دیوان اشعار - غزلیات

خاقانی

غزل شمارهٔ ۱۳۱

خاقانی
تو را نازی است اندر سر که عالم بر نمی تابد تو را نازی است اندر سر که عالم بر نمی تابد
تو را نازی است اندر سر که عالم بر نمی تابد تو را نازی است اندر سر که عالم بر نمی تابد
تو را نازی است اندر سر که عالم بر نمی تابد تو را نازی است اندر سر که عالم بر نمی تابد
تو را نازی است اندر سر که عالم بر نمی تابد تو را نازی است اندر سر که عالم بر نمی تابد
مرا دردی است اندر دل که مرهم بر نمی تابد
مرا دردی است اندر دل که مرهم بر نمی تابد
مرا دردی است اندر دل که مرهم بر نمی تابد
مرا دردی است اندر دل که مرهم بر نمی تابد
مرا دردی است اندر دل که مرهم بر نمی تابد
مرا دردی است اندر دل که مرهم بر نمی تابد
مرا دردی است اندر دل که مرهم بر نمی تابد
مرا دردی است اندر دل که مرهم بر نمی تابد
سگ کوی تو را هر روز صد جان تحفه می سازم سگ کوی تو را هر روز صد جان تحفه می سازم
سگ کوی تو را هر روز صد جان تحفه می سازم سگ کوی تو را هر روز صد جان تحفه می سازم
سگ کوی تو را هر روز صد جان تحفه می سازم سگ کوی تو را هر روز صد جان تحفه می سازم
سگ کوی تو را هر روز صد جان تحفه می سازم سگ کوی تو را هر روز صد جان تحفه می سازم
که دندان مزد چون اوئی ازین کم برنمی تابد
که دندان مزد چون اوئی ازین کم برنمی تابد
که دندان مزد چون اوئی ازین کم برنمی تابد
که دندان مزد چون اوئی ازین کم برنمی تابد
که دندان مزد چون اوئی ازین کم برنمی تابد
که دندان مزد چون اوئی ازین کم برنمی تابد
که دندان مزد چون اوئی ازین کم برنمی تابد
که دندان مزد چون اوئی ازین کم برنمی تابد
مرا کی روی آن باشد که در کوی تو ره یابم مرا کی روی آن باشد که در کوی تو ره یابم
مرا کی روی آن باشد که در کوی تو ره یابم مرا کی روی آن باشد که در کوی تو ره یابم
مرا کی روی آن باشد که در کوی تو ره یابم مرا کی روی آن باشد که در کوی تو ره یابم
مرا کی روی آن باشد که در کوی تو ره یابم مرا کی روی آن باشد که در کوی تو ره یابم
که از تنگی که هست آن ره نفس هم برنمی تابد
که از تنگی که هست آن ره نفس هم برنمی تابد
که از تنگی که هست آن ره نفس هم برنمی تابد
که از تنگی که هست آن ره نفس هم برنمی تابد
که از تنگی که هست آن ره نفس هم برنمی تابد
که از تنگی که هست آن ره نفس هم برنمی تابد
که از تنگی که هست آن ره نفس هم برنمی تابد
که از تنگی که هست آن ره نفس هم برنمی تابد
مرا با عشق تو در دل هوای جان نمی گنجد مرا با عشق تو در دل هوای جان نمی گنجد
مرا با عشق تو در دل هوای جان نمی گنجد مرا با عشق تو در دل هوای جان نمی گنجد
مرا با عشق تو در دل هوای جان نمی گنجد مرا با عشق تو در دل هوای جان نمی گنجد
مرا با عشق تو در دل هوای جان نمی گنجد مرا با عشق تو در دل هوای جان نمی گنجد
مگر یک رخش در میدان دو رستم برنمی تابد
مگر یک رخش در میدان دو رستم برنمی تابد
مگر یک رخش در میدان دو رستم برنمی تابد
مگر یک رخش در میدان دو رستم برنمی تابد
مگر یک رخش در میدان دو رستم برنمی تابد
مگر یک رخش در میدان دو رستم برنمی تابد
مگر یک رخش در میدان دو رستم برنمی تابد
مگر یک رخش در میدان دو رستم برنمی تابد
مرا کشتی به تیر غمزه وانگه طره ببریدی مرا کشتی به تیر غمزه وانگه طره ببریدی
مرا کشتی به تیر غمزه وانگه طره ببریدی مرا کشتی به تیر غمزه وانگه طره ببریدی
مرا کشتی به تیر غمزه وانگه طره ببریدی مرا کشتی به تیر غمزه وانگه طره ببریدی
مرا کشتی به تیر غمزه وانگه طره ببریدی مرا کشتی به تیر غمزه وانگه طره ببریدی
مکن، طره مبر کاین قدر ماتم برنمی تابد
مکن، طره مبر کاین قدر ماتم برنمی تابد
مکن، طره مبر کاین قدر ماتم برنمی تابد
مکن، طره مبر کاین قدر ماتم برنمی تابد
مکن، طره مبر کاین قدر ماتم برنمی تابد
مکن، طره مبر کاین قدر ماتم برنمی تابد
مکن، طره مبر کاین قدر ماتم برنمی تابد
مکن، طره مبر کاین قدر ماتم برنمی تابد
که باشد جان خاقانی که دارد تاب درد تو که باشد جان خاقانی که دارد تاب درد تو
که باشد جان خاقانی که دارد تاب درد تو که باشد جان خاقانی که دارد تاب درد تو
که باشد جان خاقانی که دارد تاب درد تو که باشد جان خاقانی که دارد تاب درد تو
که باشد جان خاقانی که دارد تاب درد تو که باشد جان خاقانی که دارد تاب درد تو
که بردابرد حسن تو دو عالم برنمی تابد
که بردابرد حسن تو دو عالم برنمی تابد
که بردابرد حسن تو دو عالم برنمی تابد
که بردابرد حسن تو دو عالم برنمی تابد
که بردابرد حسن تو دو عالم برنمی تابد
که بردابرد حسن تو دو عالم برنمی تابد
که بردابرد حسن تو دو عالم برنمی تابد
که بردابرد حسن تو دو عالم برنمی تابد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده بیانگر عشقی است بس عمیق و شورانگیز که در آن عاشق، خود را در برابر غرور و جایگاه والای معشوق، ناچیز و ناتوان می‌بیند. شاعر با استفاده از تمثیل‌ها و استعارات، فضای خفقان‌آور و در عین حال شوق‌آلودِ عشقِ یک‌سویه و فراگیر را ترسیم می‌کند که در آن، جانِ عاشق دیگر توانِ همراهی با این عشقِ بزرگ را ندارد.

