دیوان اشعار - غزلیات

خاقانی

غزل شمارهٔ ۱۳۷

خاقانی
آتش عشق تو دید صبرم و سیماب شد آتش عشق تو دید صبرم و سیماب شد
آتش عشق تو دید صبرم و سیماب شد آتش عشق تو دید صبرم و سیماب شد
آتش عشق تو دید صبرم و سیماب شد آتش عشق تو دید صبرم و سیماب شد
آتش عشق تو دید صبرم و سیماب شد آتش عشق تو دید صبرم و سیماب شد
هستی من آب گشت، آب مرا آب شد
هستی من آب گشت، آب مرا آب شد
هستی من آب گشت، آب مرا آب شد
هستی من آب گشت، آب مرا آب شد
هستی من آب گشت، آب مرا آب شد
هستی من آب گشت، آب مرا آب شد
هستی من آب گشت، آب مرا آب شد
هستی من آب گشت، آب مرا آب شد
از تف عشق تو دل در کف سودا فتاد از تف عشق تو دل در کف سودا فتاد
از تف عشق تو دل در کف سودا فتاد از تف عشق تو دل در کف سودا فتاد
از تف عشق تو دل در کف سودا فتاد از تف عشق تو دل در کف سودا فتاد
از تف عشق تو دل در کف سودا فتاد از تف عشق تو دل در کف سودا فتاد
سوخته چون سیم گشت، کشته چو سیماب شد
سوخته چون سیم گشت، کشته چو سیماب شد
سوخته چون سیم گشت، کشته چو سیماب شد
سوخته چون سیم گشت، کشته چو سیماب شد
سوخته چون سیم گشت، کشته چو سیماب شد
سوخته چون سیم گشت، کشته چو سیماب شد
سوخته چون سیم گشت، کشته چو سیماب شد
سوخته چون سیم گشت، کشته چو سیماب شد
سوخت مرا عشق تو جان به حق النار برد سوخت مرا عشق تو جان به حق النار برد
سوخت مرا عشق تو جان به حق النار برد سوخت مرا عشق تو جان به حق النار برد
سوخت مرا عشق تو جان به حق النار برد سوخت مرا عشق تو جان به حق النار برد
سوخت مرا عشق تو جان به حق النار برد سوخت مرا عشق تو جان به حق النار برد
کوره عجب گرم بود سوخته پرتاب شد
کوره عجب گرم بود سوخته پرتاب شد
کوره عجب گرم بود سوخته پرتاب شد
کوره عجب گرم بود سوخته پرتاب شد
کوره عجب گرم بود سوخته پرتاب شد
کوره عجب گرم بود سوخته پرتاب شد
کوره عجب گرم بود سوخته پرتاب شد
کوره عجب گرم بود سوخته پرتاب شد
دوش گرفتم به گاز نیمهٔ دینار تو دوش گرفتم به گاز نیمهٔ دینار تو
دوش گرفتم به گاز نیمهٔ دینار تو دوش گرفتم به گاز نیمهٔ دینار تو
دوش گرفتم به گاز نیمهٔ دینار تو دوش گرفتم به گاز نیمهٔ دینار تو
دوش گرفتم به گاز نیمهٔ دینار تو دوش گرفتم به گاز نیمهٔ دینار تو
چشم تو با زلف گفت، زلف تو در تاب شد
چشم تو با زلف گفت، زلف تو در تاب شد
چشم تو با زلف گفت، زلف تو در تاب شد
چشم تو با زلف گفت، زلف تو در تاب شد
چشم تو با زلف گفت، زلف تو در تاب شد
چشم تو با زلف گفت، زلف تو در تاب شد
چشم تو با زلف گفت، زلف تو در تاب شد
چشم تو با زلف گفت، زلف تو در تاب شد
شب همه مهتاب و من کردم سربازیی شب همه مهتاب و من کردم سربازیی
شب همه مهتاب و من کردم سربازیی شب همه مهتاب و من کردم سربازیی
شب همه مهتاب و من کردم سربازیی شب همه مهتاب و من کردم سربازیی
شب همه مهتاب و من کردم سربازیی شب همه مهتاب و من کردم سربازیی
بس که سر شبروان، در شب مهتاب شد
بس که سر شبروان، در شب مهتاب شد
بس که سر شبروان، در شب مهتاب شد
بس که سر شبروان، در شب مهتاب شد
بس که سر شبروان، در شب مهتاب شد
بس که سر شبروان، در شب مهتاب شد
بس که سر شبروان، در شب مهتاب شد
بس که سر شبروان، در شب مهتاب شد
هم به پناه رخت نقب زدم بر لبت هم به پناه رخت نقب زدم بر لبت
هم به پناه رخت نقب زدم بر لبت هم به پناه رخت نقب زدم بر لبت
هم به پناه رخت نقب زدم بر لبت هم به پناه رخت نقب زدم بر لبت
هم به پناه رخت نقب زدم بر لبت هم به پناه رخت نقب زدم بر لبت
باک نکردم که صبح آفت نقاب شد
باک نکردم که صبح آفت نقاب شد
باک نکردم که صبح آفت نقاب شد
باک نکردم که صبح آفت نقاب شد
باک نکردم که صبح آفت نقاب شد
باک نکردم که صبح آفت نقاب شد
باک نکردم که صبح آفت نقاب شد
باک نکردم که صبح آفت نقاب شد
این چه حدیث است باز من که و عشق تو چه این چه حدیث است باز من که و عشق تو چه
این چه حدیث است باز من که و عشق تو چه این چه حدیث است باز من که و عشق تو چه
این چه حدیث است باز من که و عشق تو چه این چه حدیث است باز من که و عشق تو چه
این چه حدیث است باز من که و عشق تو چه این چه حدیث است باز من که و عشق تو چه
خاصه وفا در جهان گوهر نایاب شد
خاصه وفا در جهان گوهر نایاب شد
خاصه وفا در جهان گوهر نایاب شد
خاصه وفا در جهان گوهر نایاب شد
خاصه وفا در جهان گوهر نایاب شد
خاصه وفا در جهان گوهر نایاب شد
خاصه وفا در جهان گوهر نایاب شد
خاصه وفا در جهان گوهر نایاب شد
چیست به دیوان عشق حاصل کارم جز آنک چیست به دیوان عشق حاصل کارم جز آنک
چیست به دیوان عشق حاصل کارم جز آنک چیست به دیوان عشق حاصل کارم جز آنک
چیست به دیوان عشق حاصل کارم جز آنک چیست به دیوان عشق حاصل کارم جز آنک
چیست به دیوان عشق حاصل کارم جز آنک چیست به دیوان عشق حاصل کارم جز آنک
عمر سبک پای گشت، بخت گران خواب شد
عمر سبک پای گشت، بخت گران خواب شد
عمر سبک پای گشت، بخت گران خواب شد
عمر سبک پای گشت، بخت گران خواب شد
عمر سبک پای گشت، بخت گران خواب شد
عمر سبک پای گشت، بخت گران خواب شد
عمر سبک پای گشت، بخت گران خواب شد
عمر سبک پای گشت، بخت گران خواب شد
هستی خاقانی است غارت عشق ای دریغ هستی خاقانی است غارت عشق ای دریغ
هستی خاقانی است غارت عشق ای دریغ هستی خاقانی است غارت عشق ای دریغ
هستی خاقانی است غارت عشق ای دریغ هستی خاقانی است غارت عشق ای دریغ
هستی خاقانی است غارت عشق ای دریغ هستی خاقانی است غارت عشق ای دریغ
هرچه شبان پرورید روزی قصاب شد
هرچه شبان پرورید روزی قصاب شد
هرچه شبان پرورید روزی قصاب شد
هرچه شبان پرورید روزی قصاب شد
هرچه شبان پرورید روزی قصاب شد
هرچه شبان پرورید روزی قصاب شد
هرچه شبان پرورید روزی قصاب شد
هرچه شبان پرورید روزی قصاب شد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

