دیوان اشعار - غزلیات

خاقانی

غزل شمارهٔ ۱۲۷

خاقانی
دل از آن دلستان به کس نرسد دل از آن دلستان به کس نرسد
دل از آن دلستان به کس نرسد دل از آن دلستان به کس نرسد
دل از آن دلستان به کس نرسد دل از آن دلستان به کس نرسد
دل از آن دلستان به کس نرسد دل از آن دلستان به کس نرسد
بر از آن بوستان به کس نرسد
بر از آن بوستان به کس نرسد
بر از آن بوستان به کس نرسد
بر از آن بوستان به کس نرسد
بر از آن بوستان به کس نرسد
بر از آن بوستان به کس نرسد
بر از آن بوستان به کس نرسد
بر از آن بوستان به کس نرسد
بی غمش رنگ عیش کسی نبرد بی غمش رنگ عیش کسی نبرد
بی غمش رنگ عیش کسی نبرد بی غمش رنگ عیش کسی نبرد
بی غمش رنگ عیش کسی نبرد بی غمش رنگ عیش کسی نبرد
بی غمش رنگ عیش کسی نبرد بی غمش رنگ عیش کسی نبرد
بی دمش بوی جان به کس نرسد
بی دمش بوی جان به کس نرسد
بی دمش بوی جان به کس نرسد
بی دمش بوی جان به کس نرسد
بی دمش بوی جان به کس نرسد
بی دمش بوی جان به کس نرسد
بی دمش بوی جان به کس نرسد
بی دمش بوی جان به کس نرسد
به غلط بوسه ای بخواهم ازو به غلط بوسه ای بخواهم ازو
به غلط بوسه ای بخواهم ازو به غلط بوسه ای بخواهم ازو
به غلط بوسه ای بخواهم ازو به غلط بوسه ای بخواهم ازو
به غلط بوسه ای بخواهم ازو به غلط بوسه ای بخواهم ازو
گرچه دانم که آن به کس نرسد
گرچه دانم که آن به کس نرسد
گرچه دانم که آن به کس نرسد
گرچه دانم که آن به کس نرسد
گرچه دانم که آن به کس نرسد
گرچه دانم که آن به کس نرسد
گرچه دانم که آن به کس نرسد
گرچه دانم که آن به کس نرسد
لب به دندان فرو گزد یعنی لب به دندان فرو گزد یعنی
لب به دندان فرو گزد یعنی لب به دندان فرو گزد یعنی
لب به دندان فرو گزد یعنی لب به دندان فرو گزد یعنی
لب به دندان فرو گزد یعنی لب به دندان فرو گزد یعنی
رطب از استخوان به کس نرسد
رطب از استخوان به کس نرسد
رطب از استخوان به کس نرسد
رطب از استخوان به کس نرسد
رطب از استخوان به کس نرسد
رطب از استخوان به کس نرسد
رطب از استخوان به کس نرسد
رطب از استخوان به کس نرسد
وصلش اندیشه چون کنم کامروز وصلش اندیشه چون کنم کامروز
وصلش اندیشه چون کنم کامروز وصلش اندیشه چون کنم کامروز
وصلش اندیشه چون کنم کامروز وصلش اندیشه چون کنم کامروز
وصلش اندیشه چون کنم کامروز وصلش اندیشه چون کنم کامروز
دولت از ناکسان به کس نرسد
دولت از ناکسان به کس نرسد
دولت از ناکسان به کس نرسد
دولت از ناکسان به کس نرسد
دولت از ناکسان به کس نرسد
دولت از ناکسان به کس نرسد
دولت از ناکسان به کس نرسد
دولت از ناکسان به کس نرسد
مردمی تنگ بار گشت چنان مردمی تنگ بار گشت چنان
مردمی تنگ بار گشت چنان مردمی تنگ بار گشت چنان
مردمی تنگ بار گشت چنان مردمی تنگ بار گشت چنان
مردمی تنگ بار گشت چنان مردمی تنگ بار گشت چنان
کز درش آستان به کس نرسد
کز درش آستان به کس نرسد
کز درش آستان به کس نرسد
کز درش آستان به کس نرسد
کز درش آستان به کس نرسد
کز درش آستان به کس نرسد
کز درش آستان به کس نرسد
کز درش آستان به کس نرسد
عهد و انصاف پی غلط کردند عهد و انصاف پی غلط کردند
عهد و انصاف پی غلط کردند عهد و انصاف پی غلط کردند
عهد و انصاف پی غلط کردند عهد و انصاف پی غلط کردند
عهد و انصاف پی غلط کردند عهد و انصاف پی غلط کردند
تا ازیشان نشان به کس نرسد
تا ازیشان نشان به کس نرسد
تا ازیشان نشان به کس نرسد
تا ازیشان نشان به کس نرسد
تا ازیشان نشان به کس نرسد
تا ازیشان نشان به کس نرسد
تا ازیشان نشان به کس نرسد
تا ازیشان نشان به کس نرسد
همه بیگانه اند خلق آوخ همه بیگانه اند خلق آوخ
همه بیگانه اند خلق آوخ همه بیگانه اند خلق آوخ
همه بیگانه اند خلق آوخ همه بیگانه اند خلق آوخ
همه بیگانه اند خلق آوخ همه بیگانه اند خلق آوخ
کاشنا زان میان به کس نرسد
کاشنا زان میان به کس نرسد
کاشنا زان میان به کس نرسد
کاشنا زان میان به کس نرسد
کاشنا زان میان به کس نرسد
کاشنا زان میان به کس نرسد
کاشنا زان میان به کس نرسد
کاشنا زان میان به کس نرسد
اهل دردی مجوی خاقانی اهل دردی مجوی خاقانی
اهل دردی مجوی خاقانی اهل دردی مجوی خاقانی
اهل دردی مجوی خاقانی اهل دردی مجوی خاقانی
اهل دردی مجوی خاقانی اهل دردی مجوی خاقانی
کاین مراد از جهان به کس نرسد
کاین مراد از جهان به کس نرسد
کاین مراد از جهان به کس نرسد
کاین مراد از جهان به کس نرسد
کاین مراد از جهان به کس نرسد
کاین مراد از جهان به کس نرسد
کاین مراد از جهان به کس نرسد
کاین مراد از جهان به کس نرسد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

