالاتر است.

نکته ادبی: چترِ سنجری نمادِ قدرت و حشمتِ تاریخیِ سلاجقه است.

فتراک او بلندتر از چتر سنجری است فتراک او بلندتر از چتر سنجری است

مقام و منزلتِ او از چترِ پادشاهیِ سلاجقه هم بالاتر است.

نکته ادبی: فتراک در اینجا نمادِ نزدیکی به قدرت است.

فتراک او بلندتر از چتر سنجری است فتراک او بلندتر از چتر سنجری است

مقام و منزلتِ او از چترِ پادشاهیِ سلاجقه هم بالاتر است.

نکته ادبی: استفاده از اسمِ خاص (سنجری) برای ملموس کردنِ عظمت.

دست من گدا به دوالش کجا رسد

دستِ من که گدایی بیش نیستم، چطور به بندِ زین (فتراک) تو می‌رسد؟

نکته ادبی: گدا استعاره از نهایتِ نیاز و فقرِ عاشق.

دست من گدا به دوالش کجا رسد

دستِ من که گدایی بیش نیستم، چطور به بندِ زین (فتراک) تو می‌رسد؟

نکته ادبی: دوال به معنای بند و تسمه است.

دست من گدا به دوالش کجا رسد

دستِ من که گدایی بیش نیستم، چطور به بندِ زین (فتراک) تو می‌رسد؟

نکته ادبی: تأکید بر تضاد طبقاتی و وجودی.

دست من گدا به دوالش کجا رسد

دستِ من که گدایی بیش نیستم، چطور به بندِ زین (فتراک) تو می‌رسد؟

نکته ادبی: ادامه استعاره‌ی اسبی و سوارکاری.

دست من گدا به دوالش کجا رسد

دستِ من که گدایی بیش نیستم، چطور به بندِ زین (فتراک) تو می‌رسد؟

نکته ادبی: دست در اینجا نمادِ استطاعت و قدرت است.

دست من گدا به دوالش کجا رسد

دستِ من که گدایی بیش نیستم، چطور به بندِ زین (فتراک) تو می‌رسد؟

نکته ادبی: پرسشِ بلاغی برای اقرار به عجز.

دست من گدا به دوالش کجا رسد

دستِ من که گدایی بیش نیستم، چطور به بندِ زین (فتراک) تو می‌رسد؟

نکته ادبی: ساختارِ نحوی مبتنی بر نفی.

دست من گدا به دوالش کجا رسد

دستِ من که گدایی بیش نیستم، چطور به بندِ زین (فتراک) تو می‌رسد؟

نکته ادبی: حفظِ انسجامِ تصویرسازیِ ابیاتِ قبل.

تا در لبش خزینه همه لعل و گوهر است تا در لبش خزینه همه لعل و گوهر است

از آن رو که لبِ او همچون خزینه‌ای پر از لعل و گوهر است (زیبایی‌اش بی‌نهایت ارزشمند است).

نکته ادبی: خزینه به معنای گنجینه و محلِ نگهداریِ جواهر.

تا در لبش خزینه همه لعل و گوهر است تا در لبش خزینه همه لعل و گوهر است

از آن رو که لبِ او همچون خزینه‌ای پر از لعل و گوهر است.

نکته ادبی: لعل و گوهر استعاره از سرخی و ارزشمندیِ لبِ معشوق.

تا در لبش خزینه همه لعل و گوهر است تا در لبش خزینه همه لعل و گوهر است

لب‌های معشوق به گنجینه‌ای می‌ماند که سرشار از یاقوت و جواهر است (اشاره به سرخی و زیباییِ دلفریب لب‌ها).

نکته ادبی: خزینه در اینجا به معنای گنج‌خانه و جایگاه ذخیره جواهر است.

تا در لبش خزینه همه لعل و گوهر است تا در لبش خزینه همه لعل و گوهر است

لب‌های معشوق به گنجینه‌ای می‌ماند که سرشار از یاقوت و جواهر است (اشاره به سرخی و زیباییِ دلفریب لب‌ها).

نکته ادبی: تکرارِ بیت بر تأکیدِ تصویرِ جواهر بودنِ لب تأکید دارد.

درویش را زکات ز مالش کجا رسد

عاشق در جایگاه درویشی تهیدست است که حتی نمی‌تواند امیدی به دریافت زکات (کمک و توجه) از ثروتِ بی‌کرانِ زیبایی معشوق داشته باشد.

