دیوان اشعار - غزلیات

خاقانی

غزل شمارهٔ ۱۳۰

خاقانی
می وقت صبوح راوقی باید می وقت صبوح راوقی باید
می وقت صبوح راوقی باید می وقت صبوح راوقی باید
می وقت صبوح راوقی باید می وقت صبوح راوقی باید
می وقت صبوح راوقی باید می وقت صبوح راوقی باید
وان می به خمار عاشقی باید
وان می به خمار عاشقی باید
وان می به خمار عاشقی باید
وان می به خمار عاشقی باید
وان می به خمار عاشقی باید
وان می به خمار عاشقی باید
وان می به خمار عاشقی باید
وان می به خمار عاشقی باید
چون مرغ قنینه زد صلای می چون مرغ قنینه زد صلای می
چون مرغ قنینه زد صلای می چون مرغ قنینه زد صلای می
چون مرغ قنینه زد صلای می چون مرغ قنینه زد صلای می
چون مرغ قنینه زد صلای می چون مرغ قنینه زد صلای می
با پیر مغان موافقی باید
با پیر مغان موافقی باید
با پیر مغان موافقی باید
با پیر مغان موافقی باید
با پیر مغان موافقی باید
با پیر مغان موافقی باید
با پیر مغان موافقی باید
با پیر مغان موافقی باید
تا زهد تکلفیت برخیزد تا زهد تکلفیت برخیزد
تا زهد تکلفیت برخیزد تا زهد تکلفیت برخیزد
تا زهد تکلفیت برخیزد تا زهد تکلفیت برخیزد
تا زهد تکلفیت برخیزد تا زهد تکلفیت برخیزد
بر ناصیه داغ فاسقی باید
بر ناصیه داغ فاسقی باید
بر ناصیه داغ فاسقی باید
بر ناصیه داغ فاسقی باید
بر ناصیه داغ فاسقی باید
بر ناصیه داغ فاسقی باید
بر ناصیه داغ فاسقی باید
بر ناصیه داغ فاسقی باید
در پیش خسان اگر نهی خوانی در پیش خسان اگر نهی خوانی
در پیش خسان اگر نهی خوانی در پیش خسان اگر نهی خوانی
در پیش خسان اگر نهی خوانی در پیش خسان اگر نهی خوانی
در پیش خسان اگر نهی خوانی در پیش خسان اگر نهی خوانی
هم بی نمک منافقی باید
هم بی نمک منافقی باید
هم بی نمک منافقی باید
هم بی نمک منافقی باید
هم بی نمک منافقی باید
هم بی نمک منافقی باید
هم بی نمک منافقی باید
هم بی نمک منافقی باید
همچون محکت چو چهره بخراشند همچون محکت چو چهره بخراشند
همچون محکت چو چهره بخراشند همچون محکت چو چهره بخراشند
همچون محکت چو چهره بخراشند همچون محکت چو چهره بخراشند
همچون محکت چو چهره بخراشند همچون محکت چو چهره بخراشند
بر چهره نشان صادقی باید
بر چهره نشان صادقی باید
بر چهره نشان صادقی باید
بر چهره نشان صادقی باید
بر چهره نشان صادقی باید
بر چهره نشان صادقی باید
بر چهره نشان صادقی باید
بر چهره نشان صادقی باید
در هر کنجی است تازه عذرائی در هر کنجی است تازه عذرائی
در هر کنجی است تازه عذرائی در هر کنجی است تازه عذرائی
در هر کنجی است تازه عذرائی در هر کنجی است تازه عذرائی
در هر کنجی است تازه عذرائی در هر کنجی است تازه عذرائی
اما نظر تو وامقی باید
اما نظر تو وامقی باید
اما نظر تو وامقی باید
اما نظر تو وامقی باید
اما نظر تو وامقی باید
اما نظر تو وامقی باید
اما نظر تو وامقی باید
اما نظر تو وامقی باید
چون کار به کعبتین عشق افتد چون کار به کعبتین عشق افتد
چون کار به کعبتین عشق افتد چون کار به کعبتین عشق افتد
چون کار به کعبتین عشق افتد چون کار به کعبتین عشق افتد
چون کار به کعبتین عشق افتد چون کار به کعبتین عشق افتد
شش پنج زنش حقایقی باید
شش پنج زنش حقایقی باید
شش پنج زنش حقایقی باید
شش پنج زنش حقایقی باید
شش پنج زنش حقایقی باید
شش پنج زنش حقایقی باید
شش پنج زنش حقایقی باید
شش پنج زنش حقایقی باید