دل از آن دلستان به کس نرسد دل از آن دلستان به کس نرسد

دست یافتن به قلب این دلبرِ دل‌ربا برای هیچ‌کس ممکن نیست.

نکته ادبی: دلستان مرکب از دل + ستان (رباینده) است که به معنای دلبر و معشوق است.

دل از آن دلستان به کس نرسد دل از آن دلستان به کس نرسد

دست یافتن به قلب این دلبرِ دل‌ربا برای هیچ‌کس ممکن نیست.

نکته ادبی: دلستان مرکب از دل + ستان (رباینده) است که به معنای دلبر و معشوق است.

دل از آن دلستان به کس نرسد دل از آن دلستان به کس نرسد

دست یافتن به قلب این دلبرِ دل‌ربا برای هیچ‌کس ممکن نیست.

نکته ادبی: دلستان مرکب از دل + ستان (رباینده) است که به معنای دلبر و معشوق است.

دل از آن دلستان به کس نرسد دل از آن دلستان به کس نرسد

دست یافتن به قلب این دلبرِ دل‌ربا برای هیچ‌کس ممکن نیست.

نکته ادبی: دلستان مرکب از دل + ستان (رباینده) است که به معنای دلبر و معشوق است.

بر از آن بوستان به کس نرسد

بهره‌مندی از میوه‌ها و زیبایی‌های این باغ (معشوق) نصیب هیچ‌کس نمی‌شود.

نکته ادبی: بر در اینجا به معنای میوه و نتیجه است و بوستان استعاره از وجود معشوق است.

بر از آن بوستان به کس نرسد

بهره‌مندی از میوه‌ها و زیبایی‌های این باغ (معشوق) نصیب هیچ‌کس نمی‌شود.

نکته ادبی: بر در اینجا به معنای میوه و نتیجه است و بوستان استعاره از وجود معشوق است.

بر از آن بوستان به کس نرسد

بهره‌مندی از میوه‌ها و زیبایی‌های این باغ (معشوق) نصیب هیچ‌کس نمی‌شود.

نکته ادبی: بر در اینجا به معنای میوه و نتیجه است و بوستان استعاره از وجود معشوق است.

بر از آن بوستان به کس نرسد

بهره‌مندی از میوه‌ها و زیبایی‌های این باغ (معشوق) نصیب هیچ‌کس نمی‌شود.

نکته ادبی: بر در اینجا به معنای میوه و نتیجه است و بوستان استعاره از وجود معشوق است.

بر از آن بوستان به کس نرسد

بهره‌مندی از میوه‌ها و زیبایی‌های این باغ (معشوق) نصیب هیچ‌کس نمی‌شود.

نکته ادبی: بر در اینجا به معنای میوه و نتیجه است و بوستان استعاره از وجود معشوق است.

بر از آن بوستان به کس نرسد

بهره‌مندی از میوه‌ها و زیبایی‌های این باغ (معشوق) نصیب هیچ‌کس نمی‌شود.

نکته ادبی: بر در اینجا به معنای میوه و نتیجه است و بوستان استعاره از وجود معشوق است.

بر از آن بوستان به کس نرسد

بهره‌مندی از میوه‌ها و زیبایی‌های این باغ (معشوق) نصیب هیچ‌کس نمی‌شود.

نکته ادبی: بر در اینجا به معنای میوه و نتیجه است و بوستان استعاره از وجود معشوق است.

بر از آن بوستان به کس نرسد

بهره‌مندی از میوه‌ها و زیبایی‌های این باغ (معشوق) نصیب هیچ‌کس نمی‌شود.

