دیوان اشعار - غزلیات

خاقانی

غزل شمارهٔ ۱۳۹

خاقانی
آتش عیاره ای آب عیارم ببرد آتش عیاره ای آب عیارم ببرد
آتش عیاره ای آب عیارم ببرد آتش عیاره ای آب عیارم ببرد
آتش عیاره ای آب عیارم ببرد آتش عیاره ای آب عیارم ببرد
آتش عیاره ای آب عیارم ببرد آتش عیاره ای آب عیارم ببرد
سیم بناگوش او سکهٔ کارم ببرد
سیم بناگوش او سکهٔ کارم ببرد
سیم بناگوش او سکهٔ کارم ببرد
سیم بناگوش او سکهٔ کارم ببرد
سیم بناگوش او سکهٔ کارم ببرد
سیم بناگوش او سکهٔ کارم ببرد
سیم بناگوش او سکهٔ کارم ببرد
سیم بناگوش او سکهٔ کارم ببرد
زلف چلیپا خمش در بن دیرم نشاند زلف چلیپا خمش در بن دیرم نشاند
زلف چلیپا خمش در بن دیرم نشاند زلف چلیپا خمش در بن دیرم نشاند
زلف چلیپا خمش در بن دیرم نشاند زلف چلیپا خمش در بن دیرم نشاند
زلف چلیپا خمش در بن دیرم نشاند زلف چلیپا خمش در بن دیرم نشاند
لعل مسیحا دمش بر سر دارم ببرد
لعل مسیحا دمش بر سر دارم ببرد
لعل مسیحا دمش بر سر دارم ببرد
لعل مسیحا دمش بر سر دارم ببرد
لعل مسیحا دمش بر سر دارم ببرد
لعل مسیحا دمش بر سر دارم ببرد
لعل مسیحا دمش بر سر دارم ببرد
لعل مسیحا دمش بر سر دارم ببرد
ناله کنان می دوم سنگ به بر در، چو آب ناله کنان می دوم سنگ به بر در، چو آب
ناله کنان می دوم سنگ به بر در، چو آب ناله کنان می دوم سنگ به بر در، چو آب
ناله کنان می دوم سنگ به بر در، چو آب ناله کنان می دوم سنگ به بر در، چو آب
ناله کنان می دوم سنگ به بر در، چو آب ناله کنان می دوم سنگ به بر در، چو آب
کاب من و سنگ من غمزهٔ یارم ببرد
کاب من و سنگ من غمزهٔ یارم ببرد
کاب من و سنگ من غمزهٔ یارم ببرد
کاب من و سنگ من غمزهٔ یارم ببرد
کاب من و سنگ من غمزهٔ یارم ببرد
کاب من و سنگ من غمزهٔ یارم ببرد
کاب من و سنگ من غمزهٔ یارم ببرد
کاب من و سنگ من غمزهٔ یارم ببرد
جوجوم از عشق آنک خالش مشکین جو است جوجوم از عشق آنک خالش مشکین جو است
جوجوم از عشق آنک خالش مشکین جو است جوجوم از عشق آنک خالش مشکین جو است
جوجوم از عشق آنک خالش مشکین جو است جوجوم از عشق آنک خالش مشکین جو است
جوجوم از عشق آنک خالش مشکین جو است جوجوم از عشق آنک خالش مشکین جو است
دل جو مشکینش دید خر شد و بارم ببرد
دل جو مشکینش دید خر شد و بارم ببرد
دل جو مشکینش دید خر شد و بارم ببرد
دل جو مشکینش دید خر شد و بارم ببرد
دل جو مشکینش دید خر شد و بارم ببرد
دل جو مشکینش دید خر شد و بارم ببرد
دل جو مشکینش دید خر شد و بارم ببرد
دل جو مشکینش دید خر شد و بارم ببرد
رفت قراری بدانک دل به دو زلفش دهم رفت قراری بدانک دل به دو زلفش دهم
رفت قراری بدانک دل به دو زلفش دهم رفت قراری بدانک دل به دو زلفش دهم
رفت قراری بدانک دل به دو زلفش دهم رفت قراری بدانک دل به دو زلفش دهم
رفت قراری بدانک دل به دو زلفش دهم رفت قراری بدانک دل به دو زلفش دهم
دل به قراری که رفت رفت و قرارم ببرد
دل به قراری که رفت رفت و قرارم ببرد
دل به قراری که رفت رفت و قرارم ببرد
دل به قراری که رفت رفت و قرارم ببرد
دل به قراری که رفت رفت و قرارم ببرد
دل به قراری که رفت رفت و قرارم ببرد
دل به قراری که رفت رفت و قرارم ببرد
دل به قراری که رفت رفت و قرارم ببرد
دید دلم وقف عشق خانهٔ بام آسمان دید دلم وقف عشق خانهٔ بام آسمان
دید دلم وقف عشق خانهٔ بام آسمان دید دلم وقف عشق خانهٔ بام آسمان
دید دلم وقف عشق خانهٔ بام آسمان دید دلم وقف عشق خانهٔ بام آسمان
دید دلم وقف عشق خانهٔ بام آسمان دید دلم وقف عشق خانهٔ بام آسمان
خانه فروشی بزد دل ز کنارم ببرد
خانه فروشی بزد دل ز کنارم ببرد
خانه فروشی بزد دل ز کنارم ببرد
خانه فروشی بزد دل ز کنارم ببرد
خانه فروشی بزد دل ز کنارم ببرد
خانه فروشی بزد دل ز کنارم ببرد
خانه فروشی بزد دل ز کنارم ببرد
خانه فروشی بزد دل ز کنارم ببرد
عشق برون آورد مهره ز دندان مار عشق برون آورد مهره ز دندان مار
عشق برون آورد مهره ز دندان مار عشق برون آورد مهره ز دندان مار
عشق برون آورد مهره ز دندان مار عشق برون آورد مهره ز دندان مار
عشق برون آورد مهره ز دندان مار عشق برون آورد مهره ز دندان مار
آمد و دندان کنان در دم مارم ببرد
آمد و دندان کنان در دم مارم ببرد
آمد و دندان کنان در دم مارم ببرد
آمد و دندان کنان در دم مارم ببرد
آمد و دندان کنان در دم مارم ببرد
آمد و دندان کنان در دم مارم ببرد
آمد و دندان کنان در دم مارم ببرد
آمد و دندان کنان در دم مارم ببرد
گفت که خاقانیا آب رخت چون نماند گفت که خاقانیا آب رخت چون نماند
گفت که خاقانیا آب رخت چون نماند گفت که خاقانیا آب رخت چون نماند
گفت که خاقانیا آب رخت چون نماند گفت که خاقانیا آب رخت چون نماند
گفت که خاقانیا آب رخت چون نماند گفت که خاقانیا آب رخت چون نماند
آب رخم هم به آب گریهٔ زارم ببرد
آب رخم هم به آب گریهٔ زارم ببرد
آب رخم هم به آب گریهٔ زارم ببرد
آب رخم هم به آب گریهٔ زارم ببرد
آب رخم هم به آب گریهٔ زارم ببرد
آب رخم هم به آب گریهٔ زارم ببرد
آب رخم هم به آب گریهٔ زارم ببرد
آب رخم هم به آب گریهٔ زارم ببرد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، روایتی عمیق و پرشور از زوال خودِ عاشق در برابر زیبایی و استیلایِ معشوق است. شاعر با بهره‌گیری از تصویرسازی‌های متناقض و ساختارشکن، مسیری را ترسیم می‌کند که در آن تمام سرمایه‌های مادی، عقلی و روحیِ عاشق، قربانیِ جلوه‌های گوناگونِ معشوق می‌شود. در این فضایِ حماسی-عرفانی، معشوق نه یک موجودِ دست‌یافتنی، بلکه نیرویی غالب است که عاشق را از بندِ تعقل می‌رهاند و به وادیِ جنون و فنا می‌کشاند.

