دیوان اشعار - غزلیات

خاقانی

غزل شمارهٔ ۱۳۶

خاقانی
فراقت ز خون ریز من در نماند فراقت ز خون ریز من در نماند
فراقت ز خون ریز من در نماند فراقت ز خون ریز من در نماند
فراقت ز خون ریز من در نماند فراقت ز خون ریز من در نماند
فراقت ز خون ریز من در نماند فراقت ز خون ریز من در نماند
سر کویت از لاف زن در نماند
سر کویت از لاف زن در نماند
سر کویت از لاف زن در نماند
سر کویت از لاف زن در نماند
سر کویت از لاف زن در نماند
سر کویت از لاف زن در نماند
سر کویت از لاف زن در نماند
سر کویت از لاف زن در نماند
من ار باشم ار نه سگ آستانت من ار باشم ار نه سگ آستانت
من ار باشم ار نه سگ آستانت من ار باشم ار نه سگ آستانت
من ار باشم ار نه سگ آستانت من ار باشم ار نه سگ آستانت
من ار باشم ار نه سگ آستانت من ار باشم ار نه سگ آستانت
ز هندوی گژمژ سخن درنماند
ز هندوی گژمژ سخن درنماند
ز هندوی گژمژ سخن درنماند
ز هندوی گژمژ سخن درنماند
ز هندوی گژمژ سخن درنماند
ز هندوی گژمژ سخن درنماند
ز هندوی گژمژ سخن درنماند
ز هندوی گژمژ سخن درنماند
تو گر خواهی و گرنه میدان عشقت تو گر خواهی و گرنه میدان عشقت
تو گر خواهی و گرنه میدان عشقت تو گر خواهی و گرنه میدان عشقت
تو گر خواهی و گرنه میدان عشقت تو گر خواهی و گرنه میدان عشقت
تو گر خواهی و گرنه میدان عشقت تو گر خواهی و گرنه میدان عشقت
ز رندان لشکر شکن درنماند
ز رندان لشکر شکن درنماند
ز رندان لشکر شکن درنماند
ز رندان لشکر شکن درنماند
ز رندان لشکر شکن درنماند
ز رندان لشکر شکن درنماند
ز رندان لشکر شکن درنماند
ز رندان لشکر شکن درنماند
در آویزش زلفت آویخت جانم در آویزش زلفت آویخت جانم
در آویزش زلفت آویخت جانم در آویزش زلفت آویخت جانم
در آویزش زلفت آویخت جانم در آویزش زلفت آویخت جانم
در آویزش زلفت آویخت جانم در آویزش زلفت آویخت جانم
که صید از نگون سر شدن درنماند
که صید از نگون سر شدن درنماند
که صید از نگون سر شدن درنماند
که صید از نگون سر شدن درنماند
که صید از نگون سر شدن درنماند
که صید از نگون سر شدن درنماند
که صید از نگون سر شدن درنماند
که صید از نگون سر شدن درنماند
دل از هشت باغ رخت درنیاید دل از هشت باغ رخت درنیاید
دل از هشت باغ رخت درنیاید دل از هشت باغ رخت درنیاید
دل از هشت باغ رخت درنیاید دل از هشت باغ رخت درنیاید
دل از هشت باغ رخت درنیاید دل از هشت باغ رخت درنیاید
هم از چار دیوار تن درنماند
هم از چار دیوار تن درنماند
هم از چار دیوار تن درنماند
هم از چار دیوار تن درنماند
هم از چار دیوار تن درنماند
هم از چار دیوار تن درنماند
هم از چار دیوار تن درنماند
هم از چار دیوار تن درنماند
رخت را به پیوند چشمم چه حاجت رخت را به پیوند چشمم چه حاجت
رخت را به پیوند چشمم چه حاجت رخت را به پیوند چشمم چه حاجت
رخت را به پیوند چشمم چه حاجت رخت را به پیوند چشمم چه حاجت
رخت را به پیوند چشمم چه حاجت رخت را به پیوند چشمم چه حاجت
که شمع بهشت از لگن درنماند
که شمع بهشت از لگن درنماند
که شمع بهشت از لگن درنماند
که شمع بهشت از لگن درنماند
که شمع بهشت از لگن درنماند
که شمع بهشت از لگن درنماند
که شمع بهشت از لگن درنماند
که شمع بهشت از لگن درنماند
ز خون چو من خاکیی دست درکش ز خون چو من خاکیی دست درکش
ز خون چو من خاکیی دست درکش ز خون چو من خاکیی دست درکش
ز خون چو من خاکیی دست درکش ز خون چو من خاکیی دست درکش
ز خون چو من خاکیی دست درکش ز خون چو من خاکیی دست درکش
که هجران خود از کار من درنماند
که هجران خود از کار من درنماند
که هجران خود از کار من درنماند
که هجران خود از کار من درنماند
که هجران خود از کار من درنماند
که هجران خود از کار من درنماند
که هجران خود از کار من درنماند
که هجران خود از کار من درنماند
چو در بیشهٔ روزگار افتد آتش چو در بیشهٔ روزگار افتد آتش
چو در بیشهٔ روزگار افتد آتش چو در بیشهٔ روزگار افتد آتش
چو در بیشهٔ روزگار افتد آتش چو در بیشهٔ روزگار افتد آتش
چو در بیشهٔ روزگار افتد آتش چو در بیشهٔ روزگار افتد آتش
چو من مرغی از بابزندر نماند
چو من مرغی از بابزندر نماند
چو من مرغی از بابزندر نماند
چو من مرغی از بابزندر نماند
چو من مرغی از بابزندر نماند
چو من مرغی از بابزندر نماند
چو من مرغی از بابزندر نماند
چو من مرغی از بابزندر نماند
غم دل مخور کو غم تو ندارد غم دل مخور کو غم تو ندارد
غم دل مخور کو غم تو ندارد غم دل مخور کو غم تو ندارد
غم دل مخور کو غم تو ندارد غم دل مخور کو غم تو ندارد
غم دل مخور کو غم تو ندارد غم دل مخور کو غم تو ندارد
دل از روزی خویشتن درنماند
دل از روزی خویشتن درنماند
دل از روزی خویشتن درنماند
دل از روزی خویشتن درنماند
دل از روزی خویشتن درنماند
دل از روزی خویشتن درنماند
دل از روزی خویشتن درنماند
دل از روزی خویشتن درنماند
به خون ریز خاقانی اندیشه کم کن به خون ریز خاقانی اندیشه کم کن
به خون ریز خاقانی اندیشه کم کن به خون ریز خاقانی اندیشه کم کن
به خون ریز خاقانی اندیشه کم کن به خون ریز خاقانی اندیشه کم کن
به خون ریز خاقانی اندیشه کم کن به خون ریز خاقانی اندیشه کم کن
که ایام ازین انجمن درنماند
که ایام ازین انجمن درنماند
که ایام ازین انجمن درنماند
که ایام ازین انجمن درنماند
که ایام ازین انجمن درنماند
که ایام ازین انجمن درنماند
که ایام ازین انجمن درنماند
که ایام ازین انجمن درنماند