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات در فضایی عارفانه و رندانه سروده شده‌اند که محور اصلی آن دعوت به حقیقت‌جویی و گسستن از بندهایِ ریا و تظاهر است. شاعر بر این باور است که برای رسیدن به بیداریِ معنوی و درکِ حقایق، نیازمندِ شرابِ معرفتی هستیم که تنها در سایه‌یِ هدایتِ مرشدِ راه (پیرِ مغان) به دست می‌آید.

مفهومِ بنیادینِ اثر، نفیِ زهدِ خشک و تصنعی است. شاعر معتقد است که باید از قیدِ داوری‌هایِ ظاهربینان رها شد و حتی اگر به بهایِ متهم شدن به گناه در چشمِ خلق باشد، باید به خلوصِ باطنی رسید. در واقع، این اشعار تقابلی است میانِ حقیقتِ درونی و ظاهرِ آراسته‌ به دروغ.

معنای روان

می وقت صبوح راوقی باید می وقت صبوح راوقی باید

در لحظاتِ بیداری و آغازِ روزِ معنوی، نیازمندِ شرابِ ناب و زلالی هستیم تا جان را صیقل دهد.

نکته ادبی: راوقی به معنایِ زلال و صاف است و استعاره از معرفتِ خالص دارد.

می وقت صبوح راوقی باید می وقت صبوح راوقی باید

در لحظاتِ بیداری و آغازِ روزِ معنوی، نیازمندِ شرابِ ناب و زلالی هستیم تا جان را صیقل دهد.

نکته ادبی: راوقی به معنایِ زلال و صاف است و استعاره از معرفتِ خالص دارد.

می وقت صبوح راوقی باید می وقت صبوح راوقی باید

در لحظاتِ بیداری و آغازِ روزِ معنوی، نیازمندِ شرابِ ناب و زلالی هستیم تا جان را صیقل دهد.

نکته ادبی: راوقی به معنایِ زلال و صاف است و استعاره از معرفتِ خالص دارد.

می وقت صبوح راوقی باید می وقت صبوح راوقی باید

در لحظاتِ بیداری و آغازِ روزِ معنوی، نیازمندِ شرابِ ناب و زلالی هستیم تا جان را صیقل دهد.

نکته ادبی: راوقی به معنایِ زلال و صاف است و استعاره از معرفتِ خالص دارد.

وان می به خمار عاشقی باید

این شرابِ معرفت، همان دارویِ لازم برایِ تسکینِ اشتیاق و بیقراریِ عاشقی است که بدان نیازمندیم.

نکته ادبی: خمار در اینجا به معنایِ مستیِ ناشی از عشق و طلبِ حق است.

وان می به خمار عاشقی باید

این شرابِ معرفت، همان دارویِ لازم برایِ تسکینِ اشتیاق و بیقراریِ عاشقی است که بدان نیازمندیم.

نکته ادبی: خمار در اینجا به معنایِ مستیِ ناشی از عشق و طلبِ حق است.

وان می به خمار عاشقی باید

این شرابِ معرفت، همان دارویِ لازم برایِ تسکینِ اشتیاق و بیقراریِ عاشقی است که بدان نیازمندیم.

نکته ادبی: خمار در اینجا به معنایِ مستیِ ناشی از عشق و طلبِ حق است.

وان می به خمار عاشقی باید

این شرابِ معرفت، همان دارویِ لازم برایِ تسکینِ اشتیاق و بیقراریِ عاشقی است که بدان نیازمندیم.

نکته ادبی: خمار در اینجا به معنایِ مستیِ ناشی از عشق و طلبِ حق است.

وان می به خمار عاشقی باید

این شرابِ معرفت، همان دارویِ لازم برایِ تسکینِ اشتیاق و بیقراریِ عاشقی است که بدان نیازمندیم.

نکته ادبی: خمار در اینجا به معنایِ مستیِ ناشی از عشق و طلبِ حق است.