درون‌مایه اصلی شعر، تسلیم مطلق عاشق در برابر معشوق و بیان این حقیقت است که راه عشق چنان دشوار و باریک است که حتی نفس کشیدن در آن دشوار است و در نهایت، تضاد میان عشقِ معشوق و هستیِ عاشق، منجر به فنای عاشق می‌شود.

معنای روان

تو را نازی است اندر سر که عالم بر نمی تابد تو را نازی است اندر سر که عالم بر نمی تابد

تو چنان غرور و تکبری در سر داری که جهانیان تابِ تحمل آن را ندارند.

نکته ادبی: واژه «ناز» در اینجا به معنای غرور و کرشمه‌ی معشوق است.

تو را نازی است اندر سر که عالم بر نمی تابد تو را نازی است اندر سر که عالم بر نمی تابد

تو چنان غرور و تکبری در سر داری که جهانیان تابِ تحمل آن را ندارند.

نکته ادبی: «برنمی‌تابد» به معنای تحمل نکردن و پذیرا نبودن است.

تو را نازی است اندر سر که عالم بر نمی تابد تو را نازی است اندر سر که عالم بر نمی تابد

تو چنان غرور و تکبری در سر داری که جهانیان تابِ تحمل آن را ندارند.

نکته ادبی: آرایه تکرار در مصراع برای تأکید بر عظمت غرور معشوق استفاده شده است.

تو را نازی است اندر سر که عالم بر نمی تابد تو را نازی است اندر سر که عالم بر نمی تابد

تو چنان غرور و تکبری در سر داری که جهانیان تابِ تحمل آن را ندارند.

نکته ادبی: ساختار نحوی جمله ساده و مبتنی بر بیانِ صفت برای مخاطب است.

مرا دردی است اندر دل که مرهم بر نمی تابد

من در دل چنان دردی دارم که هیچ مرهم و درمانی توانِ تسکین دادن آن را ندارد.

نکته ادبی: «درد» نماد رنجِ دوری و بی‌قراری در راه عشق است.