آتش عشق تو دید صبرم و سیماب شد آتش عشق تو دید صبرم و سیماب شد

گرمی و شدتِ آتشِ عشقِ تو را که دیدم، صبر و شکیبایی‌ام ذوب شد و همچون جیوه (سیماب) مضطرب و بی‌قرار گشت.

نکته ادبی: استفاده از تضاد و تناسب میان سیم (نقره) و سیماب (جیوه) که هر دو ریشه در اصطلاحات کیمیاگری و فلزات دارند، به معنای تغییر حالت از ثبات به تلاطم است.

آتش عشق تو دید صبرم و سیماب شد آتش عشق تو دید صبرم و سیماب شد

حرارت عشق تو، صبر و شکیبایی مرا دید و آن را مانند سیماب (جیوه) سست و بی‌قرار ساخت.

نکته ادبی: سیماب به معنای جیوه است که نماد بی‌قراری و ناپایداری است.

آتش عشق تو دید صبرم و سیماب شد آتش عشق تو دید صبرم و سیماب شد

حرارت عشق تو، صبر و شکیبایی مرا دید و آن را مانند سیماب (جیوه) سست و بی‌قرار ساخت.

نکته ادبی: استعاره از زوالِ آرامش در مواجهه با عشق.

آتش عشق تو دید صبرم و سیماب شد آتش عشق تو دید صبرم و سیماب شد

حرارت عشق تو، صبر و شکیبایی مرا دید و آن را مانند سیماب (جیوه) سست و بی‌قرار ساخت.

نکته ادبی: تکرار برای تاکید بر قدرتِ آتش عشق.

آتش عشق تو دید صبرم و سیماب شد آتش عشق تو دید صبرم و سیماب شد

حرارت عشق تو، صبر و شکیبایی مرا دید و آن را مانند سیماب (جیوه) سست و بی‌قرار ساخت.

نکته ادبی: استفاده از سیماب نماد لغزندگی و بی‌قراری است.

هستی من آب گشت، آب مرا آب شد

تمام وجود من در برابر این عشق ذوب شد؛ چنان که آب نیز در میان این شعله‌ها، به مایعی روان و بی‌شکل بدل گشت.

نکته ادبی: آب شدن کنایه از نابودی خویشتن و فنای وجود است.

هستی من آب گشت، آب مرا آب شد

تمام وجود من در برابر این عشق ذوب شد؛ چنان که آب نیز در میان این شعله‌ها، به مایعی روان و بی‌شکل بدل گشت.

نکته ادبی: مبالغه در شدتِ تاثیر عشق.

هستی من آب گشت، آب مرا آب شد

تمام وجود من در برابر این عشق ذوب شد؛ چنان که آب نیز در میان این شعله‌ها، به مایعی روان و بی‌شکل بدل گشت.

نکته ادبی: تکرارِ آب برای تاکید بر جاری شدن و از دست دادنِ استحکام وجود.

هستی من آب گشت، آب مرا آب شد

تمام وجود من در برابر این عشق ذوب شد؛ چنان که آب نیز در میان این شعله‌ها، به مایعی روان و بی‌شکل بدل گشت.

نکته ادبی: تضاد میان هستیِ پیشین و نیستیِ کنونی.

هستی من آب گشت، آب مرا آب شد

تمام وجود من در برابر این عشق ذوب شد؛ چنان که آب نیز در میان این شعله‌ها، به مایعی روان و بی‌شکل بدل گشت.

نکته ادبی: تاکید بر دگرگونیِ ماهیتِ عاشق.

هستی من آب گشت، آب مرا آب شد

تمام وجود من در برابر این عشق ذوب شد؛ چنان که آب نیز در میان این شعله‌ها، به مایعی روان و بی‌شکل بدل گشت.