وان می به خمار عاشقی باید

این شرابِ معرفت، همان دارویِ لازم برایِ تسکینِ اشتیاق و بیقراریِ عاشقی است که بدان نیازمندیم.

نکته ادبی: خمار در اینجا به معنایِ مستیِ ناشی از عشق و طلبِ حق است.

وان می به خمار عاشقی باید

این شرابِ معرفت، همان دارویِ لازم برایِ تسکینِ اشتیاق و بیقراریِ عاشقی است که بدان نیازمندیم.

نکته ادبی: خمار در اینجا به معنایِ مستیِ ناشی از عشق و طلبِ حق است.

وان می به خمار عاشقی باید

این شرابِ معرفت، همان دارویِ لازم برایِ تسکینِ اشتیاق و بیقراریِ عاشقی است که بدان نیازمندیم.

نکته ادبی: خمار در اینجا به معنایِ مستیِ ناشی از عشق و طلبِ حق است.

چون مرغ قنینه زد صلای می چون مرغ قنینه زد صلای می

هنگامی که ظرفِ شراب (همچون پرنده‌ای که آواز می‌خواند) بانگِ دعوت به مستی و شهود سر می‌دهد.

نکته ادبی: قنینه در لغت به معنای ظرفِ شیشه ای شراب است که در اینجا به استعاره به آن جان‌بخشی شده است.

چون مرغ قنینه زد صلای می چون مرغ قنینه زد صلای می

هنگامی که ظرفِ شراب (همچون پرنده‌ای که آواز می‌خواند) بانگِ دعوت به مستی و شهود سر می‌دهد.

نکته ادبی: قنینه در لغت به معنای ظرفِ شیشه ای شراب است که در اینجا به استعاره به آن جان‌بخشی شده است.

چون مرغ قنینه زد صلای می چون مرغ قنینه زد صلای می

هنگامی که ظرفِ شراب (همچون پرنده‌ای که آواز می‌خواند) بانگِ دعوت به مستی و شهود سر می‌دهد.

نکته ادبی: قنینه در لغت به معنای ظرفِ شیشه ای شراب است که در اینجا به استعاره به آن جان‌بخشی شده است.

چون مرغ قنینه زد صلای می چون مرغ قنینه زد صلای می

هنگامی که ظرفِ شراب (همچون پرنده‌ای که آواز می‌خواند) بانگِ دعوت به مستی و شهود سر می‌دهد.

نکته ادبی: قنینه در لغت به معنای ظرفِ شیشه ای شراب است که در اینجا به استعاره به آن جان‌بخشی شده است.

با پیر مغان موافقی باید

باید با پیرِ دانا و مرشدِ راه (پیرِ مغان) هم‌عقیده و هم‌مسیر شوی تا راه را بیابی.

نکته ادبی: پیر مغان نمادِ رهبرِ معنویِ عارفان است که از قیدِ شریعتِ ظاهری رسته است.

با پیر مغان موافقی باید

باید با پیرِ دانا و مرشدِ راه (پیرِ مغان) هم‌عقیده و هم‌مسیر شوی تا راه را بیابی.

نکته ادبی: پیر مغان نمادِ رهبرِ معنویِ عارفان است که از قیدِ شریعتِ ظاهری رسته است.

با پیر مغان موافقی باید

باید با پیرِ دانا و مرشدِ راه (پیرِ مغان) هم‌عقیده و هم‌مسیر شوی تا راه را بیابی.

نکته ادبی: پیر مغان نمادِ رهبرِ معنویِ عارفان است که از قیدِ شریعتِ ظاهری رسته است.

با پیر مغان موافقی باید

باید با پیرِ دانا و مرشدِ راه (پیرِ مغان) هم‌عقیده و هم‌مسیر شوی تا راه را بیابی.

نکته ادبی: پیر مغان نمادِ رهبرِ معنویِ عارفان است که از قیدِ شریعتِ ظاهری رسته است.

با پیر مغان موافقی باید

باید با پیرِ دانا و مرشدِ راه (پیرِ مغان) هم‌عقیده و هم‌مسیر شوی تا راه را بیابی.

نکته ادبی: پیر مغان نمادِ رهبرِ معنویِ عارفان است که از قیدِ شریعتِ ظاهری رسته است.