نکته ادبی: بر در اینجا به معنای میوه و نتیجه است و بوستان استعاره از وجود معشوق است.

بی غمش رنگ عیش کسی نبرد بی غمش رنگ عیش کسی نبرد

بدون رنج و غمی که او به عاشق می‌دهد، کسی نمی‌تواند طعم واقعی شادی و عیش را بچشد.

نکته ادبی: غمنش اشاره به غم عشق دارد که در ادبیات کلاسیک همواره با لذت درونی همراه است.

بی غمش رنگ عیش کسی نبرد بی غمش رنگ عیش کسی نبرد

بدون رنج و غمی که او به عاشق می‌دهد، کسی نمی‌تواند طعم واقعی شادی و عیش را بچشد.

نکته ادبی: غمنش اشاره به غم عشق دارد که در ادبیات کلاسیک همواره با لذت درونی همراه است.

بی غمش رنگ عیش کسی نبرد بی غمش رنگ عیش کسی نبرد

بدون رنج و غمی که او به عاشق می‌دهد، کسی نمی‌تواند طعم واقعی شادی و عیش را بچشد.

نکته ادبی: غمنش اشاره به غم عشق دارد که در ادبیات کلاسیک همواره با لذت درونی همراه است.

بی غمش رنگ عیش کسی نبرد بی غمش رنگ عیش کسی نبرد

بدون رنج و غمی که او به عاشق می‌دهد، کسی نمی‌تواند طعم واقعی شادی و عیش را بچشد.

نکته ادبی: غمنش اشاره به غم عشق دارد که در ادبیات کلاسیک همواره با لذت درونی همراه است.

بی دمش بوی جان به کس نرسد

بدون نفس گرم و حیات‌بخش او، نشانی از جان و زندگی به مشام هیچ‌کس نمی‌رسد.

نکته ادبی: دم استعاره از نفس و روح و حیات‌بخشی است.

بی دمش بوی جان به کس نرسد

بدون نفس گرم و حیات‌بخش او، نشانی از جان و زندگی به مشام هیچ‌کس نمی‌رسد.

نکته ادبی: دم استعاره از نفس و روح و حیات‌بخشی است.

بی دمش بوی جان به کس نرسد

بدون نفس گرم و حیات‌بخش او، نشانی از جان و زندگی به مشام هیچ‌کس نمی‌رسد.

نکته ادبی: دم استعاره از نفس و روح و حیات‌بخشی است.

بی دمش بوی جان به کس نرسد

بدون نفس گرم و حیات‌بخش او، نشانی از جان و زندگی به مشام هیچ‌کس نمی‌رسد.

نکته ادبی: دم استعاره از نفس و روح و حیات‌بخشی است.

بی دمش بوی جان به کس نرسد

بدون نفس گرم و حیات‌بخش او، نشانی از جان و زندگی به مشام هیچ‌کس نمی‌رسد.

نکته ادبی: دم استعاره از نفس و روح و حیات‌بخشی است.

بی دمش بوی جان به کس نرسد

بدون نفس گرم و حیات‌بخش او، نشانی از جان و زندگی به مشام هیچ‌کس نمی‌رسد.

نکته ادبی: دم استعاره از نفس و روح و حیات‌بخشی است.

بی دمش بوی جان به کس نرسد

بدون نفس گرم و حیات‌بخش او، نشانی از جان و زندگی به مشام هیچ‌کس نمی‌رسد.

نکته ادبی: دم استعاره از نفس و روح و حیات‌بخشی است.

بی دمش بوی جان به کس نرسد

بدون نفس گرم و حیات‌بخش او، نشانی از جان و زندگی به مشام هیچ‌کس نمی‌رسد.

نکته ادبی: دم استعاره از نفس و روح و حیات‌بخشی است.

به غلط بوسه ای بخواهم ازو به غلط بوسه ای بخواهم ازو

از روی اشتباه و نادانی، از او درخواست بوسه‌ای می‌کنم.

نکته ادبی: به غلط یعنی از روی خطا یا ندانم‌کاری.

به غلط بوسه ای بخواهم ازو به غلط بوسه ای بخواهم ازو

از روی اشتباه و نادانی، از او درخواست بوسه‌ای می‌کنم.

نکته ادبی: به غلط یعنی از روی خطا یا ندانم‌کاری.

به غلط بوسه ای بخواهم ازو به غلط بوسه ای بخواهم ازو

از روی اشتباه و نادانی، از او درخواست بوسه‌ای می‌کنم.

نکته ادبی: به غلط یعنی از روی خطا یا ندانم‌کاری.

به غلط بوسه ای بخواهم ازو به غلط بوسه ای بخواهم ازو

از روی اشتباه و نادانی، از او درخواست بوسه‌ای می‌کنم.

نکته ادبی: به غلط یعنی از روی خطا یا ندانم‌کاری.