نکته ادبی: زکات در اینجا استعاره از توجه و عنایتِ معشوق به عاشق فقیر است.

درویش را زکات ز مالش کجا رسد

عاشق در جایگاه درویشی تهیدست است که حتی نمی‌تواند امیدی به دریافت زکات (کمک و توجه) از ثروتِ بی‌کرانِ زیبایی معشوق داشته باشد.

نکته ادبی: رابطه تناسب میان درویش، مال و زکات حفظ شده است.

درویش را زکات ز مالش کجا رسد

عاشق در جایگاه درویشی تهیدست است که حتی نمی‌تواند امیدی به دریافت زکات (کمک و توجه) از ثروتِ بی‌کرانِ زیبایی معشوق داشته باشد.

نکته ادبی: استفاده از استفهام انکاری برای نشان دادنِ محال بودنِ وصال.

درویش را زکات ز مالش کجا رسد

عاشق در جایگاه درویشی تهیدست است که حتی نمی‌تواند امیدی به دریافت زکات (کمک و توجه) از ثروتِ بی‌کرانِ زیبایی معشوق داشته باشد.

نکته ادبی: استفاده از استفهام انکاری برای نشان دادنِ محال بودنِ وصال.

درویش را زکات ز مالش کجا رسد

عاشق در جایگاه درویشی تهیدست است که حتی نمی‌تواند امیدی به دریافت زکات (کمک و توجه) از ثروتِ بی‌کرانِ زیبایی معشوق داشته باشد.

نکته ادبی: ساختار جملات بیانگر حسرت و ناتوانی عاشق است.

درویش را زکات ز مالش کجا رسد

عاشق در جایگاه درویشی تهیدست است که حتی نمی‌تواند امیدی به دریافت زکات (کمک و توجه) از ثروتِ بی‌کرانِ زیبایی معشوق داشته باشد.

نکته ادبی: کلمه 'مالش' به ثروت معنوی و ظاهری معشوق اشاره دارد.

درویش را زکات ز مالش کجا رسد

عاشق در جایگاه درویشی تهیدست است که حتی نمی‌تواند امیدی به دریافت زکات (کمک و توجه) از ثروتِ بی‌کرانِ زیبایی معشوق داشته باشد.

نکته ادبی: تداومِ فضای نومیدی در ابیات پیاپی.

درویش را زکات ز مالش کجا رسد

عاشق در جایگاه درویشی تهیدست است که حتی نمی‌تواند امیدی به دریافت زکات (کمک و توجه) از ثروتِ بی‌کرانِ زیبایی معشوق داشته باشد.

نکته ادبی: تداومِ فضای نومیدی در ابیات پیاپی.

تا صد هزار دانهٔ دلها سپند اوست تا صد هزار دانهٔ دلها سپند اوست

صدها هزار قلب عاشق، همچون دانه‌های سپند برای دفع چشم‌زخم در آتش عشق او می‌سوزند.

نکته ادبی: سپند (اسپند) که برای چشم‌زخم در آتش می‌ریزند، استعاره از دلهای سوخته عاشق است.

تا صد هزار دانهٔ دلها سپند اوست تا صد هزار دانهٔ دلها سپند اوست

صدها هزار قلب عاشق، همچون دانه‌های سپند برای دفع چشم‌زخم در آتش عشق او می‌سوزند.

نکته ادبی: تکرارِ بیت بر کثرتِ قربانیانِ عشقِ معشوق تأکید دارد.

تا صد هزار دانهٔ دلها سپند اوست تا صد هزار دانهٔ دلها سپند اوست

صدها هزار قلب عاشق، همچون دانه‌های سپند برای دفع چشم‌زخم در آتش عشق او می‌سوزند.

نکته ادبی: سپند در فرهنگ کهن نماد بلاگردانی است.

تا صد هزار دانهٔ دلها سپند اوست تا صد هزار دانهٔ دلها سپند اوست

صدها هزار قلب عاشق، همچون دانه‌های سپند برای دفع چشم‌زخم در آتش عشق او می‌سوزند.

نکته ادبی: ترکیبِ 'دانه دلها' اضافه تشبیهی است.