مرا دردی است اندر دل که مرهم بر نمی تابد

من در دل چنان دردی دارم که هیچ مرهم و درمانی توانِ تسکین دادن آن را ندارد.

نکته ادبی: تضاد میان «درد» و «مرهم» برای نشان دادن عمق رنج شاعر است.

مرا دردی است اندر دل که مرهم بر نمی تابد

من در دل چنان دردی دارم که هیچ مرهم و درمانی توانِ تسکین دادن آن را ندارد.

نکته ادبی: ساختار جمله به سبک کلاسیک فارسی است که در آن «در» به معنای درون است.

مرا دردی است اندر دل که مرهم بر نمی تابد

من در دل چنان دردی دارم که هیچ مرهم و درمانی توانِ تسکین دادن آن را ندارد.

نکته ادبی: استفاده از «اندر» به جای «در» برای حفظ وزن و زیبایی کلام است.

مرا دردی است اندر دل که مرهم بر نمی تابد

من در دل چنان دردی دارم که هیچ مرهم و درمانی توانِ تسکین دادن آن را ندارد.

نکته ادبی: تکرار ابیات برای تأکید بر بی‌درمانیِ عشق است.

مرا دردی است اندر دل که مرهم بر نمی تابد

من در دل چنان دردی دارم که هیچ مرهم و درمانی توانِ تسکین دادن آن را ندارد.

نکته ادبی: تکرار ابیات برای تأکید بر بی‌درمانیِ عشق است.

مرا دردی است اندر دل که مرهم بر نمی تابد

من در دل چنان دردی دارم که هیچ مرهم و درمانی توانِ تسکین دادن آن را ندارد.

نکته ادبی: تکرار ابیات برای تأکید بر بی‌درمانیِ عشق است.

مرا دردی است اندر دل که مرهم بر نمی تابد

من در دل چنان دردی دارم که هیچ مرهم و درمانی توانِ تسکین دادن آن را ندارد.

نکته ادبی: تکرار ابیات برای تأکید بر بی‌درمانیِ عشق است.

سگ کوی تو را هر روز صد جان تحفه می سازم سگ کوی تو را هر روز صد جان تحفه می سازم

هر روز صد جان را به پیشکشِ سگِ کوی تو تقدیم می‌کنم.

نکته ادبی: «سگ کوی» کنایه از پایین‌ترین مرتبه در درگاه معشوق است که عاشق برای آن ارزش بسیاری قائل است.

سگ کوی تو را هر روز صد جان تحفه می سازم سگ کوی تو را هر روز صد جان تحفه می سازم

هر روز صد جان را به پیشکشِ سگِ کوی تو تقدیم می‌کنم.

نکته ادبی: «صد جان» اغراق برای نشان دادن فداکاری بی‌نهایت است.

سگ کوی تو را هر روز صد جان تحفه می سازم سگ کوی تو را هر روز صد جان تحفه می سازم

هر روز صد جان را به پیشکشِ سگِ کوی تو تقدیم می‌کنم.

نکته ادبی: «تحفه» به معنای هدیه و پیشکش است.

سگ کوی تو را هر روز صد جان تحفه می سازم سگ کوی تو را هر روز صد جان تحفه می سازم

هر روز صد جان را به پیشکشِ سگِ کوی تو تقدیم می‌کنم.

نکته ادبی: فعل «ساختن» در اینجا به معنای قرار دادن و آماده کردن است.

که دندان مزد چون اوئی ازین کم برنمی تابد

زیرا سگِ کویِ کسی چون تو، پاداشی کمتر از این (جان‌فشانی) را قبول نمی‌کند.

نکته ادبی: «دندان‌مزد» به معنای حق‌الزحمه‌ای است که به سگِ نگهبان می‌دهند تا پارس نکند؛ در اینجا استعاره‌ای از بهایِ ورود به حریم معشوق است.

که دندان مزد چون اوئی ازین کم برنمی تابد

زیرا سگِ کویِ کسی چون تو، پاداشی کمتر از این (جان‌فشانی) را قبول نمی‌کند.

نکته ادبی: «چون اوئی» اشاره به بلندپایگی معشوق دارد.

که دندان مزد چون اوئی ازین کم برنمی تابد

زیرا سگِ کویِ کسی چون تو، پاداشی کمتر از این (جان‌فشانی) را قبول نمی‌کند.