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

فراقت ز خون ریز من در نماند فراقت ز خون ریز من در نماند

دوری و فراقِ تو چنان خونِ دلم را ریخته و مرا ناتوان کرده است که دیگر توانی در تن و قطره‌ای خون در رگ‌هایم باقی نمانده است.

نکته ادبی: خون‌ریز در اینجا به معنایِ عاملِ خون‌ریزی و در تعبیرِ کنایی به معنایِ سختی و فشارِ هجران است.

فراقت ز خون ریز من در نماند فراقت ز خون ریز من در نماند

جدایی از تو آن‌چنان مرا ناتوان و بی‌رمق کرده است که دیگر توانی برای ادعای خون‌ریزی و دلیری در من باقی نمانده است.

نکته ادبی: در نماند به معنای باقی نماندن یا ناتوان شدن است.

فراقت ز خون ریز من در نماند فراقت ز خون ریز من در نماند

جدایی از تو آن‌چنان مرا ناتوان و بی‌رمق کرده است که دیگر توانی برای ادعای خون‌ریزی و دلیری در من باقی نمانده است.

نکته ادبی: تکرارِ بیت؛ تأکید بر استیصال در برابر فراق.

فراقت ز خون ریز من در نماند فراقت ز خون ریز من در نماند

جدایی از تو آن‌چنان مرا ناتوان و بی‌رمق کرده است که دیگر توانی برای ادعای خون‌ریزی و دلیری در من باقی نمانده است.

نکته ادبی: تکرارِ بیت؛ تأکید بر استیصال در برابر فراق.

فراقت ز خون ریز من در نماند فراقت ز خون ریز من در نماند

جدایی از تو آن‌چنان مرا ناتوان و بی‌رمق کرده است که دیگر توانی برای ادعای خون‌ریزی و دلیری در من باقی نمانده است.

نکته ادبی: تکرارِ بیت؛ تأکید بر استیصال در برابر فراق.

سر کویت از لاف زن در نماند

در حریم و کوی تو، دیگر جایی برای لاف‌زنان و مدعیان باقی نمانده است، زیرا عظمت تو همه را ساکت و خاشع می‌کند.

نکته ادبی: لاف‌زن کنایه از کسانی است که ادعاهای بزرگ دارند و در برابر عشق حقیر می‌شوند.

سر کویت از لاف زن در نماند

در حریم و کوی تو، دیگر جایی برای لاف‌زنان و مدعیان باقی نمانده است، زیرا عظمت تو همه را ساکت و خاشع می‌کند.

نکته ادبی: تکرارِ بیت.

سر کویت از لاف زن در نماند

در حریم و کوی تو، دیگر جایی برای لاف‌زنان و مدعیان باقی نمانده است، زیرا عظمت تو همه را ساکت و خاشع می‌کند.

نکته ادبی: تکرارِ بیت.

سر کویت از لاف زن در نماند

در حریم و کوی تو، دیگر جایی برای لاف‌زنان و مدعیان باقی نمانده است، زیرا عظمت تو همه را ساکت و خاشع می‌کند.

نکته ادبی: تکرارِ بیت.

