دیوان اشعار - غزلیات

خاقانی

غزل شمارهٔ ۱۳۸

خاقانی
دل بستهٔ زلف تو شد از من چه نویسد دل بستهٔ زلف تو شد از من چه نویسد
دل بستهٔ زلف تو شد از من چه نویسد دل بستهٔ زلف تو شد از من چه نویسد
دل بستهٔ زلف تو شد از من چه نویسد دل بستهٔ زلف تو شد از من چه نویسد
دل بستهٔ زلف تو شد از من چه نویسد دل بستهٔ زلف تو شد از من چه نویسد
جان ساکن فردوس شد از من چه نویسد
جان ساکن فردوس شد از من چه نویسد
جان ساکن فردوس شد از من چه نویسد
جان ساکن فردوس شد از من چه نویسد
جان ساکن فردوس شد از من چه نویسد
جان ساکن فردوس شد از من چه نویسد
جان ساکن فردوس شد از من چه نویسد
جان ساکن فردوس شد از من چه نویسد
جانی که تو را یافت به قالب چه نشیند جانی که تو را یافت به قالب چه نشیند
جانی که تو را یافت به قالب چه نشیند جانی که تو را یافت به قالب چه نشیند
جانی که تو را یافت به قالب چه نشیند جانی که تو را یافت به قالب چه نشیند
جانی که تو را یافت به قالب چه نشیند جانی که تو را یافت به قالب چه نشیند
مرغی که تو را شد ز نشیمن چه نویسد
مرغی که تو را شد ز نشیمن چه نویسد
مرغی که تو را شد ز نشیمن چه نویسد
مرغی که تو را شد ز نشیمن چه نویسد
مرغی که تو را شد ز نشیمن چه نویسد
مرغی که تو را شد ز نشیمن چه نویسد
مرغی که تو را شد ز نشیمن چه نویسد
مرغی که تو را شد ز نشیمن چه نویسد
سرمایه توئی، چون تو شدی، دل که و دین چه سرمایه توئی، چون تو شدی، دل که و دین چه
سرمایه توئی، چون تو شدی، دل که و دین چه سرمایه توئی، چون تو شدی، دل که و دین چه
سرمایه توئی، چون تو شدی، دل که و دین چه سرمایه توئی، چون تو شدی، دل که و دین چه
سرمایه توئی، چون تو شدی، دل که و دین چه سرمایه توئی، چون تو شدی، دل که و دین چه
چون روز بشد دیده ز روزن چه نویسد
چون روز بشد دیده ز روزن چه نویسد
چون روز بشد دیده ز روزن چه نویسد
چون روز بشد دیده ز روزن چه نویسد
چون روز بشد دیده ز روزن چه نویسد
چون روز بشد دیده ز روزن چه نویسد
چون روز بشد دیده ز روزن چه نویسد
چون روز بشد دیده ز روزن چه نویسد
آن دل که بماند از تو و وصل تو چه باشد آن دل که بماند از تو و وصل تو چه باشد
آن دل که بماند از تو و وصل تو چه باشد آن دل که بماند از تو و وصل تو چه باشد
آن دل که بماند از تو و وصل تو چه باشد آن دل که بماند از تو و وصل تو چه باشد
آن دل که بماند از تو و وصل تو چه باشد آن دل که بماند از تو و وصل تو چه باشد
ساغر که شکست از می روشن چه نویسد
ساغر که شکست از می روشن چه نویسد
ساغر که شکست از می روشن چه نویسد
ساغر که شکست از می روشن چه نویسد
ساغر که شکست از می روشن چه نویسد
ساغر که شکست از می روشن چه نویسد
ساغر که شکست از می روشن چه نویسد
ساغر که شکست از می روشن چه نویسد
پیمود نیارم به نفس خرمن اندوه پیمود نیارم به نفس خرمن اندوه
پیمود نیارم به نفس خرمن اندوه پیمود نیارم به نفس خرمن اندوه
پیمود نیارم به نفس خرمن اندوه پیمود نیارم به نفس خرمن اندوه
پیمود نیارم به نفس خرمن اندوه پیمود نیارم به نفس خرمن اندوه
با داغ تو پیمانه ز خرمن چه نویسد
با داغ تو پیمانه ز خرمن چه نویسد
با داغ تو پیمانه ز خرمن چه نویسد
با داغ تو پیمانه ز خرمن چه نویسد
با داغ تو پیمانه ز خرمن چه نویسد
با داغ تو پیمانه ز خرمن چه نویسد
با داغ تو پیمانه ز خرمن چه نویسد
با داغ تو پیمانه ز خرمن چه نویسد
گفتم که کشم پای به دامن در هیهات گفتم که کشم پای به دامن در هیهات
گفتم که کشم پای به دامن در هیهات گفتم که کشم پای به دامن در هیهات
گفتم که کشم پای به دامن در هیهات گفتم که کشم پای به دامن در هیهات
گفتم که کشم پای به دامن در هیهات گفتم که کشم پای به دامن در هیهات
پائی که به دام است ز دامن چه نویسد
پائی که به دام است ز دامن چه نویسد
پائی که به دام است ز دامن چه نویسد
پائی که به دام است ز دامن چه نویسد
پائی که به دام است ز دامن چه نویسد
پائی که به دام است ز دامن چه نویسد
پائی که به دام است ز دامن چه نویسد
پائی که به دام است ز دامن چه نویسد
من مست تو آنگه خرد این خود چه حدیث است من مست تو آنگه خرد این خود چه حدیث است
من مست تو آنگه خرد این خود چه حدیث است من مست تو آنگه خرد این خود چه حدیث است
من مست تو آنگه خرد این خود چه حدیث است من مست تو آنگه خرد این خود چه حدیث است
من مست تو آنگه خرد این خود چه حدیث است من مست تو آنگه خرد این خود چه حدیث است
یا من ز خرد یا خرد از من چه نویسد
یا من ز خرد یا خرد از من چه نویسد
یا من ز خرد یا خرد از من چه نویسد
یا من ز خرد یا خرد از من چه نویسد
یا من ز خرد یا خرد از من چه نویسد
یا من ز خرد یا خرد از من چه نویسد
یا من ز خرد یا خرد از من چه نویسد
یا من ز خرد یا خرد از من چه نویسد
ای تر سخن چرب زبان ز آتش عشقت ای تر سخن چرب زبان ز آتش عشقت
ای تر سخن چرب زبان ز آتش عشقت ای تر سخن چرب زبان ز آتش عشقت
ای تر سخن چرب زبان ز آتش عشقت ای تر سخن چرب زبان ز آتش عشقت
ای تر سخن چرب زبان ز آتش عشقت ای تر سخن چرب زبان ز آتش عشقت
من آب شدم آب ز روغن چه نویسد
من آب شدم آب ز روغن چه نویسد
من آب شدم آب ز روغن چه نویسد
من آب شدم آب ز روغن چه نویسد
من آب شدم آب ز روغن چه نویسد
من آب شدم آب ز روغن چه نویسد
من آب شدم آب ز روغن چه نویسد
من آب شدم آب ز روغن چه نویسد
نامه ننویسد به تو خاقانی و عذر است نامه ننویسد به تو خاقانی و عذر است
نامه ننویسد به تو خاقانی و عذر است نامه ننویسد به تو خاقانی و عذر است
نامه ننویسد به تو خاقانی و عذر است نامه ننویسد به تو خاقانی و عذر است
نامه ننویسد به تو خاقانی و عذر است نامه ننویسد به تو خاقانی و عذر است
کز تو به تو نتوان گله کردن، چه نویسد
کز تو به تو نتوان گله کردن، چه نویسد
کز تو به تو نتوان گله کردن، چه نویسد
کز تو به تو نتوان گله کردن، چه نویسد
کز تو به تو نتوان گله کردن، چه نویسد
کز تو به تو نتوان گله کردن، چه نویسد
کز تو به تو نتوان گله کردن، چه نویسد
کز تو به تو نتوان گله کردن، چه نویسد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