نکته ادبی: تصویرسازیِ فنا در عرفان.

هستی من آب گشت، آب مرا آب شد

تمام وجود من در برابر این عشق ذوب شد؛ چنان که آب نیز در میان این شعله‌ها، به مایعی روان و بی‌شکل بدل گشت.

نکته ادبی: اشاره به بی‌پناهی عاشق.

هستی من آب گشت، آب مرا آب شد

تمام وجود من در برابر این عشق ذوب شد؛ چنان که آب نیز در میان این شعله‌ها، به مایعی روان و بی‌شکل بدل گشت.

نکته ادبی: استعاره از تسلیمِ محض.

از تف عشق تو دل در کف سودا فتاد از تف عشق تو دل در کف سودا فتاد

از گرمای سوزان عشق تو، دلم به میان میدان سودا و جنون افتاد و از دست رفت.

نکته ادبی: تف به معنای حرارت و گرمای تند است و سودا به معنای شیدایی.

از تف عشق تو دل در کف سودا فتاد از تف عشق تو دل در کف سودا فتاد

از گرمای سوزان عشق تو، دلم به میان میدان سودا و جنون افتاد و از دست رفت.

نکته ادبی: استعاره از گرفتار شدن در بندِ جنون.

از تف عشق تو دل در کف سودا فتاد از تف عشق تو دل در کف سودا فتاد

از گرمای سوزان عشق تو، دلم به میان میدان سودا و جنون افتاد و از دست رفت.

نکته ادبی: تکرار برای عمق‌بخشی به رنجِ عاشق.

از تف عشق تو دل در کف سودا فتاد از تف عشق تو دل در کف سودا فتاد

از گرمای سوزان عشق تو، دلم به میان میدان سودا و جنون افتاد و از دست رفت.

نکته ادبی: کفِ سودا استعاره از درگیریِ ذهنی.

سوخته چون سیم گشت، کشته چو سیماب شد

آنچه سوخته بود به رنگ نقره درآمد و آن که در این آتش کشته شد، همچون سیماب (جیوه) بی‌قرار گشت.

نکته ادبی: تقابل سیم و سیماب برای نشان دادن دو حالت از فروپاشی است.

سوخته چون سیم گشت، کشته چو سیماب شد

آنچه سوخته بود به رنگ نقره درآمد و آن که در این آتش کشته شد، همچون سیماب (جیوه) بی‌قرار گشت.

نکته ادبی: تشبیه به فلزاتِ گداخته.

سوخته چون سیم گشت، کشته چو سیماب شد

آنچه سوخته بود به رنگ نقره درآمد و آن که در این آتش کشته شد، همچون سیماب (جیوه) بی‌قرار گشت.

نکته ادبی: اشاره به کیمیاگری و تبدیلِ ماهیت.

سوخته چون سیم گشت، کشته چو سیماب شد

آنچه سوخته بود به رنگ نقره درآمد و آن که در این آتش کشته شد، همچون سیماب (جیوه) بی‌قرار گشت.

نکته ادبی: تکرارِ تصویر برای تاکید بر شکستنِ قامت عاشق.

سوخته چون سیم گشت، کشته چو سیماب شد

آنچه سوخته بود به رنگ نقره درآمد و آن که در این آتش کشته شد، همچون سیماب (جیوه) بی‌قرار گشت.

نکته ادبی: سیم به معنای نقره و زیباییِ درخشان است.

سوخته چون سیم گشت، کشته چو سیماب شد

آنچه سوخته بود به رنگ نقره درآمد و آن که در این آتش کشته شد، همچون سیماب (جیوه) بی‌قرار گشت.

نکته ادبی: استعاره از رنگِ رخسارِ عاشق پس از سوختن.

سوخته چون سیم گشت، کشته چو سیماب شد

آنچه سوخته بود به رنگ نقره درآمد و آن که در این آتش کشته شد، همچون سیماب (جیوه) بی‌قرار گشت.

نکته ادبی: تکرار جهتِ توازنِ ریتمِ شعر.

سوخته چون سیم گشت، کشته چو سیماب شد

آنچه سوخته بود به رنگ نقره درآمد و آن که در این آتش کشته شد، همچون سیماب (جیوه) بی‌قرار گشت.

نکته ادبی: پیوند میان سوختن و تحول.

سوخت مرا عشق تو جان به حق النار برد سوخت مرا عشق تو جان به حق النار برد

عشق تو جان مرا به آتش سوزان و مهلک درآورد و هستی‌ام را به خاکستر تبدیل کرد.

نکته ادبی: حق‌النار اشاره به آتش دوزخ دارد که در اینجا استعاره از شدت سوزناکی عشق است.

سوخت مرا عشق تو جان به حق النار برد سوخت مرا عشق تو جان به حق النار برد

عشق تو جان مرا به آتش سوزان و مهلک درآورد و هستی‌ام را به خاکستر تبدیل کرد.

نکته ادبی: استعاره از نابودیِ کامل در برابرِ عشق.

سوخت مرا عشق تو جان به حق النار برد سوخت مرا عشق تو جان به حق النار برد

عشق تو جان مرا به آتش سوزان و مهلک درآورد و هستی‌ام را به خاکستر تبدیل کرد.

نکته ادبی: تاکید بر قدرتِ تخریب‌گرِ عشق.

سوخت مرا عشق تو جان به حق النار برد سوخت مرا عشق تو جان به حق النار برد

عشق تو جان مرا به آتش سوزان و مهلک درآورد و هستی‌ام را به خاکستر تبدیل کرد.

نکته ادبی: اشاره به سوزِ درون.

کوره عجب گرم بود سوخته پرتاب شد

کوره عشق عجب پرحرارت بود که هرچه در آن سوخته بود، از شدت گرما به بیرون پرتاب شد.