نکته ادبی: ساختار نحوی «برنمی‌تابد» بازگشت به بیت قبل دارد.

که دندان مزد چون اوئی ازین کم برنمی تابد

زیرا سگِ کویِ کسی چون تو، پاداشی کمتر از این (جان‌فشانی) را قبول نمی‌کند.

نکته ادبی: جمله دارای بار معناییِ «دشواری راه عشق» است.

که دندان مزد چون اوئی ازین کم برنمی تابد

زیرا سگِ کویِ کسی چون تو، پاداشی کمتر از این (جان‌فشانی) را قبول نمی‌کند.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر ارزشِ مقام معشوق.

که دندان مزد چون اوئی ازین کم برنمی تابد

زیرا سگِ کویِ کسی چون تو، پاداشی کمتر از این (جان‌فشانی) را قبول نمی‌کند.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر ارزشِ مقام معشوق.

که دندان مزد چون اوئی ازین کم برنمی تابد

زیرا سگِ کویِ کسی چون تو، پاداشی کمتر از این (جان‌فشانی) را قبول نمی‌کند.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر ارزشِ مقام معشوق.

که دندان مزد چون اوئی ازین کم برنمی تابد

زیرا سگِ کویِ کسی چون تو، پاداشی کمتر از این (جان‌فشانی) را قبول نمی‌کند.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر ارزشِ مقام معشوق.

مرا کی روی آن باشد که در کوی تو ره یابم مرا کی روی آن باشد که در کوی تو ره یابم

من کجا جرئت و لیاقت آن را دارم که به کوی تو وارد شوم؟

نکته ادبی: «روی داشتن» کنایه از جرئت، روبرو شدن یا لیاقت داشتن است.

مرا کی روی آن باشد که در کوی تو ره یابم مرا کی روی آن باشد که در کوی تو ره یابم

من کجا جرئت و لیاقت آن را دارم که به کوی تو وارد شوم؟

نکته ادبی: «کوی» نماد حریم معشوق است.

مرا کی روی آن باشد که در کوی تو ره یابم مرا کی روی آن باشد که در کوی تو ره یابم

من کجا جرئت و لیاقت آن را دارم که به کوی تو وارد شوم؟

نکته ادبی: پرسش انکاری که نشان‌دهنده فروتنی عاشق است.

مرا کی روی آن باشد که در کوی تو ره یابم مرا کی روی آن باشد که در کوی تو ره یابم

من کجا جرئت و لیاقت آن را دارم که به کوی تو وارد شوم؟

نکته ادبی: ساختار جمله به سبک کهن فارسی است.

که از تنگی که هست آن ره نفس هم برنمی تابد

چرا که آن راه چنان تنگ است که حتی مجالی برای نفس کشیدن در آن نیست.

نکته ادبی: «تنگی» استعاره از سختی و محدودیت راه ورود به حریم عشق است.

که از تنگی که هست آن ره نفس هم برنمی تابد

چرا که آن راه چنان تنگ است که حتی مجالی برای نفس کشیدن در آن نیست.

نکته ادبی: «نفس برنمی‌تابد» کنایه از نهایتِ فشار و دشواری است.

که از تنگی که هست آن ره نفس هم برنمی تابد

چرا که آن راه چنان تنگ است که حتی مجالی برای نفس کشیدن در آن نیست.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر محال بودنِ دسترسی.

که از تنگی که هست آن ره نفس هم برنمی تابد

چرا که آن راه چنان تنگ است که حتی مجالی برای نفس کشیدن در آن نیست.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر محال بودنِ دسترسی.

که از تنگی که هست آن ره نفس هم برنمی تابد

چرا که آن راه چنان تنگ است که حتی مجالی برای نفس کشیدن در آن نیست.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر محال بودنِ دسترسی.

که از تنگی که هست آن ره نفس هم برنمی تابد

چرا که آن راه چنان تنگ است که حتی مجالی برای نفس کشیدن در آن نیست.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر محال بودنِ دسترسی.

که از تنگی که هست آن ره نفس هم برنمی تابد

چرا که آن راه چنان تنگ است که حتی مجالی برای نفس کشیدن در آن نیست.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر محال بودنِ دسترسی.

که از تنگی که هست آن ره نفس هم برنمی تابد

چرا که آن راه چنان تنگ است که حتی مجالی برای نفس کشیدن در آن نیست.