گرچه دانم که آن به کس نرسد

اگرچه به خوبی می‌دانم که چنین محبتی نصیب هیچ‌کس نمی‌شود.

نکته ادبی: آن در اینجا به معنای همان بوسه یا وصال است.

گرچه دانم که آن به کس نرسد

اگرچه به خوبی می‌دانم که چنین محبتی نصیب هیچ‌کس نمی‌شود.

نکته ادبی: آن در اینجا به معنای همان بوسه یا وصال است.

گرچه دانم که آن به کس نرسد

اگرچه به خوبی می‌دانم که چنین محبتی نصیب هیچ‌کس نمی‌شود.

نکته ادبی: آن در اینجا به معنای همان بوسه یا وصال است.

گرچه دانم که آن به کس نرسد

اگرچه به خوبی می‌دانم که چنین محبتی نصیب هیچ‌کس نمی‌شود.

نکته ادبی: آن در اینجا به معنای همان بوسه یا وصال است.

گرچه دانم که آن به کس نرسد

اگرچه به خوبی می‌دانم که چنین محبتی نصیب هیچ‌کس نمی‌شود.

نکته ادبی: آن در اینجا به معنای همان بوسه یا وصال است.

گرچه دانم که آن به کس نرسد

اگرچه به خوبی می‌دانم که چنین محبتی نصیب هیچ‌کس نمی‌شود.

نکته ادبی: آن در اینجا به معنای همان بوسه یا وصال است.

گرچه دانم که آن به کس نرسد

اگرچه به خوبی می‌دانم که چنین محبتی نصیب هیچ‌کس نمی‌شود.

نکته ادبی: آن در اینجا به معنای همان بوسه یا وصال است.

گرچه دانم که آن به کس نرسد

اگرچه به خوبی می‌دانم که چنین محبتی نصیب هیچ‌کس نمی‌شود.

نکته ادبی: آن در اینجا به معنای همان بوسه یا وصال است.

لب به دندان فرو گزد یعنی لب به دندان فرو گزد یعنی

او لبش را با دندان می‌گزد، به این معنا که...

نکته ادبی: گاییدن یا گزیدن لب، نشانه‌ای از امتناع و خشم یا ناز است.

لب به دندان فرو گزد یعنی لب به دندان فرو گزد یعنی

او لبش را با دندان می‌گزد، به این معنا که...

نکته ادبی: گاییدن یا گزیدن لب، نشانه‌ای از امتناع و خشم یا ناز است.

لب به دندان فرو گزد یعنی لب به دندان فرو گزد یعنی

او لبش را با دندان می‌گزد، به این معنا که...

نکته ادبی: گاییدن یا گزیدن لب، نشانه‌ای از امتناع و خشم یا ناز است.

لب به دندان فرو گزد یعنی لب به دندان فرو گزد یعنی

او لبش را با دندان می‌گزد، به این معنا که...

نکته ادبی: گاییدن یا گزیدن لب، نشانه‌ای از امتناع و خشم یا ناز است.

رطب از استخوان به کس نرسد

که رطب (خرمای تازه و شیرین) از استخوان (چیز سخت و بی‌روح) به دست نمی‌آید.

نکته ادبی: تمثیلی است که بیانگر تضاد سختی معشوق و نرمی عشق است.

رطب از استخوان به کس نرسد

که رطب (خرمای تازه و شیرین) از استخوان (چیز سخت و بی‌روح) به دست نمی‌آید.

نکته ادبی: تمثیلی است که بیانگر تضاد سختی معشوق و نرمی عشق است.

رطب از استخوان به کس نرسد

که رطب (خرمای تازه و شیرین) از استخوان (چیز سخت و بی‌روح) به دست نمی‌آید.

نکته ادبی: تمثیلی است که بیانگر تضاد سختی معشوق و نرمی عشق است.

رطب از استخوان به کس نرسد

که رطب (خرمای تازه و شیرین) از استخوان (چیز سخت و بی‌روح) به دست نمی‌آید.

نکته ادبی: تمثیلی است که بیانگر تضاد سختی معشوق و نرمی عشق است.

رطب از استخوان به کس نرسد

که رطب (خرمای تازه و شیرین) از استخوان (چیز سخت و بی‌روح) به دست نمی‌آید.

نکته ادبی: تمثیلی است که بیانگر تضاد سختی معشوق و نرمی عشق است.

رطب از استخوان به کس نرسد

که رطب (خرمای تازه و شیرین) از استخوان (چیز سخت و بی‌روح) به دست نمی‌آید.

نکته ادبی: تمثیلی است که بیانگر تضاد سختی معشوق و نرمی عشق است.

رطب از استخوان به کس نرسد

که رطب (خرمای تازه و شیرین) از استخوان (چیز سخت و بی‌روح) به دست نمی‌آید.

نکته ادبی: تمثیلی است که بیانگر تضاد سختی معشوق و نرمی عشق است.