نکته ادبی: پرتاب شدن کنایه از رانده شدن عاشق از دایره تعقل به سوی شیدایی است.

کوره عجب گرم بود سوخته پرتاب شد

کوره عشق عجب پرحرارت بود که هرچه در آن سوخته بود، از شدت گرما به بیرون پرتاب شد.

نکته ادبی: کوره نمادِ میدانِ آزمایشِ عاشق است.

کوره عجب گرم بود سوخته پرتاب شد

کوره عشق عجب پرحرارت بود که هرچه در آن سوخته بود، از شدت گرما به بیرون پرتاب شد.

نکته ادبی: اغراق در شدتِ حرارتِ عشق.

کوره عجب گرم بود سوخته پرتاب شد

کوره عشق عجب پرحرارت بود که هرچه در آن سوخته بود، از شدت گرما به بیرون پرتاب شد.

نکته ادبی: اشاره به خارج شدن از حدِ تعادل.

کوره عجب گرم بود سوخته پرتاب شد

کوره عشق عجب پرحرارت بود که هرچه در آن سوخته بود، از شدت گرما به بیرون پرتاب شد.

نکته ادبی: ترکیبِ کوره و سوختن از عناصرِ مکررِ شعر عاشقانه.

کوره عجب گرم بود سوخته پرتاب شد

کوره عشق عجب پرحرارت بود که هرچه در آن سوخته بود، از شدت گرما به بیرون پرتاب شد.

نکته ادبی: تکرارِ واژه کوره برای تاکید بر شدت.

کوره عجب گرم بود سوخته پرتاب شد

کوره عشق عجب پرحرارت بود که هرچه در آن سوخته بود، از شدت گرما به بیرون پرتاب شد.

نکته ادبی: نمادپردازی از فضای پرشور.

کوره عجب گرم بود سوخته پرتاب شد

کوره عشق عجب پرحرارت بود که هرچه در آن سوخته بود، از شدت گرما به بیرون پرتاب شد.

نکته ادبی: پرتاب شدن به معنای واگشت به عالمِ حیرت.

دوش گرفتم به گاز نیمهٔ دینار تو دوش گرفتم به گاز نیمهٔ دینار تو

دیشب نیمه دیناری که نماد زیبایی توست را به میان پنجه‌های خود گرفتم و لمس کردم.

نکته ادبی: گاز در متون کهن گاه به معنای پنجه و دست است.

دوش گرفتم به گاز نیمهٔ دینار تو دوش گرفتم به گاز نیمهٔ دینار تو

دیشب نیمه دیناری که نماد زیبایی توست را به میان پنجه‌های خود گرفتم و لمس کردم.

نکته ادبی: تشبیه زیبایی معشوق به سکه (دینار) که ارزشمند است.

دوش گرفتم به گاز نیمهٔ دینار تو دوش گرفتم به گاز نیمهٔ دینار تو

دیشب نیمه دیناری که نماد زیبایی توست را به میان پنجه‌های خود گرفتم و لمس کردم.

نکته ادبی: اشاره به در آغوش گرفتنِ خیالِ معشوق.

دوش گرفتم به گاز نیمهٔ دینار تو دوش گرفتم به گاز نیمهٔ دینار تو

دیشب نیمه دیناری که نماد زیبایی توست را به میان پنجه‌های خود گرفتم و لمس کردم.

نکته ادبی: استعاره از درکِ ارزشِ وجودیِ معشوق.

چشم تو با زلف گفت، زلف تو در تاب شد

چشم تو با زلف گره‌خورده‌ات سخن گفت و از این گفتگو، زلف تو در پیچ و تاب و بی‌قراری افتاد.

نکته ادبی: شخصیت‌بخشی (تشخیص) به زلف و چشم از آرایه‌های رایج برای توصیف زیبایی است.

چشم تو با زلف گفت، زلف تو در تاب شد

چشم تو با زلف گره‌خورده‌ات سخن گفت و از این گفتگو، زلف تو در پیچ و تاب و بی‌قراری افتاد.

نکته ادبی: استعاره از درگیریِ اجزای صورتِ معشوق.

چشم تو با زلف گفت، زلف تو در تاب شد

چشم تو با زلف گره‌خورده‌ات سخن گفت و از این گفتگو، زلف تو در پیچ و تاب و بی‌قراری افتاد.

نکته ادبی: بی‌قراری زلف نمادی از آشفتگیِ عاشق است.

چشم تو با زلف گفت، زلف تو در تاب شد

چشم تو با زلف گره‌خورده‌ات سخن گفت و از این گفتگو، زلف تو در پیچ و تاب و بی‌قراری افتاد.

نکته ادبی: تشخیصِ سخن گفتنِ اعضای صورت.

چشم تو با زلف گفت، زلف تو در تاب شد

چشم تو با زلف گره‌خورده‌ات سخن گفت و از این گفتگو، زلف تو در پیچ و تاب و بی‌قراری افتاد.

نکته ادبی: پیچ و تابِ زلف بازتابِ آشوبِ دل است.

چشم تو با زلف گفت، زلف تو در تاب شد

چشم تو با زلف گره‌خورده‌ات سخن گفت و از این گفتگو، زلف تو در پیچ و تاب و بی‌قراری افتاد.

نکته ادبی: تکرارِ مفهومِ بی‌قراری.

چشم تو با زلف گفت، زلف تو در تاب شد

چشم تو با زلف گره‌خورده‌ات سخن گفت و از این گفتگو، زلف تو در پیچ و تاب و بی‌قراری افتاد.

نکته ادبی: ارتباطِ چشم و زلف در ادبیات کهن.

چشم تو با زلف گفت، زلف تو در تاب شد

چشم تو با زلف گره‌خورده‌ات سخن گفت و از این گفتگو، زلف تو در پیچ و تاب و بی‌قراری افتاد.