درونمایه اصلی این شعر، حیرت و سرگشتگی است؛ جایی که عناصرِ طبیعت (آتش، آب، سنگ) به استعاره‌هایی برای بیانِ تنش‌های درونی تبدیل می‌شوند. شاعر با ظرافت نشان می‌دهد که چگونه زیباییِ معشوق (از زلفِ چلیپا تا لعلِ مسیحا) قدرتِ تصمیم‌گیری را از او سلب کرده و او را به موجودی بدل می‌کند که در برابرِ این عشقِ تمام‌عیار، چاره‌ای جز تسلیم و فدا کردنِ هستیِ خویش ندارد.

معنای روان

آتش عیاره ای آب عیارم ببرد آتش عیاره ای آب عیارم ببرد

آن آتشِ فریبنده و حیله‌گرِ عشق، آن زلالی و طراوتِ زندگی‌ام را نابود کرد.

نکته ادبی: عیاره در اینجا به معنایِ مکار و فریبنده است و تقابل آتش و آب، تضادِ اشتیاق و آرامش را نشان می‌دهد.

آتش عیاره ای آب عیارم ببرد آتش عیاره ای آب عیارم ببرد

آن آتشِ فریبنده و حیله‌گرِ عشق، آن زلالی و طراوتِ زندگی‌ام را نابود کرد.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر شدتِ سوزندگی و زوالِ طراوتِ روحی است.

آتش عیاره ای آب عیارم ببرد آتش عیاره ای آب عیارم ببرد

آن آتشِ فریبنده و حیله‌گرِ عشق، آن زلالی و طراوتِ زندگی‌ام را نابود کرد.