سر کویت از لاف زن در نماند

در حریم و کوی تو، دیگر جایی برای لاف‌زنان و مدعیان باقی نمانده است، زیرا عظمت تو همه را ساکت و خاشع می‌کند.

نکته ادبی: تکرارِ بیت.

سر کویت از لاف زن در نماند

در حریم و کوی تو، دیگر جایی برای لاف‌زنان و مدعیان باقی نمانده است، زیرا عظمت تو همه را ساکت و خاشع می‌کند.

نکته ادبی: تکرارِ بیت.

سر کویت از لاف زن در نماند

در حریم و کوی تو، دیگر جایی برای لاف‌زنان و مدعیان باقی نمانده است، زیرا عظمت تو همه را ساکت و خاشع می‌کند.

نکته ادبی: تکرارِ بیت.

سر کویت از لاف زن در نماند

در حریم و کوی تو، دیگر جایی برای لاف‌زنان و مدعیان باقی نمانده است، زیرا عظمت تو همه را ساکت و خاشع می‌کند.

نکته ادبی: تکرارِ بیت.

من ار باشم ار نه سگ آستانت من ار باشم ار نه سگ آستانت

چه باشم و چه نباشم، من همواره خود را سگِ درگاه تو و پایبند به عشق تو می‌دانم.

نکته ادبی: سگ آستان کنایه از بندگی و وفاداری مطلق و خاکساری عاشق است.

من ار باشم ار نه سگ آستانت من ار باشم ار نه سگ آستانت

چه باشم و چه نباشم، من همواره خود را سگِ درگاه تو و پایبند به عشق تو می‌دانم.

نکته ادبی: تکرارِ بیت.

من ار باشم ار نه سگ آستانت من ار باشم ار نه سگ آستانت

چه باشم و چه نباشم، من همواره خود را سگِ درگاه تو و پایبند به عشق تو می‌دانم.

نکته ادبی: تکرارِ بیت.

من ار باشم ار نه سگ آستانت من ار باشم ار نه سگ آستانت

چه باشم و چه نباشم، من همواره خود را سگِ درگاه تو و پایبند به عشق تو می‌دانم.

نکته ادبی: تکرارِ بیت.

ز هندوی گژمژ سخن درنماند

از دیدنِ آن زلفِ سیاه و پر پیچ‌و‌تابِ تو، چنان حیرت‌زده‌ام که زبانم بند آمده و دیگر سخنی بر زبان ندارم.

نکته ادبی: هندو در ادبیات کهن کنایه از خالِ سیاه یا زلفِ مشکین است.

ز هندوی گژمژ سخن درنماند

از دیدنِ آن زلفِ سیاه و پر پیچ‌و‌تابِ تو، چنان حیرت‌زده‌ام که زبانم بند آمده و دیگر سخنی بر زبان ندارم.

نکته ادبی: تکرارِ بیت.

ز هندوی گژمژ سخن درنماند

از دیدنِ آن زلفِ سیاه و پر پیچ‌و‌تابِ تو، چنان حیرت‌زده‌ام که زبانم بند آمده و دیگر سخنی بر زبان ندارم.

نکته ادبی: تکرارِ بیت.

ز هندوی گژمژ سخن درنماند

از دیدنِ آن زلفِ سیاه و پر پیچ‌و‌تابِ تو، چنان حیرت‌زده‌ام که زبانم بند آمده و دیگر سخنی بر زبان ندارم.

نکته ادبی: تکرارِ بیت.

ز هندوی گژمژ سخن درنماند

از دیدنِ آن زلفِ سیاه و پر پیچ‌و‌تابِ تو، چنان حیرت‌زده‌ام که زبانم بند آمده و دیگر سخنی بر زبان ندارم.

نکته ادبی: تکرارِ بیت.

ز هندوی گژمژ سخن درنماند

از دیدنِ آن زلفِ سیاه و پر پیچ‌و‌تابِ تو، چنان حیرت‌زده‌ام که زبانم بند آمده و دیگر سخنی بر زبان ندارم.

نکته ادبی: تکرارِ بیت.

ز هندوی گژمژ سخن درنماند

از دیدنِ آن زلفِ سیاه و پر پیچ‌و‌تابِ تو، چنان حیرت‌زده‌ام که زبانم بند آمده و دیگر سخنی بر زبان ندارم.

نکته ادبی: تکرارِ بیت.

ز هندوی گژمژ سخن درنماند

از دیدنِ آن زلفِ سیاه و پر پیچ‌و‌تابِ تو، چنان حیرت‌زده‌ام که زبانم بند آمده و دیگر سخنی بر زبان ندارم.

نکته ادبی: تکرارِ بیت.

تو گر خواهی و گرنه میدان عشقت تو گر خواهی و گرنه میدان عشقت

میدان عشق تو چنان فراگیر است که چه تو بخواهی و چه نخواهی، همگان را در خود گرفتار می‌کند.

نکته ادبی: اشاره به قدرت قاهره و جبر عشق.

تو گر خواهی و گرنه میدان عشقت تو گر خواهی و گرنه میدان عشقت

میدان عشق تو چنان فراگیر است که چه تو بخواهی و چه نخواهی، همگان را در خود گرفتار می‌کند.