نکته ادبی: زیباییِ در حرکت و تکاپو.

شب همه مهتاب و من کردم سربازیی شب همه مهتاب و من کردم سربازیی

تمام شب پر از نور ماه بود و من در این فضای روشن، به کار عاشقی و سربازی مشغول بودم.

نکته ادبی: سربازی در اینجا به معنای فداکاری و جان‌بازی در راه معشوق است.

شب همه مهتاب و من کردم سربازیی شب همه مهتاب و من کردم سربازیی

تمام شب پر از نور ماه بود و من در این فضای روشن، به کار عاشقی و سربازی مشغول بودم.

نکته ادبی: مهتاب نمادِ فضای روحانی و شبانه عاشقانه است.

شب همه مهتاب و من کردم سربازیی شب همه مهتاب و من کردم سربازیی

تمام طول شب را در نور مهتاب گذراندم و همچون سربازی که در حال نگهبانی است، به پاسداری از حریمِ یاد و خیالِ تو پرداختم.

نکته ادبی: سربازی در اینجا استعاره از ایستادگی، مراقبت و نگاهبانیِ عاشقانه در شب است.

شب همه مهتاب و من کردم سربازیی شب همه مهتاب و من کردم سربازیی

تمام طول شب را در نور مهتاب گذراندم و همچون سربازی که در حال نگهبانی است، به پاسداری از حریمِ یاد و خیالِ تو پرداختم.

نکته ادبی: تکرار واژه شب و مهتاب بر استمرار و پایداری حالتِ عاشق تأکید دارد.

بس که سر شبروان، در شب مهتاب شد

بسیاری از کسانی که در شب‌هنگام در پیِ مقصودِ خود حرکت می‌کردند (شبروان)، به دلیلِ روشناییِ مهتاب، هویت‌شان آشکار شد و سرشان به باد رفت (یا در دام افتادند).

نکته ادبی: شبروان به معنای مسافرانِ شب‌رو است که در اینجا کنایه از سالکانِ راهِ عشق یا کسانی است که مخفیانه کاری می‌کنند.

بس که سر شبروان، در شب مهتاب شد

بسیاری از کسانی که در شب‌هنگام در پیِ مقصودِ خود حرکت می‌کردند (شبروان)، به دلیلِ روشناییِ مهتاب، هویت‌شان آشکار شد و سرشان به باد رفت (یا در دام افتادند).

نکته ادبی: اشاره به خطراتی که در مسیرِ خلوتِ عاشقانه وجود دارد.

بس که سر شبروان، در شب مهتاب شد

بسیاری از کسانی که در شب‌هنگام در پیِ مقصودِ خود حرکت می‌کردند (شبروان)، به دلیلِ روشناییِ مهتاب، هویت‌شان آشکار شد و سرشان به باد رفت (یا در دام افتادند).

نکته ادبی: مهتاب در اینجا دشمنِ خلوت و فاش‌کننده اسرار است.

بس که سر شبروان، در شب مهتاب شد

بسیاری از کسانی که در شب‌هنگام در پیِ مقصودِ خود حرکت می‌کردند (شبروان)، به دلیلِ روشناییِ مهتاب، هویت‌شان آشکار شد و سرشان به باد رفت (یا در دام افتادند).

نکته ادبی: ترکیبِ «سر شدن» در اینجا ایهام به از دست دادن یا فاش شدن دارد.

بس که سر شبروان، در شب مهتاب شد

بسیاری از کسانی که در شب‌هنگام در پیِ مقصودِ خود حرکت می‌کردند (شبروان)، به دلیلِ روشناییِ مهتاب، هویت‌شان آشکار شد و سرشان به باد رفت (یا در دام افتادند).

نکته ادبی: تناسب میان شب، شبروان و مهتاب، تصویرسازیِ واحدی را شکل داده است.

بس که سر شبروان، در شب مهتاب شد

بسیاری از کسانی که در شب‌هنگام در پیِ مقصودِ خود حرکت می‌کردند (شبروان)، به دلیلِ روشناییِ مهتاب، هویت‌شان آشکار شد و سرشان به باد رفت (یا در دام افتادند).

نکته ادبی: تکرارِ ابیات نشان‌دهنده یأسِ شاعر از ناامنیِ جهان است.

بس که سر شبروان، در شب مهتاب شد

بسیاری از کسانی که در شب‌هنگام در پیِ مقصودِ خود حرکت می‌کردند (شبروان)، به دلیلِ روشناییِ مهتاب، هویت‌شان آشکار شد و سرشان به باد رفت (یا در دام افتادند).

نکته ادبی: شبروان استعاره از کسانی است که به دنبالِ وصالِ معشوق، شب را برمی‌گزینند.

بس که سر شبروان، در شب مهتاب شد

بسیاری از کسانی که در شب‌هنگام در پیِ مقصودِ خود حرکت می‌کردند (شبروان)، به دلیلِ روشناییِ مهتاب، هویت‌شان آشکار شد و سرشان به باد رفت (یا در دام افتادند).

نکته ادبی: تکرارِ این بیت بر شدتِ خطرِ راه اشاره دارد.

هم به پناه رخت نقب زدم بر لبت هم به پناه رخت نقب زدم بر لبت

من با استفاده از سایه‌سارِ چهره‌ات، همچون کسی که نقب می‌زند (تونل حفر می‌کند)، راهی به سوی لب‌هایت باز کردم تا بوسه‌ای برچینم.

نکته ادبی: نقب زدن استعاره‌ای زیرکانه از دست‌یافتنِ پنهانی و تلاش برای رسیدن به لب است.

هم به پناه رخت نقب زدم بر لبت هم به پناه رخت نقب زدم بر لبت

من با استفاده از سایه‌سارِ چهره‌ات، همچون کسی که نقب می‌زند (تونل حفر می‌کند)، راهی به سوی لب‌هایت باز کردم تا بوسه‌ای برچینم.