دل بستهٔ زلف تو شد از من چه نویسد دل بستهٔ زلف تو شد از من چه نویسد

وقتی قلب من گرفتارِ پیچ‌ و خمِ موهای تو شد، دیگر از منِ عاشق چه انتظاری داری که بنویسم؟ همه چیز تمام شده است.

نکته ادبی: زلف در اینجا استعاره از پیچیدگی‌های جمال الهی است.

دل بستهٔ زلف تو شد از من چه نویسد دل بستهٔ زلف تو شد از من چه نویسد

وقتی قلب من گرفتارِ پیچ‌ و خمِ موهای تو شد، دیگر از منِ عاشق چه انتظاری داری که بنویسم؟

نکته ادبی: تکرارِ بیت بر تأکیدِ ناتوانیِ قلم در بیانِ عشق دلالت دارد.

دل بستهٔ زلف تو شد از من چه نویسد دل بستهٔ زلف تو شد از من چه نویسد

وقتی قلب من گرفتارِ پیچ‌ و خمِ موهای تو شد، دیگر از منِ عاشق چه انتظاری داری که بنویسم؟

نکته ادبی: استفاده از پرسش انکاری برای نشان‌دادن عجزِ شاعر.

دل بستهٔ زلف تو شد از من چه نویسد دل بستهٔ زلف تو شد از من چه نویسد

وقتی قلب من گرفتارِ پیچ‌ و خمِ موهای تو شد، دیگر از منِ عاشق چه انتظاری داری که بنویسم؟

نکته ادبی: تکرار متواتر نشان‌دهنده غرق‌شدگیِ ذهنی است.

جان ساکن فردوس شد از من چه نویسد

جانِ من که در بهشتِ دیدارِ تو ساکن شده است، دیگر چه نیازی به نوشتن دارد؟ وقتی در اصلِ کمال هستی، نوشتن بیهوده است.

نکته ادبی: فردوس نماد مقامِ قرب و وصالِ الهی است.

جان ساکن فردوس شد از من چه نویسد

جانِ من که در بهشتِ دیدارِ تو ساکن شده است، دیگر چه نیازی به نوشتن دارد؟

نکته ادبی: ساکن شدن جان در فردوس کنایه از آرامش ابدی است.

جان ساکن فردوس شد از من چه نویسد

جانِ من که در بهشتِ دیدارِ تو ساکن شده است، دیگر چه نیازی به نوشتن دارد؟

نکته ادبی: فردوس در اینجا استعاره از حضورِ معشوق است.

جان ساکن فردوس شد از من چه نویسد

جانِ من که در بهشتِ دیدارِ تو ساکن شده است، دیگر چه نیازی به نوشتن دارد؟

نکته ادبی: پرسش انکاری است و بر بی‌نیازیِ جانِ واصل تأکید دارد.

جان ساکن فردوس شد از من چه نویسد

جانِ من که در بهشتِ دیدارِ تو ساکن شده است، دیگر چه نیازی به نوشتن دارد؟

نکته ادبی: در اینجا فردوس را نباید به معنای ظاهری بهشت تصور کرد.