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر محال بودنِ دسترسی.

مرا با عشق تو در دل هوای جان نمی گنجد مرا با عشق تو در دل هوای جان نمی گنجد

در دل من به واسطه عشق تو، دیگر جایی برای دلبستگی به زندگی باقی نمانده است.

نکته ادبی: «هوای جان» به معنای میل به زنده ماندن یا خودِ هستی است.

مرا با عشق تو در دل هوای جان نمی گنجد مرا با عشق تو در دل هوای جان نمی گنجد

در دل من به واسطه عشق تو، دیگر جایی برای دلبستگی به زندگی باقی نمانده است.

نکته ادبی: تضاد میان «عشق» و «جان» در یک ظرف (دل).

مرا با عشق تو در دل هوای جان نمی گنجد مرا با عشق تو در دل هوای جان نمی گنجد

در دل من به واسطه عشق تو، دیگر جایی برای دلبستگی به زندگی باقی نمانده است.

نکته ادبی: مفهومِ فداکاری و ایثار در راه عشق.

مرا با عشق تو در دل هوای جان نمی گنجد مرا با عشق تو در دل هوای جان نمی گنجد

در دل من به واسطه عشق تو، دیگر جایی برای دلبستگی به زندگی باقی نمانده است.

نکته ادبی: «نمی‌گنجد» استعاره از محدودیت ظرفیتِ جان در برابر قدرتِ عشق است.

مگر یک رخش در میدان دو رستم برنمی تابد

مگر می‌شود یک اسب (رخش) همزمان دو پهلوان (رستم) را در میدان نبرد حمل کند؟ (پس عشق تو و جان من نیز در یک دل جمع نمی‌شوند).

نکته ادبی: تمثیلِ «رخش و رستم» برای بیان عدم امکانِ جمع دو امرِ بزرگ و متضاد.

مگر یک رخش در میدان دو رستم برنمی تابد

مگر می‌شود یک اسب (رخش) همزمان دو پهلوان (رستم) را در میدان نبرد حمل کند؟ (پس عشق تو و جان من نیز در یک دل جمع نمی‌شوند).

نکته ادبی: رخش و رستم نمادهای اساطیری از توانمندی و صلابت هستند.

مگر یک رخش در میدان دو رستم برنمی تابد

مگر می‌شود یک اسب (رخش) همزمان دو پهلوان (رستم) را در میدان نبرد حمل کند؟ (پس عشق تو و جان من نیز در یک دل جمع نمی‌شوند).

نکته ادبی: استفاده از تلمیح به شاهنامه فردوسی.

مگر یک رخش در میدان دو رستم برنمی تابد

مگر می‌شود یک اسب (رخش) همزمان دو پهلوان (رستم) را در میدان نبرد حمل کند؟ (پس عشق تو و جان من نیز در یک دل جمع نمی‌شوند).

نکته ادبی: میدان استعاره از صحنه دل یا دنیای عاشق است.

مگر یک رخش در میدان دو رستم برنمی تابد

مگر می‌شود یک اسب (رخش) همزمان دو پهلوان (رستم) را در میدان نبرد حمل کند؟ (پس عشق تو و جان من نیز در یک دل جمع نمی‌شوند).

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر ناگزیریِ فنای عاشق.

مگر یک رخش در میدان دو رستم برنمی تابد

مگر می‌شود یک اسب (رخش) همزمان دو پهلوان (رستم) را در میدان نبرد حمل کند؟ (پس عشق تو و جان من نیز در یک دل جمع نمی‌شوند).

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر ناگزیریِ فنای عاشق.

مگر یک رخش در میدان دو رستم برنمی تابد

مگر می‌شود یک اسب (رخش) همزمان دو پهلوان (رستم) را در میدان نبرد حمل کند؟ (پس عشق تو و جان من نیز در یک دل جمع نمی‌شوند).

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر ناگزیریِ فنای عاشق.

مگر یک رخش در میدان دو رستم برنمی تابد

مگر می‌شود یک اسب (رخش) همزمان دو پهلوان (رستم) را در میدان نبرد حمل کند؟ (پس عشق تو و جان من نیز در یک دل جمع نمی‌شوند).

نکته ادبی: تکرار برای تأکید بر ناگزیریِ فنای عاشق.