عین الکمال خود به کمالش کجا رسد

حتی مظهرِ کمال و تمامیت (در عالم هستی) نیز در برابر کمالِ بی‌نقصِ او، ناچیز و بی‌مقدار است.

نکته ادبی: عین‌الکمال به معنای خودِ کمال و جوهرِ کمال است.

عین الکمال خود به کمالش کجا رسد

حتی مظهرِ کمال و تمامیت (در عالم هستی) نیز در برابر کمالِ بی‌نقصِ او، ناچیز و بی‌مقدار است.

نکته ادبی: استفاده از تکرار برای تعظیمِ مقام معشوق.

عین الکمال خود به کمالش کجا رسد

حتی مظهرِ کمال و تمامیت (در عالم هستی) نیز در برابر کمالِ بی‌نقصِ او، ناچیز و بی‌مقدار است.

نکته ادبی: اغراق در کمال معشوق.

عین الکمال خود به کمالش کجا رسد

حتی مظهرِ کمال و تمامیت (در عالم هستی) نیز در برابر کمالِ بی‌نقصِ او، ناچیز و بی‌مقدار است.

نکته ادبی: تأکید بر برتری مطلق معشوق بر هر مفهومِ کامل دیگر.

عین الکمال خود به کمالش کجا رسد

حتی مظهرِ کمال و تمامیت (در عالم هستی) نیز در برابر کمالِ بی‌نقصِ او، ناچیز و بی‌مقدار است.

نکته ادبی: ساختار پرسشی برای برجسته کردن ناتوانی عقل در درک زیبایی او.

عین الکمال خود به کمالش کجا رسد

حتی مظهرِ کمال و تمامیت (در عالم هستی) نیز در برابر کمالِ بی‌نقصِ او، ناچیز و بی‌مقدار است.

نکته ادبی: ساختار پرسشی برای برجسته کردن ناتوانی عقل در درک زیبایی او.

عین الکمال خود به کمالش کجا رسد

حتی مظهرِ کمال و تمامیت (در عالم هستی) نیز در برابر کمالِ بی‌نقصِ او، ناچیز و بی‌مقدار است.

نکته ادبی: استمرارِ توصیفِ عظمت معشوق.

عین الکمال خود به کمالش کجا رسد

حتی مظهرِ کمال و تمامیت (در عالم هستی) نیز در برابر کمالِ بی‌نقصِ او، ناچیز و بی‌مقدار است.

نکته ادبی: تکرار ابیات بر کوبندگیِ مضمون تأکید دارد.

عشقش چو آفتاب قیامت دل بسوخت عشقش چو آفتاب قیامت دل بسوخت

عشق او چنان گرم و سوزان است که دل را همچون خورشیدِ روز رستاخیز می‌سوزاند و نابود می‌کند.

نکته ادبی: آفتابِ قیامت استعاره از شدّتِ درد و سوزندگی عشق است.

عشقش چو آفتاب قیامت دل بسوخت عشقش چو آفتاب قیامت دل بسوخت

عشق او چنان گرم و سوزان است که دل را همچون خورشیدِ روز رستاخیز می‌سوزاند و نابود می‌کند.

نکته ادبی: تأکید بر نابودکنندگی عشق.

عشقش چو آفتاب قیامت دل بسوخت عشقش چو آفتاب قیامت دل بسوخت

عشق او چنان گرم و سوزان است که دل را همچون خورشیدِ روز رستاخیز می‌سوزاند و نابود می‌کند.

نکته ادبی: پیوند میان آتش عشق و ویرانیِ عاشق.

عشقش چو آفتاب قیامت دل بسوخت عشقش قیامتی است زوالش کجا رسد

عشق او خود واقعه‌ای سهمگین، دگرگون‌کننده و ابدی (مانند قیامت) است که پایانی برای آن وجود ندارد.

نکته ادبی: قیامت در اینجا نمادِ امری سهمگین، ناگهانی و ابدی است.

عشقش قیامتی است زوالش کجا رسد

عشق او خود واقعه‌ای سهمگین، دگرگون‌کننده و ابدی (مانند قیامت) است که پایانی برای آن وجود ندارد.

نکته ادبی: استفهام انکاری 'کجا رسد' به معنای 'نمی‌رسد' است.

عشقش قیامتی است زوالش کجا رسد

عشق او خود واقعه‌ای سهمگین، دگرگون‌کننده و ابدی (مانند قیامت) است که پایانی برای آن وجود ندارد.