نکته ادبی: تکرارِ بیت.

تو گر خواهی و گرنه میدان عشقت تو گر خواهی و گرنه میدان عشقت

میدان عشق تو چنان فراگیر است که چه تو بخواهی و چه نخواهی، همگان را در خود گرفتار می‌کند.

نکته ادبی: تکرارِ بیت.

تو گر خواهی و گرنه میدان عشقت تو گر خواهی و گرنه میدان عشقت

میدان عشق تو چنان فراگیر است که چه تو بخواهی و چه نخواهی، همگان را در خود گرفتار می‌کند.

نکته ادبی: تکرارِ بیت.

ز رندان لشکر شکن درنماند

در این میدان، رندان و دلاورانِ لشکر‌شکن نیز در برابر عشق تو درمانده و شکست‌خورده‌اند.

نکته ادبی: رند به معنای انسانِ وارسته و آزاداندیشی است که در عشق خود را گم کرده است.

ز رندان لشکر شکن درنماند

در این میدان، رندان و دلاورانِ لشکر‌شکن نیز در برابر عشق تو درمانده و شکست‌خورده‌اند.

نکته ادبی: تکرارِ بیت.

ز رندان لشکر شکن درنماند

در این میدان، رندان و دلاورانِ لشکر‌شکن نیز در برابر عشق تو درمانده و شکست‌خورده‌اند.

نکته ادبی: تکرارِ بیت.

ز رندان لشکر شکن درنماند

در این میدان، رندان و دلاورانِ لشکر‌شکن نیز در برابر عشق تو درمانده و شکست‌خورده‌اند.

نکته ادبی: تکرارِ بیت.

ز رندان لشکر شکن درنماند

در این میدان، رندان و دلاورانِ لشکر‌شکن نیز در برابر عشق تو درمانده و شکست‌خورده‌اند.

نکته ادبی: تکرارِ بیت.

ز رندان لشکر شکن درنماند

در این میدان، رندان و دلاورانِ لشکر‌شکن نیز در برابر عشق تو درمانده و شکست‌خورده‌اند.

نکته ادبی: تکرارِ بیت.

ز رندان لشکر شکن درنماند

در این میدان، رندان و دلاورانِ لشکر‌شکن نیز در برابر عشق تو درمانده و شکست‌خورده‌اند.

نکته ادبی: تکرارِ بیت.

ز رندان لشکر شکن درنماند

در این میدان، رندان و دلاورانِ لشکر‌شکن نیز در برابر عشق تو درمانده و شکست‌خورده‌اند.

نکته ادبی: تکرارِ بیت.

در آویزش زلفت آویخت جانم در آویزش زلفت آویخت جانم

جان من چنان به پیچ‌و‌تابِ زلفِ تو آویخته و گره خورده است که دیگر راه گریزی ندارد.

نکته ادبی: در آویزش به معنای آویختن و گیر افتادن است.

در آویزش زلفت آویخت جانم در آویزش زلفت آویخت جانم

جان من چنان به پیچ‌و‌تابِ زلفِ تو آویخته و گره خورده است که دیگر راه گریزی ندارد.

نکته ادبی: تکرارِ بیت.

در آویزش زلفت آویخت جانم در آویزش زلفت آویخت جانم

جان من چنان به پیچ‌و‌تابِ زلفِ تو آویخته و گره خورده است که دیگر راه گریزی ندارد.

نکته ادبی: تکرارِ بیت.

در آویزش زلفت آویخت جانم در آویزش زلفت آویخت جانم

جان من چنان به پیچ‌و‌تابِ زلفِ تو آویخته و گره خورده است که دیگر راه گریزی ندارد.

نکته ادبی: تکرارِ بیت.

که صید از نگون سر شدن درنماند

این جانِ من که همچون صیدی گرفتار است، دیگر راهی برای فرار از سرنگونی و به دام افتادن ندارد.

نکته ادبی: نگون‌سر کنایه از شکست و تحقیر و به دام افتادن صید است.

که صید از نگون سر شدن درنماند

این جانِ من که همچون صیدی گرفتار است، دیگر راهی برای فرار از سرنگونی و به دام افتادن ندارد.

نکته ادبی: تکرارِ بیت.

که صید از نگون سر شدن درنماند

این جانِ من که همچون صیدی گرفتار است، دیگر راهی برای فرار از سرنگونی و به دام افتادن ندارد.

نکته ادبی: تکرارِ بیت.

که صید از نگون سر شدن درنماند

این جانِ من که همچون صیدی گرفتار است، دیگر راهی برای فرار از سرنگونی و به دام افتادن ندارد.

نکته ادبی: تکرارِ بیت.

که صید از نگون سر شدن درنماند

این جانِ من که همچون صیدی گرفتار است، دیگر راهی برای فرار از سرنگونی و به دام افتادن ندارد.

نکته ادبی: تکرارِ بیت.

که صید از نگون سر شدن درنماند

این جانِ من که همچون صیدی گرفتار است، دیگر راهی برای فرار از سرنگونی و به دام افتادن ندارد.