نکته ادبی: استعاره از اشتیاقی که آرامش را می‌سوزاند.

آتش عیاره ای آب عیارم ببرد آتش عیاره ای آب عیارم ببرد

آن آتشِ فریبنده و حیله‌گرِ عشق، آن زلالی و طراوتِ زندگی‌ام را نابود کرد.

نکته ادبی: تکرارِ بیت بیانگرِ وضعیتِ ثابت و پایدارِ سوختنِ عاشق است.

سیم بناگوش او سکهٔ کارم ببرد

سفیدی و درخششِ بناگوشِ او، تمامِ اعتبار و سرمایه‌یِ وجودیِ مرا با خود برد.

نکته ادبی: سیم در اینجا استعاره از سفیدیِ درخشانِ پوست است و سکه استعاره از سرمایه یا توانِ تصمیم‌گیری.

سیم بناگوش او سکهٔ کارم ببرد

سفیدی و درخششِ بناگوشِ او، تمامِ اعتبار و سرمایه‌یِ وجودیِ مرا با خود برد.

نکته ادبی: اشاره به تأثیرِ زیباییِ چهره در از بین بردنِ خردِ عاشق.

سیم بناگوش او سکهٔ کارم ببرد

سفیدی و درخششِ بناگوشِ او، تمامِ اعتبار و سرمایه‌یِ وجودیِ مرا با خود برد.

نکته ادبی: بناگوش به معنایِ محلِ گوش و گردن است که در ادبیاتِ کلاسیک نمادِ زیباییِ رخسار است.

سیم بناگوش او سکهٔ کارم ببرد

سفیدی و درخششِ بناگوشِ او، تمامِ اعتبار و سرمایه‌یِ وجودیِ مرا با خود برد.

نکته ادبی: استعاره از به تاراج رفتنِ دارایی‌هایِ معنویِ عاشق.

سیم بناگوش او سکهٔ کارم ببرد

سفیدی و درخششِ بناگوشِ او، تمامِ اعتبار و سرمایه‌یِ وجودیِ مرا با خود برد.

نکته ادبی: تداومِ فضایِ غارتگریِ معشوق در کلام.

سیم بناگوش او سکهٔ کارم ببرد

سفیدی و درخششِ بناگوشِ او، تمامِ اعتبار و سرمایه‌یِ وجودیِ مرا با خود برد.

نکته ادبی: سکه کارم استعاره از تمامِ هستی و کار و بارِ زندگی.

سیم بناگوش او سکهٔ کارم ببرد

سفیدی و درخششِ بناگوشِ او، تمامِ اعتبار و سرمایه‌یِ وجودیِ مرا با خود برد.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر تأثیرِ عمیقِ چهره‌نگاری.

سیم بناگوش او سکهٔ کارم ببرد

سفیدی و درخششِ بناگوشِ او، تمامِ اعتبار و سرمایه‌یِ وجودیِ مرا با خود برد.

نکته ادبی: سیم نشان‌دهنده ارزشِ والایِ زیباییِ معشوق در نزدِ عاشق است.

زلف چلیپا خمش در بن دیرم نشاند زلف چلیپا خمش در بن دیرم نشاند

آن زلفِ گره‌خورده و چلیپایی‌ش، مرا به گوشه‌نشینی در دیر (صومعه) واداشت.

نکته ادبی: زلف چلیپا اشاره به زلفِ شکن‌دار و آشفته دارد؛ دیر کنایه از دوری از آیینِ مرسوم و انزواست.

زلف چلیپا خمش در بن دیرم نشاند زلف چلیپا خمش در بن دیرم نشاند

آن زلفِ گره‌خورده و چلیپایی‌ش، مرا به گوشه‌نشینی در دیر (صومعه) واداشت.

نکته ادبی: اشاره به گره خوردنِ سرنوشتِ عاشق در زلفِ معشوق.

زلف چلیپا خمش در بن دیرم نشاند زلف چلیپا خمش در بن دیرم نشاند

آن زلفِ گره‌خورده و چلیپایی‌ش، مرا به گوشه‌نشینی در دیر (صومعه) واداشت.

نکته ادبی: تشبیه زلف به صلیب نشان از نوعی اسارتِ آیینی و خاص دارد.

زلف چلیپا خمش در بن دیرم نشاند زلف چلیپا خمش در بن دیرم نشاند

آن زلفِ گره‌خورده و چلیپایی‌ش، مرا به گوشه‌نشینی در دیر (صومعه) واداشت.

نکته ادبی: تکرار برای بیانِ استمرارِ وضعیتِ حبس در عشق.

لعل مسیحا دمش بر سر دارم ببرد

آن لبِ همچون لعل که نفسی مسیحایی دارد، مرا به سرِ دار کشاند و به فنا داد.