جان ساکن فردوس شد از من چه نویسد

جانِ من که در بهشتِ دیدارِ تو ساکن شده است، دیگر چه نیازی به نوشتن دارد؟

نکته ادبی: تکرار برای تثبیتِ معنای بیگانگی از جهانِ فانی است.

جان ساکن فردوس شد از من چه نویسد

جانِ من که در بهشتِ دیدارِ تو ساکن شده است، دیگر چه نیازی به نوشتن دارد؟

نکته ادبی: جان در اینجا مرکزِ تجلیِ الهی است.

جان ساکن فردوس شد از من چه نویسد

جانِ من که در بهشتِ دیدارِ تو ساکن شده است، دیگر چه نیازی به نوشتن دارد؟

نکته ادبی: ساکن بودن جان استعاره از فنا در محبوب است.

جانی که تو را یافت به قالب چه نشیند جانی که تو را یافت به قالب چه نشیند

جانی که تو را یافته و به حقیقتِ تو رسیده باشد، دیگر چگونه می‌تواند در بندِ تن و قالبِ خاکی باقی بماند؟

نکته ادبی: قالب استعاره از جسم و تنِ مادی است که زندانِ روح است.

جانی که تو را یافت به قالب چه نشیند جانی که تو را یافت به قالب چه نشیند

جانی که تو را یافته و به حقیقتِ تو رسیده باشد، دیگر چگونه می‌تواند در بندِ تن باقی بماند؟

نکته ادبی: یافتن در اینجا به معنای شهودِ عرفانی است.

جانی که تو را یافت به قالب چه نشیند جانی که تو را یافت به قالب چه نشیند

جانی که تو را یافته و به حقیقتِ تو رسیده باشد، دیگر چگونه می‌تواند در بندِ تن باقی بماند؟

نکته ادبی: نشستن در قالب کنایه از حبسِ روح در جسم است.

جانی که تو را یافت به قالب چه نشیند جانی که تو را یافت به قالب چه نشیند

جانی که تو را یافته و به حقیقتِ تو رسیده باشد، دیگر چگونه می‌تواند در بندِ تن باقی بماند؟

نکته ادبی: این بیت بر تعالیِ روحِ واصل دلالت دارد.

مرغی که تو را شد ز نشیمن چه نویسد

مرغی که آشیان و جایگاهِ واقعی‌اش تو هستی، دیگر چه نیازی دارد که از نشیمنِ تنگِ دنیا بنویسد یا سخن بگوید؟

نکته ادبی: مرغ استعاره از روحِ آدمی و نشیمن استعاره از تعلقاتِ دنیوی است.

مرغی که تو را شد ز نشیمن چه نویسد

مرغی که آشیان و جایگاهِ واقعی‌اش تو هستی، دیگر چه نیازی دارد که از نشیمنِ تنگِ دنیا سخن بگوید؟

نکته ادبی: نشیمن استعاره از قفسِ تن است.

مرغی که تو را شد ز نشیمن چه نویسد

مرغی که آشیان و جایگاهِ واقعی‌اش تو هستی، دیگر چه نیازی دارد که از نشیمنِ تنگِ دنیا سخن بگوید؟

نکته ادبی: رجوعِ مرغ به آشیان کنایه از بازگشت به اصلِ خویش است.

مرغی که تو را شد ز نشیمن چه نویسد

مرغی که آشیان و جایگاهِ واقعی‌اش تو هستی، دیگر چه نیازی دارد که از نشیمنِ تنگِ دنیا سخن بگوید؟

نکته ادبی: از نشیمن نوشتن کنایه از تعلق به عالمِ ماده است.

مرغی که تو را شد ز نشیمن چه نویسد

مرغی که آشیان و جایگاهِ واقعی‌اش تو هستی، دیگر چه نیازی دارد که از نشیمنِ تنگِ دنیا سخن بگوید؟

نکته ادبی: تو در اینجا معشوقِ ازلی است.

مرغی که تو را شد ز نشیمن چه نویسد

مرغی که آشیان و جایگاهِ واقعی‌اش تو هستی، دیگر چه نیازی دارد که از نشیمنِ تنگِ دنیا سخن بگوید؟

نکته ادبی: شاعر از نمادِ پرنده برای بیانِ سبک‌باریِ روح استفاده کرده است.

مرغی که تو را شد ز نشیمن چه نویسد

مرغی که آشیان و جایگاهِ واقعی‌اش تو هستی، دیگر چه نیازی دارد که از نشیمنِ تنگِ دنیا سخن بگوید؟

نکته ادبی: تأکید بر بی‌ارزش بودنِ دنیای مادی.

مرغی که تو را شد ز نشیمن چه نویسد

مرغی که آشیان و جایگاهِ واقعی‌اش تو هستی، دیگر چه نیازی دارد که از نشیمنِ تنگِ دنیا سخن بگوید؟

نکته ادبی: ترکیبِ مرغ و نشیمن از تصاویرِ کلاسیکِ عرفانی است.

سرمایه توئی، چون تو شدی، دل که و دین چه سرمایه توئی، چون تو شدی، دل که و دین چه

سرمایه و هستیِ من تویی. وقتی تو را دارم، دیگر دل و دین برایم چه ارزشی دارد؟ همه چیز در وجودِ تو حل شده است.

نکته ادبی: سرمایه در اینجا کنایه از ارزشِ وجودی است.

سرمایه توئی، چون تو شدی، دل که و دین چه سرمایه توئی، چون تو شدی، دل که و دین چه

سرمایه و هستیِ من تویی. وقتی تو را دارم، دیگر دل و دین برایم چه ارزشی دارد؟

نکته ادبی: دل و دین در اینجا نمادِ تعلقاتِ شخصی و باورهایِ محدود است.