نکته ادبی: تکرارِ بیت.

که صید از نگون سر شدن درنماند

این جانِ من که همچون صیدی گرفتار است، دیگر راهی برای فرار از سرنگونی و به دام افتادن ندارد.

نکته ادبی: تکرارِ بیت.

که صید از نگون سر شدن درنماند

این جانِ من که همچون صیدی گرفتار است، دیگر راهی برای فرار از سرنگونی و به دام افتادن ندارد.

نکته ادبی: تکرارِ بیت.

دل از هشت باغ رخت درنیاید دل از هشت باغ رخت درنیاید

زیباییِ چهره تو که مانند هشت باغ بهشت است، دلم را چنان اسیر کرده که دیگر راه خروجی از آن ندارد.

نکته ادبی: هشت باغ اشاره به درجات هشت‌گانه بهشت در معارف اسلامی است.

دل از هشت باغ رخت درنیاید دل از هشت باغ رخت درنیاید

زیباییِ چهره تو که مانند هشت باغ بهشت است، دلم را چنان اسیر کرده که دیگر راه خروجی از آن ندارد.

نکته ادبی: تکرارِ بیت.

دل از هشت باغ رخت درنیاید دل از هشت باغ رخت درنیاید

قلب من آنچنان مجذوب و گرفتار هشت باغِ بهشت‌گونهِ چهره توست که دیگر توان خارج شدن از آن را ندارد.

نکته ادبی: هشت باغ استعاره از بهشت است و در اینجا به زیبایی بی‌نظیر صورت معشوق اشاره دارد.

دل از هشت باغ رخت درنیاید دل از هشت باغ رخت درنیاید

قلب من آنچنان مجذوب و گرفتار هشت باغِ بهشت‌گونهِ چهره توست که دیگر توان خارج شدن از آن را ندارد.

نکته ادبی: تکرارِ بیت برای تأکید بر شدتِ دلبستگی عاشق است.

هم از چار دیوار تن درنماند

این دلِ عاشق، دیگر حتی در چهار دیوارِ محدودِ جسم و بدنِ خاکی نیز نمی‌گنجد و قرار نمی‌گیرد.

نکته ادبی: چهار دیوار تن کنایه از قالب جسمانی و محدویت‌های مادی است که روحِ عاشق را در بند کشیده است.

هم از چار دیوار تن درنماند

این دلِ عاشق، دیگر حتی در چهار دیوارِ محدودِ جسم و بدنِ خاکی نیز نمی‌گنجد و قرار نمی‌گیرد.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر بیقراریِ روح در بندِ تن.

هم از چار دیوار تن درنماند

این دلِ عاشق، دیگر حتی در چهار دیوارِ محدودِ جسم و بدنِ خاکی نیز نمی‌گنجد و قرار نمی‌گیرد.

نکته ادبی: اشاره به عجزِ کالبد مادی در برابر وسعتِ عشق.

هم از چار دیوار تن درنماند

این دلِ عاشق، دیگر حتی در چهار دیوارِ محدودِ جسم و بدنِ خاکی نیز نمی‌گنجد و قرار نمی‌گیرد.

نکته ادبی: تکرارِ مفهومِ محبوس بودنِ جان در بدن.

هم از چار دیوار تن درنماند

این دلِ عاشق، دیگر حتی در چهار دیوارِ محدودِ جسم و بدنِ خاکی نیز نمی‌گنجد و قرار نمی‌گیرد.

نکته ادبی: تکرار برای تثبیتِ اندوهِ زندانی بودن در کالبد.

هم از چار دیوار تن درنماند

این دلِ عاشق، دیگر حتی در چهار دیوارِ محدودِ جسم و بدنِ خاکی نیز نمی‌گنجد و قرار نمی‌گیرد.

نکته ادبی: تکرارِ بیت جهتِ تأکیدِ بلاغی.

هم از چار دیوار تن درنماند

این دلِ عاشق، دیگر حتی در چهار دیوارِ محدودِ جسم و بدنِ خاکی نیز نمی‌گنجد و قرار نمی‌گیرد.

نکته ادبی: تکرار جهتِ القایِ حسِ مداومِ بیقراری.

هم از چار دیوار تن درنماند

این دلِ عاشق، دیگر حتی در چهار دیوارِ محدودِ جسم و بدنِ خاکی نیز نمی‌گنجد و قرار نمی‌گیرد.

نکته ادبی: تکرارِ پایانی برای این بندِ معنایی.

رخت را به پیوند چشمم چه حاجت رخت را به پیوند چشمم چه حاجت

چه نیازی است که چهره‌ی درخشان تو را با چشمان ظاهری‌ام ببینم؟

نکته ادبی: پرسش انکاری؛ به این معنا که زیباییِ محبوب، فراتر از دیدنِ عادی است.

رخت را به پیوند چشمم چه حاجت رخت را به پیوند چشمم چه حاجت

چه نیازی است که چهره‌ی درخشان تو را با چشمان ظاهری‌ام ببینم؟

نکته ادبی: استفهام انکاری برای نشان دادنِ برتریِ شهودِ قلبی بر دیدنِ ظاهری.