مرا کشتی به تیر غمزه وانگه طره ببریدی مرا کشتی به تیر غمزه وانگه طره ببریدی

تو با تیر نگاهِ دلبرانه‌ات مرا کشتی و سپس موی سرم را بریدی.

نکته ادبی: «تیر غمزه» استعاره از تأثیر نگاه نافذ معشوق. «طره بریدن» در متون کهن می‌تواند نشانه تسلیم شدن یا سوگواری باشد.

مرا کشتی به تیر غمزه وانگه طره ببریدی مرا کشتی به تیر غمزه وانگه طره ببریدی

تو با تیر نگاهِ دلبرانه‌ات مرا کشتی و سپس موی سرم را بریدی.

نکته ادبی: «وانگه» مخفف «و آنگاه» است که در اشعار کلاسیک کاربرد فراوان دارد.

مرا کشتی به تیر غمزه وانگه طره ببریدی مرا کشتی به تیر غمزه وانگه طره ببریدی

تو با نگاهِ نافذ و دلفریبِ خود همچون تیر، مرا از پای درآوردی و سپس گیسوی خویش را چیدی؛ که این عملِ بریدنِ مو، کنایه از عزاداری و ابراز اندوهی عمیق است.

نکته ادبی: غمزه به معنای اشاره‌ی چشم و ناز و کرشمه است.

مرا کشتی به تیر غمزه وانگه طره ببریدی مرا کشتی به تیر غمزه وانگه طره ببریدی

تو با نگاهِ نافذ و دلفریبِ خود همچون تیر، مرا از پای درآوردی و سپس گیسوی خویش را چیدی؛ که این عملِ بریدنِ مو، کنایه از عزاداری و ابراز اندوهی عمیق است.

نکته ادبی: طره به معنای دسته‌ای از موی پیشانی است.

مکن، طره مبر کاین قدر ماتم برنمی تابد

از این کار دست بردار و گیسوی خود را مچین، چرا که جانِ من تحملِ این میزان از ماتم و سوگواری را ندارد.

نکته ادبی: مصدرِ برنتافتن در اینجا به معنای تحمل‌نکردن و تاب نیاوردن است.

مکن، طره مبر کاین قدر ماتم برنمی تابد

از این کار دست بردار و گیسوی خود را مچین، چرا که جانِ من تحملِ این میزان از ماتم و سوگواری را ندارد.

نکته ادبی: عبارت «کاین» مخفف «که این» است.

مکن، طره مبر کاین قدر ماتم برنمی تابد

از این کار دست بردار و گیسوی خود را مچین، چرا که جانِ من تحملِ این میزان از ماتم و سوگواری را ندارد.

نکته ادبی: تکرارِ فعلِ منفی برای تاکید بر عجزِ عاشق است.

مکن، طره مبر کاین قدر ماتم برنمی تابد

از این کار دست بردار و گیسوی خود را مچین، چرا که جانِ من تحملِ این میزان از ماتم و سوگواری را ندارد.

نکته ادبی: اشاره به ناتوانیِ وجودی عاشق در برابرِ رنجِ عشق.

مکن، طره مبر کاین قدر ماتم برنمی تابد

از این کار دست بردار و گیسوی خود را مچین، چرا که جانِ من تحملِ این میزان از ماتم و سوگواری را ندارد.

نکته ادبی: بریدنِ طره در سنتِ ادبی نمادی از عزاداری است.

مکن، طره مبر کاین قدر ماتم برنمی تابد

از این کار دست بردار و گیسوی خود را مچین، چرا که جانِ من تحملِ این میزان از ماتم و سوگواری را ندارد.

نکته ادبی: فعلِ برنمی‌تابد در اینجا به معنای طاقت نیاوردن است.

مکن، طره مبر کاین قدر ماتم برنمی تابد

از این کار دست بردار و گیسوی خود را مچین، چرا که جانِ من تحملِ این میزان از ماتم و سوگواری را ندارد.

نکته ادبی: تاکید بر پیوندِ جان با رنجِ عشق.

مکن، طره مبر کاین قدر ماتم برنمی تابد

از این کار دست بردار و گیسوی خود را مچین، چرا که جانِ من تحملِ این میزان از ماتم و سوگواری را ندارد.

نکته ادبی: ماتم در اینجا به معنای سوگِ ناشی از جدایی یا زیباییِ ویرانگر است.