با پیر مغان موافقی باید

باید با پیرِ دانا و مرشدِ راه (پیرِ مغان) هم‌عقیده و هم‌مسیر شوی تا راه را بیابی.

نکته ادبی: پیر مغان نمادِ رهبرِ معنویِ عارفان است که از قیدِ شریعتِ ظاهری رسته است.

با پیر مغان موافقی باید

باید با پیرِ دانا و مرشدِ راه (پیرِ مغان) هم‌عقیده و هم‌مسیر شوی تا راه را بیابی.

نکته ادبی: پیر مغان نمادِ رهبرِ معنویِ عارفان است که از قیدِ شریعتِ ظاهری رسته است.

با پیر مغان موافقی باید

باید با پیرِ دانا و مرشدِ راه (پیرِ مغان) هم‌عقیده و هم‌مسیر شوی تا راه را بیابی.

نکته ادبی: پیر مغان نمادِ رهبرِ معنویِ عارفان است که از قیدِ شریعتِ ظاهری رسته است.

تا زهد تکلفیت برخیزد تا زهد تکلفیت برخیزد

تا آن زهدِ ظاهری و تصنعی که از رویِ خودنمایی است، از وجودمان زدوده و پاک شود.

نکته ادبی: تکلف به معنای رنج بردن از روی ناچاری و تظاهر است که در اینجا مذموم دانسته شده.

تا زهد تکلفیت برخیزد تا زهد تکلفیت برخیزد

تا آن زهدِ ظاهری و تصنعی که از رویِ خودنمایی است، از وجودمان زدوده و پاک شود.

نکته ادبی: تکلف به معنای رنج بردن از روی ناچاری و تظاهر است که در اینجا مذموم دانسته شده.

تا زهد تکلفیت برخیزد تا زهد تکلفیت برخیزد

تا آن زهدِ ظاهری و تصنعی که از رویِ خودنمایی است، از وجودمان زدوده و پاک شود.

نکته ادبی: تکلف به معنای رنج بردن از روی ناچاری و تظاهر است که در اینجا مذموم دانسته شده.

تا زهد تکلفیت برخیزد تا زهد تکلفیت برخیزد

تا آن زهدِ ظاهری و تصنعی که از رویِ خودنمایی است، از وجودمان زدوده و پاک شود.

نکته ادبی: تکلف به معنای رنج بردن از روی ناچاری و تظاهر است که در اینجا مذموم دانسته شده.

بر ناصیه داغ فاسقی باید

لازم است که داغِ ملامت و نشانِ گناهکار بودن را بر پیشانی داشته باشی تا ریا از تو دور شود.

نکته ادبی: ناصیه به معنای پیشانی است؛ داغِ فاسقی استعاره از رهایی از قیدِ تظاهر به زهد است.

بر ناصیه داغ فاسقی باید

لازم است که داغِ ملامت و نشانِ گناهکار بودن را بر پیشانی داشته باشی تا ریا از تو دور شود.

نکته ادبی: ناصیه به معنای پیشانی است؛ داغِ فاسقی استعاره از رهایی از قیدِ تظاهر به زهد است.

بر ناصیه داغ فاسقی باید

لازم است که داغِ ملامت و نشانِ گناهکار بودن را بر پیشانی داشته باشی تا ریا از تو دور شود.

نکته ادبی: ناصیه به معنای پیشانی است؛ داغِ فاسقی استعاره از رهایی از قیدِ تظاهر به زهد است.

بر ناصیه داغ فاسقی باید

لازم است که داغِ ملامت و نشانِ گناهکار بودن را بر پیشانی داشته باشی تا ریا از تو دور شود.

نکته ادبی: ناصیه به معنای پیشانی است؛ داغِ فاسقی استعاره از رهایی از قیدِ تظاهر به زهد است.

بر ناصیه داغ فاسقی باید

لازم است که داغِ ملامت و نشانِ گناهکار بودن را بر پیشانی داشته باشی تا ریا از تو دور شود.

نکته ادبی: ناصیه به معنای پیشانی است؛ داغِ فاسقی استعاره از رهایی از قیدِ تظاهر به زهد است.

بر ناصیه داغ فاسقی باید

لازم است که داغِ ملامت و نشانِ گناهکار بودن را بر پیشانی داشته باشی تا ریا از تو دور شود.