نکته ادبی: لعل مسیحا دم تناقضی زیباست؛ لبِ سرخ‌رنگِ حیات‌بخش که منجر به مرگِ عاشق (شهادت در راه عشق) می‌شود.

لعل مسیحا دمش بر سر دارم ببرد

آن لبِ همچون لعل که نفسی مسیحایی دارد، مرا به سرِ دار کشاند و به فنا داد.

نکته ادبی: اشاره به قدرتِ معشوق در حیات و مماتِ عاشق.

لعل مسیحا دمش بر سر دارم ببرد

آن لبِ همچون لعل که نفسی مسیحایی دارد، مرا به سرِ دار کشاند و به فنا داد.

نکته ادبی: استعاره از قربانی شدن در پایِ محبوب.

لعل مسیحا دمش بر سر دارم ببرد

آن لبِ همچون لعل که نفسی مسیحایی دارد، مرا به سرِ دار کشاند و به فنا داد.

نکته ادبی: مسیحا دم کنایه از شفابخشیِ معشوق است.

لعل مسیحا دمش بر سر دارم ببرد

آن لبِ همچون لعل که نفسی مسیحایی دارد، مرا به سرِ دار کشاند و به فنا داد.

نکته ادبی: تضادِ دار (مرگ) با مسیحا دم (زندگی).

لعل مسیحا دمش بر سر دارم ببرد

آن لبِ همچون لعل که نفسی مسیحایی دارد، مرا به سرِ دار کشاند و به فنا داد.

نکته ادبی: تأکید بر تقدیرِ محتومِ عاشق.

لعل مسیحا دمش بر سر دارم ببرد

آن لبِ همچون لعل که نفسی مسیحایی دارد، مرا به سرِ دار کشاند و به فنا داد.

نکته ادبی: تأکید بر زیباییِ مرگ‌آورِ معشوق.

لعل مسیحا دمش بر سر دارم ببرد

آن لبِ همچون لعل که نفسی مسیحایی دارد، مرا به سرِ دار کشاند و به فنا داد.

نکته ادبی: مظهرِ قدرتِ مطلقِ معشوق بر جانِ عاشق.

ناله کنان می دوم سنگ به بر در، چو آب ناله کنان می دوم سنگ به بر در، چو آب

نالان و گریان، همچون آب جاری هستم و سنگی (سنگینیِ غمی) بر سینه دارم.

نکته ادبی: تشبیه به آب به معنایِ بی‌قراری و جریان داشتنِ مداومِ گریه.

ناله کنان می دوم سنگ به بر در، چو آب ناله کنان می دوم سنگ به بر در، چو آب

نالان و گریان، همچون آب جاری هستم و سنگی (سنگینیِ غمی) بر سینه دارم.

نکته ادبی: تضادِ آب (لطافت) و سنگ (سنگینی).

ناله کنان می دوم سنگ به بر در، چو آب ناله کنان می دوم سنگ به بر در، چو آب

نالان و گریان، همچون آب جاری هستم و سنگی (سنگینیِ غمی) بر سینه دارم.

نکته ادبی: نمادپردازیِ بارِ گرانِ عشق.

ناله کنان می دوم سنگ به بر در، چو آب ناله کنان می دوم سنگ به بر در، چو آب

نالان و گریان، همچون آب جاری هستم و سنگی (سنگینیِ غمی) بر سینه دارم.

نکته ادبی: بیانِ وضعیتِ اضطرابِ عاشق.

کاب من و سنگ من غمزهٔ یارم ببرد

آن چشمک و عشوه معشوقم، هم آرامشِ وجودم (آب) و هم صبر و طاقتم (سنگ) را گرفت.

نکته ادبی: غمزه استعاره از نگاهِ فریبنده و تأثیرگذارِ معشوق.

کاب من و سنگ من غمزهٔ یارم ببرد

آن چشمک و عشوه معشوقم، هم آرامشِ وجودم (آب) و هم صبر و طاقتم (سنگ) را گرفت.

نکته ادبی: پیوندِ کناییِ میانِ اجزایِ وجودیِ عاشق.

کاب من و سنگ من غمزهٔ یارم ببرد

آن چشمک و عشوه معشوقم، هم آرامشِ وجودم (آب) و هم صبر و طاقتم (سنگ) را گرفت.

نکته ادبی: سلبِ آرامش و قرار از عاشق.

کاب من و سنگ من غمزهٔ یارم ببرد

آن چشمک و عشوه معشوقم، هم آرامشِ وجودم (آب) و هم صبر و طاقتم (سنگ) را گرفت.

نکته ادبی: استعاره از ناپایداری.

کاب من و سنگ من غمزهٔ یارم ببرد

آن چشمک و عشوه معشوقم، هم آرامشِ وجودم (آب) و هم صبر و طاقتم (سنگ) را گرفت.