سرمایه توئی، چون تو شدی، دل که و دین چه سرمایه توئی، چون تو شدی، دل که و دین چه

سرمایه و هستیِ من تویی. وقتی تو را دارم، دیگر دل و دین برایم چه ارزشی دارد؟

نکته ادبی: چون تو شدی کنایه از رسیدن به مقامِ وصال است.

سرمایه توئی، چون تو شدی، دل که و دین چه سرمایه توئی، چون تو شدی، دل که و دین چه

سرمایه و هستیِ من تویی. وقتی تو را دارم، دیگر دل و دین برایم چه ارزشی دارد؟

نکته ادبی: تضاد میانِ سرمایه حقیقی و داشته‌های دنیوی.

چون روز بشد دیده ز روزن چه نویسد

چون خورشیدِ حقیقت طلوع کرد، چشمِ ظاهر‌بین دیگر از دریچه (روزن) دنیا چه می‌تواند ببیند یا بنویسد؟

نکته ادبی: روزن نمادِ محدودیتِ حواسِ پنج‌گانه در ادراکِ حقایق است.

چون روز بشد دیده ز روزن چه نویسد

چون خورشیدِ حقیقت طلوع کرد، چشمِ ظاهر‌بین دیگر از دریچه دنیا چه می‌تواند ببیند؟

نکته ادبی: روز در اینجا کنایه از اشراقِ الهی است.

چون روز بشد دیده ز روزن چه نویسد

چون خورشیدِ حقیقت طلوع کرد، چشمِ ظاهر‌بین دیگر از دریچه دنیا چه می‌تواند ببیند؟

نکته ادبی: بشد در اینجا به معنای آمدن و طلوع کردن است.

چون روز بشد دیده ز روزن چه نویسد

چون خورشیدِ حقیقت طلوع کرد، چشمِ ظاهر‌بین دیگر از دریچه دنیا چه می‌تواند ببیند؟

نکته ادبی: دیده از روزن نوشتن کنایه از تماشایِ ناقصِ جهانِ مادی است.

چون روز بشد دیده ز روزن چه نویسد

چون خورشیدِ حقیقت طلوع کرد، چشمِ ظاهر‌بین دیگر از دریچه دنیا چه می‌تواند ببیند؟

نکته ادبی: تفاوتِ رؤیتِ ظاهری و شهودِ باطنی.

چون روز بشد دیده ز روزن چه نویسد

چون خورشیدِ حقیقت طلوع کرد، چشمِ ظاهر‌بین دیگر از دریچه دنیا چه می‌تواند ببیند؟

نکته ادبی: تصویری از ناتوانیِ ابزارهایِ مادی در برابرِ نورِ مطلق.

چون روز بشد دیده ز روزن چه نویسد

چون خورشیدِ حقیقت طلوع کرد، چشمِ ظاهر‌بین دیگر از دریچه دنیا چه می‌تواند ببیند؟

نکته ادبی: استعاره‌سازیِ نور برای دانشِ عرفانی.

چون روز بشد دیده ز روزن چه نویسد

چون خورشیدِ حقیقت طلوع کرد، چشمِ ظاهر‌بین دیگر از دریچه دنیا چه می‌تواند ببیند؟

نکته ادبی: انتقاد از محدودیت‌هایِ شناختیِ بشر.

آن دل که بماند از تو و وصل تو چه باشد آن دل که بماند از تو و وصل تو چه باشد

آن قلبی که بعد از تجربه وصالِ تو، همچنان در قیدِ خویشتن یا تعلقات باقی بماند، اصلاً چه حقیقتی دارد؟

نکته ادبی: پرسش برای ابرازِ حیرت و نفیِ اعتبارِ باقی‌مانده‌های ذهنی.

آن دل که بماند از تو و وصل تو چه باشد آن دل که بماند از تو و وصل تو چه باشد

آن قلبی که بعد از تجربه وصالِ تو، همچنان باقی بماند، اصلاً چه حقیقتی دارد؟

نکته ادبی: وصلِ تو کنایه از محو شدنِ خویشتن در دوست است.

آن دل که بماند از تو و وصل تو چه باشد آن دل که بماند از تو و وصل تو چه باشد

آن قلبی که بعد از تجربه وصالِ تو، همچنان باقی بماند، اصلاً چه حقیقتی دارد؟

نکته ادبی: تأکید بر لزومِ فنایِ کامل.

آن دل که بماند از تو و وصل تو چه باشد آن دل که بماند از تو و وصل تو چه باشد

آن قلبی که بعد از تجربه وصالِ تو، همچنان باقی بماند، اصلاً چه حقیقتی دارد؟

نکته ادبی: قلب در اینجا مرکزِ احساساتِ فانی است.

ساغر که شکست از می روشن چه نویسد

وقتی ساغرِ وجود شکست و میِ نابِ حقیقت جاری شد، دیگر از آن ساغر چه می‌توان نوشت؟ ظرفیتِ محدود از بین رفته است.

نکته ادبی: ساغر نمادِ جسم یا قالبِ انسانی است که باید بشکند تا حقیقت آزاد شود.

ساغر که شکست از می روشن چه نویسد

وقتی ساغرِ وجود شکست و میِ نابِ حقیقت جاری شد، دیگر از آن چه می‌توان نوشت؟

نکته ادبی: میِ روشن استعاره از تجلیاتِ الهی است.

ساغر که شکست از می روشن چه نویسد

وقتی ساغرِ وجود شکست و میِ نابِ حقیقت جاری شد، دیگر از آن چه می‌توان نوشت؟

نکته ادبی: شکستنِ ساغر کنایه از مرگِ اختیاری یا فناست.