رطب از استخوان به کس نرسد

که رطب (خرمای تازه و شیرین) از استخوان (چیز سخت و بی‌روح) به دست نمی‌آید.

نکته ادبی: تمثیلی است که بیانگر تضاد سختی معشوق و نرمی عشق است.

وصلش اندیشه چون کنم کامروز وصلش اندیشه چون کنم کامروز

چگونه می‌توانم امروز به وصال او فکر کنم (در حالی که این‌گونه سخت‌گیر است).

نکته ادبی: اندیشه کردن در اینجا به معنای آرزو داشتن یا خیال‌پردازی است.

وصلش اندیشه چون کنم کامروز وصلش اندیشه چون کنم کامروز

چگونه می‌توانم امروز به وصال او فکر کنم (در حالی که این‌گونه سخت‌گیر است).

نکته ادبی: اندیشه کردن در اینجا به معنای آرزو داشتن یا خیال‌پردازی است.

وصلش اندیشه چون کنم کامروز وصلش اندیشه چون کنم کامروز

چگونه در این روزگار آشفته، خیال وصالِ محبوب را در سر بپرورانم؟

نکته ادبی: استفاده از مصراع به عنوان پرسش انکاری برای نشان دادن استیصال و ناامیدی.

وصلش اندیشه چون کنم کامروز وصلش اندیشه چون کنم کامروز

چگونه در این روزگار آشفته، خیال وصالِ محبوب را در سر بپرورانم؟

نکته ادبی: استفاده از مصراع به عنوان پرسش انکاری برای نشان دادن استیصال و ناامیدی.

دولت از ناکسان به کس نرسد

سعادت و نیک‌بختی در این زمانه در دستِ نااهلان افتاده و به همین دلیل به دستِ هیچ انسانِ شایسته‌ای نمی‌رسد.

نکته ادبی: دولت در اینجا به معنای بخت و اقبال و بهره‌مندی از مواهب دنیوی است.

دولت از ناکسان به کس نرسد

سعادت و نیک‌بختی در این زمانه در دستِ نااهلان افتاده و به همین دلیل به دستِ هیچ انسانِ شایسته‌ای نمی‌رسد.

نکته ادبی: دولت در اینجا به معنای بخت و اقبال و بهره‌مندی از مواهب دنیوی است.

دولت از ناکسان به کس نرسد

سعادت و نیک‌بختی در این زمانه در دستِ نااهلان افتاده و به همین دلیل به دستِ هیچ انسانِ شایسته‌ای نمی‌رسد.

نکته ادبی: دولت در اینجا به معنای بخت و اقبال و بهره‌مندی از مواهب دنیوی است.

دولت از ناکسان به کس نرسد

سعادت و نیک‌بختی در این زمانه در دستِ نااهلان افتاده و به همین دلیل به دستِ هیچ انسانِ شایسته‌ای نمی‌رسد.

نکته ادبی: دولت در اینجا به معنای بخت و اقبال و بهره‌مندی از مواهب دنیوی است.

دولت از ناکسان به کس نرسد

سعادت و نیک‌بختی در این زمانه در دستِ نااهلان افتاده و به همین دلیل به دستِ هیچ انسانِ شایسته‌ای نمی‌رسد.

نکته ادبی: دولت در اینجا به معنای بخت و اقبال و بهره‌مندی از مواهب دنیوی است.

دولت از ناکسان به کس نرسد

سعادت و نیک‌بختی در این زمانه در دستِ نااهلان افتاده و به همین دلیل به دستِ هیچ انسانِ شایسته‌ای نمی‌رسد.

نکته ادبی: دولت در اینجا به معنای بخت و اقبال و بهره‌مندی از مواهب دنیوی است.

دولت از ناکسان به کس نرسد

سعادت و نیک‌بختی در این زمانه در دستِ نااهلان افتاده و به همین دلیل به دستِ هیچ انسانِ شایسته‌ای نمی‌رسد.

نکته ادبی: دولت در اینجا به معنای بخت و اقبال و بهره‌مندی از مواهب دنیوی است.

دولت از ناکسان به کس نرسد

سعادت و نیک‌بختی در این زمانه در دستِ نااهلان افتاده و به همین دلیل به دستِ هیچ انسانِ شایسته‌ای نمی‌رسد.

نکته ادبی: دولت در اینجا به معنای بخت و اقبال و بهره‌مندی از مواهب دنیوی است.

مردمی تنگ بار گشت چنان مردمی تنگ بار گشت چنان

معنای انسانیت و مروت چنان محدود و در تنگنا قرار گرفته است که گویی باری سنگین بر دوشش نهاده‌اند.

نکته ادبی: تنگ‌بار کنایه از کمیابی و محدود شدن فضایل انسانی است.

مردمی تنگ بار گشت چنان مردمی تنگ بار گشت چنان

معنای انسانیت و مروت چنان محدود و در تنگنا قرار گرفته است که گویی باری سنگین بر دوشش نهاده‌اند.