نکته ادبی: تکرارِ یغماگریِ معشوق.

کاب من و سنگ من غمزهٔ یارم ببرد

آن چشمک و عشوه معشوقم، هم آرامشِ وجودم (آب) و هم صبر و طاقتم (سنگ) را گرفت.

نکته ادبی: غمزه نیرویِ محرکِ زوالِ عاشق است.

کاب من و سنگ من غمزهٔ یارم ببرد

آن چشمک و عشوه معشوقم، هم آرامشِ وجودم (آب) و هم صبر و طاقتم (سنگ) را گرفت.

نکته ادبی: تکمیلِ تصویرسازیِ از دست دادن.

کاب من و سنگ من غمزهٔ یارم ببرد

آن چشمک و عشوه معشوقم، هم آرامشِ وجودم (آب) و هم صبر و طاقتم (سنگ) را گرفت.

نکته ادبی: نشان‌دهنده کمالِ قدرتِ عشق.

جوجوم از عشق آنک خالش مشکین جو است جوجوم از عشق آنک خالش مشکین جو است

به خاطرِ آن کسی که خالِ سیاهش همچون جویِ مشکین است، در جست‌وجو و تلاشم.

نکته ادبی: خالِ مشکین جو کنایه از زیباییِ خاصِ چهره است؛ جو در اینجا هم به معنی گیاه و هم اشاره به دانه و شکلِ خال است.

جوجوم از عشق آنک خالش مشکین جو است جوجوم از عشق آنک خالش مشکین جو است

به خاطرِ آن کسی که خالِ سیاهش همچون جویِ مشکین است، در جست‌وجو و تلاشم.

نکته ادبی: اشتیاقِ عاشق به نشانه‌هایِ جزئیِ زیبایی.

جوجوم از عشق آنک خالش مشکین جو است جوجوم از عشق آنک خالش مشکین جو است

به خاطرِ آن کسی که خالِ سیاهش همچون جویِ مشکین است، در جست‌وجو و تلاشم.

نکته ادبی: تلاش برای رسیدن به معشوق.

جوجوم از عشق آنک خالش مشکین جو است جوجوم از عشق آنک خالش مشکین جو است

به خاطرِ آن کسی که خالِ سیاهش همچون جویِ مشکین است، در جست‌وجو و تلاشم.

نکته ادبی: تمرکز بر خال که کانونِ جاذبه است.

دل جو مشکینش دید خر شد و بارم ببرد

دل، آن جویِ مشکینش (خالش) را دید، نادان و خر شد و بارِ گرانِ وجودم را با خود برد.

نکته ادبی: خر شدن در اینجا به معنایِ نادانیِ ناشی از عشق و به دوش کشیدنِ بارِ سنگینِ بلاست.

دل جو مشکینش دید خر شد و بارم ببرد

دل، آن جویِ مشکینش (خالش) را دید، نادان و خر شد و بارِ گرانِ وجودم را با خود برد.

نکته ادبی: تشبیه به چهارپا جهتِ نشان دادنِ تحملِ بارِ عشق.

دل جو مشکینش دید خر شد و بارم ببرد

دل، آن جویِ مشکینش (خالش) را دید، نادان و خر شد و بارِ گرانِ وجودم را با خود برد.

نکته ادبی: استعاره از خودباختگی.

دل جو مشکینش دید خر شد و بارم ببرد

دل، آن جویِ مشکینش (خالش) را دید، نادان و خر شد و بارِ گرانِ وجودم را با خود برد.

نکته ادبی: تصویرِ حیرت‌زدگی و سرگشتگی.

دل جو مشکینش دید خر شد و بارم ببرد

دل، آن جویِ مشکینش (خالش) را دید، نادان و خر شد و بارِ گرانِ وجودم را با خود برد.

نکته ادبی: عشق باعثِ تغییرِ ماهیتِ عقل به جنون می‌شود.

دل جو مشکینش دید خر شد و بارم ببرد

دل، آن جویِ مشکینش (خالش) را دید، نادان و خر شد و بارِ گرانِ وجودم را با خود برد.

نکته ادبی: نشان‌دهنده خضوعِ عاشق.

دل جو مشکینش دید خر شد و بارم ببرد

دل، آن جویِ مشکینش (خالش) را دید، نادان و خر شد و بارِ گرانِ وجودم را با خود برد.

نکته ادبی: استعاره از تسلیمِ کامل.

دل جو مشکینش دید خر شد و بارم ببرد

دل، آن جویِ مشکینش (خالش) را دید، نادان و خر شد و بارِ گرانِ وجودم را با خود برد.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر تأثیرِ نگاه.

رفت قراری بدانک دل به دو زلفش دهم رفت قراری بدانک دل به دو زلفش دهم

آن قرار و آرامشی که داشتم تا دلم را به دو زلفش بسپارم، از دست رفت.