نکته ادبی: پناهِ رخ کنایه از بهره‌گیری از حجب و حیا یا زیباییِ چهره معشوق برای پیشروی در عشق است.

هم به پناه رخت نقب زدم بر لبت هم به پناه رخت نقب زدم بر لبت

من با استفاده از سایه‌سارِ چهره‌ات، همچون کسی که نقب می‌زند (تونل حفر می‌کند)، راهی به سوی لب‌هایت باز کردم تا بوسه‌ای برچینم.

نکته ادبی: تشبیه عملِ عاشقانه به نقب‌زدن که متهورانه و پنهانی است.

هم به پناه رخت نقب زدم بر لبت هم به پناه رخت نقب زدم بر لبت

من با استفاده از سایه‌سارِ چهره‌ات، همچون کسی که نقب می‌زند (تونل حفر می‌کند)، راهی به سوی لب‌هایت باز کردم تا بوسه‌ای برچینم.

نکته ادبی: رخ و لب دو رکنِ اصلیِ زیبایی‌شناسیِ معشوق در ادبِ کلاسیک است.

باک نکردم که صبح آفت نقاب شد

از آشکار شدنِ رازم در صبحگاه هراسی نداشتم، حتی اگر طلوعِ خورشید، نقابِ پنهان‌کاریِ مرا از بین ببرد و رسوایم کند.

نکته ادبی: آفتِ نقاب کنایه از چیزی است که حجاب را از بین می‌برد و حقیقت را برملا می‌کند.

باک نکردم که صبح آفت نقاب شد

از آشکار شدنِ رازم در صبحگاه هراسی نداشتم، حتی اگر طلوعِ خورشید، نقابِ پنهان‌کاریِ مرا از بین ببرد و رسوایم کند.

نکته ادبی: باک نداشتن، نشانگرِ شدتِ جنون و بی‌پروا شدنِ عاشق است.

باک نکردم که صبح آفت نقاب شد

از آشکار شدنِ رازم در صبحگاه هراسی نداشتم، حتی اگر طلوعِ خورشید، نقابِ پنهان‌کاریِ مرا از بین ببرد و رسوایم کند.

نکته ادبی: صبح در اینجا دشمنِ خلوتِ عاشق است.

باک نکردم که صبح آفت نقاب شد

از آشکار شدنِ رازم در صبحگاه هراسی نداشتم، حتی اگر طلوعِ خورشید، نقابِ پنهان‌کاریِ مرا از بین ببرد و رسوایم کند.

نکته ادبی: نقاب در اینجا نمادِ پوشش و خویشتن‌داری است.

باک نکردم که صبح آفت نقاب شد

از آشکار شدنِ رازم در صبحگاه هراسی نداشتم، حتی اگر طلوعِ خورشید، نقابِ پنهان‌کاریِ مرا از بین ببرد و رسوایم کند.

نکته ادبی: ترکیب «آفتِ نقاب» به معنایِ ویرانگرِ حجاب است.

باک نکردم که صبح آفت نقاب شد

از آشکار شدنِ رازم در صبحگاه هراسی نداشتم، حتی اگر طلوعِ خورشید، نقابِ پنهان‌کاریِ مرا از بین ببرد و رسوایم کند.

نکته ادبی: تکرار بر تأکیدِ عاشق بر ایستادگی در برابر رسوایی است.

باک نکردم که صبح آفت نقاب شد

از آشکار شدنِ رازم در صبحگاه هراسی نداشتم، حتی اگر طلوعِ خورشید، نقابِ پنهان‌کاریِ مرا از بین ببرد و رسوایم کند.

نکته ادبی: آفت در اینجا به معنایِ بلا و آسیب است.

باک نکردم که صبح آفت نقاب شد

از آشکار شدنِ رازم در صبحگاه هراسی نداشتم، حتی اگر طلوعِ خورشید، نقابِ پنهان‌کاریِ مرا از بین ببرد و رسوایم کند.

نکته ادبی: تأکیدِ شاعر بر نترسیدن از پیامدهایِ عشق.

این چه حدیث است باز من که و عشق تو چه این چه حدیث است باز من که و عشق تو چه

این چه ماجرایِ شگفت‌انگیزی است که میان من و تو رخ داده؛ من کجا و این عشقِ بزرگِ تو کجا؟ (این عشق بسیار فراتر از توان و شأنِ من است).

نکته ادبی: این نوع پرسش، استفهامِ انکاری و حاکی از تواضع و حیرتِ عاشق است.

این چه حدیث است باز من که و عشق تو چه این چه حدیث است باز من که و عشق تو چه

این چه ماجرایِ شگفت‌انگیزی است که میان من و تو رخ داده؛ من کجا و این عشقِ بزرگِ تو کجا؟ (این عشق بسیار فراتر از توان و شأنِ من است).

نکته ادبی: حدیث در اینجا به معنای داستان و ماجراست.

این چه حدیث است باز من که و عشق تو چه این چه حدیث است باز من که و عشق تو چه

این چه ماجرایِ شگفت‌انگیزی است که میان من و تو رخ داده؛ من کجا و این عشقِ بزرگِ تو کجا؟ (این عشق بسیار فراتر از توان و شأنِ من است).

نکته ادبی: ترکیبِ «من که و عشقِ تو چه» نشان‌دهنده فاصله طبقاتی یا وجودیِ میان عاشق و معشوق است.

این چه حدیث است باز من که و عشق تو چه این چه حدیث است باز من که و عشق تو چه

این چه ماجرایِ شگفت‌انگیزی است که میان من و تو رخ داده؛ من کجا و این عشقِ بزرگِ تو کجا؟ (این عشق بسیار فراتر از توان و شأنِ من است).