نکته ادبی: ناصیه به معنای پیشانی است؛ داغِ فاسقی استعاره از رهایی از قیدِ تظاهر به زهد است.

بر ناصیه داغ فاسقی باید

لازم است که داغِ ملامت و نشانِ گناهکار بودن را بر پیشانی داشته باشی تا ریا از تو دور شود.

نکته ادبی: ناصیه به معنای پیشانی است؛ داغِ فاسقی استعاره از رهایی از قیدِ تظاهر به زهد است.

بر ناصیه داغ فاسقی باید

لازم است که داغِ ملامت و نشانِ گناهکار بودن را بر پیشانی داشته باشی تا ریا از تو دور شود.

نکته ادبی: ناصیه به معنای پیشانی است؛ داغِ فاسقی استعاره از رهایی از قیدِ تظاهر به زهد است.

در پیش خسان اگر نهی خوانی در پیش خسان اگر نهی خوانی

اگر سفره‌یِ معرفت و حکمتِ خود را نزدِ مردمِ پست و کوته‌فکر بگسترانی.

نکته ادبی: خسان جمع خس است؛ به معنای مردمِ پست و فرومایه که لیاقتِ حقایق را ندارند.

در پیش خسان اگر نهی خوانی در پیش خسان اگر نهی خوانی

اگر سفره‌یِ معرفت و حکمتِ خود را نزدِ مردمِ پست و کوته‌فکر بگسترانی.

نکته ادبی: خسان جمع خس است؛ به معنای مردمِ پست و فرومایه که لیاقتِ حقایق را ندارند.

در پیش خسان اگر نهی خوانی در پیش خسان اگر نهی خوانی

اگر سفره‌یِ معرفت و حکمتِ خود را نزدِ مردمِ پست و کوته‌فکر بگسترانی.

نکته ادبی: خسان جمع خس است؛ به معنای مردمِ پست و فرومایه که لیاقتِ حقایق را ندارند.

در پیش خسان اگر نهی خوانی در پیش خسان اگر نهی خوانی

اگر سفره‌یِ معرفت و حکمتِ خود را نزدِ مردمِ پست و کوته‌فکر بگسترانی.

نکته ادبی: خسان جمع خس است؛ به معنای مردمِ پست و فرومایه که لیاقتِ حقایق را ندارند.

هم بی نمک منافقی باید

ناچار خواهی بود با آن منافقانِ بی‌بهره از حقیقت (بی‌نمک) نیز همنشین شوی.

نکته ادبی: بی‌نمک در اینجا صفتِ منافق است، به معنایِ کسی که حلاوتِ ایمان و حقیقت را نچشیده است.

هم بی نمک منافقی باید

ناچار خواهی بود با آن منافقانِ بی‌بهره از حقیقت (بی‌نمک) نیز همنشین شوی.

نکته ادبی: بی‌نمک در اینجا صفتِ منافق است، به معنایِ کسی که حلاوتِ ایمان و حقیقت را نچشیده است.

هم بی نمک منافقی باید

ناچار خواهی بود با آن منافقانِ بی‌بهره از حقیقت (بی‌نمک) نیز همنشین شوی.

نکته ادبی: بی‌نمک در اینجا صفتِ منافق است، به معنایِ کسی که حلاوتِ ایمان و حقیقت را نچشیده است.

هم بی نمک منافقی باید

ناچار خواهی بود با آن منافقانِ بی‌بهره از حقیقت (بی‌نمک) نیز همنشین شوی.

نکته ادبی: بی‌نمک در اینجا صفتِ منافق است، به معنایِ کسی که حلاوتِ ایمان و حقیقت را نچشیده است.

هم بی نمک منافقی باید

ناچار خواهی بود با آن منافقانِ بی‌بهره از حقیقت (بی‌نمک) نیز همنشین شوی.

نکته ادبی: بی‌نمک در اینجا صفتِ منافق است، به معنایِ کسی که حلاوتِ ایمان و حقیقت را نچشیده است.

هم بی نمک منافقی باید

ناچار خواهی بود با آن منافقانِ بی‌بهره از حقیقت (بی‌نمک) نیز همنشین شوی.