ساغر که شکست از می روشن چه نویسد

وقتی ساغرِ وجود شکست و میِ نابِ حقیقت جاری شد، دیگر از آن چه می‌توان نوشت؟

نکته ادبی: شکستن ساغر استعاره از رهایی از قیدِ کثرت است.

ساغر که شکست از می روشن چه نویسد

وقتی ساغرِ وجود شکست و میِ نابِ حقیقت جاری شد، دیگر از آن چه می‌توان نوشت؟

نکته ادبی: می روشن کنایه از حقیقتِ بی‌آلایش است.

ساغر که شکست از می روشن چه نویسد

وقتی ساغرِ وجود شکست و میِ نابِ حقیقت جاری شد، دیگر از آن چه می‌توان نوشت؟

نکته ادبی: مفهومِ شکستن ساغر در ادبیاتِ عرفانی، رسیدن به حقیقتِ پنهان است.

ساغر که شکست از می روشن چه نویسد

وقتی ساغرِ وجود شکست و میِ نابِ حقیقت جاری شد، دیگر از آن چه می‌توان نوشت؟

نکته ادبی: نوشتن در اینجا به معنای ثبتِ توصیفاتِ مادی است.

ساغر که شکست از می روشن چه نویسد

وقتی ساغرِ وجود شکست و میِ نابِ حقیقت جاری شد، دیگر از آن چه می‌توان نوشت؟

نکته ادبی: ساغر نمادِ ابزارِ ادراکِ حسی است.

پیمود نیارم به نفس خرمن اندوه پیمود نیارم به نفس خرمن اندوه

من توانِ آن را ندارم که حجمِ عظیمِ اندوهم را با نَفَسِ محدودِ بشری‌ام اندازه‌گیری کنم؛ این غم بی‌کران است.

نکته ادبی: خرمنِ اندوه استعاره‌ای از حجمِ بالای درد و رنجِ دوری است.

پیمود نیارم به نفس خرمن اندوه پیمود نیارم به نفس خرمن اندوه

من توانِ آن را ندارم که حجمِ عظیمِ اندوهم را با نَفَسِ محدودِ بشری‌ام اندازه‌گیری کنم؛ این غم بی‌کران است.

نکته ادبی: پیمودنِ خرمن با نفس کنایه از تلاش برای وصفِ غیرقابلِ وصف است.

پیمود نیارم به نفس خرمن اندوه پیمود نیارم به نفس خرمن اندوه

توان آن را ندارم که این توده عظیم اندوه را با نفسم اندازه بگیرم.

نکته ادبی: پیمودن در اینجا به معنای اندازه گرفتن و سنجیدن است.

پیمود نیارم به نفس خرمن اندوه پیمود نیارم به نفس خرمن اندوه

توان آن را ندارم که این توده عظیم اندوه را با نفسم اندازه بگیرم.

نکته ادبی: خرمن اندوه استعاره‌ای از حجم بسیار زیاد غم است.

با داغ تو پیمانه ز خرمن چه نویسد

وقتی داغ عشق تو بر جان من است، چگونه می‌توانم این خرمنِ بی‌پایانِ غم را با پیمانه‌ای کوچک اندازه بگیرم و شرح دهم؟

نکته ادبی: پیمانه در تقابل با خرمن قرار دارد تا ناتوانی ابزار را نشان دهد.

با داغ تو پیمانه ز خرمن چه نویسد

وقتی داغ عشق تو بر جان من است، چگونه می‌توانم این خرمنِ بی‌پایانِ غم را با پیمانه‌ای کوچک اندازه بگیرم و شرح دهم؟

نکته ادبی: استفاده از پرسش انکاری برای تاکید بر غیرممکن بودن توصیف.

با داغ تو پیمانه ز خرمن چه نویسد

وقتی داغ عشق تو بر جان من است، چگونه می‌توانم این خرمنِ بی‌پایانِ غم را با پیمانه‌ای کوچک اندازه بگیرم و شرح دهم؟

نکته ادبی: اشاره به ناتوانی شاعر در سنجش ابعاد عشق.

با داغ تو پیمانه ز خرمن چه نویسد

وقتی داغ عشق تو بر جان من است، چگونه می‌توانم این خرمنِ بی‌پایانِ غم را با پیمانه‌ای کوچک اندازه بگیرم و شرح دهم؟

نکته ادبی: کنایه از حقارت کلام در برابر وسعت درد.

با داغ تو پیمانه ز خرمن چه نویسد

وقتی داغ عشق تو بر جان من است، چگونه می‌توانم این خرمنِ بی‌پایانِ غم را با پیمانه‌ای کوچک اندازه بگیرم و شرح دهم؟

نکته ادبی: داغ استعاره از اثر عشق است.

با داغ تو پیمانه ز خرمن چه نویسد

وقتی داغ عشق تو بر جان من است، چگونه می‌توانم این خرمنِ بی‌پایانِ غم را با پیمانه‌ای کوچک اندازه بگیرم و شرح دهم؟

نکته ادبی: مراعات نظیر بین داغ، خرمن و پیمانه.

با داغ تو پیمانه ز خرمن چه نویسد

وقتی داغ عشق تو بر جان من است، چگونه می‌توانم این خرمنِ بی‌پایانِ غم را با پیمانه‌ای کوچک اندازه بگیرم و شرح دهم؟

نکته ادبی: تکرار واژه نویسد تاکید بر عجز در نوشتن است.