نکته ادبی: تنگ‌بار کنایه از کمیابی و محدود شدن فضایل انسانی است.

مردمی تنگ بار گشت چنان مردمی تنگ بار گشت چنان

معنای انسانیت و مروت چنان محدود و در تنگنا قرار گرفته است که گویی باری سنگین بر دوشش نهاده‌اند.

نکته ادبی: تنگ‌بار کنایه از کمیابی و محدود شدن فضایل انسانی است.

مردمی تنگ بار گشت چنان مردمی تنگ بار گشت چنان

معنای انسانیت و مروت چنان محدود و در تنگنا قرار گرفته است که گویی باری سنگین بر دوشش نهاده‌اند.

نکته ادبی: تنگ‌بار کنایه از کمیابی و محدود شدن فضایل انسانی است.

کز درش آستان به کس نرسد

به قدری درهای خیر و نیکی بسته شده است که حتی کمترین نشانی از دسترسی به آن (آستان) نصیب کسی نمی‌شود.

نکته ادبی: آستان استعاره از راه رسیدن به خیر و برکت است.

کز درش آستان به کس نرسد

به قدری درهای خیر و نیکی بسته شده است که حتی کمترین نشانی از دسترسی به آن (آستان) نصیب کسی نمی‌شود.

نکته ادبی: آستان استعاره از راه رسیدن به خیر و برکت است.

کز درش آستان به کس نرسد

به قدری درهای خیر و نیکی بسته شده است که حتی کمترین نشانی از دسترسی به آن (آستان) نصیب کسی نمی‌شود.

نکته ادبی: آستان استعاره از راه رسیدن به خیر و برکت است.

کز درش آستان به کس نرسد

به قدری درهای خیر و نیکی بسته شده است که حتی کمترین نشانی از دسترسی به آن (آستان) نصیب کسی نمی‌شود.

نکته ادبی: آستان استعاره از راه رسیدن به خیر و برکت است.

کز درش آستان به کس نرسد

به قدری درهای خیر و نیکی بسته شده است که حتی کمترین نشانی از دسترسی به آن (آستان) نصیب کسی نمی‌شود.

نکته ادبی: آستان استعاره از راه رسیدن به خیر و برکت است.

کز درش آستان به کس نرسد

به قدری درهای خیر و نیکی بسته شده است که حتی کمترین نشانی از دسترسی به آن (آستان) نصیب کسی نمی‌شود.

نکته ادبی: آستان استعاره از راه رسیدن به خیر و برکت است.

کز درش آستان به کس نرسد

به قدری درهای خیر و نیکی بسته شده است که حتی کمترین نشانی از دسترسی به آن (آستان) نصیب کسی نمی‌شود.

نکته ادبی: آستان استعاره از راه رسیدن به خیر و برکت است.

کز درش آستان به کس نرسد

به قدری درهای خیر و نیکی بسته شده است که حتی کمترین نشانی از دسترسی به آن (آستان) نصیب کسی نمی‌شود.

نکته ادبی: آستان استعاره از راه رسیدن به خیر و برکت است.

عهد و انصاف پی غلط کردند عهد و انصاف پی غلط کردند

مردمان راهِ درستِ عهد و انصاف را گم کرده‌اند و به بیراهه رفته‌اند.

نکته ادبی: پی غلط کردن کنایه از به خطا رفتن و پیمودن راه نادرست است.

عهد و انصاف پی غلط کردند عهد و انصاف پی غلط کردند

مردمان راهِ درستِ عهد و انصاف را گم کرده‌اند و به بیراهه رفته‌اند.

نکته ادبی: پی غلط کردن کنایه از به خطا رفتن و پیمودن راه نادرست است.

عهد و انصاف پی غلط کردند عهد و انصاف پی غلط کردند

مردمان راهِ درستِ عهد و انصاف را گم کرده‌اند و به بیراهه رفته‌اند.

نکته ادبی: پی غلط کردن کنایه از به خطا رفتن و پیمودن راه نادرست است.

عهد و انصاف پی غلط کردند عهد و انصاف پی غلط کردند

مردمان راهِ درستِ عهد و انصاف را گم کرده‌اند و به بیراهه رفته‌اند.

نکته ادبی: پی غلط کردن کنایه از به خطا رفتن و پیمودن راه نادرست است.

تا ازیشان نشان به کس نرسد

به گونه‌ای که دیگر هیچ نشانی از درستی و وفا در میان آنان پیدا نمی‌شود.

نکته ادبی: استفاده از نشانی به معنای اثر و ردپای اخلاقی.

تا ازیشان نشان به کس نرسد

به گونه‌ای که دیگر هیچ نشانی از درستی و وفا در میان آنان پیدا نمی‌شود.

نکته ادبی: استفاده از نشانی به معنای اثر و ردپای اخلاقی.