نکته ادبی: ایهام در «عشقِ تو» که هم می‌تواند عشقِ معشوق به عاشق باشد و هم عشقِ عاشق به معشوق.

خاصه وفا در جهان گوهر نایاب شد

به ویژه آنکه در این زمانه، وفاداری به یک کیمیا و گوهرِ نایاب تبدیل شده است و پیدا کردنش غیرممکن است.

نکته ادبی: خاصه در اینجا به معنای «به ویژه» است.

خاصه وفا در جهان گوهر نایاب شد

به ویژه آنکه در این زمانه، وفاداری به یک کیمیا و گوهرِ نایاب تبدیل شده است و پیدا کردنش غیرممکن است.

نکته ادبی: گوهرِ نایاب استعاره از چیزی است که بسیار ارزشمند و کمیاب است.

خاصه وفا در جهان گوهر نایاب شد

به ویژه آنکه در این زمانه، وفاداری به یک کیمیا و گوهرِ نایاب تبدیل شده است و پیدا کردنش غیرممکن است.

نکته ادبی: اشاره به انحطاطِ اخلاقیِ زمانه.

خاصه وفا در جهان گوهر نایاب شد

به ویژه آنکه در این زمانه، وفاداری به یک کیمیا و گوهرِ نایاب تبدیل شده است و پیدا کردنش غیرممکن است.

نکته ادبی: وفا در اینجا نمادِ صداقت و عهدِ عاشقانه است.

خاصه وفا در جهان گوهر نایاب شد

به ویژه آنکه در این زمانه، وفاداری به یک کیمیا و گوهرِ نایاب تبدیل شده است و پیدا کردنش غیرممکن است.

نکته ادبی: نایاب شدنِ وفا نشانگرِ تنهاییِ عاشق است.

خاصه وفا در جهان گوهر نایاب شد

به ویژه آنکه در این زمانه، وفاداری به یک کیمیا و گوهرِ نایاب تبدیل شده است و پیدا کردنش غیرممکن است.

نکته ادبی: تکرارِ بیت برای تأکید بر بدبینی به روزگار.

خاصه وفا در جهان گوهر نایاب شد

به ویژه آنکه در این زمانه، وفاداری به یک کیمیا و گوهرِ نایاب تبدیل شده است و پیدا کردنش غیرممکن است.

نکته ادبی: واژه‌ی «گوهر» به ارزشِ والایِ وفا اشاره دارد.

خاصه وفا در جهان گوهر نایاب شد

به ویژه آنکه در این زمانه، وفاداری به یک کیمیا و گوهرِ نایاب تبدیل شده است و پیدا کردنش غیرممکن است.

نکته ادبی: اشاره به دشواریِ یافتنِ یارِ باوفا.

چیست به دیوان عشق حاصل کارم جز آنک چیست به دیوان عشق حاصل کارم جز آنک

در دیوان (کتاب یا دادگاه) عشق، دستاوردِ من از کارهایم چیست جز اینکه...

نکته ادبی: دیوان عشق استعاره از سرنوشت و نامه‌ای است که اعمالِ عاشق در آن ثبت می‌شود.

چیست به دیوان عشق حاصل کارم جز آنک چیست به دیوان عشق حاصل کارم جز آنک

در دیوان (کتاب یا دادگاه) عشق، دستاوردِ من از کارهایم چیست جز اینکه...

نکته ادبی: حاصلِ کار در اینجا به معنای نتیجه‌ی یک عمر رنجِ عاشقانه است.

چیست به دیوان عشق حاصل کارم جز آنک چیست به دیوان عشق حاصل کارم جز آنک

در دیوان (کتاب یا دادگاه) عشق، دستاوردِ من از کارهایم چیست جز اینکه...

نکته ادبی: دیوان در اینجا ایهام به کتابِ شعر هم دارد.

چیست به دیوان عشق حاصل کارم جز آنک چیست به دیوان عشق حاصل کارم جز آنک

در دیوان (کتاب یا دادگاه) عشق، دستاوردِ من از کارهایم چیست جز اینکه...

نکته ادبی: پرسشِ شاعر به بیهودگیِ رنج‌هایش اشاره دارد.

عمر سبک پای گشت، بخت گران خواب شد

عمرم به سرعت گذشت (سبک‌پا شد و دوید) و در عوض، بخت و اقبالِ من به خوابی سنگین و عمیق فرو رفت (بدشانسیِ ماندگار پیدا کردم).

نکته ادبی: سبک‌پا کنایه از تندی و گذرا بودنِ عمر، و گران‌خواب کنایه از بختِ بد و تنبل است.

عمر سبک پای گشت، بخت گران خواب شد

عمرم به سرعت گذشت (سبک‌پا شد و دوید) و در عوض، بخت و اقبالِ من به خوابی سنگین و عمیق فرو رفت (بدشانسیِ ماندگار پیدا کردم).

نکته ادبی: تشخیص (شخصیت‌بخشی) به عمر و بخت.

عمر سبک پای گشت، بخت گران خواب شد

عمرم به سرعت گذشت (سبک‌پا شد و دوید) و در عوض، بخت و اقبالِ من به خوابی سنگین و عمیق فرو رفت (بدشانسیِ ماندگار پیدا کردم).

نکته ادبی: تضادِ میانِ سبک‌پا بودنِ عمر و گران‌خواب بودنِ بخت.

عمر سبک پای گشت، بخت گران خواب شد

عمرم به سرعت گذشت (سبک‌پا شد و دوید) و در عوض، بخت و اقبالِ من به خوابی سنگین و عمیق فرو رفت (بدشانسیِ ماندگار پیدا کردم).

نکته ادبی: گران‌خواب در اینجا صفتی برای بختِ نامساعد است که بیدار نمی‌شود.

عمر سبک پای گشت، بخت گران خواب شد

عمرم به سرعت گذشت (سبک‌پا شد و دوید) و در عوض، بخت و اقبالِ من به خوابی سنگین و عمیق فرو رفت (بدشانسیِ ماندگار پیدا کردم).