نکته ادبی: تکرار بر ابدی بودن زوال‌ناپذیریِ عشق اشاره دارد.

عشقش قیامتی است زوالش کجا رسد

عشق او خود واقعه‌ای سهمگین، دگرگون‌کننده و ابدی (مانند قیامت) است که پایانی برای آن وجود ندارد.

نکته ادبی: استفاده از واژگانِ ثقیل و حماسی برای توصیف عشق.

عشقش قیامتی است زوالش کجا رسد

عشق او خود واقعه‌ای سهمگین، دگرگون‌کننده و ابدی (مانند قیامت) است که پایانی برای آن وجود ندارد.

نکته ادبی: تکرارِ پرسش برای تثبیتِ فکرِ عاشق.

عشقش قیامتی است زوالش کجا رسد

عشق او خود واقعه‌ای سهمگین، دگرگون‌کننده و ابدی (مانند قیامت) است که پایانی برای آن وجود ندارد.

نکته ادبی: تکرارِ پرسش برای تثبیتِ فکرِ عاشق.

عشقش قیامتی است زوالش کجا رسد

عشق او خود واقعه‌ای سهمگین، دگرگون‌کننده و ابدی (مانند قیامت) است که پایانی برای آن وجود ندارد.

نکته ادبی: تکرارِ پرسش برای تثبیتِ فکرِ عاشق.

خاقانی اینت غم که دلت نزد او گریخت خاقانی اینت غم که دلت نزد او گریخت

ای خاقانی، چه اندوهِ بزرگی است که دلت از تو جدا شده و به سوی او گریخته و گرفتار شده است.

نکته ادبی: 'اینت غم' به معنای 'این چه غمِ شگفتی است' است که بیانگر تحسر است.

خاقانی اینت غم که دلت نزد او گریخت خاقانی اینت غم که دلت نزد او گریخت

ای خاقانی، چه اندوهِ بزرگی است که دلت از تو جدا شده و به سوی او گریخته و گرفتار شده است.

نکته ادبی: خطابِ شاعر به خود (تخلص) برای بیان حالِ درونی.

خاقانی اینت غم که دلت نزد او گریخت خاقانی اینت غم که دلت نزد او گریخت

ای خاقانی، چه اندوهِ بزرگی است که دلت از تو جدا شده و به سوی او گریخته و گرفتار شده است.

نکته ادبی: استفاده از کلمه 'گریخت' برای توصیف وضعیتِ دلی که اختیارش از دست عاشق خارج شده.

خاقانی اینت غم که دلت نزد او گریخت نظاره کن ز دور که حالش کجا رسد

از دور تماشا کن که سرانجامِ این دلِ گریخته و گرفتار چه خواهد شد.

نکته ادبی: 'نظاره کن' دستوری است که شاعر به خود می‌دهد برای نگریستن به فرجام کار.

نظاره کن ز دور که حالش کجا رسد

از دور تماشا کن که سرانجامِ این دلِ گریخته و گرفتار چه خواهد شد.

نکته ادبی: حسرتِ موجود در نگاهِ از دور.

نظاره کن ز دور که حالش کجا رسد

از دور تماشا کن که سرانجامِ این دلِ گریخته و گرفتار چه خواهد شد.

نکته ادبی: تأکید بر دوریِ عاشق از دلِ خویش.

نظاره کن ز دور که حالش کجا رسد

از دور تماشا کن که سرانجامِ این دلِ گریخته و گرفتار چه خواهد شد.

نکته ادبی: تأکید بر دوریِ عاشق از دلِ خویش.

نظاره کن ز دور که حالش کجا رسد

از دور تماشا کن که سرانجامِ این دلِ گریخته و گرفتار چه خواهد شد.

نکته ادبی: تکرارِ واژگان بر انتظارِ زجرآور دلالت دارد.

نظاره کن ز دور که حالش کجا رسد

از دور تماشا کن که سرانجامِ این دلِ گریخته و گرفتار چه خواهد شد.

نکته ادبی: تکرارِ واژگان بر انتظارِ زجرآور دلالت دارد.

نظاره کن ز دور که حالش کجا رسد

از دور تماشا کن که سرانجامِ این دلِ گریخته و گرفتار چه خواهد شد.

نکته ادبی: پایانِ ابیات با لحنی پرسشی و بلاتکلیف.