نکته ادبی: قرار در اینجا به معنایِ آرامش و پیمانِ ذهنی است.

رفت قراری بدانک دل به دو زلفش دهم رفت قراری بدانک دل به دو زلفش دهم

آن قرار و آرامشی که داشتم تا دلم را به دو زلفش بسپارم، از دست رفت.

نکته ادبی: پایانِ خویشتنداری و غلبه‌یِ بیقراریِ عشق.

رفت قراری بدانک دل به دو زلفش دهم رفت قراری بدانک دل به دو زلفش دهم

آن آرامشی که قرار بود با آن دلم را به دو زلف یار بسپارم، از دست رفته است.

نکته ادبی: بدانک مخفف بدان‌که است و واژه قرار در اینجا به معنای توقف و ثبات و آرامش به‌کار رفته است.

رفت قراری بدانک دل به دو زلفش دهم رفت قراری بدانک دل به دو زلفش دهم

آن آرامشی که قرار بود با آن دلم را به دو زلف یار بسپارم، از دست رفته است.

نکته ادبی: بدانک مخفف بدان‌که است.

دل به قراری که رفت رفت و قرارم ببرد

دلی که به آن امید و قرارِ از دست رفته سپرده بودم، همراه آن قرار رفت و شکیبایی‌ام را نیز با خود برد.

نکته ادبی: تکرار واژه رفت برای تأکید بر شدت فقدان و تسریع در از دست دادن است.

دل به قراری که رفت رفت و قرارم ببرد

دلی که به آن امید و قرارِ از دست رفته سپرده بودم، همراه آن قرار رفت و شکیبایی‌ام را نیز با خود برد.

نکته ادبی: تکرار واژه رفت برای تأکید بر شدت فقدان است.

دل به قراری که رفت رفت و قرارم ببرد

دلی که به آن امید و قرارِ از دست رفته سپرده بودم، همراه آن قرار رفت و شکیبایی‌ام را نیز با خود برد.

نکته ادبی: ساختار جملات نشان‌دهنده تداوم رنج است.

دل به قراری که رفت رفت و قرارم ببرد

دلی که به آن امید و قرارِ از دست رفته سپرده بودم، همراه آن قرار رفت و شکیبایی‌ام را نیز با خود برد.

نکته ادبی: تأکید بر فعل رفت در انتهای مصراع برای القای ناپایداری.

دل به قراری که رفت رفت و قرارم ببرد

دلی که به آن امید و قرارِ از دست رفته سپرده بودم، همراه آن قرار رفت و شکیبایی‌ام را نیز با خود برد.

نکته ادبی: استفاده از واج‌آرایی حرف ر برای ایجاد فضای حزن‌آلود.

دل به قراری که رفت رفت و قرارم ببرد

دلی که به آن امید و قرارِ از دست رفته سپرده بودم، همراه آن قرار رفت و شکیبایی‌ام را نیز با خود برد.

نکته ادبی: این بیت نشان‌دهنده پیوند عمیق میان دل و قرار است.

دل به قراری که رفت رفت و قرارم ببرد

دلی که به آن امید و قرارِ از دست رفته سپرده بودم، همراه آن قرار رفت و شکیبایی‌ام را نیز با خود برد.

نکته ادبی: تکرارِ متوالی ابیات در سیاق متن، نوعی تعمد در بیانِ پریشانیِ ذهنِ عاشق است.

دل به قراری که رفت رفت و قرارم ببرد

دلی که به آن امید و قرارِ از دست رفته سپرده بودم، همراه آن قرار رفت و شکیبایی‌ام را نیز با خود برد.

نکته ادبی: استفاده از فعل ربطی در انتهای مصراع نشان‌دهنده پایان یافتنِ وضعیتِ پیشین است.

دید دلم وقف عشق خانهٔ بام آسمان دید دلم وقف عشق خانهٔ بام آسمان

دلم دریافت که تمام وجودش وقف عشقی شده که به اندازه سقف آسمان بلند و دست‌نیافتنی است.

نکته ادبی: بام آسمان استعاره از اوج و بلندیِ مقامِ معشوق یا ساحت عشق است.

دید دلم وقف عشق خانهٔ بام آسمان دید دلم وقف عشق خانهٔ بام آسمان

دلم دریافت که تمام وجودش وقف عشقی شده که به اندازه سقف آسمان بلند و دست‌نیافتنی است.

نکته ادبی: وقف شدن در اینجا به معنای اختصاص یافتن کامل است.

دید دلم وقف عشق خانهٔ بام آسمان دید دلم وقف عشق خانهٔ بام آسمان

دلم دریافت که تمام وجودش وقف عشقی شده که به اندازه سقف آسمان بلند و دست‌نیافتنی است.