تا ازیشان نشان به کس نرسد

به گونه‌ای که دیگر هیچ نشانی از درستی و وفا در میان آنان پیدا نمی‌شود.

نکته ادبی: استفاده از نشانی به معنای اثر و ردپای اخلاقی.

تا ازیشان نشان به کس نرسد

به گونه‌ای که دیگر هیچ نشانی از درستی و وفا در میان آنان پیدا نمی‌شود.

نکته ادبی: استفاده از نشانی به معنای اثر و ردپای اخلاقی.

تا ازیشان نشان به کس نرسد

به گونه‌ای که دیگر هیچ نشانی از درستی و وفا در میان آنان پیدا نمی‌شود.

نکته ادبی: استفاده از نشانی به معنای اثر و ردپای اخلاقی.

تا ازیشان نشان به کس نرسد

به گونه‌ای که دیگر هیچ نشانی از درستی و وفا در میان آنان پیدا نمی‌شود.

نکته ادبی: استفاده از نشانی به معنای اثر و ردپای اخلاقی.

تا ازیشان نشان به کس نرسد

به گونه‌ای که دیگر هیچ نشانی از درستی و وفا در میان آنان پیدا نمی‌شود.

نکته ادبی: استفاده از نشانی به معنای اثر و ردپای اخلاقی.

تا ازیشان نشان به کس نرسد

به گونه‌ای که دیگر هیچ نشانی از درستی و وفا در میان آنان پیدا نمی‌شود.

نکته ادبی: استفاده از نشانی به معنای اثر و ردپای اخلاقی.

همه بیگانه اند خلق آوخ همه بیگانه اند خلق آوخ

افسوس که تمام مردم گویی غریبه و بیگانه شده‌اند و حس همدلی در میانشان نیست.

نکته ادبی: آوخ شبه‌جمله‌ای برای ابراز تاسف و درد و دریغ است.

همه بیگانه اند خلق آوخ همه بیگانه اند خلق آوخ

افسوس که تمام مردم گویی غریبه و بیگانه شده‌اند و حس همدلی در میانشان نیست.

نکته ادبی: آوخ شبه‌جمله‌ای برای ابراز تاسف و درد و دریغ است.

همه بیگانه اند خلق آوخ همه بیگانه اند خلق آوخ

افسوس که تمام مردم گویی غریبه و بیگانه شده‌اند و حس همدلی در میانشان نیست.

نکته ادبی: آوخ شبه‌جمله‌ای برای ابراز تاسف و درد و دریغ است.

همه بیگانه اند خلق آوخ همه بیگانه اند خلق آوخ

افسوس که تمام مردم گویی غریبه و بیگانه شده‌اند و حس همدلی در میانشان نیست.

نکته ادبی: آوخ شبه‌جمله‌ای برای ابراز تاسف و درد و دریغ است.

کاشنا زان میان به کس نرسد

چرا که در میان این انبوه غریبه، پیدا کردنِ یک هم‌دل یا دوستِ صمیمی غیرممکن است.

نکته ادبی: آشنا در اینجا به معنای کسی است که انسان با او قرابت روحی دارد.

کاشنا زان میان به کس نرسد

چرا که در میان این انبوه غریبه، پیدا کردنِ یک هم‌دل یا دوستِ صمیمی غیرممکن است.

نکته ادبی: آشنا در اینجا به معنای کسی است که انسان با او قرابت روحی دارد.

کاشنا زان میان به کس نرسد

چرا که در میان این انبوه غریبه، پیدا کردنِ یک هم‌دل یا دوستِ صمیمی غیرممکن است.

نکته ادبی: آشنا در اینجا به معنای کسی است که انسان با او قرابت روحی دارد.

کاشنا زان میان به کس نرسد

چرا که در میان این انبوه غریبه، پیدا کردنِ یک هم‌دل یا دوستِ صمیمی غیرممکن است.

نکته ادبی: آشنا در اینجا به معنای کسی است که انسان با او قرابت روحی دارد.

کاشنا زان میان به کس نرسد

چرا که در میان این انبوه غریبه، پیدا کردنِ یک هم‌دل یا دوستِ صمیمی غیرممکن است.

نکته ادبی: آشنا در اینجا به معنای کسی است که انسان با او قرابت روحی دارد.

کاشنا زان میان به کس نرسد

چرا که در میان این انبوه غریبه، پیدا کردنِ یک هم‌دل یا دوستِ صمیمی غیرممکن است.

نکته ادبی: آشنا در اینجا به معنای کسی است که انسان با او قرابت روحی دارد.

کاشنا زان میان به کس نرسد

چرا که در میان این انبوه غریبه، پیدا کردنِ یک هم‌دل یا دوستِ صمیمی غیرممکن است.

نکته ادبی: آشنا در اینجا به معنای کسی است که انسان با او قرابت روحی دارد.

کاشنا زان میان به کس نرسد

چرا که در میان این انبوه غریبه، پیدا کردنِ یک هم‌دل یا دوستِ صمیمی غیرممکن است.