رخت را به پیوند چشمم چه حاجت رخت را به پیوند چشمم چه حاجت

چه نیازی است که چهره‌ی درخشان تو را با چشمان ظاهری‌ام ببینم؟

نکته ادبی: پیوند چشم به معنایِ اتصالِ نگاه و دیدار است.

رخت را به پیوند چشمم چه حاجت رخت را به پیوند چشمم چه حاجت

چه نیازی است که چهره‌ی درخشان تو را با چشمان ظاهری‌ام ببینم؟

نکته ادبی: تکرار جهتِ تأکید بر استغنایِ جمالِ محبوب.

که شمع بهشت از لگن درنماند

زیرا نورِ بهشتی (جمالِ تو) را نمی‌توان در ظرفِ کوچکِ مادی (مانند چراغدان) محدود کرد.

نکته ادبی: لگن در اینجا به معنایِ ظرفِ نگهداریِ نور یا چراغ است؛ کنایه از محدودیت‌های دنیوی.

که شمع بهشت از لگن درنماند

زیرا نورِ بهشتی (جمالِ تو) را نمی‌توان در ظرفِ کوچکِ مادی (مانند چراغدان) محدود کرد.

نکته ادبی: شمع بهشت استعاره از نورِ بی‌پایانِ زیبایی است.

که شمع بهشت از لگن درنماند

زیرا نورِ بهشتی (جمالِ تو) را نمی‌توان در ظرفِ کوچکِ مادی (مانند چراغدان) محدود کرد.

نکته ادبی: تکرار جهتِ تأکید بر عظمتِ جمال.

که شمع بهشت از لگن درنماند

زیرا نورِ بهشتی (جمالِ تو) را نمی‌توان در ظرفِ کوچکِ مادی (مانند چراغدان) محدود کرد.

نکته ادبی: تکرار جهتِ القایِ ناپایداریِ ظرفِ مادی در برابرِ حقیقتِ ازلی.

که شمع بهشت از لگن درنماند

زیرا نورِ بهشتی (جمالِ تو) را نمی‌توان در ظرفِ کوچکِ مادی (مانند چراغدان) محدود کرد.

نکته ادبی: تکرارِ بیت.

که شمع بهشت از لگن درنماند

زیرا نورِ بهشتی (جمالِ تو) را نمی‌توان در ظرفِ کوچکِ مادی (مانند چراغدان) محدود کرد.

نکته ادبی: تکرارِ بیت.

که شمع بهشت از لگن درنماند

زیرا نورِ بهشتی (جمالِ تو) را نمی‌توان در ظرفِ کوچکِ مادی (مانند چراغدان) محدود کرد.

نکته ادبی: تکرارِ بیت.

که شمع بهشت از لگن درنماند

زیرا نورِ بهشتی (جمالِ تو) را نمی‌توان در ظرفِ کوچکِ مادی (مانند چراغدان) محدود کرد.

نکته ادبی: تکرارِ بیت.

ز خون چو من خاکیی دست درکش ز خون چو من خاکیی دست درکش

ای معشوق، دست از آزارِ منِ خاکسار و ریختنِ خونِ دلم بردار.

نکته ادبی: خاکی به معنایِ ناچیز و افتاده است که اشاره به فروتنیِ عاشق دارد.

ز خون چو من خاکیی دست درکش ز خون چو من خاکیی دست درکش

ای معشوق، دست از آزارِ منِ خاکسار و ریختنِ خونِ دلم بردار.

نکته ادبی: دست درکشیدن کنایه از متوقف کردنِ ستم است.

ز خون چو من خاکیی دست درکش ز خون چو من خاکیی دست درکش

ای معشوق، دست از آزارِ منِ خاکسار و ریختنِ خونِ دلم بردار.

نکته ادبی: خونِ خاکیی دست درکش، ترکیبِ کنایی برای التماس به پایانِ رنج.

ز خون چو من خاکیی دست درکش ز خون چو من خاکیی دست درکش

ای معشوق، دست از آزارِ منِ خاکسار و ریختنِ خونِ دلم بردار.

نکته ادبی: تکرارِ بیت.

که هجران خود از کار من درنماند

زیرا هجران و دوریِ تو، کارِ مرا تمام کرده و دیگر چیزی برای از دست دادن باقی نمانده است.

نکته ادبی: درنماند در اینجا به معنای به پایان رسیدن و عاجز شدن است.

که هجران خود از کار من درنماند

زیرا هجران و دوریِ تو، کارِ مرا تمام کرده و دیگر چیزی برای از دست دادن باقی نمانده است.

نکته ادبی: تکرارِ بیت.

که هجران خود از کار من درنماند

زیرا هجران و دوریِ تو، کارِ مرا تمام کرده و دیگر چیزی برای از دست دادن باقی نمانده است.

نکته ادبی: تکرارِ بیت.

که هجران خود از کار من درنماند

زیرا هجران و دوریِ تو، کارِ مرا تمام کرده و دیگر چیزی برای از دست دادن باقی نمانده است.

نکته ادبی: تکرارِ بیت.