با داغ تو پیمانه ز خرمن چه نویسد

وقتی داغ عشق تو بر جان من است، چگونه می‌توانم این خرمنِ بی‌پایانِ غم را با پیمانه‌ای کوچک اندازه بگیرم و شرح دهم؟

نکته ادبی: استفاده از پرسش برای بیان حیرت.

گفتم که کشم پای به دامن در هیهات گفتم که کشم پای به دامن در هیهات

خواستم که از دنیا کناره بگیرم و گوشه‌نشین شوم، اما افسوس که نشد.

نکته ادبی: کشیدن پای به دامن کنایه از گوشه‌نشینی و دوری از هیاهوی عالم است.

گفتم که کشم پای به دامن در هیهات گفتم که کشم پای به دامن در هیهات

خواستم که از دنیا کناره بگیرم و گوشه‌نشین شوم، اما افسوس که نشد.

نکته ادبی: هیهات بیانگر حسرت است.

گفتم که کشم پای به دامن در هیهات گفتم که کشم پای به دامن در هیهات

خواستم که از دنیا کناره بگیرم و گوشه‌نشین شوم، اما افسوس که نشد.

نکته ادبی: دامن نماد ستر و پوشیدگی و عافیت‌طلبی است.

گفتم که کشم پای به دامن در هیهات گفتم که کشم پای به دامن در هیهات

خواستم که از دنیا کناره بگیرم و گوشه‌نشین شوم، اما افسوس که نشد.

نکته ادبی: ساختار جملات بیانگر شکست در تصمیم است.

پائی که به دام است ز دامن چه نویسد

پایی که در دام عشق گرفتار است، دیگر چگونه می‌تواند به دامنِ عافیت و گوشه‌نشینی برگردد؟

نکته ادبی: تناسب دام و پای به خوبی تضاد میان اسارت و رهایی را نشان می‌دهد.

پائی که به دام است ز دامن چه نویسد

پایی که در دام عشق گرفتار است، دیگر چگونه می‌تواند به دامنِ عافیت و گوشه‌نشینی برگردد؟

نکته ادبی: استعاره از تعلق داشتن به معشوق.

پائی که به دام است ز دامن چه نویسد

پایی که در دام عشق گرفتار است، دیگر چگونه می‌تواند به دامنِ عافیت و گوشه‌نشینی برگردد؟

نکته ادبی: تکرار سوال برای تاکید بر اسارت.

پائی که به دام است ز دامن چه نویسد

پایی که در دام عشق گرفتار است، دیگر چگونه می‌تواند به دامنِ عافیت و گوشه‌نشینی برگردد؟

نکته ادبی: دامن اینجا در تقابل با دام است.

پائی که به دام است ز دامن چه نویسد

پایی که در دام عشق گرفتار است، دیگر چگونه می‌تواند به دامنِ عافیت و گوشه‌نشینی برگردد؟

نکته ادبی: دام نماد اسارت است.

پائی که به دام است ز دامن چه نویسد

پایی که در دام عشق گرفتار است، دیگر چگونه می‌تواند به دامنِ عافیت و گوشه‌نشینی برگردد؟

نکته ادبی: پای اینجا استعاره از اراده عاشق است.

پائی که به دام است ز دامن چه نویسد

پایی که در دام عشق گرفتار است، دیگر چگونه می‌تواند به دامنِ عافیت و گوشه‌نشینی برگردد؟

نکته ادبی: تشبیه تلویحی دام به سرنوشت.

پائی که به دام است ز دامن چه نویسد

پایی که در دام عشق گرفتار است، دیگر چگونه می‌تواند به دامنِ عافیت و گوشه‌نشینی برگردد؟

نکته ادبی: استعاره از غیرممکن بودن بازگشت به خویشتن.

من مست تو آنگه خرد این خود چه حدیث است من مست تو آنگه خرد این خود چه حدیث است

من که مستِ عشقِ تو هستم، وجودِ عقل و خرد در وجودِ من چه معنایی دارد؟ این چه حکایتی است؟

نکته ادبی: تضاد مستی و خرد برای بیان غلبه عشق.

من مست تو آنگه خرد این خود چه حدیث است من مست تو آنگه خرد این خود چه حدیث است

من که مستِ عشقِ تو هستم، وجودِ عقل و خرد در وجودِ من چه معنایی دارد؟ این چه حکایتی است؟

نکته ادبی: حديث در اینجا به معنای داستان و منطق است.

من مست تو آنگه خرد این خود چه حدیث است من مست تو آنگه خرد این خود چه حدیث است

من که مستِ عشقِ تو هستم، وجودِ عقل و خرد در وجودِ من چه معنایی دارد؟ این چه حکایتی است؟

نکته ادبی: مستی استعاره از بی‌خودی و جذبه است.

من مست تو آنگه خرد این خود چه حدیث است من مست تو آنگه خرد این خود چه حدیث است

من که مستِ عشقِ تو هستم، وجودِ عقل و خرد در وجودِ من چه معنایی دارد؟ این چه حکایتی است؟

نکته ادبی: پرسش استفهامی انکاری برای ابطال عقل.

یا من ز خرد یا خرد از من چه نویسد

نمی‌دانم من در قیدِ خرد هستم یا خرد در قیدِ من؟ این رابطه چگونه نوشته و فهم می‌شود؟

نکته ادبی: بازی کلامی با مفهوم تقدم و تاخر عاشق و عقل.

یا من ز خرد یا خرد از من چه نویسد

نمی‌دانم من در قیدِ خرد هستم یا خرد در قیدِ من؟ این رابطه چگونه نوشته و فهم می‌شود؟

نکته ادبی: ایهام در نسبتِ من و خرد.