نکته ادبی: آشنا در اینجا به معنای کسی است که انسان با او قرابت روحی دارد.

اهل دردی مجوی خاقانی اهل دردی مجوی خاقانی

ای خاقانی، در این زمانه دیگر به دنبالِ اهلِ درد (انسان‌های بااحساس و صاحبِ معرفت) مگرد که یافت نمی‌شوند.

نکته ادبی: درد در اینجا ایهام دارد: هم به معنای رنج و هم به معنای سوزِ باطن و معرفت که لازمه انسانیت است.

اهل دردی مجوی خاقانی اهل دردی مجوی خاقانی

ای خاقانی، در این زمانه دیگر به دنبالِ اهلِ درد (انسان‌های بااحساس و صاحبِ معرفت) مگرد که یافت نمی‌شوند.

نکته ادبی: درد در اینجا ایهام دارد: هم به معنای رنج و هم به معنای سوزِ باطن و معرفت که لازمه انسانیت است.

اهل دردی مجوی خاقانی اهل دردی مجوی خاقانی

ای خاقانی، در این زمانه دیگر به دنبالِ اهلِ درد (انسان‌های بااحساس و صاحبِ معرفت) مگرد که یافت نمی‌شوند.

نکته ادبی: درد در اینجا ایهام دارد: هم به معنای رنج و هم به معنای سوزِ باطن و معرفت که لازمه انسانیت است.

اهل دردی مجوی خاقانی اهل دردی مجوی خاقانی

ای خاقانی، در این زمانه دیگر به دنبالِ اهلِ درد (انسان‌های بااحساس و صاحبِ معرفت) مگرد که یافت نمی‌شوند.

نکته ادبی: درد در اینجا ایهام دارد: هم به معنای رنج و هم به معنای سوزِ باطن و معرفت که لازمه انسانیت است.

کاین مراد از جهان به کس نرسد

این آرزو یا هدفِ بزرگ در این دنیا برای هیچ انسانی برآورده نمی‌شود و به دست نمی‌آید.

نکته ادبی: واژه «مراد» به معنای خواست و آرزو است و «کاین» مخفف «که این» می‌باشد که بر اثر ضرورت شعری به این شکل درآمده است.

کاین مراد از جهان به کس نرسد

این آرزو یا هدفِ بزرگ در این دنیا برای هیچ انسانی برآورده نمی‌شود و به دست نمی‌آید.

نکته ادبی: واژه «مراد» به معنای خواست و آرزو است و «کاین» مخفف «که این» می‌باشد که بر اثر ضرورت شعری به این شکل درآمده است.

کاین مراد از جهان به کس نرسد

این آرزو یا هدفِ بزرگ در این دنیا برای هیچ انسانی برآورده نمی‌شود و به دست نمی‌آید.

نکته ادبی: واژه «مراد» به معنای خواست و آرزو است و «کاین» مخفف «که این» می‌باشد که بر اثر ضرورت شعری به این شکل درآمده است.

کاین مراد از جهان به کس نرسد

این آرزو یا هدفِ بزرگ در این دنیا برای هیچ انسانی برآورده نمی‌شود و به دست نمی‌آید.

نکته ادبی: واژه «مراد» به معنای خواست و آرزو است و «کاین» مخفف «که این» می‌باشد که بر اثر ضرورت شعری به این شکل درآمده است.

کاین مراد از جهان به کس نرسد

این آرزو یا هدفِ بزرگ در این دنیا برای هیچ انسانی برآورده نمی‌شود و به دست نمی‌آید.

نکته ادبی: واژه «مراد» به معنای خواست و آرزو است و «کاین» مخفف «که این» می‌باشد که بر اثر ضرورت شعری به این شکل درآمده است.

کاین مراد از جهان به کس نرسد

این آرزو یا هدفِ بزرگ در این دنیا برای هیچ انسانی برآورده نمی‌شود و به دست نمی‌آید.

نکته ادبی: واژه «مراد» به معنای خواست و آرزو است و «کاین» مخفف «که این» می‌باشد که بر اثر ضرورت شعری به این شکل درآمده است.

کاین مراد از جهان به کس نرسد

این آرزو یا هدفِ بزرگ در این دنیا برای هیچ انسانی برآورده نمی‌شود و به دست نمی‌آید.

نکته ادبی: واژه «مراد» به معنای خواست و آرزو است و «کاین» مخفف «که این» می‌باشد که بر اثر ضرورت شعری به این شکل درآمده است.

کاین مراد از جهان به کس نرسد

این آرزو یا هدفِ بزرگ در این دنیا برای هیچ انسانی برآورده نمی‌شود و به دست نمی‌آید.

نکته ادبی: واژه «مراد» به معنای خواست و آرزو است و «کاین» مخفف «که این» می‌باشد که بر اثر ضرورت شعری به این شکل درآمده است.