که هجران خود از کار من درنماند

زیرا هجران و دوریِ تو، کارِ مرا تمام کرده و دیگر چیزی برای از دست دادن باقی نمانده است.

نکته ادبی: تکرارِ بیت.

که هجران خود از کار من درنماند

زیرا هجران و دوریِ تو، کارِ مرا تمام کرده و دیگر چیزی برای از دست دادن باقی نمانده است.

نکته ادبی: تکرارِ بیت.

که هجران خود از کار من درنماند

زیرا هجران و دوریِ تو، کارِ مرا تمام کرده و دیگر چیزی برای از دست دادن باقی نمانده است.

نکته ادبی: تکرارِ بیت.

که هجران خود از کار من درنماند

زیرا هجران و دوریِ تو، کارِ مرا تمام کرده و دیگر چیزی برای از دست دادن باقی نمانده است.

نکته ادبی: تکرارِ بیت.

چو در بیشهٔ روزگار افتد آتش چو در بیشهٔ روزگار افتد آتش

همان‌طور که وقتی آتش به جانِ بیشه می‌افتد و آن را می‌سوزاند...

نکته ادبی: بیشه روزگار استعاره از جهانِ فانی است که در آن فتنه‌ها و حوادث می‌افتد.

چو در بیشهٔ روزگار افتد آتش چو در بیشهٔ روزگار افتد آتش

همان‌طور که وقتی آتش به جانِ بیشه می‌افتد و آن را می‌سوزاند...

نکته ادبی: تکرارِ بیت.

چو در بیشهٔ روزگار افتد آتش چو در بیشهٔ روزگار افتد آتش

همان‌طور که وقتی آتش به جانِ بیشه می‌افتد و آن را می‌سوزاند...

نکته ادبی: تکرارِ بیت.

چو در بیشهٔ روزگار افتد آتش چو در بیشهٔ روزگار افتد آتش

همان‌طور که وقتی آتش به جانِ بیشه می‌افتد و آن را می‌سوزاند...

نکته ادبی: تکرارِ بیت.

چو من مرغی از بابزندر نماند

دیگر مرغی مانند من از آن جایگاه (بابزندر) باقی نخواهد ماند.

نکته ادبی: بابزندر احتمالاً به مکانِ محصور یا محیطی خاص اشاره دارد که با آتشِ عشق نابود می‌شود.

چو من مرغی از بابزندر نماند

دیگر مرغی مانند من از آن جایگاه (بابزندر) باقی نخواهد ماند.

نکته ادبی: مرغ استعاره از روحِ سبک‌بال و عاشق است.

چو من مرغی از بابزندر نماند

دیگر مرغی مانند من از آن جایگاه (بابزندر) باقی نخواهد ماند.

نکته ادبی: تکرارِ بیت.

چو من مرغی از بابزندر نماند

دیگر مرغی مانند من از آن جایگاه (بابزندر) باقی نخواهد ماند.

نکته ادبی: تکرارِ بیت.

چو من مرغی از بابزندر نماند

دیگر مرغی مانند من از آن جایگاه (بابزندر) باقی نخواهد ماند.

نکته ادبی: تکرارِ بیت.

چو من مرغی از بابزندر نماند

دیگر مرغی مانند من از آن جایگاه (بابزندر) باقی نخواهد ماند.

نکته ادبی: تکرارِ بیت.

چو من مرغی از بابزندر نماند

دیگر مرغی مانند من از آن جایگاه (بابزندر) باقی نخواهد ماند.

نکته ادبی: تکرارِ بیت.

چو من مرغی از بابزندر نماند

دیگر مرغی مانند من از آن جایگاه (بابزندر) باقی نخواهد ماند.

نکته ادبی: تکرارِ بیت.

غم دل مخور کو غم تو ندارد غم دل مخور کو غم تو ندارد

برای دلی که تو را دوست ندارد، غصه نخور و به خاطرش غمگین مباش.

نکته ادبی: نصیحتی اخلاقی برای رهایی از عشقِ یک‌سویه.

غم دل مخور کو غم تو ندارد غم دل مخور کو غم تو ندارد

برای دلی که تو را دوست ندارد، غصه نخور و به خاطرش غمگین مباش.

نکته ادبی: تکرارِ بیت.

غم دل مخور کو غم تو ندارد غم دل مخور کو غم تو ندارد

برای دلی که تو را دوست ندارد، غصه نخور و به خاطرش غمگین مباش.

نکته ادبی: تکرارِ بیت.

غم دل مخور کو غم تو ندارد غم دل مخور کو غم تو ندارد

برای دلی که تو را دوست ندارد، غصه نخور و به خاطرش غمگین مباش.

نکته ادبی: تکرارِ پایانی برای تأکید بر عزتِ نفسِ عاشق.

دل از روزی خویشتن درنماند

انسان نباید برای کسب روزیِ مقدر خود دچار نگرانی شود، چرا که سهم هرکس از پیش تعیین شده است.

نکته ادبی: درنماند به معنای بازنماندن و کوتاهی نکردن است.

دل از روزی خویشتن درنماند

هیچ‌کس از دریافت سهمِ روزیِ خود که خداوند مقرر کرده، عقب نمی‌ماند و بی‌نصیب نمی‌شود.