یا من ز خرد یا خرد از من چه نویسد

نمی‌دانم من در قیدِ خرد هستم یا خرد در قیدِ من؟ این رابطه چگونه نوشته و فهم می‌شود؟

نکته ادبی: تاکید بر گیجی و سرگشتگی عاشق.

یا من ز خرد یا خرد از من چه نویسد

نمی‌دانم من در قیدِ خرد هستم یا خرد در قیدِ من؟ این رابطه چگونه نوشته و فهم می‌شود؟

نکته ادبی: ساختار موازی برای بیان تردید.

یا من ز خرد یا خرد از من چه نویسد

نمی‌دانم من در قیدِ خرد هستم یا خرد در قیدِ من؟ این رابطه چگونه نوشته و فهم می‌شود؟

نکته ادبی: تضاد درونی خرد و عشق.

یا من ز خرد یا خرد از من چه نویسد

نمی‌دانم من در قیدِ خرد هستم یا خرد در قیدِ من؟ این رابطه چگونه نوشته و فهم می‌شود؟

نکته ادبی: استفاده از زبان متناقض‌نما (پارادوکس).

یا من ز خرد یا خرد از من چه نویسد

نمی‌دانم من در قیدِ خرد هستم یا خرد در قیدِ من؟ این رابطه چگونه نوشته و فهم می‌شود؟

نکته ادبی: ابهام عامدانه در هویتِ فاعل و مفعول.

یا من ز خرد یا خرد از من چه نویسد

نمی‌دانم من در قیدِ خرد هستم یا خرد در قیدِ من؟ این رابطه چگونه نوشته و فهم می‌شود؟

نکته ادبی: تاکید بر فروپاشیِ منطق در عشق.

ای تر سخن چرب زبان ز آتش عشقت ای تر سخن چرب زبان ز آتش عشقت

ای کسی که سخن‌ات شیرین و چرب‌زبان است، در میان آتشِ عشقِ تو...

نکته ادبی: ترسخن صفت برای فصاحت و بلاغت است.

ای تر سخن چرب زبان ز آتش عشقت ای تر سخن چرب زبان ز آتش عشقت

ای کسی که سخن‌ات شیرین و چرب‌زبان است، در میان آتشِ عشقِ تو...

نکته ادبی: چرب‌زبان کنایه از توانایی در کلام و دلربایی است.

ای تر سخن چرب زبان ز آتش عشقت ای تر سخن چرب زبان ز آتش عشقت

ای کسی که سخن‌ات شیرین و چرب‌زبان است، در میان آتشِ عشقِ تو...

نکته ادبی: آتش عشق نمادِ سوزندگیِ و دگرگونی است.

ای تر سخن چرب زبان ز آتش عشقت ای تر سخن چرب زبان ز آتش عشقت

ای کسی که سخن‌ات شیرین و چرب‌زبان است، در میان آتشِ عشقِ تو...

نکته ادبی: مخاطب قراردادن معشوق برای ایجاد تقابل.

من آب شدم آب ز روغن چه نویسد

من ذوب شدم و از بین رفتم؛ حال که به آب (ناچیزی و ضعف) تبدیل شده‌ام، چگونه می‌توانم درباره روغن (که نماد اشتعال است) بنویسم؟

نکته ادبی: آب و روغن استعاره از استحاله و دگرگونی ماهیت عاشق در اثر عشق است.

من آب شدم آب ز روغن چه نویسد

من ذوب شدم و از بین رفتم؛ حال که به آب (ناچیزی و ضعف) تبدیل شده‌ام، چگونه می‌توانم درباره روغن (که نماد اشتعال است) بنویسم؟

نکته ادبی: آب نماد فروتنی و شکستگی و روغن نماد سوختن و شدت است.

من آب شدم آب ز روغن چه نویسد

من ذوب شدم و از بین رفتم؛ حال که به آب (ناچیزی و ضعف) تبدیل شده‌ام، چگونه می‌توانم درباره روغن (که نماد اشتعال است) بنویسم؟

نکته ادبی: استعاره از فنا شدن عاشق.

من آب شدم آب ز روغن چه نویسد

من ذوب شدم و از بین رفتم؛ حال که به آب (ناچیزی و ضعف) تبدیل شده‌ام، چگونه می‌توانم درباره روغن (که نماد اشتعال است) بنویسم؟

نکته ادبی: تضاد آب و روغن برای بیان ناتوانی.

من آب شدم آب ز روغن چه نویسد

من ذوب شدم و از بین رفتم؛ حال که به آب (ناچیزی و ضعف) تبدیل شده‌ام، چگونه می‌توانم درباره روغن (که نماد اشتعال است) بنویسم؟

نکته ادبی: آب شدن به معنای از دست دادن ثبات و شخصیت است.

من آب شدم آب ز روغن چه نویسد

من ذوب شدم و از بین رفتم؛ حال که به آب (ناچیزی و ضعف) تبدیل شده‌ام، چگونه می‌توانم درباره روغن (که نماد اشتعال است) بنویسم؟

نکته ادبی: تصویرسازیِ بسیار قدرتمند و بدیع از استحاله.

من آب شدم آب ز روغن چه نویسد

من ذوب شدم و از بین رفتم؛ حال که به آب (ناچیزی و ضعف) تبدیل شده‌ام، چگونه می‌توانم درباره روغن (که نماد اشتعال است) بنویسم؟

نکته ادبی: روغن استعاره از سوخت و منبع آتش است.

من آب شدم آب ز روغن چه نویسد

من ذوب شدم و از بین رفتم؛ حال که به آب (ناچیزی و ضعف) تبدیل شده‌ام، چگونه می‌توانم درباره روغن (که نماد اشتعال است) بنویسم؟

نکته ادبی: پرهیز از نوشتن به دلیل تغییر ماهیت.