نکته ادبی: دیدن در اینجا به معنای دریافتن و آگاهی یافتن است.

دید دلم وقف عشق خانهٔ بام آسمان دید دلم وقف عشق خانهٔ بام آسمان

دلم دریافت که تمام وجودش وقف عشقی شده که به اندازه سقف آسمان بلند و دست‌نیافتنی است.

نکته ادبی: بام آسمان ترکیبی کنایی است.

خانه فروشی بزد دل ز کنارم ببرد

گویی فروختن خانه (رهایی از تعلقات) دلم را از کنارم پراند و مرا بی‌قرار کرد.

نکته ادبی: خانه فروشی کنایه از بی‌خانمان شدن و یا رها کردنِ هستی و تعلقات دنیوی است.

خانه فروشی بزد دل ز کنارم ببرد

گویی فروختن خانه دلم را از کنارم پراند و مرا بی‌قرار کرد.

نکته ادبی: ترکیب خانه فروشی استعاره‌ای از جدایی از سکون است.

خانه فروشی بزد دل ز کنارم ببرد

گویی فروختن خانه دلم را از کنارم پراند و مرا بی‌قرار کرد.

نکته ادبی: بزد در اینجا به معنای ضربه زدن یا رخ دادن است.

خانه فروشی بزد دل ز کنارم ببرد

گویی فروختن خانه دلم را از کنارم پراند و مرا بی‌قرار کرد.

نکته ادبی: کنارم در اینجا نمادِ آرامش و نزدیکی به خود است.

خانه فروشی بزد دل ز کنارم ببرد

گویی فروختن خانه دلم را از کنارم پراند و مرا بی‌قرار کرد.

نکته ادبی: فعل ببرد بر از دست دادن کامل دلالت دارد.

خانه فروشی بزد دل ز کنارم ببرد

گویی فروختن خانه دلم را از کنارم پراند و مرا بی‌قرار کرد.

نکته ادبی: تکرار عبارات نشان‌دهنده تأکید بر اضطراب است.

خانه فروشی بزد دل ز کنارم ببرد

گویی فروختن خانه دلم را از کنارم پراند و مرا بی‌قرار کرد.

نکته ادبی: ساختار نحوی به گونه‌ای است که جدایی دل را تأیید می‌کند.

خانه فروشی بزد دل ز کنارم ببرد

گویی فروختن خانه دلم را از کنارم پراند و مرا بی‌قرار کرد.

نکته ادبی: فعل ببرد برای هماهنگی با قوافی در نظر گرفته شده است.

عشق برون آورد مهره ز دندان مار عشق برون آورد مهره ز دندان مار

عشق چنان قدرتی دارد که می‌تواند گوهر گرانبها را از دندان سمی مار بیرون بکشد.

نکته ادبی: این یک تمثیل معروف ادبی است که به سختی و خطرِ به دست آوردنِ محبوب یا کمال اشاره دارد.

عشق برون آورد مهره ز دندان مار عشق برون آورد مهره ز دندان مار

عشق چنان قدرتی دارد که می‌تواند گوهر گرانبها را از دندان سمی مار بیرون بکشد.

نکته ادبی: مهره در اینجا استعاره از گوهر و ارزشمندی است.

عشق برون آورد مهره ز دندان مار عشق برون آورد مهره ز دندان مار

عشق چنان قدرتی دارد که می‌تواند گوهر گرانبها را از دندان سمی مار بیرون بکشد.

نکته ادبی: مار نماد خطر و شر است.

عشق برون آورد مهره ز دندان مار عشق برون آورد مهره ز دندان مار

عشق چنان قدرتی دارد که می‌تواند گوهر گرانبها را از دندان سمی مار بیرون بکشد.

نکته ادبی: تضادِ مهره (زیبایی) و دندان مار (خطر).

آمد و دندان کنان در دم مارم ببرد

عشق به سراغم آمد و با خشونت و دندان‌قروچه، مرا به کام خطر و هلاکت کشاند.

نکته ادبی: دندان کنان کنایه از خشم و خشونت است.

آمد و دندان کنان در دم مارم ببرد

عشق به سراغم آمد و با خشونت و دندان‌قروچه، مرا به کام خطر و هلاکت کشاند.

نکته ادبی: در دم مار کنایه از درونِ خطر قرار گرفتن است.

آمد و دندان کنان در دم مارم ببرد

عشق به سراغم آمد و با خشونت و دندان‌قروچه، مرا به کام خطر و هلاکت کشاند.

نکته ادبی: آمدن عشق در اینجا با حالتی خصمانه توصیف شده است.

آمد و دندان کنان در دم مارم ببرد

عشق به سراغم آمد و با خشونت و دندان‌قروچه، مرا به کام خطر و هلاکت کشاند.