که باشد جان خاقانی که دارد تاب درد تو که باشد جان خاقانی که دارد تاب درد تو

مگر جان و وجودِ خاقانی چه ارزشی دارد که بتواند بارِ سنگینِ دردِ عشقِ تو را تاب بیاورد؟

نکته ادبی: پرسشی انکاری که پاسخ آن منفی است.

که باشد جان خاقانی که دارد تاب درد تو که باشد جان خاقانی که دارد تاب درد تو

مگر جان و وجودِ خاقانی چه ارزشی دارد که بتواند بارِ سنگینِ دردِ عشقِ تو را تاب بیاورد؟

نکته ادبی: خاقانی تخلص شاعر است که در اینجا به خود ارجاع می‌دهد.

که باشد جان خاقانی که دارد تاب درد تو که باشد جان خاقانی که دارد تاب درد تو

مگر جان و وجودِ خاقانی چه ارزشی دارد که بتواند بارِ سنگینِ دردِ عشقِ تو را تاب بیاورد؟

نکته ادبی: تابِ درد داشتن، کنایه از تواناییِ تحملِ رنج است.

که باشد جان خاقانی که دارد تاب درد تو که باشد جان خاقانی که دارد تاب درد تو

مگر جان و وجودِ خاقانی چه ارزشی دارد که بتواند بارِ سنگینِ دردِ عشقِ تو را تاب بیاورد؟

نکته ادبی: استفاده از تخلص در بیت، شیوه رایج در غزلِ سنتی است.

که بردابرد حسن تو دو عالم برنمی تابد

زیرا که شکوه و زیباییِ تو چنان عظمتی دارد که نه این جهان و نه آن جهان، هیچ‌کدام توانِ گنجایش و تحملِ آن را ندارند.

نکته ادبی: بردابرد به معنای فراوانی و شدتِ غلبه‌ی یک چیز است.

که بردابرد حسن تو دو عالم برنمی تابد

زیرا که شکوه و زیباییِ تو چنان عظمتی دارد که نه این جهان و نه آن جهان، هیچ‌کدام توانِ گنجایش و تحملِ آن را ندارند.

نکته ادبی: دو عالم کنایه از دنیا و آخرت (تمامِ هستی) است.

که بردابرد حسن تو دو عالم برنمی تابد

زیرا که شکوه و زیباییِ تو چنان عظمتی دارد که نه این جهان و نه آن جهان، هیچ‌کدام توانِ گنجایش و تحملِ آن را ندارند.

نکته ادبی: استعاره از کمالِ مطلقِ زیبایی.

که بردابرد حسن تو دو عالم برنمی تابد

زیرا که شکوه و زیباییِ تو چنان عظمتی دارد که نه این جهان و نه آن جهان، هیچ‌کدام توانِ گنجایش و تحملِ آن را ندارند.

نکته ادبی: مبالغه در وصفِ حسن برای نشان دادنِ تاثیرِ آن.

که بردابرد حسن تو دو عالم برنمی تابد

زیرا که شکوه و زیباییِ تو چنان عظمتی دارد که نه این جهان و نه آن جهان، هیچ‌کدام توانِ گنجایش و تحملِ آن را ندارند.

نکته ادبی: تاکید بر اینکه زیباییِ معشوق، فرازمینی است.

که بردابرد حسن تو دو عالم برنمی تابد

زیرا که شکوه و زیباییِ تو چنان عظمتی دارد که نه این جهان و نه آن جهان، هیچ‌کدام توانِ گنجایش و تحملِ آن را ندارند.

نکته ادبی: ساختار جملگیِ برنمی‌تابد، نشان از عجزِ کلِ هستی است.

که بردابرد حسن تو دو عالم برنمی تابد

زیرا که شکوه و زیباییِ تو چنان عظمتی دارد که نه این جهان و نه آن جهان، هیچ‌کدام توانِ گنجایش و تحملِ آن را ندارند.

نکته ادبی: بردابرد، نشانگرِ شدتِ غلبه است.

که بردابرد حسن تو دو عالم برنمی تابد

زیرا که شکوه و زیباییِ تو چنان عظمتی دارد که نه این جهان و نه آن جهان، هیچ‌کدام توانِ گنجایش و تحملِ آن را ندارند.

نکته ادبی: بیانی استعاری از اوجِ کمالِ مطلوب.