نکته ادبی: بی‌نمک در اینجا صفتِ منافق است، به معنایِ کسی که حلاوتِ ایمان و حقیقت را نچشیده است.

هم بی نمک منافقی باید

ناچار خواهی بود با آن منافقانِ بی‌بهره از حقیقت (بی‌نمک) نیز همنشین شوی.

نکته ادبی: بی‌نمک در اینجا صفتِ منافق است، به معنایِ کسی که حلاوتِ ایمان و حقیقت را نچشیده است.

هم بی نمک منافقی باید

ناچار خواهی بود با آن منافقانِ بی‌بهره از حقیقت (بی‌نمک) نیز همنشین شوی.

نکته ادبی: بی‌نمک در اینجا صفتِ منافق است، به معنایِ کسی که حلاوتِ ایمان و حقیقت را نچشیده است.

همچون محکت چو چهره بخراشند همچون محکت چو چهره بخراشند

مانند سنگِ محک که طلا را خراش می‌دهد تا عیارِ آن معلوم شود، آنان نیز شخصیتِ تو را آزمون می‌کنند.

نکته ادبی: محک سنگی است که طلا را بر آن می‌مالند تا خلوصش آشکار شود، استعاره از سختی‌هایِ مسیرِ حقیقت.

همچون محکت چو چهره بخراشند همچون محکت چو چهره بخراشند

مانند سنگِ محک که طلا را خراش می‌دهد تا عیارِ آن معلوم شود، آنان نیز شخصیتِ تو را آزمون می‌کنند.

نکته ادبی: محک سنگی است که طلا را بر آن می‌مالند تا خلوصش آشکار شود، استعاره از سختی‌هایِ مسیرِ حقیقت.

همچون محکت چو چهره بخراشند همچون محکت چو چهره بخراشند

وقتی روزگار و سختی‌های راه، همچون سنگِ محک، بر چهره و وجودت چنگ می‌زنند تا عیارِ حقیقتِ تو را بیازمایند.

نکته ادبی: محک سنگی است که برای تشخیص طلا و نقره به کار می‌رود؛ استعاره از رنج‌هایی که ماهیت انسان را آشکار می‌کند.

همچون محکت چو چهره بخراشند همچون محکت چو چهره بخراشند

وقتی روزگار و سختی‌های راه، همچون سنگِ محک، بر چهره و وجودت چنگ می‌زنند تا عیارِ حقیقتِ تو را بیازمایند.

نکته ادبی: تکرار فعل برای تأکید بر استمرار و اجتناب‌ناپذیر بودن آزمون‌ها.

بر چهره نشان صادقی باید

برای اثباتِ دوستی و عشق، باید نشانه‌ی صدق و راستی بر چهره و کردار تو نمایان باشد.

نکته ادبی: نشانِ صادقی: ترکیب اضافی که به علائمِ بارزِ راستی اشاره دارد.

بر چهره نشان صادقی باید

برای اثباتِ دوستی و عشق، باید نشانه‌ی صدق و راستی بر چهره و کردار تو نمایان باشد.

نکته ادبی: اشاره به اینکه عشقِ ادعایی نیازمندِ نشانه است.

بر چهره نشان صادقی باید

برای اثباتِ دوستی و عشق، باید نشانه‌ی صدق و راستی بر چهره و کردار تو نمایان باشد.

نکته ادبی: تأکید بر لزومِ صداقت درونی که به بیرون منعکس می‌شود.

بر چهره نشان صادقی باید

برای اثباتِ دوستی و عشق، باید نشانه‌ی صدق و راستی بر چهره و کردار تو نمایان باشد.

نکته ادبی: واژه 'باید' به معنای ضرورت و الزامِ اخلاقی در سلوک عاشقی است.

بر چهره نشان صادقی باید

برای اثباتِ دوستی و عشق، باید نشانه‌ی صدق و راستی بر چهره و کردار تو نمایان باشد.

نکته ادبی: اشاره به چهره به عنوان آیینه‌ی درون.

بر چهره نشان صادقی باید

برای اثباتِ دوستی و عشق، باید نشانه‌ی صدق و راستی بر چهره و کردار تو نمایان باشد.

نکته ادبی: در متون کهن 'صادق' به معنای راست‌گو و راست‌کردار است.