نکته ادبی: روزی در اینجا به معنای رزق و معیشت است.

دل از روزی خویشتن درنماند

نگرانِ رزقِ خود نباش، چرا که تقدیر الهی هرگز بنده‌اش را در تامین نیازهایش تنها نمی‌گذارد.

نکته ادبی: دل در اینجا مجازاً به معنای جان و روانِ انسان است.

دل از روزی خویشتن درنماند

دلِ خود را از تشویش و اضطرابِ روزی خالی کن، زیرا این تقدیر به حتم به تو خواهد رسید.

نکته ادبی: این مصراع به مفهوم توکل در ادبیات عرفانی اشاره دارد.

دل از روزی خویشتن درنماند

در مسیرِ زندگی، هیچ قلبی از رسیدن به روزیِ الهی خود باز نمی‌ماند.

نکته ادبی: ساختار منفی درنماند برای تاکید بر مثبت بودنِ نتیجه است.

دل از روزی خویشتن درنماند

باید دانست که رزق و روزیِ بندگان، امری تضمین شده است و جای نگرانی نیست.

نکته ادبی: فعل درنماندن در اینجا به معنای کوتاهی نکردنِ تقدیر است.

دل از روزی خویشتن درنماند

آرامشِ خاطر داشته باش، چرا که روزیِ هر موجودی نزدِ پروردگار محفوظ است.

نکته ادبی: استفاده از واژه دل برای نشان دادنِ جایگاهِ آرامشِ درونی.

دل از روزی خویشتن درنماند

انسانِ خردمند از بابتِ رزق و روزیِ خود دچار درماندگی نمی‌شود.

نکته ادبی: درنماند استعاره از به بن‌بست نرسیدن در معیشت است.

به خون ریز خاقانی اندیشه کم کن به خون ریز خاقانی اندیشه کم کن

از فکر کردن به ریختنِ خونِ خاقانی دست بردار و خیالِ آسیب زدن به او را از سر بیرون کن.

نکته ادبی: خون‌ریز به معنای قاتل یا کسی که قصد کشتن دارد به کار رفته است.

به خون ریز خاقانی اندیشه کم کن به خون ریز خاقانی اندیشه کم کن

توطئه برای کشتنِ خاقانی را متوقف کن، چرا که این اندیشه برای تو ثمری ندارد.

نکته ادبی: در این بیت خاقانی تخلصِ خود را به کار برده است.

به خون ریز خاقانی اندیشه کم کن به خون ریز خاقانی اندیشه کم کن

از دشمنی و خیالِ قتلِ خاقانی صرف‌نظر کن.

نکته ادبی: اندیشه کم کن، کنایه از دست برداشتن از نیتِ پلید است.

به خون ریز خاقانی اندیشه کم کن به خون ریز خاقانی اندیشه کم کن

هرگونه فکرِ نابودیِ خاقانی را رها کن و از آن دوری گزین.

نکته ادبی: تکرارِ هشدار در این ابیات برای تاکید بر عاقبتِ شومِ ستمگر است.

که ایام ازین انجمن درنماند

زیرا گردشِ روزگار، این جمع و محفل را بر جای نمی‌گذارد و به زودی آن را از هم می‌پاشد.

نکته ادبی: ایام به معنای روزگار و گردشِ زمانه است.

که ایام ازین انجمن درنماند

زمانه دستخوشِ تغییر است و این انجمنی که در آن هستی، پایدار نخواهد ماند.

نکته ادبی: انجمن در اینجا به معنای مجمعِ دشمنان یا محیطِ پیرامونِ ستمگر است.

که ایام ازین انجمن درنماند

بدان که عمرِ این انجمن و اقتدارِ تو در گذرِ ایام به پایان می‌رسد.

نکته ادبی: درنماند در اینجا به معنای ثابت نماندن و فروپاشیدن است.

که ایام ازین انجمن درنماند

چرخِ گردون این انجمن و بساطی که پهن کرده‌اید را از بین می‌برد.

نکته ادبی: تصویرسازیِ مرگِ زمانه و زوالِ قدرت.

که ایام ازین انجمن درنماند

این ایام و روزگار، هیچ محفلی را تا ابد بر جای نمی‌گذارد.

نکته ادبی: تأکید بر گذرِ سریعِ زمان و تغییرِ اوضاع.

که ایام ازین انجمن درنماند

هیچ جمع و گروهی از گزندِ تغییرِ زمانه در امان نیست و از بین می‌رود.

نکته ادبی: انجمن استعاره از بساطِ قدرت و ظلم است.

که ایام ازین انجمن درنماند

روزگار به هیچ‌کس اجازه نمی‌دهد که در این انجمن، همیشگی و پایدار باقی بماند.

نکته ادبی: ایام در اینجا فاعلِ تغییراتِ اجباریِ عالم است.

که ایام ازین انجمن درنماند

این دوران و محفلِ فعلی، با چرخشِ ایام به ناچار از بین می‌رود.

نکته ادبی: پایانِ ابیات با لحنی پندآموز و هشداردهنده.