نکته ادبی: دم مار نشانگرِ مرگ‌باریِ عشق است.

آمد و دندان کنان در دم مارم ببرد

عشق به سراغم آمد و با خشونت و دندان‌قروچه، مرا به کام خطر و هلاکت کشاند.

نکته ادبی: تکرار این واژگان نشانگرِ هراسی است که در قلب عاشق نهاده شده.

آمد و دندان کنان در دم مارم ببرد

عشق به سراغم آمد و با خشونت و دندان‌قروچه، مرا به کام خطر و هلاکت کشاند.

نکته ادبی: دندان‌کنان قیدِ حال برای عشق است.

آمد و دندان کنان در دم مارم ببرد

عشق به سراغم آمد و با خشونت و دندان‌قروچه، مرا به کام خطر و هلاکت کشاند.

نکته ادبی: مرا به کام خطر کشیدنِ عاشق، پیام اصلی بیت است.

آمد و دندان کنان در دم مارم ببرد

عشق به سراغم آمد و با خشونت و دندان‌قروچه، مرا به کام خطر و هلاکت کشاند.

نکته ادبی: تکرار در بیت‌های پایانی، آهنگِ روایتیِ منظومه را حفظ کرده است.

گفت که خاقانیا آب رخت چون نماند گفت که خاقانیا آب رخت چون نماند

از من پرسیدند که ای خاقانی، چرا طراوت چهره و آبروی تو دیگر باقی نمانده است؟

نکته ادبی: آب رخ کنایه از آبرو، حیثیت و شادابی چهره است که در عرف ادبی نشان‌دهنده سلامت و عزت نفس است.

گفت که خاقانیا آب رخت چون نماند گفت که خاقانیا آب رخت چون نماند

از من پرسیدند که ای خاقانی، چرا طراوت چهره و آبروی تو دیگر باقی نمانده است؟

نکته ادبی: خاقانیا خطاب به خویشتن است.

گفت که خاقانیا آب رخت چون نماند گفت که خاقانیا آب رخت چون نماند

از من پرسیدند که ای خاقانی، چرا طراوت چهره و آبروی تو دیگر باقی نمانده است؟

نکته ادبی: چون در اینجا به معنای چگونه و چراست.

گفت که خاقانیا آب رخت چون نماند گفت که خاقانیا آب رخت چون نماند

از من پرسیدند که ای خاقانی، چرا طراوت چهره و آبروی تو دیگر باقی نمانده است؟

نکته ادبی: پرسش از کاهش آبرو، پرسشی از شدت رنج است.

آب رخم هم به آب گریهٔ زارم ببرد

آبرو و عزت نفسم نیز به خاطر سیلاب گریه‌های زار و نزارم از دست رفت.

نکته ادبی: آبِ گریه با آبِ رخ جناس دارد و به این نکته اشاره دارد که گریه باعث ریختن آبرو شده است.

آب رخم هم به آب گریهٔ زارم ببرد

آبرو و عزت نفسم نیز به خاطر سیلاب گریه‌های زار و نزارم از دست رفت.

نکته ادبی: گریه زار کنایه از گریه شدید و همراه با ناله است.

آب رخم هم به آب گریهٔ زارم ببرد

آبرو و عزت نفسم نیز به خاطر سیلاب گریه‌های زار و نزارم از دست رفت.

نکته ادبی: آب اول به معنی آبرو و آب دوم به معنی اشک است (ایهام).

آب رخم هم به آب گریهٔ زارم ببرد

آبرو و عزت نفسم نیز به خاطر سیلاب گریه‌های زار و نزارم از دست رفت.

نکته ادبی: هم به معنیِ همراه با نیز است.

آب رخم هم به آب گریهٔ زارم ببرد

آبرو و عزت نفسم نیز به خاطر سیلاب گریه‌های زار و نزارم از دست رفت.

نکته ادبی: پایان‌بندی بیت بر زوالِ کامل اشاره دارد.

آب رخم هم به آب گریهٔ زارم ببرد

آبرو و عزت نفسم نیز به خاطر سیلاب گریه‌های زار و نزارم از دست رفت.

نکته ادبی: استفاده از مصوت‌های بلند در بیت، فضای حزن را تشدید می‌کند.

آب رخم هم به آب گریهٔ زارم ببرد

آبرو و عزت نفسم نیز به خاطر سیلاب گریه‌های زار و نزارم از دست رفت.

نکته ادبی: ساختار این بیت پاسخ به سوال بیت قبلی است.

آب رخم هم به آب گریهٔ زارم ببرد

آبرو و عزت نفسم نیز به خاطر سیلاب گریه‌های زار و نزارم از دست رفت.

نکته ادبی: تکرارِ متوالی این ابیات، تأکیدی بر پریشانیِ ذهنیِ ناشی از فقدان است.