نامه ننویسد به تو خاقانی و عذر است نامه ننویسد به تو خاقانی و عذر است

خاقانی برای تو نامه نمی‌نویسد و این کوتاهی در نوشتن، عذر موجهی دارد.

نکته ادبی: اشاره به تخلص شاعر (خاقانی) که نشان‌دهنده سبک شخصی او در تخلص‌گویی است.

نامه ننویسد به تو خاقانی و عذر است نامه ننویسد به تو خاقانی و عذر است

خاقانی برای تو نامه نمی‌نویسد و این کوتاهی در نوشتن، عذر موجهی دارد.

نکته ادبی: عذر آوردن برای ننوشتن، خود یک سنت در اشعار غنایی است.

نامه ننویسد به تو خاقانی و عذر است نامه ننویسد به تو خاقانی و عذر است

خاقانی برای تو نامه نمی‌نویسد و این کوتاهی در نوشتن، عذر موجهی دارد.

نکته ادبی: پایان‌بندی با ذکر نام خود.

نامه ننویسد به تو خاقانی و عذر است نامه ننویسد به تو خاقانی و عذر است

خاقانی برای تو نامه نمی‌نویسد و این کوتاهی در نوشتن، عذر موجهی دارد.

نکته ادبی: تایید ناتوانی در بیانِ حال.

کز تو به تو نتوان گله کردن، چه نویسد

از آنجایی که تو خودت عاملِ تمامیِ رنج‌های منی، شکایت کردن از دستِ تو به نزدِ خودت بی‌فایده است؛ با این حساب دیگر چه چیزی می‌توان نوشت و گفت؟

نکته ادبی: ترکیبِ «تو به تو» نشان‌دهنده‌ی بن‌بستِ عاطفی است و فعل «نویسد» نشان از استیصال و ناامیدی در بیانِ درد دارد.

کز تو به تو نتوان گله کردن، چه نویسد

از آنجایی که تو خودت عاملِ تمامیِ رنج‌های منی، شکایت کردن از دستِ تو به نزدِ خودت بی‌فایده است؛ با این حساب دیگر چه چیزی می‌توان نوشت و گفت؟

نکته ادبی: ترکیبِ «تو به تو» نشان‌دهنده‌ی بن‌بستِ عاطفی است و فعل «نویسد» نشان از استیصال و ناامیدی در بیانِ درد دارد.

کز تو به تو نتوان گله کردن، چه نویسد

از آنجایی که تو خودت عاملِ تمامیِ رنج‌های منی، شکایت کردن از دستِ تو به نزدِ خودت بی‌فایده است؛ با این حساب دیگر چه چیزی می‌توان نوشت و گفت؟

نکته ادبی: ترکیبِ «تو به تو» نشان‌دهنده‌ی بن‌بستِ عاطفی است و فعل «نویسد» نشان از استیصال و ناامیدی در بیانِ درد دارد.

کز تو به تو نتوان گله کردن، چه نویسد

از آنجایی که تو خودت عاملِ تمامیِ رنج‌های منی، شکایت کردن از دستِ تو به نزدِ خودت بی‌فایده است؛ با این حساب دیگر چه چیزی می‌توان نوشت و گفت؟

نکته ادبی: ترکیبِ «تو به تو» نشان‌دهنده‌ی بن‌بستِ عاطفی است و فعل «نویسد» نشان از استیصال و ناامیدی در بیانِ درد دارد.

کز تو به تو نتوان گله کردن، چه نویسد

از آنجایی که تو خودت عاملِ تمامیِ رنج‌های منی، شکایت کردن از دستِ تو به نزدِ خودت بی‌فایده است؛ با این حساب دیگر چه چیزی می‌توان نوشت و گفت؟

نکته ادبی: ترکیبِ «تو به تو» نشان‌دهنده‌ی بن‌بستِ عاطفی است و فعل «نویسد» نشان از استیصال و ناامیدی در بیانِ درد دارد.

کز تو به تو نتوان گله کردن، چه نویسد

از آنجایی که تو خودت عاملِ تمامیِ رنج‌های منی، شکایت کردن از دستِ تو به نزدِ خودت بی‌فایده است؛ با این حساب دیگر چه چیزی می‌توان نوشت و گفت؟

نکته ادبی: ترکیبِ «تو به تو» نشان‌دهنده‌ی بن‌بستِ عاطفی است و فعل «نویسد» نشان از استیصال و ناامیدی در بیانِ درد دارد.

کز تو به تو نتوان گله کردن، چه نویسد

از آنجایی که تو خودت عاملِ تمامیِ رنج‌های منی، شکایت کردن از دستِ تو به نزدِ خودت بی‌فایده است؛ با این حساب دیگر چه چیزی می‌توان نوشت و گفت؟

نکته ادبی: ترکیبِ «تو به تو» نشان‌دهنده‌ی بن‌بستِ عاطفی است و فعل «نویسد» نشان از استیصال و ناامیدی در بیانِ درد دارد.

کز تو به تو نتوان گله کردن، چه نویسد

از آنجایی که تو خودت عاملِ تمامیِ رنج‌های منی، شکایت کردن از دستِ تو به نزدِ خودت بی‌فایده است؛ با این حساب دیگر چه چیزی می‌توان نوشت و گفت؟

نکته ادبی: ترکیبِ «تو به تو» نشان‌دهنده‌ی بن‌بستِ عاطفی است و فعل «نویسد» نشان از استیصال و ناامیدی در بیانِ درد دارد.