نکته ادبی: کنایه از بی‌بهرگی و تنهایی.

عمر سبک پای گشت، بخت گران خواب شد

عمرم به سرعت گذشت (سبک‌پا شد و دوید) و در عوض، بخت و اقبالِ من به خوابی سنگین و عمیق فرو رفت (بدشانسیِ ماندگار پیدا کردم).

نکته ادبی: عمر همچون رونده‌ای است که به سرعت می‌گذرد.

عمر سبک پای گشت، بخت گران خواب شد

عمرم به سرعت گذشت (سبک‌پا شد و دوید) و در عوض، بخت و اقبالِ من به خوابی سنگین و عمیق فرو رفت (بدشانسیِ ماندگار پیدا کردم).

نکته ادبی: تکرارِ بیت برای تأکید بر ناامیدیِ شاعر.

عمر سبک پای گشت، بخت گران خواب شد

عمرم به سرعت گذشت (سبک‌پا شد و دوید) و در عوض، بخت و اقبالِ من به خوابی سنگین و عمیق فرو رفت (بدشانسیِ ماندگار پیدا کردم).

نکته ادبی: تصویرِ تقابلِ سرعتِ عمر و سکونِ بخت.

هستی خاقانی است غارت عشق ای دریغ هستی خاقانی است غارت عشق ای دریغ

هستی و وجودِ خاقانی، دریغا که به تاراجِ عشق رفته است (و چیزی از او باقی نمانده).

نکته ادبی: تخلص شاعر و ادعایِ نهاییِ او بر فنا شدن در عشق.

هستی خاقانی است غارت عشق ای دریغ هستی خاقانی است غارت عشق ای دریغ

هستی و وجودِ خاقانی، دریغا که به تاراجِ عشق رفته است (و چیزی از او باقی نمانده).

نکته ادبی: غارت شدن استعاره از نابودی و زوالِ فردیت در برابرِ قدرتِ عشق است.

هستی خاقانی است غارت عشق ای دریغ هستی خاقانی است غارت عشق ای دریغ

هستی و وجودِ خاقانی، دریغا که به تاراجِ عشق رفته است (و چیزی از او باقی نمانده).

نکته ادبی: دریغ نشان‌دهنده‌ی حسرتِ شاعر بر روزگارِ رفته است.

هستی خاقانی است غارت عشق ای دریغ هستی خاقانی است غارت عشق ای دریغ

هستی و وجودِ خاقانی، دریغا که به تاراجِ عشق رفته است (و چیزی از او باقی نمانده).

نکته ادبی: این بیت جمع‌بندیِ کلِ غزل است که در آن عشق به عنوانِ یک دزدِ بزرگ تصویر شده است.

هرچه شبان پرورید روزی قصاب شد

هر آن چیزی که چوپان با زحمت و دلسوزی بزرگ کرد و پرورش داد، سرانجام به دست قصاب افتاد و از میان رفت.

نکته ادبی: شبان در اینجا نمادِ حیات‌بخش و مظهرِ دلسوزی است که در تضادِ معنایی با قصاب قرار دارد.

هرچه شبان پرورید روزی قصاب شد

هر آن چیزی که چوپان با زحمت و دلسوزی بزرگ کرد و پرورش داد، سرانجام به دست قصاب افتاد و از میان رفت.

نکته ادبی: قصاب در این متن، استعاره‌ای از مرگ یا حوادث ناگوار روزگار است که حاصل عمر انسان را به یغما می‌برد.

هرچه شبان پرورید روزی قصاب شد

هر آن چیزی که چوپان با زحمت و دلسوزی بزرگ کرد و پرورش داد، سرانجام به دست قصاب افتاد و از میان رفت.

نکته ادبی: ساختار نحوی جمله ساده و مبتنی بر مفعولِ 'پرورید' است که به تقدیری تلخ منتهی می‌شود.

هرچه شبان پرورید روزی قصاب شد

هر آن چیزی که چوپان با زحمت و دلسوزی بزرگ کرد و پرورش داد، سرانجام به دست قصاب افتاد و از میان رفت.

نکته ادبی: ترکیبِ شبان و قصاب، تضادی کنایی از آغاز و پایانِ هر موجودِ پرورده‌ شده است.

هرچه شبان پرورید روزی قصاب شد

هر آن چیزی که چوپان با زحمت و دلسوزی بزرگ کرد و پرورش داد، سرانجام به دست قصاب افتاد و از میان رفت.

نکته ادبی: واژه 'روزی' در اینجا قیدِ زمان است و به حتمیتِ وقوعِ این واقعه اشاره دارد.

هرچه شبان پرورید روزی قصاب شد

هر آن چیزی که چوپان با زحمت و دلسوزی بزرگ کرد و پرورش داد، سرانجام به دست قصاب افتاد و از میان رفت.

نکته ادبی: حرف 'هرچه' در ابتدای کلام، بر شمولِ کلیِ این قانونِ هستی تأکید می‌ورزد.

هرچه شبان پرورید روزی قصاب شد

هر آن چیزی که چوپان با زحمت و دلسوزی بزرگ کرد و پرورش داد، سرانجام به دست قصاب افتاد و از میان رفت.

نکته ادبی: عبارت به شکلی تمثیلی بیانگر آن است که حتی مراقبتِ دقیق نیز مانعِ حکمِ تقدیر نمی‌شود.

هرچه شبان پرورید روزی قصاب شد

هر آن چیزی که چوپان با زحمت و دلسوزی بزرگ کرد و پرورش داد، سرانجام به دست قصاب افتاد و از میان رفت.

نکته ادبی: این جمله بیانگر یک ضرب‌المثلِ فلسفی با ساختارِ ساده و لحنی هشداردهنده است.