بر چهره نشان صادقی باید

برای اثباتِ دوستی و عشق، باید نشانه‌ی صدق و راستی بر چهره و کردار تو نمایان باشد.

نکته ادبی: استفاده از چهره به عنوان جایگاه تجلیِ حقیقتِ باطن.

بر چهره نشان صادقی باید

برای اثباتِ دوستی و عشق، باید نشانه‌ی صدق و راستی بر چهره و کردار تو نمایان باشد.

نکته ادبی: تأکید مجدد بر اینکه ظاهر عاشق باید نشان‌دهنده‌ی حقیقتِ او باشد.

در هر کنجی است تازه عذرائی در هر کنجی است تازه عذرائی

در هر گوشه و کناری از این جهان، همیشه زیبایی و دلبران (مانند عذرا) حضور دارند.

نکته ادبی: عذرا در اینجا نماد زیباییِ معشوق و محبوب است.

در هر کنجی است تازه عذرائی در هر کنجی است تازه عذرائی

در هر گوشه و کناری از این جهان، همیشه زیبایی و دلبران (مانند عذرا) حضور دارند.

نکته ادبی: اشاره به کثرتِ جلوه‌های زیبایی در جهان.

در هر کنجی است تازه عذرائی در هر کنجی است تازه عذرائی

در هر گوشه و کناری از این جهان، همیشه زیبایی و دلبران (مانند عذرا) حضور دارند.

نکته ادبی: تازه: به معنای نو و باطراوت، صفتی برای زیباییِ جاری.

در هر کنجی است تازه عذرائی در هر کنجی است تازه عذرائی

در هر گوشه و کناری از این جهان، همیشه زیبایی و دلبران (مانند عذرا) حضور دارند.

نکته ادبی: تکرارِ تمثیل برای تأکید بر حضورِ همگانیِ معشوق.

اما نظر تو وامقی باید

اما برای دیدن این زیبایی‌ها و درک آن، باید نگاهی شیدا و عاشقانه (مانند وامق) داشته باشی.

نکته ادبی: وامق: نمادِ عاشقِ بی‌قرار و جوینده که همتای عذراست.

اما نظر تو وامقی باید

اما برای دیدن این زیبایی‌ها و درک آن، باید نگاهی شیدا و عاشقانه (مانند وامق) داشته باشی.

نکته ادبی: نظر: به معنای دیدنِ با بصیرت و نگاهِ عارفانه.

اما نظر تو وامقی باید

اما برای دیدن این زیبایی‌ها و درک آن، باید نگاهی شیدا و عاشقانه (مانند وامق) داشته باشی.

نکته ادبی: تضاد ظریف میانِ وفورِ زیبایی (عذرا) و نایابیِ عاشقِ واقعی (وامق).

اما نظر تو وامقی باید

اما برای دیدن این زیبایی‌ها و درک آن، باید نگاهی شیدا و عاشقانه (مانند وامق) داشته باشی.

نکته ادبی: استفاده از اسطوره‌های عاشقانه برای تعمیقِ پیام.

اما نظر تو وامقی باید

اما برای دیدن این زیبایی‌ها و درک آن، باید نگاهی شیدا و عاشقانه (مانند وامق) داشته باشی.

نکته ادبی: اشاره به اینکه زیبایی بدونِ نگاهِ عاشق بی‌معناست.

اما نظر تو وامقی باید

اما برای دیدن این زیبایی‌ها و درک آن، باید نگاهی شیدا و عاشقانه (مانند وامق) داشته باشی.

نکته ادبی: وامقی: به معنایِ دارا بودنِ خصلت‌های وامق.

اما نظر تو وامقی باید

اما برای دیدن این زیبایی‌ها و درک آن، باید نگاهی شیدا و عاشقانه (مانند وامق) داشته باشی.

نکته ادبی: اهمیتِ درک و بینشِ عاشق در دیدارِ معشوق.

اما نظر تو وامقی باید

اما برای دیدن این زیبایی‌ها و درک آن، باید نگاهی شیدا و عاشقانه (مانند وامق) داشته باشی.

نکته ادبی: تأکید بر لزومِ هم‌سوییِ عاشق با معشوق.

چون کار به کعبتین عشق افتد چون کار به کعبتین عشق افتد

آنگاه که سرنوشتِ تو در گروِ بازیِ پرخطرِ عشق قرار می‌گیرد و همه چیز به شانس و تقدیرِ الهی وابسته می‌شود.

نکته ادبی: کعبتین: دو تاس؛ نمادِ شانس، تقدیر و بازیِ عشق.

چون کار به کعبتین عشق افتد چون کار به کعبتین عشق افتد

آنگاه که سرنوشتِ تو در گروِ بازیِ پرخطرِ عشق قرار می‌گیرد و همه چیز به شانس و تقدیرِ الهی وابسته می‌شود.

نکته ادبی: استعاره از ناپایداریِ وضعیت در عشق.

چون کار به کعبتین عشق افتد چون کار به کعبتین عشق افتد

آنگاه که سرنوشتِ تو در گروِ بازیِ پرخطرِ عشق قرار می‌گیرد و همه چیز به شانس و تقدیرِ الهی وابسته می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به اینکه عشق، انتخابی مخاطره‌آمیز است.

چون کار به کعبتین عشق افتد چون کار به کعبتین عشق افتد

آنگاه که سرنوشتِ تو در گروِ بازیِ پرخطرِ عشق قرار می‌گیرد و همه چیز به شانس و تقدیرِ الهی وابسته می‌شود.

نکته ادبی: کار به کعبتین افتادن: کنایه از نوبتِ آزمونِ نهایی رسیدن.

شش پنج زنش حقایقی باید

باید در این بازی به چنان کمال و حقیقتی دست یابی که مانند آوردنِ عددِ 'شش و پنج' در تاس‌بازی، تو را پیروز و کامیابِ میدان کند.

نکته ادبی: شش پنج: بالاترین یا یکی از امتیازاتِ عالی در بازی تاس، کنایه از بصیرت و کمالِ معرفتی.

شش پنج زنش حقایقی باید

باید در این بازی به چنان کمال و حقیقتی دست یابی که مانند آوردنِ عددِ 'شش و پنج' در تاس‌بازی، تو را پیروز و کامیابِ میدان کند.

نکته ادبی: حقایقی: جمعِ حقیقت، اشاره به معارفِ عمیق.

شش پنج زنش حقایقی باید

باید در این بازی به چنان کمال و حقیقتی دست یابی که مانند آوردنِ عددِ 'شش و پنج' در تاس‌بازی، تو را پیروز و کامیابِ میدان کند.

نکته ادبی: زنش: به معنای پرتاب کردن.

شش پنج زنش حقایقی باید

باید در این بازی به چنان کمال و حقیقتی دست یابی که مانند آوردنِ عددِ 'شش و پنج' در تاس‌بازی، تو را پیروز و کامیابِ میدان کند.

نکته ادبی: تأکید بر اینکه تنها با حقایق می‌توان در عشق پیروز شد.

شش پنج زنش حقایقی باید

باید در این بازی به چنان کمال و حقیقتی دست یابی که مانند آوردنِ عددِ 'شش و پنج' در تاس‌بازی، تو را پیروز و کامیابِ میدان کند.

نکته ادبی: استعاره از ضرورتِ بینشِ دقیق در سلوک.

شش پنج زنش حقایقی باید

باید در این بازی به چنان کمال و حقیقتی دست یابی که مانند آوردنِ عددِ 'شش و پنج' در تاس‌بازی، تو را پیروز و کامیابِ میدان کند.

نکته ادبی: اشاره به اینکه موفقیت در عشق اتفاقی نیست، بلکه نیازمندِ کسب حقیقت است.

شش پنج زنش حقایقی باید

باید در این بازی به چنان کمال و حقیقتی دست یابی که مانند آوردنِ عددِ 'شش و پنج' در تاس‌بازی، تو را پیروز و کامیابِ میدان کند.

نکته ادبی: ترکیبِ 'شش پنج زدن' کنایه از کارِ بزرگ انجام دادن.

شش پنج زنش حقایقی باید

باید در این بازی به چنان کمال و حقیقتی دست یابی که مانند آوردنِ عددِ 'شش و پنج' در تاس‌بازی، تو را پیروز و کامیابِ میدان کند.

نکته ادبی: تأکید بر پیروزیِ عارفانه در برابرِ بخت و اقبالِ دنیوی.